غلط های دستوری مشهور

● غلط های دستوری

استاد:  این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید .

مهر: مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلا گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.

● غلط های واگویی (تلفظی)

 پسوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده  است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه  این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را  به نادرستی با  واو " سیرشده " (مانند واو  در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند. 

واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.

● نامیدن پدر به جای پسر

زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی "  و  سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.

منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران  در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.

● خوان یغما

هرگاه به دارایی کسی دستبرد بزنند و چیزی از آن بر جای نگذارند، در اصطلاح می گویند که گویی خوان یغما بود که این گونه آن را چپاول کردند.

عبارت " خوان یغما "  از دو واژه ی " خوان " و " یغما " و به مفهوم "سفره ی غارت و چپاول " فهمیده می شود، در حالی که چون این نیست و معنی و مفهوم واژه ی " یغما " در این عبارت کاملن چیز دیگری است و ارتباطی با غارت و چپاول ندارد.

" یغما " نام گروهی از تورانیان است که در دوره ی اسلامی در شهری با همین نام  در نزدیکی " خجند " کنونی زندگی می کرده اند. پیش از آمدن این گروه به این منطقه، اقوامی که "سگان "  نام داشته اند ( و  به غلط آن را " ساکاها " می نویسند) در این محل  زندگی می کرده اند و جشنی را برگزار می کرده اند که " سگه "  نام داشته است که  همان " جشن سده " می باشد. با آمدن یغماییان ِ تورانی  به این محل، آنان دین و همه ی آیین ها و حتا عادات سگان را گرفته و "جشن سگه " ی آنان را نیز برگزار می کردند.

در جشن دیگری نیز  که " خوان یغما " نام داشته است، آنان سفره های بزرگی می گسترانیدند و انواع خوراک های لذیذ و نوشیدنی های خوش گوار در آن می نهادند و از همه ی مردم دعوت می کردند که در این میهمانی عمومی حاضر شوند و در کنار انجام دیگر مراسم، از آن ها سیر بخورند و بنوشند و هر چه می خواهند با خود ببرند. سعدی می گوید:

ادیم زمین سفره ی عام اوست / برین خوان یغما چه دشمن چه دوست

و در جای دیگری می گوید:

یکی نانخورش جز پیازی نداشت / چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

پراکنده ای کفتمش ای خاکسار / برو طبخی از " خوان یغما " بیار

جشن خوان یغما که نشانه ی سخاوت و بخشندگی پدران ما است در سده های گذشته اهمیت و اعتبار ویژه ای داشته است و رفته رفته به صورت اصطلاح در آمده است، لیکن به علت عدم آگاهی از ریشه ی تاریخی آن، بسیاری آن را  به معنی دستبرد و چپاول گرفته و به کار برده اند.

افغانی در قصیده ی خود می سراید:

گل آرد، نوبهار آرد، نشاط آرد، امید آرد

شود تا باغبان طبع وی در گلشن آرایی

کشیده خوان یغمایش چه فیض جاودان دارد

که هر روزی فزون گردد گوارایی و گیرایی

خوشا درویش صاحب دل که نعمت های عامش را

نیابی در بساط خاص دارابی و دارایی

با تشکر فریدون حیدری نسب

 

غلط های مشهور املایی

● غلط های املایی مشهور

آزمایشـات: واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت.

در جمع بستن واژه ها ی فارسی با " جات " نیز غالبا همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که  این نوع جمع فرقی با جمع با " ات " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای  احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روز نامه جات ، کارخانجات ، نوشته جات ، شیرینی جات ، ترشیجات ، دسته جات ، میوه جات ، نقره جات و.... به تر است چون این  بنویسیم :روزنامه ها ، کار خانه ها ، نوشته ها، شیرینی ها ، ترشی ها ، دسته ها ، میوه ها ، نقره ها .

از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : آت  آن را جمع می بندند ، جمع الجمع می شود،  از آن جمله اند : آثارها، اخبارها ، ارکان ها ، اعمال ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس ها ، عجایب ها ِ، منازل ها ، نوادرات ، امورات ، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این  است : آثار، اخبار ، ارکان ، اعمال ، جواهر ، حواس ، عجایب، منازل ، نوادر ، امور ، عملیات و ..

آذان / اذان: این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن  وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز  در گلدسـته و مناره ی  مسجد است.

آزوقه / آذوقه: اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید  به" ز" نوشـته شـود.

آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و  بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند.

آن را / آنرا:  " را"  واژه ی  مسـتقلی است و  پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را،  وی را، ایشـان را، تو را، آن را .

اتاق / اطاق: از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت.

اتو / اطو:چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس  به تر اسـت به " ت" نوشـته شـود .

ارابه/ عـرابه: ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت.

ازدحام / ازدهام: این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا  ازدهام واژه ای  بی معنی اسـت.

اسـب / اسـپ: به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با " پ " می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و...

اسـتادان / اسـاتید: چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان.  این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود

اسـلحه/ سـلاح: بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان  واژهء سـلاح ها را به کار برد.

اقلاً / اکثراً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً  " حد اقل " و یا به تر از آن " دسـت کم"  و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبا"  و یا به تر از آن  " بیش تر " را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً  نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را  زباناً .

اِن شاء الله / انشاء ألله:  جمله ی  " ان شاء الله "  از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله  (خداوند)، یعنی:  اگر خداوند بخواهد.  اما جمله ی " انشاء الله "  از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی:  خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد.

انتر / عـنتر: واژه انتر را که فارسی  و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازا  به معنای شـجاع است.

باتلاق/ باطلاق:  واژه ی  باتلاق ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت.

باغ ها / باغات: واژه ی  باغ فارسی اسـت و  جمع بسـتن آن به " ات " عربی  نا درسـت اسـت.

بوالهوس / بلهوس: پیشـوند "  بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر،  بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت  بو می نویسند. پس"  بُل "  برای واژه های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو،  بلغاک: پر شور) و "بو"  برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب: پر شگفتی) درست است.

بوته / بته: معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.

به نام / بنام: در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی  بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند:  بدین  و بدو.، زیـرا اگر چون این  ننویسـیم  در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن  واژه ها و معانی (التباس معنی)  وجود دارد، مانند همین "به نام" و  "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید:  او نویسـنده ی بنامی بود  و یا " من او را به نام نمی شـناختم".  به همین ترتیب  اگر  " به روی" را  " بروی"  بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی"  فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که:  این قـلم به روی میز اسـت  یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه.  به همین گونه اند صد ها واژه که باید به  هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره

بها / بهاء :  بها  به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی  بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است.  در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از  کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال . که سخت نادرست است .

پایین / پائین:. شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار  همزه ی عربی  را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی  درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "،  " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی،  آمریکایی  و چون این ها نوشت.

تاس / طاس: تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان  باید آن را  به حرف ت بنویسند.

تراز/ طراز: تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید  با حرف " ت" نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این ها.

تپیدن / طپیدن :  تپیدن  واژه ای فارسی اسـت. و باید  با حرف " ت " نوشـته  شـود و  نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز  مانند:  تپش،  تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت وتهران که فارسی اند، نباید با " ط" نوشـته شـود.

  دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان  به همان صورت عربی نیز  نوشت.  نکته ی دیگر آن که: اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها  که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی  با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.

ثواب / صواب: نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری  نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه ای  دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به  معـنی  "درسـت، به جا و مناسـب".

جذر/ جزر: برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز  اشـتباه می کنند.  جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی  نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند.  جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می باشد.

جرأت/ جرئت: این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.

حایل / هایل: این دو واژه را نیز برخی  با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت  به معنای ترسـناک: شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها
( حافظ ) 

خرد/ خورد: معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر:  سالخورده یا خورد و خوراک

داوود/ داود: املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی  با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی  مانند طاوس و کیکاوس را نیز  باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـیکاووس.

دُچار/ دوچار: این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی  به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های  اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.

ذِ لت / ز َ لّت:  معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت)  است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت.

رُتیل / رطیل:  نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.

زرع / ذرع:  زرع  به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای  طول و برابر  یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.

زغال / ذغال: املای درسـت این واژه زغال اسـت.

زکام / ذکام: این واژه را بایـد با ز نوشـت،

سِـتبَر/ سـِطبَر : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون  واژه ای فارسی اسـت  به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.

سـؤال / سـئوال:  شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.

سـوک/ سـوگ: املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.

شـرایین/ شـرائین: املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.

شـسـت/ شـصت: این واژه ها راهم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰  اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت.

صد / سـد:  چون واژه ی " سـده "  فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با " ص " نوشـته اند، اکنون  نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و  بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند

صفحه/ صحیفه : صفحه به هر کدام  از دو  روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته  ورق را در سـال های پسـین  برگ نیز می گویند.

طوفان/ توفان:  اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی  Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود.  در فرهـنگ معین  واژه ی طوفان  را که اسم و  معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا  طوفان باد. اما در همان فرهنگ،  یک " توفان " هم  درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران  می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا های لغوی این واژه ها را  مد نظر قرار داد.

طوطی/ توتی: توتی واژه ای فارسی است و از این رو  می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با " ط" نوشـته اند و به این دلیل  امروزه نیز اگرچه  این واژه  فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است.

غلتیدن/ غلطیدن: غلتیدن واژه ای  فارسی اسـت و باید  با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را  نیز  باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و...

غوته / غوطه : " در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن "  است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.

غیظ / غیض:  در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض  به معنای کاهـش آب اسـت.

فترت/ فطرت:  معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او.

فطیر/ فتیر: فطیر واژه ای عربی و به معنی  خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و  واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.

قفص / قفس:  این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس  رایج  اسـت.

قیمومت / قیمومیت:  واژه ی قیمومت  را که به معنی قیم بودن است،  فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت  نادرست است

کُحل / کــَهل: کحل اسم است به معنای " سـرمه"  اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال.

 گزارش ها / گزارشات: برخی ها  واژه ی  فارسی گزارش  را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت

لایتجزا / لایتجزی: این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر.

مآخذ / مأخذ: واژه ی عربی  مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن  است  . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند.

 مبرا / مُبری : این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت"  اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند.

 مجرا / مجری: واژه ی مجری اسـم فاعـل  مصدر اجراء و به معـنای  اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی  مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر  اجراء  و به معنای " اجرا شـده،  عملی شـده " اسـت که در فارسی به تر است که  به صورت "مجرا"  نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته  نشـود.

محظور/ محذور:  واژه ی  محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری"  آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا  " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم "،

مسأله / مسئله: این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری  این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.

مسـئوول/ مسـئول: املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـئوول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را  با یک واو نوشـته اند.

مزمزه / مضمضه: واژه ی مزمزه فارسی  و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.

مُعتـَنی به/ متنابه: این واژه  عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت.

 مقتدا / مقتدی : این واژه  را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما  مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن  باید آن را مقتدا  نوشـت.

منتها / منتهی:  این دو واژه را در فارسی  به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند:  سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد" .

نیاگان / نیاکان : در فارسی نیاگ  یا  نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان.

وهله/ وحله: این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله  در عربی و  در فارسی معنایی ندارد.

هیز / حیز:  واژه ی  هـیـز  به معنای  بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی  جا و مکان است.

هیئت / هیأت: واژه ی  هیئت عربی  و به  معنی شـکل و صورت چیزی و نیز  به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز  هیأت  اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.

با تشکر فریدون حیدری نسب

 

شناخت آثار بزرگ علوي و مختصات زبانی و فکري :

 شناخت آثار بزرگ علوي و مختصات زبانی و فکري :
بزرگ علوي توانایی چشم گیري در برگزیدن فنون اروپایی داستان نویسی دارد و در عین حال
آثاري بی اندازه ایرانی آفریده است. او در آثارش نوعی گرایش هاي رمانتیکی نزدیک به روحیه ي
ایرانی دارد. این نویسنده به روان شناسی زیگموند فروید و فلسفه ي مارکسیسم علاقمند بود. او
نخست متأثر از فرویدیسم بود، هرچند بعد از گریذن به اندیشه هاي مارکسیستی کوشید شیوه ي
به اصطلاح واقع بینی سوسیالیستی را به نوشته هایش راه دهد ولی فروید و روانکاوي همچنان
نقشی هم در کارهاي او ایفا می کند. داستان هاي بزرگ علوي در کمال سادگی، بی هیچگونه
پرداخت زبانی داراي ساخت قوي با همه ویزگی هاي داستان کوتاه است. داستان هاي کوتاه
با تلفیق رمانتیسم و رئالیسم اجتماعی و در فضاي نمادین شکل می « گیله مرد » و « رقص مرگ »
گیرند. قدرت بزرگ علوي در صحنه پردازي و نثر موجز و بی تکلّف است و به قول حسن کامشاد
علوي در دام شکلهاي ناهنجار محاوره اي و اصطلاحات عامیانه غلو آمیز نیفتاده است ولی زیاده »
« روي او در روانکاوي و درون نگرهاي رمانتیک قابل سرزنش است.

آثار او قبل از انقلاب در ایران اجازه ي چاپ نداشتند و اغلب در آلمان چاپ و منتشر می شد.
اولین مجموعه داستان او با نام« موریانه ها » ، « چشم هایش » ، « سالاري ها » ، « میرزا » ، « پنجاه و سه نفر » ، « ورق پارهاي زندانفرهنگ لغات فارسی » می باشد. علاوه براین داستان ها « نامه ها » و « رقص مرگ » ، « هویت » ،
اثر تئودور نولدکه را نیز « حماسه هاي ملّی ایران » را با کمک یونکر منتشر ساخت و کتاب « آلمانی
ترجمه کرد. بزرگ علوي براي اولین بار خاطرات زندان را در قالب چند داستان نوشت و طی آن
ها، رفتار ناپسند رضاشاه و عوامل او را با زندانیان نشان داد و گاه و بی گاه در خلال این داستان ها
به بیان اوضاع اجتماعی و سیاسی عصر خود اشاره دارد.
بیان تفکر نمادین بزرگ علوي در گیله مرد :
داستان گیله مرد از نادر داستان هاي کوتاه فارسی است و از جمله آثار خلاق بزرگ علوي است که
در سال 1326 نوشته شد. این داستان به شیوه ي رئالیسم و در عین حال نمادین به بازتاب مسایل
اجتماعی سیاسی عصر نویسنده اشاره دارد. داستان پس از شکست فرقه ي دمکرات آذربایجان،
ژاندارم ها براي گرفتن بهره ي مالکانه به روستاها هجوم می برند. دو اَمنیه ي مسلح گیله مرد را
که قبلاً همسرش به دست مأموري کشته شده است براي بازجویی یه فومن می برند. آغاز
داستان با یک فضاسازي و ترسیم آشفتگی طبیعت، تلاطم روحی شخصیت ها و اوضاع و احوال
اجتماعی آن عصر را نشان می دهد و طبیعت نمادي میشود براي پیشبرد اهداف نویسنده.
است که یکی نماینده ي دهقانان و « مرد بلوچ » و « گیله مرد » شخصیت هاي اصلی داستان
دیگري نماد مأموران دولت، اما وجه مشترك هر دو، ستم دیدگی آن هاست. در خلال داستان با
ستمی که به هر یک از چهره ها می شود و با نَقل گذشته ي مرد بلوچ در می یابیم که به هر یک
از اقوام این کشور چه ظلم مضاعفی وارد شده است. گیله مرد و مرد بلوچ نماد دو تفکرند؛ انقلاب و
شورش. صغري همسر گیله مرد نماد ظلمی است که بر زن ایرانی رفته است. عناصر داستان گیله
مرد به خوب کنار هم قرار گرفته اند براي پیشبرد جریان تا حادثه که در پایان اتفاق می افتد که
شرح، » کاملاً طبیعی و براي خواننده قابل هضم است.
داستان پس از وصف کوتاهی از طبیعت ادامه می یابد و آرام آرام با گفت و گوي محمد ولی، بلوچ و گیله مرد گسترش می یابد

با تشکر فریدون حیدری نسب

 

زحافات بحرهای  ذکر شده در کتاب عروض و قافیه پیش دانشگاهی

 

زحافات بحرهای  ذکر شده در کتاب عروض و قافیه پیش دانشگاهی  


1 خَبن در هم پیچیدن مخبون حذف 2 فاعلاتن و  مستفعلن فعلاتن و مُتَفعِلن فعلاتن و مفاعلن
2 طَیّ درنوردیدن مَطوی حذف   4 مستفعلن و مفعولاتُ مستعلن و مفعلاتُ مفتعلن و فاعلاتُ
3 قَبض گرفتن مقبوض حذف   5 مفاعیلن و فعولن مفاعلن و فعولَ مفاعلن و فعولَ
4 کَفّ باز داشتن مکفوف حذف   7 مفاعیلن وفاعلاتن مفاعیلُ و فاعلاتُ مفاعیلُ و فاعلاتُ
5 کَشف برهنه کردن اندام مکشوف حذف   7 مفعولاتُ مفعولا مفعولن
6 خَرب ویران کردن اَخرَب حذف   1 و 7 مفاعیلن فاعیلُ مفعولُ
7 حَذف انداختن محذوف حذف   هجای آخر مفاعیلن و فاعلاتن و فعولن مفاعی وفاعلا وفعو فعولن و فاعلن و فَعَل
8 شَکل دست و پای شتر را بستن مشکول حذف   2 و 7 فاعلاتن فعلاتُ فعلاتُ
9 جَبّ خُصی کردن مجبوب حذف   4 و 5 و 6 و 7 مفاعیلن مفا فَعَل
10 جَحف پاک ببردن مجحوف حذف    1 و2 و 3 و4 و5 فاعلاتن تن فَع
11 قَصر کوتاه کردن مقصور حذف آخر و تسکین ماقبل آخر مفاعیلن وفاعلاتن و فعولن مفاعیل و فاعلات و فعول مفاعیل و فاعلان وفعول
12 قَطع جدا کردن مقطوع حذف آخر و تسکین ماقبل آخر مستفعلن مستفعل مفعولن
13 نَحر گلو بریدن منحور حذف   1 و 2 و 3 و4 و7 مفعولاتَ لا فع
14 خَرم بینی بریدن اَخرَم حذف   1 مفاعیلن فاعیلن مفعولن
نام بحر معنای لغوی ار کان تشکیل دهنده تقطیع توضیحات نمونه ی کاربرد در فارسی
1 هَزَج آواز با ترنّم
مَفاعیلُن U ــ ــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
2 رَمَل
نوعی حرکت شتر فاعِلاتُن ــ  Uــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
3 رَجَز
اضطراب مُستَفعِِلُن ــ ــ   Uــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
4 مُتقارب به یک دیگر نزدیک شده فَعولُن U ــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
5 سَریع زود مستفعلن  مستفعلن مَفعولاتُ ــ ــ  Uــ /  ــ ــ  Uــ / ــ ــ ــ U در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفتعلن مفتعلن فاعلن
6 مُنسَرِح آسان مستفعلن مفعولاتُ مستفعلن مفعولاتُ ــ ــ  Uــ / ــ ــ ــ U / ــ ــ  Uــ /  ــ ــ ــ U در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفتعلن فاعلاتُ مفتعلن فع
7 مُجتَث از بیخ کنده شده مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن ــ ــ  Uــ /  ــ  Uــ ــ /  ــ ــ  Uــ / ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفاعلن فعلاتن مفاعلن فَعَلُن
8 خَفیف سبُک فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن ــ  Uــ ــ / ــ ــ  Uــ /  ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود فعلاتن مفاعلن فَعَلُن
9 مُضارع مشابه مفاعیلن فاعلاتن U ــ ــ ــ / ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن

با تشکر فریدون حیدری نسب

 

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

 

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

۱ - میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی)۱ = کسی که دارای مهمان است.

۲- گوسفند:  گو ( جانور اهلی ) + سپند ( مقدس، پاک ) = جانور اهلی پاک

*جز اول ( گو ) در واژه های گوساله و گاو نیز به کار رفته است.

۳ - میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده

* این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در عهد قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای  « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام اشخاص می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا

 ۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه

۵- آسمان:  آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس

* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که  بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.

 ۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.

*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.

 

۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.

* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

۸- البرز : هر( کوه) + برز( بلند) = کوه بلند

۹-  بیستون: این واژه در اصل بغستان به معنای محل پرستش خدا بود که تشکیل یافته از دو جزء بغ( خدا) + ستان ( پسوند مکان) می باشد و در سیر تحول واجی ابتدا به بیستان(یای مکسور) و سپس به بیستون (یای مفتوح)و سرانجام به بیستون تغییر یافت.

* ظاهراً چون ایرانیان کوه ها و اماکن بلند را برای مناجات مناسب می دیدند این کوه بلند را جایگاه نیایش خدا نامیدند۲

 ۱۰- دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت

* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه  dipi  است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub  به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت duppu  و tuppu  ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل dup  درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.۳

 ۱۱-  دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان

*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.

۱۲- تابستان: تاب( بن مضارع تابیدن) + ستان (پسوند)

۱۳- کوچه: کوی( محله) + چه ( پسوند تصغیر)

۱۴ -داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) =  کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.

با تشکر حیدری نسب

پارادوکس‌های ادبیات فارسی دوم:

 


پارادوکس‌های ادبیات فارسی دوم:
• نخست آن سیه روز برگشته بخت           برافراخت بازو چو شاخ درخت
(ترکیب سیه روز بودن)
• اگر چشمم احیاناً تو چشمش می‌افتاد با همان زبان بی زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم.
(ترکیب زبان بی زبانی)
• غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود
(ترکیب آوازهای خاموش)
• ترس و وحشت به او جرئت و جسارت بخشید
(عبارت ترس و وحشت جرئت و جسارت بخشیدن)
• ناتانائیل، آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی
(عبارت‌ جایی جز همه جا)
• سرانجام این طور نیز می‌گوییم که او در همه جا هست، هر جا و نایافتنی است
(عبارت در هر جا بودن و نایافتنی بودن)
• هنگام تنگ‌دستی در عیش و کوش و مستی       کانکیمیایهستیقارونکندگدارا
(عبارت فقیر و تنگ‌دست بودن و در عین حال به عیش و خوشی پرداختن)
• خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند       ساقیبدهبشارتزندانپارسارا
(ترکیب رند پارسا)
• ور امروز اندرین منزل تو را جانی زیان آمد          زهیسرمایهوسودا که فردا زآن زیان بینی
(عبارت از زیان سود دیدن)
• پیدای پنهان) (ترکیب پیدای پنهان)
• جهانی شبیه به بهشت که در آن کوشیده شده است تا «ناپیدا کران» در «محدود» جای گیرد)
(عبارت جای گرفتن ناپیدا کران در محدود)
• از چهرة تکیده‌اش بدبختی و سیه روزی می‌بارید(
(ترکیب سیه روز)
• بر بساطی که بساطی نیست
(عبارت بساط بی بساطی)
• باغ بی برگی / روز و شب تنهاست / با سکوت پاک نمناکش
(ترکیب باغ بی برگی)
• جامه‌اش شولای عریانی است
(ترکیب شولای عریانی)
• باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست
(ترکیب باغ بی برگی)
• باغ بی برگی خنده‌اش خونی است اشک آمیز)
(ترکیب باغ بی برگی)
• جیب‌هایم پر از خالی است)
(عبارت پر از خالی بودن)
• از تهی سرشار / جویبار لحظه‌ها جاری است
(عبارت تهی از سرشار بودن)
• از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
(عبارت از پریشانی کسب جمعیت و آسودگی کردن)
• دولت فقر خدایا به من ارزانی دار              کاینکرامتسببحشمتو تمکین من است
(ترکیب دولت فقر)
• ای سرو پای بسته به آزادگی مناز               آزاده من که از همه عالم بریده‌ام
(عبارت پای بست بودن سرو و در عین حال به آزادگی نازیدن

با تشکر فریدون حیدری نسب

 

آيا در زبان فارسي فعل مجهول هست؟

 

آيا در زبان فارسي فعل مجهول هست؟

فرزانه کتاب را آورد ؛فعل اين جمله(آورد) معلوم است زيرا آن را به نهاد(فرزانه) نسبت داده ايم. صورت مجهول اين جمله چنين است:کتاب آورده شد. کتاب آورده شد ؛فعل اين جمله (آورده شد) مجهول است زيرا آن را به نهاد جديد(کتاب) نسبت داده ايم که در جمله معلوم، مفعول بود. پس در فارسي فعل مجهول داراي ساخت است و فرمول تبديل فعل معلوم(که الزاماً بايد گذرا به مفعول باشد) به مجهول چنين است:
صفت مفعولي فعل مجهول + صرف شدن فعل در زمان فعل معلوم. مثال: من نامه را خواهم فرستاد. که مفعولي فعل اين جمله مي شود فرستاده، و صورت مجهول جمله چنين است:
نامه فرستاده خواهد شد.
براي تبديل جمله ي معلوم به مجهول، ابتدا بايد نهاد جمله ي معلوم را حذف کنيم، سپس مفعول جمله معلوم را نهاد جمله مجهول قرار دهيم و اگر «را» يعني نقش نماي مفعول داشته باشد آن را حذف کنيم. سپس شناسه ي فعل مجهول را با نهاد جديد منطبق سازيم: همان گونه که مثال «خواهم فرستاد» به صورت:«فرستاده خواهد شد» درآمد.
با اين ترتيب در فارسي فعل مجهول داراي ساخت خاصي است و به همين دليل همه دستور نويسان سنت گرا و اکثر زبان شناسان بر اين باورند که در زبان فارسي، فعل مجهول وجود دارد اما يکي از زبانشناسان معتقد است که در فارسي فعل مجهول وجود ندارد و آنچه فعل مجهول مي ناميم در واقع (مسند + صرف فعل اسنادي «شدن») است، مثلاً جمله معلوم «علي در را بست» است، که صورت مجهول آن را «در بسته شد» مي داند در واقع « نهاد+مسند+ شد» است.
دبير مقدم در مقاله مجهول در زبان فارسي (1364، صص 46- 31) مي نويسد که: در خصوص مسأله مجهول در فارسي، گشتاريان دو ديدگاه متمايز اتخاذ کرده اند(مرعشي، 1970، ص 18)، (پالمر 1971، ص 17) وجود قاعده مجهول در فارسي را مسلم فرض نموده اند. به عنوان مثال سهيلي خوانساري فرايند هاي زير را در گذر از مقوله ي جملات معلوم به مجهول پيشنهاد مي نمايد.
مفعول مستقيم به جايگاه فاعل ارتقا مي يابد و فاعل عموماً در فارسي حذف مي گردد. به عنوان مثال به اين جمله معلوم و معادل مجهول آن توجه نماييد:
ايرانيان فردوسي را بزرگترين شاعر حماسي مي شمارند.
فردوسي بزرگترين شاعر حماسي شمرده مي شود.
دومين ديدگاه در خصوص مجهول در فارسي در مقاله 1974 .ج معين ابراز شده است.
او در اين مقاله اعلام مي دارد که ساخت مجهول در فارسي نوين وجود ندارد و تمام مواردي که مجهول ناميده شده است در واقع ساخت ناگذر مي باشد.
بايد گفت اين ادعاي جان معين بي اساس نيست زيرا جمله« در بسته شد» از نظر ساخت فرقي با جمله «در مسدود شد» ندراد. پس آيا فعلهايي که دستوريان تاکنون مجهول مي دانسته اند مجهول نيست؟ يعني در فارسي فعل مجهول وجود ندارد؟ آيا در جمله اي مانند هلال ماه ديده شده است «ديده» مسنداست؟ خير مسند نيست و فعل ديده شده است مجهول است.
چنانچه مي بينيم مساله پيچيده است. در مثال اول ساخت مجهول، مجهول نيست و در مثال دوم ساخت مجهول، مجهول است، زيرا «ديده» نمي تواند مسند باشد.
به هر حال اين معمايي است که تاکنون کسي آن را نگشوده است ما در اين گفتار برانيم که پرده از اين راز برداريم.
پيش از بررسي اين مسأله لازم است که صفت مفعولي را در فارسي بررسي کنيم:
آنچه همه ي دستوريان صفت مفعولي ناميده اند، ساخته مي شود از بن ماضي + ه (e=) اما در اکثر فعلها اين به اصطلاح صفت مفعولي، صفت نيست و حتي واژه مستقل نيست مثلاً دستور زبانان «زده» را صفت مفعولي از فعل «زدن» مي دانند، حال آنکه صفت «زده» نه تنها صفت مفعولي نيست بلکه کلمه ي مستقل هم نيست و نمي توان آن را صفت قرار داد مثلاً نمي توان گفت بچه ي زده يا آنکه آن را جانشين اسم قرار داده و گفت: زده ها کجا رفتند. حال آنکه صفت مفعولي از فعل شستن مي شود:
«شسته» و مي توان گفت لباس شسته. هم چنين شسته ها را بياور.
نگارنده چند سال پيش صفت مفعولي را درمقاله اي بررسي کرد.(وحيديان کاميار، صص 292-269، 1376). طبق اين بررسي آنچه صفت مفعولي ناميده مي شود، چندگونه است:
1-صفت مفعولي بسياري از فعلها(فعل گذرا به مفعول) نه تنها صفت نيست بلکه حتي واژه مستقل هم نيست و فقط در ساخت ماضي نقلي، ماضي بعيد و ماضي التزامي و فعل مجهول کاربرد دارد مانند زده، ديده، گذاشته، برداشته، پسنديده و غيره که نمي توان گفت مرد زده، کالاي ديده، ميز گذاشته و غيره.
2-صفت مفعولي بعضي از فعلها، صفت مفعولي است مانند فرسوده، گداخته، بسته، گسترده، شسته و غيره که مي توان گفت فرش فرسوده، آهن گداخته، در بسته، سفره گسترده، لباس شسته. اين گونه صفتهاي مفعولي، اسم نيز قرار مي گيرند(جانشين اسم مي شوند) و نقشهاي اسمي بويژه مسند را مي توانند بگيرند مانند فرسوده را بياور(نقش مفعولي). لباس فرسوده شد. (نقش مسندي) فرسوده ها کجاست.(نقش نهادي).
(صفت مفعولي بعضي از فعلها را در يک معني ممکن است صفت باشد و در معناي ديگر نباشد مانند گرفته، کالاي گرفته کاربرد ندارد اما در قيافه گرفته صفت است. يا ديده که گرچه از نظر ساخت صفت مفعولي است اما اسم است، به معناي چشم.
از فعلهاي لازم نيز از نظر ساخت، صفت مفعولي هست مانند آسوده، خميده، برآشفته، حال آنکه اينها، صفت مفعولي نيستند.
با توجه به ويژگي هاي صفت مفعولي(آنچه صفت مفعولي ناميده شده) معماي فعل مجهول گشوده مي شود. به اين صورت که فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت مفعولي است و مي تواند صفت براي اسم قرار بگيرد و به اصطلاح جانشين اسم مي شود ساخت مجهول آنها فعل مجهول نيست بلکه مسند+شدن است مانند: جمله آهنگر آهن را گداخت که صورت مجهول آن مي شود: آهن گداخته شد. اين ساخت گرچه از نظر صوري مجهول است اما گداخته مسند است (زيرا مانند بسياري از صفتها مي تواند در جمله نقش مسندي بگيرد) مثل آهن سرد شد. آهن گرم شد و غيره، بعلاوه مي توان گفت آهن گداخته تر شد. حال آنکه اگر فعل مجهول مي بود صفت مفعولي آن پسوند «تر» نمي توانست بگيرد زيرا يک کلمه نبود مثلاً در جمله با فعل مجهول علي ديده شد، نمي شود گفت: علي ديده تر شد به عبارت ديگر اين گونه صفتهاي مفعولي مي توانند جانشين اسم شوند و نقشهاي اسم از جمله نقش مسندي را در جمله بگيرند. مثال ديگر پروانه سفره را مي گسترد که ساخت مجهول آن چنين است: سفره گسترده مي شود در اين مثال نيز صفت مفعولي يعني گسترده مسند است زيرا گسترده صفت است مانند «پهن» در جمله سفره پهن مي شود. مي توان گفت: سفره گسترده تر مي شود.
پس اگر صفت مفعولي فعل گذرا به مفعول، صفت باشد تنها در اين صورت، اين گونه فعل ساخت مجهولش فعل مجهول نيست. اما فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت نباشد صورت مجهولشان، فعل مجهول است. زيرا صفت مفعولي آنها واژه نيست لذا نمي تواند مسند قرار بگيرد مثلاً در جمله: (کتاب قبلاً برده شده.برده شد فعل مجهول است، زيرا برده صفت و واژه نيست که بتواند مسند قرار بگيرد مثلاً نمي توان گفت کتاب برده کجاست: پس فقط از فعلهايي که صفت مفعولي آنها، صفت نيست فعل مجهول وجود دارد، به عبارت ديگر ساخت مجهول آنها فعل مجهول است.
دليل ديگر براي اثبات اينکه هر ساخت فعلي که از نظر صوري با مجهول يکي باشد، الزاماً مجهول نيست اين است که صفت مفعولي (ساختهايي که در دستور ها صفت مفعولي مي نامند) بعضي از فعلهاي ناگذر به مفعول، کاربرد صفتي دارد مانند «آسوده» در آدم آسوده يا «آشفته» در قيافه ي آشفته؛ لذا گرچه فعل در جمله هاي نظير «پدر آسوده مي شود»، قيافه ها آشفته شده به نظر مي رسد که فعل مجهول است اما واقعاً مجهول نيست زيرا:
اولاً: تنها فعلهاي گذرا به مفعول صورت مجهول دارند و فعل ناگذر مجهول نمي شود.
ثانياً: در اين دو مثال صفت مفعولي، مسند واقع شده، لذا مي توان به آنها پسوند«تر» افزود: آسوده تر شدي با شنيدن اين خبر آشفته ترشد.صفت مفعولي در فعل مجهول پسوند «تر» نمي گيرد زيرا فعل مجهول يک کلمه است مثلاً در «کوه ديده شد». ديده شد فعل مجهول است و نمي توان گفت ديده ترشد.
ممکن است که سؤال شود چرا در فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت است ساخت مجهول را نتوان مجهول گرفت مثلاً در جمله در گشوده شده است که گرچه گشوده مسند است اما چه اشکال دارد که آن را فعل مجهول بگيريم؟
واقعيت اين است که چنانکه گفتيم اگر صفت مفعولي، فعل صفت باشد يعني کاربرد صفتي داشته باشد واژه ي مستقل است و در فعل مجهول گروهي اسم در نقش مسندي است بر خلاف مورد اول که صفت مفعولي گروه مستقلي نيست بلکه با فعل شدن يک گروه فعلي تشکيل مي دهد براي مثال جمله زير را:
فرهاد مجلس را آراست.
با ساخت مجهولي مي آوريم مي شود مجلس آراسته شد. «آراسته» صفت مشترک با اسم است و در اينجا نقش مسندي بر عهده دارد و جدا از «شد» است زيرا مي توان گفت:
مجلس آراسته تر شد يعني آراسته گروه مستقلي است و مي تواند وابسته بگيرد هم چنين چون «آراسته» گروه مستقلي است مي توان گفت مجلس آراسته ي آراسته باشد (يعني کاملاً آراسته شد). هم چنين فعل جمله پروين سفره را خواهد گسترد را اگر با ساخت مجهول بياوريم مي شود:
سفره گسترده تر خواهد شد. در اين جمله نيز گسترده گروه مستقل است و مي توان گفت سفره گسترده تر خواهد شد اما صورت مجهول جمله: رضا خانه خريده است مي شود خانه خريده شده است. خريده شده است يک فعل است، لذا نمي توان گفت خانه خريده تر شده است.
البته اکثر صفتهاي مفعولي يي که صفت هستند با پسوند «تر» به عنوان وابسته پسين نمي آيند مانند بسته، گشوده، دوخته، ساخته و غيره زيرا معمولاًَ داراي درجاتي نيستند مثل بسته که صفت تفضيلي بسته تر ندارد زيرا درجاتي ندارد، «در» يا باز است يا بسته، همانگونه که واژه جاويد گرچه صفت است با پسوند «تر» گسترش پيدا نمي کند.
به هر حال اگر ضابطه وابسته پذيري با پسوند تر در تشخيص صفت مفعولي يي که صفت قرار مي گيرد معمولاً کارايي ندارد اما آمدن صفت مفعولي با موصوف ضابطه ي دقيقي است براي تشخيص صفت بودن يا نبودن آن است.
اينک بعضي از صفتهاي مفعولي را که صفت واقع مي شوند مي آوريم:
آراسته، آزرده، آزموده، آسوده، آشفته، افروخته، آلوده، آويخته، پيوسته، پسنديده، چيده، ساخته، سنجيده، سپرده، سروده، فرستاده، فريفته، شمرده، آميخته، فشرده، کوفته، گداخته، يافته و ...
بعضي از صفت هاي مفعولي که صفت قرار نمي گيرند:
آورده، آموخته، انگيخته، برده، ربوده، پنداشته، توانسته، داشته، ديده، ستوده، کاسته، گرفته(به معني اخذ شده)، نواخته، ناميده، نگريسته، زده، زاييده و ...(وحيديان 1376 صص 269-282)
در پايان گفتني است که در زبان فارسي، فعل مجهول زياد کاربرد ندارد زيرا:
اولاً بجاي فعل مجهول بويژه اگر نهاد نامشخص باشد از تک واژه «-َند» با فعل معلوم استفاده مي شود مثلاً به جاي از قديم گفته شده است مي گويند از قديم گفته اند. هم چنين به جاي جيبش زده شده است مي گويند جيبش را زده اند.
استفاده از تکواژ «-َند» در آخر فعل معلوم براي مجهول ساختن، هميشه در فارسي معمول بوده است. در کليله بهرامشاهي فعل مجهول حُکي عربي به صورت آورده اند ترجمه شده نه آورده شده است يا حکايت شده است.
تکواژ «-َند» را که کار فعل مجهول را انجام مي دهد مي توان تکواژ مبهم ناميد اما در موردي هم که نهاد کاملاً مشخص باشد، کاربرد دارد مثلاً به جاي زمين و آسمان آفريده شد، مي گويند زمين و آسمان را آفريدند.
ثانياً در صورتي به کار مي رود که نهاد مشخص نباشد يا کاملاً مشخص باشد اما نخواهيم نهاد را مشخص کنيم و يا ذکر آن ضرورتي نداشته باشد يا از ذکر نام فاعل اکراه داشته باشم:
نامه فرستاده شده است. زمين و آسمان آفريده شد. بزودي کتابي در زمينه ي آمار نوشته خواهد شد. نسخه اي ديگري هم از اين کتاب در آن زمان نوشته شده است.
در زبان فارسي اگر نهاد مشخص باشد فعل را به صورت مجهول به کار نمي بريم بر خلاف زبان انگليسي مثلاً ترجمه ي درست جمله:
This man was killed by amurderer
اين است: جنايتکاري اين مرد را کشت و ترجمه ي تحت الفظي آن: اين مرد به وسيله ي جنايتکاري کشته شده است، که با روال فارسي مطابقت ندارد.
ضمناً بعضي از فعلها مثل داشتن گرچه گذرا به مفعول هستند اما مجهول نمي شوند. فعل کردن نيز معمولاً مجهول نمي شود.
هم چنين اگر مفعول واژه ي خود يا خودم، خودت... باشد، فعل گذرا مجهول نمي شود؛ من خود را در آينه ديدم که ساخت مجهول آن خود در آينه ديده شد يا خود خودم در آينه ديده شد کاربرد ندارد. علت آن است که در دنياي واقع مفعول همان نهاد است.

با تشکر فریدون حیدری نسب

پی نوشت ها :
 

*استاد زبان شناسي دانشگاه فردوسي مشهد

منابع و مأخذ:
1-دبير مقدم، محمد، مجهول در زبان فارسي، مجله زبانشناسي، سال دوم، شماره اول، 1364.
2. Moyne john.1974 .(so called passivein Persian). Foundations of language 12.
3. وحيديان کاميار، تقي، بررسي صفت مفعولي و اهميت آن در زبان فارسي، مجله زبانشناسي، سال نهم شماره دوم، 1370.
هم چنين در مجموعه مقاله در قلمرو زبان و ادبيان فارسي، وحيديان 1376، 282- 269.
پايگاه نور- ش18

 

آموزش عروض به زبان ساده  

 

آموزش عروض به زبان ساده  

فهرست مطالب

پیشگفتار 1
تعریف وزن 2
انواع وزن در زبان های گوناگون 2
تعریف زحاف 3
اوزان متحد الارکان شعر فارسی و زحافات آن 4
بحر رمل 4
بحر هزج 6
بحر رجز 9
بحر متقارب 11
اوزان مختلف الارکان شعر فارسی و زحافات آن 12
بحر منسرح 12
بحر سریع 13
بحر مضارع 14
بحر خفیف 15
بحر مجتث 16
جدول زحافات 18
مآخذ 19

نظر به اینکه در پاورقی کتاب ادبیات تخصصی (1) عروض و قافیه ی پیش دانشگاهی نام اوزانی آورده شده است که فقط برای مطالعه می باشد ولی در کنکور از این مباحث چندین سوال مطرح می شود و اغلب دبیران محترم مطالعه ی این قسمتها را به عهده ی خود دانش آموزان می گذارند و با توجه به اینکه فهم این مطالب نیز دشوار می باشد و باید به نوعی به دانش آموز تفهیم شود که در یاد و خاطر آنها ثبت شود و ضرری از این بابت متوجه آنها نشود اینجانب تصمیم گرفتم که این اوزان را به گونه ای که قابل فهم برای فراگیران باشد تدریس کنم. بدین منظور جزوه ای تهیه نموده ام.
تعریف وزن:وزن، نظم و تناسب خاصی است و اصوات شعر(= هجاها) این نظم و تناسب اصوات به انحنای گوناگون نزد ملل مختلف مبین نوعی آهنگ و موسیقی است.
انواع وزن در زبان های گوناگون
در شعر سنتی هر زبانی، تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، در وزن دخیل است. علاوه بر این عامل مشترک، وزن شعر هر زبانی مبتنی بر عامل خاصی است:
1- وزن عددی(Numerical)
این وزن مبتنی است بر تساوی تعداد هجاهای هر مصراع (یعنی عامل خاصی در این گونه وزن دخیل نیست) وزن اشعار فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی از این گونه است.
2- وزن تکیه ائی(Accentaal)
این وزن مبتنی است بر تکیه ای که بر هجاها واقع می شود. وزن اشعار انگلیسی و آلمانی چنین است.
3- وزن آهنگی یا نواختی (Tonic)
این وزن بر حسب زیری و بمی اصوات(هجاها) مشخص می شود. وزن شعر چینی و ویتنامی از این قبیل است.
4- وزن کمی(Quantitative)
این وزن مبتنی بر امتداد زمانی، یعنی کمیت(کوتاهی و بلندی) هجاهاست. وزن شعر فارسی و عربی وسانسکریت و یونان باستان و لاتین از این دست است.
تعریف زحاف
عروضیان تغییراتی را که به اجزای سالم اصلی داده می شود. تا اجزای فرعی غیر سالم از آن منشعب شود، زحاف خوانده اند. به عبارت دیگر، اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد به شرط آنکه وزن از قاعده نیفتد در خلال قواعدی بیان می دارند که حاصل آن زحافات و علل خوانده می شود، و این تغییرات که در اصول بحور حاصل می شود نه تنها در شعر گرانی پدید نمی آورد، بلکه شعر را قبول تر و خوشاهنگ تر می سازد.
زحاف مأخذ است از زحف که به معنی دور شدن از اصل و خطاشدن تیر و به نشانه اصابت نکردن است و جمع زحاف در عروض زحافات و از احیف است.
اوزان متحد الارکان شعر فارسی و زحافات آن
1- بحر رمل:رمل در لغت حصیر بافتن است و این بحر را بدان جهت رمل خوانده اند که پنداری ارکان آن درهم بافته است. اصل این بحر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن «بحر رمل مثمن سالم» می باشد و دارای چهارده زحاف است، که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:1-1: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مثمن محذوف(=مقصور)
محذوف: عبارت از آن است که یک هجا از آخر رکن سالم حذف شود.
ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری                 وزنفاق تیر و قصد ماه کید مشتری          «انوری»
1-2: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مسدس محذوف(= مقصور)
هر کسی از ظن خود شد یار من                            از درون من نجست اسرار من «مولوی»
نکته: چنانکه در کتاب آورده شده است در آخر مصراع فرقی میان هجای بلند و کشیده نیست، همچنانکه در این شعر سعدی:
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس          که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
مصراع اول مختوم به هجای بلند و مصراع دوم مختوم به هجای کشیده است اما در عروض سنتی به خطا میان این دو فرق گذاشته می شود و اولی را «محذوف» و دومی را «مقصور» می نامند.
1-3: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن: رمل مثمن مخبون
مخبون: اگر از رکن فاعلاتن، مصوت بلند«1» (حرف دوم) حذف شود به صورت«فعلاتن» در می آید که چون فاعلاتن رمل است حذف حرف دوم«فاعلاتن» را مخبون می گویند:
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند           همه اسمند و تو جسمی، همه جمسند و تو روحی «سعدی»
1-4: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن: رمل مثمن مخبون محذوف(= مقصور)
اگر از پایان هر مصراع شعری با ارکان«فعلاتن» آخرین هجا حذف شود به فعلن تبدیل می شود و ارکان هر مصراع چنین است: «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» چنانکه گفته شد، به حذف هجای پایانی محذوف گفته می شود.
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس        که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست  « سعدی»
1-5: فعلاتن فعلاتن فعلن: رمل مسدس مخبون محذوف(= مقصور)
بت خود را بشکن خوار و ذلیل                               نامور شو به فتوت چو خلیل
1-6: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن: رمل مثمن مشکول
الف)«رمل »است زیرا یکی از ارکان آن«فاعلاتن» است.
ب)مثمن است زیرا هشت رکن دارد.
ج)هرگاه از «فاعلاتن»(-U- -)، «فعلات»(UU- U)برجای بماند آن را «مشکول» خوانند.
2- بحر هزج:هزج، در لغت سرو دو ترانه و آواز ترنم است، در اصطلاح بحری است که از تکرار جزو مفاعلین پدید آمده باشد، بحر هزج را بدان جهت به این نام خوانده اند که بیشتر آوازها و سرود های اعراب بر این بحر است. اصل این بحر«مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن» « بحر هزج مثمن سالم » می باشد و دارای پانزده زحاف است که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
2-1: مفاعیلن مفاعیلن فعولن: هزج مسدس محذوف
الهی سینه ای ده آتش افروز                     در آن سینه دلی وان دل همه سوز
2-2: مستفعل مستفعل مستفعل مستف (= مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن): هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف
عروضیان سنتی تمام وزن هایی را که امروز به صورت «مستفعل» آغاز می کنیم با «مفعول» آغاز می کردند.
مثلا وزن منظم« مستفعل مستفعل مستفعل مستف » را به صورت نامنظم«مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن» تقسیم می کردند و این نوع نام گذاری براساس اوزان عروضی سنتی است.
الف) «اخرب» است زیرا اگر«میم» و «نون» مفاعیلن(U- - -) را حذف کنیم می ماند فاعیل (- - U) که به جای آن«مفعول»به کار می رود.
ب) «مکفوف» است یعنی حذف یک صامت از آخر رکن«مفاعیلن» که «مفاعیل» می ماند.
پ) «محذوف» است یعنی حذف یک هجا از رکن آخر «مفاعیلن» که «فعولن» می ماند.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه                    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه «شیخ بهایی»
2-3: مستفعل مستفعل مستفعل فتح(= مفعول مفاعیل مفاعیل فعل): هزج مثمن اخرب مکفوف مجبوب
همان توضیحاتی که درباره ی علت نامگذاری بیت قبل آمد درباره ی بیت زیر نیز صادق است. زیرا وزن این دو بیت عیناً مثل هم می باشد و تنها تفاوت در آخرین رکن است که در بیت زیر به جای محذوف «مجبوب»آمده است. و از آن روی«مجبوب» گویند که دو هجای آخر از مفاعیلن (U - - -) حذف شده و فعل باقی مانده است.
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت                         بر حسن جوانیت دل نرم نداشت
2-4: مستفعل فاعلات مستفعل(= مفعول مفاعلن مفاعیلن)هزج مسدس اخرب مقبوض
الف) «هزج» است زیرا ارکان آن از «مفاعیلن»(U- - -)و زیر شاخه های آن یعنی «مفعول»(- - U) و «مفاعلن»(U- U-) ساخته شده است.
ب) «مسدس» است زیرا هر مصراع سه رکن و کل بیت شش رکن دارد.
پ) «احزب» است زیرا از «مفاعیلن»(U- - -)، «مفعول»(- - U)باقی مانده است.
ج) «مقبوض»است زیرا«مفاعیلن»(U- - -) ، «مفاعل»(U-U-)برجای بماند آن را «مقبوض گویند.
از کرده ی خویشتن پشیمانم                           جز توبه ره دگر نمی دانم «مسعود سعد سلمان»
2-5: مستفعل فاعلات فع لن(= مفعول مفاعلن فعولن): هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف
وزنش مانند وزن بیت قبلی است تنها تفاوت این است که چون از رکن پایانی، مفاعیلن (U - - -) یک هجا حذف و به «فعولن» (U - - ) تبدیل شده است در نامگذاری «محذوف» اضافه گردیده است.
لاف از سخن چو در توان زد                                   آن خشت بود که پر توان زد «نظامی»
2-6: مستفعل مفعولن// مستفعل مفعولن(= مفعول مفاعیلن// مفعول مفاعیلن) هزج مثمن اخرب
الف)«هزج » است زیرا یکی از ارکان آن مفاعیلن(U - - -) می باشد.
ب)«اخرب» است زیرا یکی از ارکان آن مفعول(- - U )می باشد.
پ)«مثمن» است زیرا هشت رکن دارد.
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها          بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها «سعدی»
3- بحر رجز:رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است این بحر را بدان جهت رجز خوانده اند که اکثر اشعار عرب که در شرح مفاخر پیشنیان و صفت مردانگی قوم عرب سروده شده است در این بحر است و در این هنگام آواز پریشان و حرکات تند است. اصل این بحر «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن » رجز مثمن سالم می باشد.
زحافات این بحر پنج است که به  ذکر موارد یاد شده در کتاب می پردازیم:
3-1: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن: رجز مثمن مطوی
اگر از رکن«مستفعلن» (- - U -)که رجز است حرف  چهارم  حذف شود، مستعلن (- UU-) که با مفتعلن(- UU -)برابر است باقی می ماند. که حذف حرف چهارم را مطوی می گویند. تکرار «مفتعلن» را در وزن «رجز مطوی» می گویند.
عشق تو بر بود زمن مایه ی مایی و منی        خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی
3-2: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن: رجز مثمن مطوی مخبون
الف) «رجز مطوی» است زیرا مستفعلن(- -U -) به مفتعلن(- UU -) تبدیل شده است.
ب) «مخبون» است زیرا اگر از مستفعلن(- - U -) حرف دوم حذف شود، متفعلن(U – U -) می ماند که به جای آن «مفاعلن» (U – U -) می گذارند.
از نظرات کجا رود ور برود تو همرهی             رفت و رها نمی کنی، آمد و ره نمی دهی «سعدی»
4- بحر متقارب:متقارب در لغت به معنای نزدیک به هم می باشد اصل این بحر «فعولن فعولن فعولن فعولن» متقارب مثمن سالم می باشد و دارای شش زحاف می باشد که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
فعولن فعولن فعولن فعل : متقارب مثمن محذوف
الف)«متقارب»است زیرا تکرار«فعولن»(U - - ) است.
ب)«مثمن» است زیرا هشت رکن دارد.
پ)«محذوف» است زیرا هجای آخر آن حذف شده و تنها «فعل» (U -) باقی مانده است.
اوزان مختلف الارکان شعر فارسی و زحافات آن
1- بحر منسرح:منسرح در لغت به معنی آسان است. اصل این بحر مستفعلن مفعولات است. اما سالم آن معمول نیست. از احیفی که در این بحر وجود دارد یازده زحاف است که به شرح و توضیح آنچه در کتاب آمده است می پردازیم:
1-1- مفتعلن فاعلن// مفتعلن فاعلن: منسرح مثمن مطوی مکشوف الف) «مطوی» است  زیرا حرف چهارم از «مفعولات» حذف آخرین متحرک می باشد. مطوی «مفعولات»«فاعلات» است اگر «ت» آن را حذف کنیم«فاعلن» ( - U -)می ماند.
نکته: زحاف«کشف» اگر بر«فاعلات» وارد شود«فاعلا» می ماند که به جای آن «فاعلن»(- U -) می نویسند.
کرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش            کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش
1-2: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع: منسرح مثمن مطوی منحور
الف)«منسرح» است زیرا از«مفتعلن فاعلات»ساخته شده است.
ب)«مثمن» است زیرا کل بیت هشت رکن دارد.
پ)«مطوی» است زیرا «مستفعلن»به «مفتعلن»تبدیل شده است.
ت)«منحور» است زیرا از همه ی هجاها از رکن پایانی، تنها یک هجای «فع» باقی مانده است.
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد                        پیش دو ابروی چون هلال محمّد
2- بحر سریع
سریع در لغت به معنی زود است. اصل این بحر، «مستفعلن مستفعلن مفعولات» است و چون سالم آن خوش آهنگ نیست از زحافاتش استفاده می شود. از احیف آن هفت زحاف است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
2-1: مفتعلن مفتعلن فاعلن: سریع مسدس مطوی مکشوف
الف) «مطوی» است زیرا اگر حرف چهارم از رکن «مستفعلن» (- - U -) که رجز است حذف شود؛ «مستعلن» (- - UU -) باقی می ماند که به جای آن«مفتعلن»(- UU) می نویسم.
ب) «مکشوف» است زیرا اگر از «مفتعلن»(- UU -) «مطوی» یک هجای کوتاه میانی حذف شود. «مفعلن» که مساوی با «فاعلن»(- لا -) است بدست می آید که به آن مکشوف گویند.
نکته: اگر هر مصراع از چهار «مفتعلن»(- UU -) ساخته شده باشد آن را «رجز مطوی» و اگر از دو «مفتعلن»و یک «فاعلن» ساخته شده باشد آن را «سریع مطوی» گویند.
دانه چو طفلی است در آغوش خاک               روز و شب این طفل به نشو و نماست. «پروین اعتصامی»
3- بحر مضارع:مضارع در لغت به معنی مشابهت است. اصل این بحر، چهار بار «مفاعیلن فاعلاتن» است، اما چون سالم این بحر خوش آهنگ نیست زحافات آن بیشتر مورد استفاده قرار گرفته است، زحافاتی که از این بحر به دست می آید، یازده زحاف است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
3-1-: مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل(=مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن): مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
الف) «مضارع» است زیرا از پایه«مفاعیلن فاعلاتن» بدست آمده است.
ب) «مثمن» است زیرا از هشت رکن تشکیل شده است.
پ) «اخرب» است زیرا اگر «میم» و «نون»«مفاعیلن»(U - - -) حذف شود، «فاعیل» (- - U)می ماند که به جای آن«مفعول»(- - U) می گذاریم.
ت) «مکفوف» است زیرا حذف یک صامت از آخر رکن، مثلا از «مفاعیلن» که«مفاعیل» و از «فاعلاتن»«فاعلات» می ماند.
ت) «محذوف» است چون یک هجا از آخرین رکن حذف شده است.
امروز روز شادی و امسال سال                         نیکوست حال ما، که نکو باد حال گل «دیوان شمس»
3-2: مستفعلن مفاعل مفعولن(=مفعول فاعلات مفاعیلن): مضارع مسدس اخرب مکفوف
ای آنکه غمگینی و سزاواری                  واندر نهان سرشک همی باری « رودکی »
3-4: مستفعلن فعولن//مستفعلن فعولن(= مفعول فاعلاتن//مفعول فاعلاتن)مضارع مثمن اخرب
ای باد بامدادی خوش می روی به شادی                 پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
4- بحر خفیف:خفیف در لغت به معنی سبک است، اصل این بحر «فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن» است ولی چون سالم آن خوش آهنگ نیست از زحافاتش استفاده می شود. زحافات این بحر هفت است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم.
4-1: فعلاتن مفاعلن فعلن: خفیف مسدس مخبون محذوف
الف) «خفیف» است زیرا از «فعلاتن مفاعلن فعلن» ساخته شده است.
ب) «مخبون » است زیرا«فاعلاتن»به «فعلاتن» و«مستفعلن» به «مفاعلن»تبدیل شده است.
پ) «محذوف »است زیرا رکن پایانی که «فعلاتن»(UU- -) بوده یک هجا حذف گردیده «فعلن»(UU -) باقی مانده است.
در نگاهش شکفته روح سحر                                  برلبانش ترانه ی توحید
5- بحر مجتث:اجثاث در لغت به معنی از بیخ برکندن است، چون مسدس این بحر از «خفیف» گرفته شده است، آن را مجتث خوانند و اصل این بحر از چهار بار«مستفعلن فاعلاتن» می باشد، در این بحر هم نوع مزاحف آن خوش آهنگ و رایج است. زحافات این بحر، نه است که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
5-1: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن: مجتث مثمن مخبون
الف)هر گاه وزنی از تکرار«مفاعلن فعلاتن» به وجود آید آن را «مجتث» گویند.
ب)تبدیل «فاعلاتن» به «فعلاتن» را مخبون گویند.
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی   شکنجه صبر ندارم، بریز خونم و رستی «سعدی»
5-2: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن: مجتث مثمن مخبون محذوف
الف) «مجتث مخبون» زیرا «مفاعلن فعلاتن» است.
ب) «محذوف» است زیرا یک هجا از رکن پایانی «فعلاتن»(UU - -) حذف گردیده و «فعلن» (UU -) بر جای مانده است.
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد                  تو را در این سخن انکار کار ما نرسد.
محذوف حذف در لغت به معنی انداختن، قطع کردن می باشد و در علم عروض عبارت از آن است که یک هجا از آخر رکن سالم حذف شود مانند: «فاعلن» از فاعلاتن «فعولن» از مفاعیلن و «فعل» از فعولن
مخبون خبن در لغت به معنی شکستن کنار جامعه است تا کوتاه شود و در علم عروض یعنی انداختن حرف دوم از رکن مانند«فعلاتن» از فاعلاتن و «مفاعلن» از مستفعلن بنابراین فعلاتن را «رمل مخبون» و مفاعلن را «رجز مخبون» گویند.
مطوی طی در لغت به معنی در نور دیدن و پیمودن است و در علم عروض یعنی حذف حرف چهارم از مستفعلن(- - U -) که می ماند مستعلن به جای آن مفتعلن (-UU -) می گذارند.
مقبوض قبض در لغت به معنی گرفتن است و در علم عروض حذف حرف پنجم از مفاعلین(U - - -)است می ماند «مفاعلن»(U – U -)
مکشوف کشف در لغت به معنی برهنه کردن است و در علم عروض حذف«ت» از آخر مفعولات (- - - U)که به جای آن«مفعولن»(- - -)می گذارند
مشکول شکل در لغت بستن ستور است و در عمل عروض حذف حرف دوم و حرف آخر فاعلاتن است می ماند«فعلات» بنابراین فعلات + فاعلاتن = رمل مشکول
مکفوف کف در لغت به معنی بازداشتن است و در علم عروض یعنی حذف یک صامت از آخر رکن مثلا از مفاعیلن می ماند «مفاعیل»و از فاعلاتن می ماند «فاعلات»
مجبوب جب در لغت به معنی خصی کردن است و در علم عروض حذف دو هجای بلند از آخر مفاعیلن است می ماند«مفا»به جای آن«فعل»به کار می برند.
منحور نحر در لغت به معنی گلو بریدن است و در عمل عروض باقی نگه داشتن یک هجای بلند از اول رکن مفعولات (- - - U) و حذف بقیه ی هجاهاست که تنها هجای «مف» می ماند به جای آن«فع»می گذارند.
اخرب خرب در لغت سوراخ پهن * و در علم عروض حذف «میم»و «نون»مفاعیلن(U- - -) است می ماند فاعیل (- - U)به جای آن «مفعولُ»به کار می رود.
مآخذ:1- شناخت شعر(عروض و قافیه) تألیف دکتر ناصر الدین شاه حسینی
2- آشنایی با عروض و قافیه تألیف دکتر سیروس شمسا
3- ادبیات فارسی(قافیه و عروض- نقدابی)دانشگاهی مولفان دکتر تقی وحیدیان کامیار- دکتر عبدالحسین زرین کوب- دکتر حمید زرین کوب

با تشکر فریدون حیدری نسب

بارم بندی درس های گروه ادبیات دبیرستان

 

نمره ی پایانی درس زبان فارسی 1 و 2

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

قسمت اول

قسمت دوم

1

زبان شناسی

4

1

3

2

املا و بیاموزیم

3

1

2

3

نگارش

5

1

4

4

دستور

8

2

6

 

 

 

جمع

 

20

 

5

 

 

15

نمره ی پایانی درس زبان فارسی 3 عمومی و تخصصی

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

1

زبان شناسی

4

4

2

املا و بیاموزیم

3

3

3

نگارش

5

5

4

دستور

8

8

 

جمع

 

20

20

 

قسمت بندی درس های نوبت اول و دوم زبان فارسی

نام کتاب

نوبت اول

نوبت دوم

زبان فارسی سال اول

1 14

15 28

زبان فارسی سال دوم

1 14

15 28

زبان فارسی 3 عمومی

1 12

13 24

زبان فارسی 3 تخصصی

1 14

15 27

 

 

 

قسمت بندی درس های نوبت اول و دوم ادبیات فارسی

نام کتاب

نوبت اول

نوبت دوم

ادبیات فارسی سال اول

1 11

12 24

ادبیات فارسی سال دوم

1 11

12 24

ادبیات فارسی 3 عمومی

1 11

12 23

ادبیات فارسی 3 تخصصی

1 13

14 27

نمره ی پایانی درس ادبیات فارسی 1 و 2

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

قسمت اول

قسمت دوم

1

بیان معنی شعر و نثر

6

2

4

2

معنی لغت

2

5/0

5/1

3

درک مطلب

4

1

3

4

دانش های ادبی

3

5/0

5/2

5

خودآزمایی

3

1

2

6

حفظ شعر

2

===

2

نمره ی پایانی درس ادبیات فارسی 3 عمومی و تخصصی

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

1

بیان معنی شعر و نثر

6

6

2

معنی لغت

2

2

3

درک مطلب

4

4

4

دانش های ادبی

3

3

5

خودآزمایی

3

3

6

حفظ شعر

2

2

 

 

بارم بندی جدید زبان فارسی عمومی سال چهارم(91)

 

مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

نمره پایانی دوم شهریور

 

 

 

نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

معنی شعر و نثر

        6 

      2 

       4

درک مطلب

        4

     5/1

      5/۲  

خودآزمایی

        3

      ۱  

       ۲

تارخ ادبیات و درآمد

        2

       -

      ۵/1

آرایه ها و نکات بلاغی

        2

       -

       2

شعر حفظی

        2

       -

       2   

معنی واژه در جمله

        1

   ۵/0

       1

جمع

 

     ۵ 

      ۱۵ 

جمع کل

     ۲0 

             ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس14 نوبت دوم : از درس 15 تا پایان کتاب

بارم بندی جدید ادبیات تخصّصی چهارم انسانی (91

 

      موادآزمون

 

نمره پایانی اول

 

 

نمره پایانی دوم شهریور

 

 

 

 نیمهاولکتاب

نیمه دوم کتاب

قافیه

     ۵/2

     5/0

         -

عروض

      ۵/7

      ۲

         -

معنی شعر و نثر

       3 

      1

         4 

درک مطلب

       2

      1   

         3

خودآزمایی

    ۵/1

      -

       ۵/1

معنی واژه

      1  

      -

        ۵/0

دانش های ادبی

    5/2

   ۵/0

          ۲

شعر حفظی

      -

      -

         1  

نقد ادبی

      -

      -

         3

جمع

 

      5 

15

جمع کل

    20

              ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایاندرس۱۳نوبتدوم : ازدرس۱۴تا پایانکتاب

با تشکر فریدون حیدری نسب

پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی

پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی
خودآزمایی درس اول( ستایش خدا و نعت پیامبرص)ص۵

۱-بیت سوم« یتیمی که ناکرده قران درست کتب خانه ی چند ملت بشست »
۲- معراج
۳ـ خانه ای که دارای حرمت و جنگ کردن در آن حرام است وهر کس در آن پناه می گرفت از حمله ی دیگران در امان بود.
۴ـ بزرگ داشت ، پاس داشت و گرامی داشت.
۵ـ عطارد دبیر فلک و مظهر نویسندگی است .
۶- فرشتگان- ستارگان
۷ – بیت۶ درس ستایش خدا← «نماند هیچ کس او ماند و بس»

خودآزمایی درس دوم( رستم و اسفندیار ۱)ص۱۳
۱ـ الف)چهار چهره در میان اسطوره ها داریم که رویین تن هستند. آن ها عبارتند از: الف)آشیل:قهرمان داستان ایلیادازهومر(یونانی)که به جزپاشنه ی پایش هیچ جای بدنش آسیب پذیرنبودوپاشنه ی پایش در جنگ تروا هدف تیر پاریس قرار گرفت واز بین رفت.
ب)زیگفرید:قهرمان سرود نیبلونگن (nibelungen)است که به جز شانه ها یش هیچ جای بدنش آسیب پذیر نبودوپهلوانی به نام هاگن با زوبین به میان دو شانه اش می زدند او را می کشد. پ)بالدر.حماسه شمال اروپاست.
ت)اسفندیار که چشمش آسیب پذیر بود.
وجوه اشتراک : الف)هر چهار تاجوان و زیبا بودند ب)عمر کوتاه داشتند پ)از صفات انسانی ومعنوی بر خوردار بودندورویین تن بودن آن ها فره ی ایزدی است. ت)همه جنگ جو بودند ح)مرگ همه آن هابه وسیله ای خاص است ج)همه آن ها از یک نقطه آسیب پذیر بودند.
۲-چون موقعیت اسفندیار را درک می کند و می داند که او از لحاظ خدمت و معنویت در چه جایگاهی قرار دارد از طرف دیگرمرگ او چه مشکلاتی برای رستم و خانواده اش پیش می آورد چون این مطلب را سیمرغ پیش بینی کرده بود که کشتن اسفندیار باعث نابودی رستم و خانواده اش و ایران می گردد.
۳-خیر ، چون گشتاسب پدر اسفندیار دنبال بهانه جویی بودو می خواست کاری بکند که هم رستم وهم اسفندیار را از سر راه حکو مت خود بردارد به این دلیل که هردورامانع بر سر راه خود می دانست.از طرف دیگر گشتاسب به راحتی می توانست رستم را به بارگاه خود دعوت کند وبه طرق مختلف او را از پای در آورد.
۴- خیر به چند دلیل: حرمت و سربلندی چندین ساله ی او از بین می رفت /. چون رستم نماینده ی سرفرازی و آزادگی ملت ایران است. اسارت او یعنی اسارت قوم ایرانی /پهلوان واقعی نباید تن به اسارت و زور دهد .داستان یک داستان حماسی ویک تراژدی، است.اگر رستم چنین کاری انجام می داد با اصل حماسه سازگاری نداشت در حالی که در حماسه وتراژدی باید یک فاجعه رخ دهد .
۵-چون اسفندیار نمک گیر رستم می شود و در آیین پهلوانی بعد از نمک گیر شدن جنگ و دشمنی زشت است و اسفندیار ناچار می شد دست از جنگ بر دارد ازطرف دیگراگر او مهمانی را می پذیرفت حماسه به طنز بدل می گردید .
۶-در آغاز داستان .۶ بیت اول است .یعنی در زندگی خوشی وناخوشی با هم و یک چیز طبیعی است و ناله بلبل به خاطر مرگ اسفندیار است.

خود آزمایی درس سوم (رستم و اسفندیار۲) ص -۱۷ – ۱۸
۱-چون هر پیشنهادی که به اسفندیار می دهد او قبول نمی کند وهمه ی تدبیرهای او برای صلح نقش بر آب می شود.ودر انتخاب جنگ و اسارت.جنگ را ترجیح می دهد . در اصل هیچ چاره ای جز جنگ ندارد.
۲-پیروبا تجربه، چاره اندیش، محتاط، آینده نگر، مرموز، راهنما و مشاور، زیرک از عاقبت بر افتادن خاندانش ترسان بود.او.بیش تر به اصل و گوهرونژادخودمی اندیشد.سعی می کند آتش جنگ خاموش شود ولی چون اسفندیار نمی پذیردبه سیمرغ متوسل می شود.
۳-جوهرپهلوانی او آزادگی وسرفرازی ملت ایران ومقام گذشته وارزش ۶۰۰ ساله او از دست می رود وننگ وعار برای رستم تا ابد باقی
می ماند ورستم دچارمرگ روحی می شود واین مرگ روحی اورا از پای در می آوردوهمه ی بزرگی هاوعظمت های زابل ازبین می رود.
۴-بپیچم:اصرارمی کنم، تلاش می کنم، پافشاری می کنم .
بپیچاند:منصرف شود، دوری کند، پرهیزکند
۵- الف)جنگ قطعی می شود . ب)اصرار و تلاش برای انتقام جویی بیش تر می گردد و راه صلح بسته می شود .(دو پسر اسفندیار :مهر نوش و نوش آذراست . مهرنوش به دست فرامرز پسر رستم کشته می شود .)
۶-بهمن نوجوانی است که پیام آورو رابط بین رستم و اسفندیار است در بر خورد با زال بسیار گستاخ و بی حیا است و در برخورد با رستم می خواهد با پرتاب سنگ او را از پای در آورد سر انجام پس از کشته شدن اسفندیار بهمن در دست رستم بزرگ می شود چون وقتی اسفندیار در حال مرگ بود فرزندش، بهمن، را به دست رستم مـــی سپارد تا او را تربیت کند. او در دست رستم تربیت می شود و ازجاماسب خوابگزار گشتاسب عالم تر می گردد و سر انجام او زال را می کشد و انتقام پدر و دو برادر خود را از رستم و خاندان او می گیرد و خاندان رستم را نابود می کند .
۷-الف)اسفندیار در خان پنجم، جفت سیمرغ را می کشد و سیمرغ برای نابودی اسفندیار به کمک زال می شتابد .ب)زال پدر رستم، دست پرورده ی سیمرغ است به همین دلیل به او کمک می کند .
ج)سیمرغ درآیین میترایسم (خورشید پرستی )مظهر نیروی ماوراءطبیعت و مقدس و محترم است و در مشکلات به کمک رستم می آید رستم هم دارای آیین میترایسم است اما .سیمرغ در آیین زردشتی منفور است و اسفندیار نیز از پیروان زرتشت است.
۸ . الف) خروش آمد از باره ی هردو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد
ب)کمان بر گرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ

خود آزمایی درس چهارم ( بازرگان و طرار)،ص۲۴
۱- کشف و شناسایی دزد، تفحص در کار دزدان و تعقیب آن ها و به دست آوردن اموال از چنگ دزدان .
۲- خون سردی و آرامش و چاره اندیشی .
۳-زاویه ی دید :سوم شخص /قهرمان:بازرگان / لحن :جدی و رسمی / درون مایه :دربروز حوادث با تدبیر عمل کردن .
عکس العمل بازرگان در برابر سرقت ،غیر قابل حدس بود زیرا با خونسردی و آرامش برخورد کرد.
تکلیف کلا سی است.
سمک عیار، هزارو یک شب ،داراب نامه ، رستم نامه ، حسین کرد شبستری و میر ارسلان .
خود آزمایی درس پنجم دیوار- ۳۱
۱- چون به راحتی می توانست با همسایگان ارتباط برقرار کند و عامل جدایی او و بهمن از بین رفته بود و احساس آزادی بیشتری می کرد.
۲- سوم شخص /دانای کل
۳- بنا کسی که آزادی ها را محدود می کند و عامل جدایی است- دیوار : نماد جدایی انسان ها و مانع تفاهم جوامع بشری / همسایه – نماد دوستان و هم نوعان
۴- رابطه ی شباهت و همانندی و از طرف دیگر نوعی تناسب اسمی و اشتقاق که (دیو ) را با(دیو+ وار) در کنار هم آورده است.
۵- استدلالی ضعیف و غیر منطقی ، به طوری که برای کودک قابل درک و فهم نیست
۶- با توجه به اینکه دیوار نماد جدایی و مانع بین جوامع بشری آمده است می توان گفت عظمت و هیبت محدودیت های اجتماعی آن چنان بسیار است که باعث می شود کسی به تلاش برای رفع محدودیت ها نباشد.
خودآزمایی درس ششم (داستان در آتش افکندن ابراهیم ع)ص۳۶
۱-الف)کهنگی مثل : مر اورا گرفت . ب) کوتاهی جمله:آگاه برفتند./ هیزم بیاورند./ بروید./هیزم آورید.
پ) تکرارفعل.د)سادگی وروانی. ث)فاقدآرایه های ادبی است.
ج)پیام به سادگی منتقل می شود. ح)حروف به جای هم به کارمیروند. مثل : به اخبار/ (دراخبار.)

۲-الف)آوردن (ی)درآخربعضی افعال به جای(می)ماضی استمراری مثل : ندیمان گفتند:که اگرکوهی بودی نیست شده بودی.
ب)آوردن « ب » دراول فعل ماضی مثل : برفتند/ بیاوردند/ بساختندو…
پ)آوردن«مر»و«را»مثلمراوراگفت/ نمرودمرنریمانراگفت.
ت)بهکاربردنواژههایکهنهمثل : منجنیق/ گردیدن.
د)تقدمفعلبرمفعولمثل : هیزمآریدسوختنابراهیمرا/ بودکهنصرتکندتورا.

۳-آبرو واعتباروموقعیت درباری وحکومتی ما ازبین می رود.
۴- فرمود ← قدیم:دستورداد. ← امروز:گفت.
ملک ← قدیم:خداوند ← امروز:پادشاه.
ایمن ← قدیم:به اطمینان برسیم. ← امروز:آسوده شویم.
پاره کردن ← قدیم:شکستن . ← امروز:تکه وپاره کردن.
۵-الف)کیکاووس:چون به علت تهمتی که سودابه به سیاوش زده بود برای آزمایش ، سیاوش را از آتش عبوردادونمرودهم حضرت ابراهیم رادرآتش انداخت. ب)نمروددستوردادکاخی بسازندتاازآن بالارود و بالاتر از خدا باشدو به خدای ابراهیم تیراندازی می کندتا او را بکشد.کیکاووس سوار بر تختی با چهارعقاب به آسمان پروازکرد. / جمشیدهم ادعای خدایی می کند.
۶-خدایا این آتش سوزان عشق راکه مرا بی تاب وقرارکرده است مثل آتش نمرود بر خلیل برای من سرد و خاموش بساز. آرایه ی تلمیح اشاره داردبه داستان حضرت ابراهیم (ع) و انداختن او در آتش به فرمان نمرودپادشاه ستمگر زمان و سرد شدن آتش بر او .

خودآزمایی درس هفتم (بردار کردن حسنک)۴۸
۱ـ الف)من در موردخواجه(شما)هیچ قصد و گمان بدی نکردم و به خویشاوندان و اطرافیان خواجه احترام گذاشتم.
ب)من از نعمت های جهان بر خوردار بودم و مدتی در(پست های مختلف)کارهای مهمی انجام دادم.
پ).(بامرگ)همه ی ابزارهای جنگ و دشمنی به خاطر مال بی ارزش دنیا کنار گذاشتند.
ت).(بوسهل)در آن دنیا گرفتار پاسخ دادن به کارهایی است که در دنیا انجام داده است.یا درآن دنیاگرفتار عمل خودش است.
۲ـ الف) توصیف حسنک . ب) توصیف بردار کردن حسنک. پ )توصیف بوسهل زوزنی. ت).توصیف مادرحسنک.
۳- الف )بیان جزئیات، یکی ازهنرمندی های بیهقی است. ب )نوآوری در کلمات مثل خلق گونه، ترگونه، بزرگا مردا.
پ )استفاده از شعر، حدیث ، آیه و ضرب المثل ها .
۴-عبرت آموزی : ( این است حسنک و روزگارش و این افسانه ای است باعبرت بسیار ).
تقدیرگرایی : ( نعوذوبالله من قضاءالسوء.،جهان خوردم وکارهاراندم ،اگرامروزاجل رسیده است کس بازنتواندداشت که بردار کشند یا‌جز دار) .
۵- الف)صحنه ای که مادر حسنک به کنار جنازه ی او می آید : ( مادر حسنک زنی سخت جگرآوربودچنان شنودم که دو سه ماه این حدیث از او پنهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد- چنان که زنان کنندبلکه بگریست به درد ،چنان که حاضران از درد وی خون گریستند).
ب)تجسم بدار کشیدن حسنک. پ)توصیف بوسهل : ( این بوسهل مردی امامزاده و محتشم بود……. ) .
۶-بهعدهایپستوفرومایهپولدادندتاحسنکراسنگسارکنند.

خود آزمایی درس هشتم : ( داستان شیر و گاو ) ص۵۶
۱ ـ نظر تو در مورد پادشاه‌که در جای‌خود ایستاده است و حرکت و شادی از خود نشان نمی دهد یا شادی و نشاط را رها کرده است ، چیست ؟
گاو پشتیبان و تکیه گاه ( یاور ) سپاه من بود و برای دشمنان زیان و ضرر و برای دوستان مایه ی زیبایی و رونق بود .
هر کس اندیشه ی سست و ناتوان و عقل سبک و ضعیف داشته باشد ( یعنی عقلش خوب کار نکند ) از مقام بلند به رتبه ی بی‌ارزش و پایین سقوط می کند و به مرتبه ی گمنامی و پستی می رسد .
۲ـ کاربرد مترادفات زیاد ، کاربرد فراوان آرایه های ادبی ، استفاده از تمثیل ، استشهاد به حدیث و آیه و شعر فارسی و عربی ، استفاده از لغات فراوان عربی ، حذف شناسه ی افعال به قرینه .
۳ـ الف ) در اداره ی حکومت باید آینده نگر و چاره اندیش بود در حالی که شاه چنین نبود .
ب ) افراد مستبد آسیب پذیر هستند اگر محل آسیب آن ها را پیدا کنند ، راحت تر می توانند آن ها را از بین ببرند .
پ ) ساده لوحی ، حرص و طمع هر دو عامل شکست و نابودی است .
ت ) فتنه انگیزی و سخن چینی از کشتن و قتل بدتر است ( الفتنه اَشّدمِن القتل ) .
ث) به قدرت رسیدن ، خطر آفرین است یا نزدیک شدن به مراکز قدرت خطر آفرین است .
۴ ـ گاو ← نماد افراد خیر خواه ، با عظمت ، سلیم النفس ، صبور و سالم امّا ساده لوح است .
شیر ← نماد افراد مستبد و خود رأی ، دهن بین ، بی تدبیر و آسیب پذیر است .
کلیله ← نماینده ی افراد زیرک ، خیر خواه ، قانع به وضع موجود ، مشاور است .
دمنه ← نماینده ی افراد جاه طلب و زیرک ، فتنه انگیز ، سخن چین ، حسود ، منافق ، جسور ، اهل خطر و حریص است.
۵) الف ) چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد .
ب ) … چنان که فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد که پست سوزد ، به ارتفاع گراید
پ) ←. … چون خوره در دندان جای گرفت ، از درد او شفا نباشد مگر به قلع .
ت← … هم چون هم خانه ی مار و هم خوابه ی شیر است که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر بر آرد و آن دهان بگشاید
۶) کمر خدکت بستن: آماده ی خدمتگزاری شدن
بر باد نشاندن : فریب دادن ، تحریک کردن ، از راه به در کردن .
۷ ) ، یک پاراگراف به آخر مانده ← آزردگی شیر ، پیمان شکنی ، از بین بردن گاو و به هدر رفتن خون او .

خود آزمایی درس نهم : ( چگونگی تصنیف گلستان ) ص-۶۱
۱ـ با گریه کردن بر دلم اثر می گذاشتم و آن را صفا و رونق می بخشیدم .
تصمیم گرفتم برگردم .
۲ـ الف ) خلاف راه صواب است و نقضِ رای اولوالالباب .
ب ) آزردن دوستان جهل است و کفاّرت یمین سهل .
پ) چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد .
ت) گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثّریا از تاکش در آویخته .
۳ـ در حسن معاشرت و آداب محاورت به کار آید ، مترسّلان را بلاغت بیفزاید ، متکلمان را به کار آید .( در اداب خوش رفتاری و راه رسم سخن گفتن به گونه که برای سخنوران لازم است و باعث شیوایی نوشته های نویسندگان می شود.
۴ـ الف ) هر چه نپاید دلبستگی را نشاید . الکریم اذاوعد وفا .
ب ) هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید .
پ) عمر بر فست و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غِرّه هنوز
۵ـ الف) استفاده از سجع استفاده از تمثیل
ب) حذف فعل به قرینه مثل :در کجا وه انیس من بودی ودر حجره جلیس و…
پ) کوتاهیجملههامثل : هرچهنپایددلبستگیرانشایدیادامنگلبریختودردامنمآویخت .
ت) استفادهازواژههاواشعارعربیمثل : صم بکم ، / روضه ماء نهر ها سلسال دوحه سجع طیر ها موزون
خودآزمایی درس دهم – ص ۶۴
عید نوروز از بزرگ ترین و قدیم ترین عید های ملی ایران است.
الف- تشویق کودکان به زیارت اهل قبور ب- احترام به بزرگ ترها ج- تشویق به یادگیری و کسب اطلاعات.
۳- خلافت حضرت علی (ع)
خودآزمایی درس یازدهم (دانش، دبیری و شاعری)ص۶۸
۱-تا جهان جفا همی پیشه کند / تو صابری را عادت کن یعنی تا جهان به جفا پیشگی عادت دارد، تو به صابری عادت کن یا(اگر جهان به تو ستم کردتو صبر کن).
۲-نکوهش ستایشگری.(بیت آخر)
۳- لف و نشر مرتب- استعره مکنیه(تشخیص)

خودآزمایی درس دوازدهم، (پیدا وپنهان/الفت موج)ص۷۲
۱-در غزل عراقی همه اش طلب است ولی در شعر بابا طاهر،رضاو تسلیم محض است/ عراقی
درد را با امید درمان می خو اهد.بابا طاهر می گوید:هر چه تو بخواهی می خواهم تسلیم محض است.
۲-بیت ۸پیدا و پنهان. « چه باک آیدزکس آن را که اورا نگهدارونگهبانش تو باشی »
۳-دامن کشیدن:۱-دوری جستن ۲-چسبیدن و انس گرفتن.
۴- سرکشی ← سر را می کشی ← دوری می کنی
سرکشی ← سرکش هستی ← نافرمان هستی
سرکشی ← (ی)مصدری ← نافرمانی وطغیان کردن
۵-طوفان اشک. تشبیه اشک به طوفان

خودآزمایی درس سیزدهم (از درد سخن گفتن ، راز رشید ) ص ۸۰
۱ـ بیت ۵و۶
۲ـ بیت ۷ در مصرع دوم : دور از تو ← الف ) جمله ی دعایی است الهی دور از تو باد یعنی خدا نکند چهره تو مثل من زرد شود .
ب . دوری از تو . ۳ـ بیت آخر .
۴ـ الف) استوار و پا برجا . ب) آیات محکم در مقابل آیات متشابه .
۵ـ شهادت حضرت عباس (ع) در حالی که دستان او از بدنش جدا شده بودند .
۶ـ در آغاز ← ماه ، آسمان و نور / محکم و آیه در پایان ← کنار ، کوه و کمر .

خود آزمایی درس چهاردهم ( گل های چیده ) ص ۸۴
۱ـ برتری و عظمت خون شهدا
۲ـ اِنّ مع العسر یُسرا
۳- بیت سوم
۴- شاعر در این بیت ارزو دارد که همانند ابر باشد تا بتواند کویر تشنه را سیراب کند
۵- جهان
حودآزمایی درس پانزدهم ( کرامت آبی ، سجاده ی سبز ) ص ۸۸
۱ ـ سبزه زار
۲ـ بیت ۴ : تقریرِ ادیبانه ی برهان معاد است فصلی که نسیم از پی اسفند گشوده است .
۳ـ عابد و زاهد .
۴ـ صخره ← نمائ صبر و پایداری دریا ← نماد خشم یا حوادث و بلاهای پی در پی
۵ـ اگر چه دشمن سرزمین زیبای ما را ویران کرده و مورد تاخت و تاز قرار داده اما پیروزی واقعی فقط در دستان دلاور مردان ایران است
۶ـ بیت ۶ ← « برسجده ی احساس بنفشه است ، نشانی سجاده ی سبزی که به الوند گشوده است »

خودآزمایی درس شانزدهم : ( طاق بستان ) ص ۹۹

۱ـ با وجود آن که شکسته و نقص پیدا کرده است ، هنوز از هزار سپر سالم ارزش آن بیشتر است . این جمله گرفته از این بیت حافظ است :
« بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست »
نظیر این ضرب المثل عبارتند از :
الف ) اسب تازی اگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به ( سعدی ) ب ) شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود .
پ ) گوهر اگر در خلا ب افتاد همچنان نفیس بود ، غبار اگر به فلک رود همچنان خسیس . ( سعدی )
ت ) فلانی از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده .
۲ ـ به نظر ناصرالدین شاه ، نام درست این طاق ، بسطام است . زیرا این مکان ، نزدیک دهکده ای به نامِ وُستام (گُستهم ) یا بسطام است و گویند این روستا را او ساخته است .
۳- الف – سوابق تاریخی محلی ب) آداب و رسوم مردم پ- صنایع و هنر های دستی و محلی ت- مکان های تبرکه و مقدس
۴ ـ. از آن جا که مردم کاشان معتقدند که علی بن باقر ع یکی از فرزندان امام محمد باقر ع توسط خلیفه وقت در مشهد اردهال به شهادت رسیده است .به همین خاطر شانزدهم مهرماه هر سال مراسمی را برگزار می کنند و فرش های امام زاده را می شویند.
۵ ـ از یاریز یا پاریس از دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی . خسی در میقات . آل احمد . در کشور شوراها .ندوشن

خودآزمایی درس هفدهم : ( دیدار ) ص ۱۰۵
۱ـ چون مدرسه در جمله ی « غول بی شاخ و دمی که معلوم نیست از کدام جهنم ظهور کرده » . از ظاهر رضا خان انتقاد کرد نه از استبداد و بیگانه پرستی و جهالت او و امام با بیانی رسا به او تذکر می دهد که دشمنان از این جمله ها سوء استفاده می کنند و آ ن را بهانه قرار می‌دهند که مدرس حرف جدّ ی برای مطرح کردن ندارد .
۲ـ نگاه امام نافذ ، معترضانه وهمانند تیری آماده ی پرتاب از کمان و مؤثر و دشمن شکار بودولی نگاه برادرش ملایم و آرام بخش بود .
۳ـ مصمم و با اراده ، دقیق و تیز بین و هوشیار ، بیگانه ستیز ، مبارز و ظلم ستیز ، متواضع ، با شهامت و بی باک ، موقعیت شناس ، پر شور و با هیجان ، بی پروا در ابراز عقیده ، منطقی . ۴ـ سوم شخص ( دانای کل ) .
۵ـ قدیم: حمزه نامه ، ابومسلم نامه . جدید : آشیانه ی عقاب از زین العابدین مؤتمن / مازیار : از صادق هدایت ماه نخشب از سعید نفیسی/ نادر شاه ، رحیم زاده صفوی / داستان های نقاشی از صنعتی زاده .
خارجی : ایوان مخوف از تورگنیف/اسپارتاکوس از فاوست،ترجمه ی ابراهیم یونسی / کتاب دیگری که با محتوای درس متناسب است ← کتاب امام خمینی از امیر حسین فردی ، ناشر ، انتشارات کمک آموزشی نادر .

خودآزمایی درس هجدهم ( درآمدی بر ادبیات عرفانی ) ص ۱۰۹
۱ـ نویسنده در مورد نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و محدود بودن عمر و اندیشه ی انسان که به همین دلیل نمی تواند بر سراسر تاریخ عرفان ، راز آفرینش و شناخت خدا دست یابد سخن می گوید و برای این که موضوع را برای خواننده قابل درک و تصور کند از دو بیت زیبا استافده کرده است که در آن به زبان تمثیل ضعف و ناتوانی و محدود بودن عمر و اندیشه انسان را به صورت دو نماد پشه و کرم و نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و همچنین راز آفرینش و شناخت خدا را به صورت باغ و درخت کهنسال ذکر کرده است .
۲ـ در روزگار پیغمبر (ص) به صحابه ی مستمند ، زاهد و عابد و آگاه به اسرار که در صفه ی مسجد بیتوته می کردند اصحابه ی صفه می گفتند ، که در آغاز اسلام به اصحاب صفه و بعد ها به صحابی مشهور شدند . صوفیان با پیروی از این گروه ، فقر و فنا را برگزیدند و خود را در انتساب به این فرقه ، صوفی و راهشان را تصوف می گفتند .
تابعین : کسانی بودند که حیات پیغمبر (ص) درک نکردند ولی اصحاب ایشان را درک کردند و اسلام را از طریق آن ها پذیرفتند .
۳ـ خال : اشاره به نقطه ی وحدت حقیقی است که مبدآ و انتهای کثرت است . چشم : جمال بی نظیر حق .
میخانه : دل و قلب و باطن عارف است که در آن ذوق و شوق به خدا شناسی بسیار است . برای بررسی این غزل و رمز گشایی و پی‌بردن به بعضی از اصطلاحات آن به مجله ی مشکاه فصلنامه ی بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی شماره ی ۲۳ و ۲۴ و ص ۱۱۹ . مقاله ی « در میکده ی عشق » حاشیه ای برغزل امام به قلم جواد محدثی که ایشان خراسانی و اولین فردی هستند که غزل امام را شرح کردند . مراجعه کنید .

خود آزمایی درس نوزدهم ( در محراب عشق ، انسان کامل ) ص ۱۱۲
۱ ـ نماز زیبای حضرت علی (ع) که سرشار از خلوص و حضور در کنار محبوب و خدا بود بیانگر آن است که نماز واقعی استوار ترین نردبان برای عروج روح آدمی و نزدیکی به خداست .
۲ـ در داستان اول حضرت علی (ع) در حین نماز به دلیل حضور قلب و تقرب به خدا محو در او و از خود بیخودی می گردد و به گونه ای که وقتی تیر از پای او در می آورند متوجه نمی شود . نویسنده برای اثبات این که چنین حضوری در نماز ممکن است و عجیب نمی باشد ، داستان حضرت یوسف (ع) را مطرح می کند که زنان مصری با دیدن حضرت یوسف آن چنان شیفته و محو تماشای او می شوند و از خود بیخود می گردند که دست های خود را می برند و درد را احساس نمی کنند .
۳ ـ تکلیف کلاسی است .
۴ـ کسی است که ۱٫ گفتار نیک ، ۲٫ کردار نیک ، ۳٫ اخلاق نیک داشته باشد . ۴٫ خدا را به طور واقعی بشناسد .
۵ـ مشاهده دل و سر و جان و توجه علی (ع) نسبت به عظمت و بزرگی و زیبایی خداوند بیش تر و عمیق تر از توجه زنان بیگانه نسبت به حضرت یوسف (ع) بود . پس وقتی زنان با دیدن زیبایی یوسف از خود بیخود شدند و ( دست خود را بریدند ) و دردی را احساس نکردند تعجّب نیست که گوشت و پوست حضرت علی (ع) ( در حین مشاهده ی عظمت و زیبایی و شکوه خداوند ) را ببرند و تیر از پای او بیرون بیاورند و او دردی احساس نکند .

خودآزمایی درس بیسم:( جمال جان فزای روی جانان ) ص ۱۱۵
۱ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار »
بیت دوازدهم « ا گر یک ذره را برگیری از جای خلل یــابـد همــه عــالم سراپـای »
۲ـ در ستایش و توصیف دل است .
۳ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار »
۴ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار ».
بیت آخر « به زیر پرده هر ذرّه پنهان جمــال جـــان فـــزای روی فــردا »
۵ـ زیرا همه ی پدیده های جهان تجلّی وجود حق هستند .
۶ـ بیت اول و دوم / بیت چهار ، پنج ، شش ، هفت و هشت . ۷ـ تعلیمی
۸ـ بیت ۹ « بدین خردی که آمد حبه ی دل خـداونـد دو عـالـم راست منــزل »
« لا یسعنی بی سمایی و لا یسعنی فی الارض ولکن یسعنی فی قلب عبدالمؤمن »

خودآزمایی درس بیست ویکم: ( سی مرغ و سیمرغ ) ص ۱۲۷
۱ـ دریا: پروردگار یا عشق و محبوب حقیقی / شبنم:بهشت ، انسان یا هر چیز دیگری غیر از خدا که انسان به آن دل ببندد( عشق مجازی ) .
۲ـ فعالیت کلاسی است .
۳ـ نشانه ی پای بندی و تعلق ( علاقه ) انسان به جهان مادی و مادیات است که مانع سیر انسان به سوی کمال می گردد .
۴ـ سیمرغ : رمز خداوند . / مرغان : رمز سالکان راه حق / سی مرغ رسید به سیمرغ : رمز وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است / هُدهُد : رمز پیر طریقت و رهبر و انسان کامل . بلبل : رمز جمال پرستان و عاشقان سطحی و خوش گذران .
افتادن پر : رمز ظهور و جلوه ی حق تعالی است زیرا تمام زیبایی های جهان درخشش و پرتویی از ذات الهی است . برای پی بردن به رمزهای دیگر به منابع زیر مراجعه کنید :
شرح منطق الطیر از صادق گوهرین / زندگی عطار از مصطفی بادکوبه ای / شرح گزیده ی منطق الطیر از سیروس شمیسا .

خودآزمایی درس بیست و دوم ( طوطی و بازرگان ) ص۱۳۲
۱ـ الف ) راه نجات انسان ، آزادی روح از تعلقات دنیوی و هوس های ناپایدار است مثل : …«مردهشوچونمن،کهتایابیخلاص»
ب ) نسنجیدهسخنگفتن مایه ی پشیمانی و اندوه است ← « شد خواجه پشیمان از گفت خواجه » .
پ ) سخن سنجیده ی انسان ویرانگر و سخن پخته و سنجیده ، مؤثر و گره گشاست :
« عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند »
ت) گرفتاریهای انسان ناشی از خود نمایی است :
« هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد .»
ث) نادان همیشه برای خود مشکل به بار می آورد و بر درد خود می افزاید و مصلحت را تشخیص نمی دهد .
ج) رعایت احتیاط و حفظ حدود مستمعان به هنگام سخن گفتن .
چ) به خداوند پناه برید تا خدا شما را یاری کند ← « در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت »
ح) جبـران نــاپـذیری عـواقب سخـن بـد ← « نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که جست آن از کمان »
۲ـ « ای حیات عاشقان در مردگی» یا « یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص » ( بیت۵۵ ).
۳ـ الف) داشتن شور و عشق در هنگام شعر گفتن ب) کلام عارفانه در لفظ نمی گنجد
پ)صورت و لفظ اصالت ندارد بنابراین باید به عمق و معنی توجه کرد نه ظاهر زیرا توجه به صورت انسان را از وصال باز می دارد .
۴ـ طوطی : جان پاک یا روح / قفس : تن / هندوستان : عالم معنا یا جایگاه اصلی روح / بازرگان : سالک نا آگاه / طوطی هند : رهبر و مراد / مردن طوطی در قفس : رها ساختن خود از قید و بند های ساختگی و تعلقات دنیایی .
۵ـ عطار داستان را چنان که هست روایت می کند و هیچ گونه مطلبی بر اصل داستان نمی افزاید و آن را با تأویلی دلنشین و مؤثّر از گفتگوی طوطی و حکیم هند بیان کرده است . ولی مولوی در هر کجا که مناسب بداند ، اصل داستان را رها می کند و مطابق اسلوب خود از هر یک از اجزای داستان قالبی برای احوال عاشقانه ی خود و مسائل عرفانی و اخلاقی ، اجتماعی ، فلسفی و دینی خود ساخته است . مثلاً نقل پیام طوطی ، دور مانده از طوطیان هندوستان ، او را به یاد جدایی از شمس و دوری از خدا می اندازد و به این نکته می پردازد به همین دلیل عطار آن داستان را د ر۲۶ بیت و مولوی در ۳۶۷ بیت بیان کرده اند .
۶ـ کله بر زمین زدن : ناراحت و عصبانی شدن / سرد گشتن : مردن / گیاه بام شدن : کنایه از مورد توجه واقع نشدن و پرهیز از خودنمایی .

خودآزمایی درس بیست وسوم ( حکایت های کوتاه ، بیداد ظالمان ) ص ۱۳۹
۱ـ زاهد و پادشاه : در سرزنش ریاکاری و زهد دروغین است . بادنجان بورانی : نکوهش چاپلوسی و تملّق گویی و تزلزل شخصیت است. خلعت خاص : بی اعتباری قوانین درباری و بی کفایتی و حمایت پادشاهان و حاکمان و رفتار های ناشایست آن ها است . دوستان‌شیطان : انتقاد از دلالان و سرزنش دروغ گویی و سوگند دروغ است .
شمار عاقلان : انتقاد از ناآگاهی و بی خردی اکثریت مردم است. عسل قاتل : انتقاد و سرزنش خسّت و دروغ گویی است.
شرمساری : انتقاد و سرزنش بی تجربگی و عدم مهارت پزشکان و بی کفایتی علما و دانشمندان است .
در انتظار جنازه : در نکوهش بخل و خسّت است . بیداد ظالمان : بی وفایی و ناپایداری دنیا و خوشی ها و نا خوشی ها ی زندگی ، از بین رفتن ظلم و بدی و ستم و ظالم و عبرت گرفتن از گذشتگان است .
۲ ـ بیت ۵ « چون داد عادلان به جهان در ، بقا نکرد بیـداد ظــالمــان شمـا نیز بگذرد »
۳ـ بیت ۴ « آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد »
بیت آخر « پیل فنا که شاه بقا ، مات حکم اوست هـم بـر پیـادگان شمـا نیز بگـذرد »

خودآزمایی بیست و چهارم ( تولدی دیگر ) ص ۱۴۲
۱ـ داستان خوب شروع شده است زیرا با طرح یک مقدمه ی کوتاه و جذّاب اصل موضوع را به پایان داستان موکول می کند و از همین راه حس کنجکاوی خواننده را در طی داستان بر می انگیزد و خواننده را تا پایان داستان می کشاند و پایان داستان را با هنرمندی ، طنز و ظرافت خاصی به آغاز داستان پیوند می دهد . نکته دیگر عنوان جذّاب و طنزآمیز و ایهامی « تولدی دیگر » است که این جنبه ی ایهامی از امتیاز این داستان است که چند نکته را در ذهن تداعی می کند . الف ) تولد نوزاد
ب ) مفهوم کنایی به وجود آمدن شرایط تازه زندگی پ) از دست دادن آرامش و راحتی زیرا عنوان تولدی دیگر ، آرامش و راحتی را به ذهن می آورد ، اما در این درس تولد موجب ناآرامی و آشفتگی خانواده می شود .
۲ـ آش مالی ، خورش زدگی ، ماه داماد ( به جای شاه داماد ) .
۳ـ نویسنده ، راوی داستان است، اما در بخش کوتاهی جای خود را به دوم شخص می دهد و خود را که گوینده است ، مخاطب قرار می دهد . چند مورد آن عبارتند از :
الف ) از اول درس تا پایان پاراگراف ۴ ص ۱۴۰ زاویه ی دید اول شخص است .
ب ) پاراگراف ۸ص ۱۴۱یعنی از دید و بازدید های تازه عروس و ماه داماد تمام نشده بود … تا سطر پنجم پاراگراف دوم ص۱۴۲ یعنی تا این برنامه با به دنیا آمدن نوه های بعدی نیز ادامه یافت. زاویه ی دید سوم شخص است .
پ )از آخر سطر پنجم ، پاراگراف دوم ص ۱۷۴ تا آخر درس دوباره زاویه ی دید به اول شخص تغییر می کند .
۴ـ صبیّه، والده ی مکرمه ، نقاهت ، کاشانه به جای آپارتمان و خانه .
۵ـ نویسنده با استفاده از واژه های رسمی خاص محافل سیاسی و اداری به طنز ، امور عادی و روزانه را تقویت بخشیده است .
وظیفه ی خطیر : کار پیش افتاده ی خرید و پاک کردن سبزی و عدس را به طنز با صفت خطیر به معنی عظیم و بزرگ ذکر کرده است .
مشارکت : بر عملی دلالت دارد که دو شخص یا دو گروه کاری مشترکاً انجام دهند در حالی که در اینجا به معنی « کمک کردن » پدر و مادرش به اوست . زیرا تمام کارها در این جا به عهده ی پدر و مادر محول گردیده است .
خدمت ناچیز : انجام دادن کار پر دردسر و زحمت های زیادی که پدر و مادر مریم متحمل می شوند ، به طنز ، خدمت ناچیز ذکر کرده است .
مهاجرت : مهاجرت به معنی انتقال از سرزمین خود به سرزمین دیگر یا انتقال از سرزمینی به سرزمین دیگر است . در حالی که به طنز در این جا انتقال از خانه ی پدری به خانه ی خود و نقل مکان کردن از خانه ای به خانه ی دیگر را مهاجرت ذکر کرده است . از طرف دیگر به دلیل طولانی شدن اقامت فرزند در خانه ی پدرش و دردسر زیادی که برای آن ها ایجاد شده بود بعد از رفتن از خانه ی پدر به خانه ی خود مهاجرت گفته است .
ابلاغ رسمی : به معنی سپردن مسئولیت به کسی به صورت قانونی است و برای کارهای اداری به کار برده می شود . در این جا به طنز برای کار نگهداری نوه ها و انجام کارِ خانه بدون دریافت حقوق به کار رفته است .
۶ـ تکلیف کلاسی است .

خودآزمایی درس بیست و پنجم : ( سالگرد ) ص ۱۵۰
۱- همسر – زن ۲- به کمک این ورد و جادو نه کسی می توانست مرا ببیند و نه نسبت به من بدگمان شود.
۳- مشتی خاک پشت پایم بریز تا برنگردم. ۴ـ تکلیف درسی است .
۵ـ به دلیل عظمت و رادمردی و ایثارگری مردان کربلا که آن ها زیر بار ظلم نرفتند و زندگی و هستی خود را در راه عشق به خدا از دست دادند .

خود آزمایی درس بیست وششم : ( برف ) ص ۱۵۸
۱- بوی گل یاسمن ۲- بیت هفتم- مصراع اول مشبه و مصراع دوم مشبه به
۳- تلمیح – تشبیه – اضاه تشبیهی ۴- بیت ۶ و ۸ ۵- چهار بیت پایانی شعر ۶- آه و افسوس شاعر

خود آزمایی درس هفتم ( شکوه رستن ) ص ۱۶۰
۱ـ سنگ ← نماد انسان های سخت دل و بی عاطفه که قابلیت اثر پذیری ندارند .
خاک ← انسان های فروتن و متواضع و انعطاف پذیر .
۲ـ بیندیشیم ← تفکر و تآمل در پدیده های هستی از جمله بهار و نعمت های خدا و عالم هستی که چه پیامی برای ما دارند .
بیاموزیم ← عبرت و پند گرفتن از پدیده ها و عجایب و شگفتی ها ی خلقت .
۳ـ تشخیص اضافه استعاری (سینه ی خاک) ، استعاره مکینه ، مجاز .

با تشکر : حیدری نسب