داستان

“امتحان وزیران”

 یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

 و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

 از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

 و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

 همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

 و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

ادامه نوشته

داستان

 

“عابد و ابلیس”

 در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :

 فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !

 عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند…

 ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :

 ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

 عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد…

 مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد

 و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

 ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم،

 تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است،

 به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛

 با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است …

 

ادامه نوشته

داستان

 

 “مارها و قورباغه ها”

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند لک لکها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند  

ادامه نوشته

داستان

 

“حیای یک استانسگ”

مرحوم آقاى بلادى فرمود یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که:

ادامه نوشته

داستان

 

“غرور بیجا”

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.

ادامه نوشته

داستان

یک روایت تکان دهنده

مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی، این روایت را نقل کردند: روزی فردی آمد خدمت امام معصوم و به ایشان عرض کرد: اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند، عاقبتش چگونه خواهد بود؟ امام در پاسخ به وی فرمودند: خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود. آن مرد دو مرتبه پرسید: اگر مریض نشد چه؟ امام مجدد فرمودند: خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا او را اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه، کفاره ی گناهانش شود. آن مرد گفت: اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه؟  

ادامه نوشته