کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان

آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟ آب نکشیده : کنایه از آبدار صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن لابد این قدرها از دستش ساخته است . از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید . از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید . از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ... بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ... بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود . به جا : کنایه از مناسب و شایسته همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند . به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود . بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت . من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم . بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه . جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه . پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری ) این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد . پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم . پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز . خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم . پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول دیدم زیاد پرت و پلا می گوید . پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم . پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم . تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام . تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن . موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد . تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده . ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد . جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود . جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی . جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ... چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . . چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن . گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود . چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر . اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . . چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن . می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ... چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم . چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن . با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ... چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ... حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن یارو حساب کار را کرده ... حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی . اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم . حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . .. 2- کنایه از درست و منطقی دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ... اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ... هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند . حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است . با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم . حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن . دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده . حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن . مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ... خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ... خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن . در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد. خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن . با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ... خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند . عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ... خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ... دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت .. خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن . گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش . خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود . با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم . خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن . یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد . خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن . خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید . خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز . بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی . چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ... خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی . تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت . دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن . بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود . در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت . مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند . دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن . وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان .. دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن .. مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود . پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد . دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است . تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن . چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم . از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم . دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است . دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن . یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم . دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن . یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد. دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد . در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند . دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق . والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت . روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن . روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت . زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن . زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد . زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود . زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم . ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن . بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است . ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص . شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند . سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن } تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید . سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن . لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد . سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن . مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد . سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن . ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم . سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت . سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند. یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را... سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است . سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن . مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند. سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند. شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم . شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید. شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند. صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ... حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است. صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه سرخود قرار داده بودم ... عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است. غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ... غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است. قدم نهادن : کنایه از واردشدن گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود. قنداقی: کنایه از نوازد گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند. قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم . کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید... کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع . جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود. کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید. کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است. کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند. کشیده : کنایه از سیلی ، چَک در را بستم وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ... وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم . کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند. کمرکش: کنایه از میانه ، وسط مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ... کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است... کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد. گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد. گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست. گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن همه گوش شده بودند و ایشان زبان مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده . دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ... ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن دیم توطئه ی ما دارد می ماسد. ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود. دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند. ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است . مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان . چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید. مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن . گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم . نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی . ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند . خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد. نثار کردن: کنایه از حواله کردن . وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم . نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم . نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند... نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد. نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده . نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی . واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند. گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی. هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند با تشکر حیدری نسب

خوان هشتم –مهدی اخوان ثالث -کتاب زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی عمومی

خوان هشتم

آري به يادم آمد/ داشتم اين را مي گفتم ، آن شب هم / سوز و تندي سرماي دي ماه شدت داشت/ آه كه چه سرماي شديدي بود/ برف و بوران بود و سوز و سرمايي وحشتناك / اما سرانجام جاي را براي سر پناه پيدا كردم / هرچند كه بيرون از آن سر پناه ، فضايي تيره و سرد همانند ترس و هراس بود / قهوه خانه چون شرم و حيا، گرم و روشن بود / همگي نسبت به هم ، صميميت و صفا و يكدلي داشتند /، فضاي قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و گيرا بود / به راستي كه مجمع و مجلسي صميمانه بود./ مرد نقال كه صدا و نوايي گرم و دلنشين داشت / سكوت و خاموشي اش نيز سنگين و گيرا بود / و سخنش همانند داستان و روايت آشناي او جذاب بود/ در حاليكه راه مي رفت سخن مي گفت/ در حاليكه چوب دستي ، شبيه عصا در دست داشت / و غرق شور و گرم گفتن بود / فضاي ميدان كوچك ( قهوه خانه ) را/ گاهي تند و گاهي ارام طي مي كرد ./ از سوي ديگر همه ي حاضرين خاموش بودند / به مانند صدف هايي كه بر گرد مرواريد نشسته باشند ، خاموش و ساكت نشسته بودند/ با تمامي وجود به سخنانش توجه مي كردند/ هفت خوان را آزاد سرو/ و يا به قولي ماخ سالار آن مرد گرامي و ارجمند /و آن هراتي خوب و پاك دين اين گونه روايت كرد/ اما خوان هشتم را /اكنون من برايتان روايت مي كنم / من كه نامم «ماث» (مهدي اخوان ثالث) است./ مرد نقال همچنان در فضاي قهوه خانه قدم مي زد/ و همچنان داستان را روايت مي كرد و اينگونه مي گفت: / سخن من ، قصه است قصه ي درد و رنج مردم ايران است / مبتني بر واقعيت است و شعر نيست/ اين سخنان من ، ابزار سنجش مهر و دوستي هرمرد و كينه و دشمني هر نامرد است . /سخن بي ارزش و فقط شعر خوب خالي از معنا نيست  / سخن من مانند شعري كه ظاهري عالي دارد ولي از معني تهي است ،نيست../ شعر من گليم تيره بختي ها و درد و رنج اين جامعه است/ كه به خون داغ سهراب ها و سياوش ها آغشته شده / و روكش تابوت پهلواناني چون تختي گرديده است/ مردنقال لحظه اي توقف كرد و ساكت شد / سپس با صدايي خشم الود / با صدايي لرزان و آهنگي رجز گونه و دردناك / اينگونه گفت:/ آه / ديگر آن تكيه گاه و اميد كشور ايران / شيرمرد ميدان جنگ هاي ترسناك /، فرزند ، پهلوان جهان ، زال / آن صاحب و سوار رخش بي همتا / و آن كسي كه هرگز خنده /  از لبانش كنار نمي رفت ،/ چه در روز صلح كه براي مهر و دوستي پيمان بسته /و چه در روز جنگ كه براي كينه و انتقام سوگند مي خورد/ آري اكنون رستم اين شير ايران زمين / دلاور و پهلوان سيستاني / مظهر استواري و مردانگي / رستم فرزند زال / در ته چاه تاريك و عميق و پهناور/ كه در هر طرف بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر كاشته شده بود ./ چاه مكر و حيله ناجوانمردان /، چاه فرومايگان و بي دردان ، /چاهي كه بي شرميش همچون عمق و پهنايش باور نكردني /و غم انگيز و شگفت آور است./ آري رستم اكنون با اسب غيور و دلاور خويش /، در ته چاهي كه به جاي آب ، زهر شمشير و نيزه در خود داشت ، ناپديد شده/ و اين پهلوان هفت خوان اكنون/ در دام دهان اين خوان هشتم(چاه) اسير گشته است. / رستم با خود انديشيد /كه ديگر نبايد چيزي بگويد / چرا كه تزوير و فريب و دشمني در اطراف او بسيار بي شرمانه و پست بود / و او در مقابل اين نيرنگ ، چشم هاي خود را ببندد تا چيزي نبيند/ بعد از اينكه چشمانش را گشود / رخش خود را ديد كه خون زيادي از تنش خارج شده بود/ و از بس كه شدت زخم هايش كاري بود/ انگار كه رخش از حس و هوش رفته بود و داشت مي خوابيد./ او / از تن خو كه از تن رخش بسيار بدتر بود / بي خبر بود و هيچ اعتنايي به آن نمي كرد/ رخش را مي ديد و به توجه مي كرد / رخش ،آن يگانه ي عزيز ، ان يگانه ي بي مانند/ رخش نوراني / با هزاران خاطرات خوش گذشته / رستم در دل خود اينگونه گفت: بيچاره رخش عزيز/ آه/ و اين براي اولين بار بود / كه لبخند از لبان رستم دور مي شد/ ناگهان گويي / بربالاي چاه / سايه ي كسي را ديد / او شغاد آن ناجوانمرد بود / كه به داخل چاه نگاه مي كرد و مي خنديد/ و صداي نحس ناجانمرد او در درون چاه مي پيچيد / دو باره چشم او به رخش افتاد ...اما...افسوس/ رخش زيبا و غيور/  رخش بي نظير او/ با آن همه خاطرات خوشي را كه با اوداشته ، مرده است/ آنچنانكه انگار/ آن خاطرا ت فراوان و خوش را در خواب مي ديده است . / بعد از آن تا مدتي طولاني /يال و روي رخش را / بارها نوازش كرد ،بوييد  و باره بوسيد/ چهره خود را به يال و چشمان رخش مي ماليد/ در حاليكه از صداي مرد نقال ، ناله و زاري مي باريد / و نگاه چشمانش مثل خنجري تيز بود اينگونه مي گفت:/ رستم آرام در كنار رخش نشست  در حاليكه يال رخش در دستش بود / در اين انديشه به سر مي برد/ كه آيااين جنگ بود يا شكار و آيا/ اين ميزباني بود يا فريب؟/ داستان اينگونه مي گويد كه او اگر مي خواست مي توانست/ كه شغاد را به درخت بدوزد همچنانكه دوخت/ به وسيله ي كمان و تير / بر همان درختي كه شغاد زير آن ايستاده بود / و بر آن تكيه زده بود / وبه داخل چاه نگاه مي كرد/ داستان اينگونه مي گويد / كه برايش بسيار آسان بود / همانگونه كه او مي توانست اگر مي خواست / آن كمند بسيار بلند خود را / به بالاي چاه به دور درختي گيره اي سنگي بيندازد/و بالا بيايد / و اگر راستش را بپرسي من مي گويم / بدون شك قصه راست مي گويد / او مي توانست  خود را نجات دهد اگر مي خواست /اما...

با تشکر حیدری نسب

انواع اضافه در دستور زبان فارسی

در دستور زبان فارسی دو کلمه که پشت سر هم واقع شوند و با کسره به هم پیوند بخورند و با اضافه

کردن علامت "تر"معنا نداشته باشند یک ترکیب اضافی هستند که در ترکیب اضافی کلمه اول مضاف و

کلمه دوم مضاف الیه نامیده می شود.

- اضافه ملکی:

مضاف جنس قابل خرید و فروش و مضاف الیه انسان است:باغ حسن

- اضافه اختصاصی:

مضاف به مضاف اله تلق دارد و مخصوص مضاف الیه است:چشم حسن

- اضافه بیانی:

مضاف الیه جنس مضاف را بیان می کند.به این اضافه اضافه ی جنسی هم می

گویند:انگشتر عقیق

- اضافه توضیحی:

مضاف عام و مضاف اله خاص است:دریای خزر

- اضافه بنوت:

مضاف اسم فرزند و مضاف الیه اسم پدر یا مادر است.به آن اضافه ی پدر و فرزندی و مادر فرزندی هم می

گویند:موسی عمران

- اضافه تاکیدی:

دو اسم کاملا یکسان تکرار می شود که مضاف همان مضاف الیه است:خویشتن خویش

- اضافه تشبیهی:

بین مضاف و مضاف الیه یک ویژگی مشترک وجود دارد:لب لعل(بین هردو یک ویژگی مشترک به نام

قرمزی است.)

- اضافه استعاری و اقترانی:

ترکیبی که مضاف در معنای اصلی خودش نباشدیا استعاری است یا اقترانی.که با اضافه کردن کلمات (به

نیت/به جهت/به نشانه ی)بین مضاف و مضاف الیه از هم متمایز می شوند که اگر معنا داشت اضافه

اقترانی است و اگر معنا نداشت اضافه استعاری است.

استعاری:پای هوس

اقترانی:پای بطلان بر عنوان حق گذاشت)

 

واج(بخش سوم)

٭ چند نمونه سؤال کنکوری درباره ی واج:

1- تعداد واج های کدام کلمه، از دیگر کلمه ها بیشتر است؟ (سراسری کاردانی فنی - 82)

1) انسان    2) دبستان

3) دستور   4) سیمرغ

2- اگر صامت ها را با «ص» و مصوت ها را با «م» نمایش دهیم، ترکیب واج های واژه ی «آسایشگاه» به ترتیب، در کدام گزینه، نشان داده شده است؟ (سراسری انسانی - 81)

1) ص/ م/ ص/ م/ ص/ م/ ص/ ص/ م/ ص   

2) ص/ ص/ م/ ص/ م/ ص/ ص/ ص/ م/ ص

3) ص/ م/ ص/ م/ م/ ص/ ص/ م/ ص/ م     

4) م/ ص/ م/ ص/ م/ ص/ م/ م/ ص/ م

3- ترتیب واج ها در نظام آوایی کدام واژه درست نیست؟ (چهاردهمین المپیاد ادبی)

1) سود= صامت + مصوت + صامت

2) اَثَر= صامت + مصوت + صامت + مصوت + صامت

3) ناله= صامت + مصوت + صامت + مصوت

4) تحفه= صامت + مصوت + صامت + مصوت

4- کلمه ی «آگاهانه» چند واج است؟ (ششمین المپیاد ادبی)

1) هشت واج                             2) نه واج

3) ده واج                               4) یازده واج

5- تعداد واج های کدام کلمه با کلمه های دیگر تفاوت دارد؟ (آزمون آزمایشی سنجش - 84)

1) پژوهندگی                 2) ستایشگران

3) اخترشناسی              4) دانشگاهیان

6- تعداد صامت ها و مصوت ها در کلمه ی

«دانشنامه نویسی» به ترتیب در کدام گزینه آمده است؟

1) 8، 7                                           2) 6، 9 (آزمون آزمایشی سنجش - 84)

3) 7، 8                                           4) 9، 6

7- زبان فارسی به ترتیب دارای چند صامت و چند مصوت است؟ (آزمون آزمایشی سنجش - 81)

1) بیست و هشت- شش    2) بیست و نه- سه

3) سی و دو- سه         4) بیست و سه- شش

8- «ی» در کدام کلمه، صامت است؟ (آزمون آزمایشی سنجش - 81)

1) شاید                                           2) دوید

3) نیست                                          4) آمدی

 

9- کلمه ی «آسِمان خراش» از چند واج تشکیل شده است؟ (آزمون آزمایشی سنجش - 80)

1) 9                                              2) 12

3) 13                                            4) 10

 

10- واژه ی «آباد» دارای چند واج است؟ (آزمون آزمایشی سنجش - 79)

1) چهار                                         2) پنج

3) شش                                         4) هفت

«حیدری نسب»

واج(بخش دوم)

٭ چند نکته درباره ی شمارش واج:

1-  دومین واج تمام هجاها مصوت است؛بنابرین به تعداد هجاها مصوت داریم یعنی اگرواژه ای 3 هجا داشته باشد حتما3مصوت داریم.

2- واج شماری درکلمات دوتلفظی،مثلا کلمات (مهربان ،روزگار)؛پاسخ مشخص است سه هجایی چون تلفظ،راحت تر است. یعنی ،آن واژه ای که حرف متحرک دارد ارجح است .

3- هیچ هجایی بادو صامت آغاز نمی شود.

4- در یک واژه هیچ وقت دومصوت کنار هم قرار

نمی گیرند،ولی سه تاصامت می توانند درکنار هم قرار بگیرندمثل واژه ی (دردمند)،ص م ص ص/ص م ص ص/

5- برای مشخص کردن صامت ومصوت در یک واژه بهتر است ابتدا هجاها را مشخص کنیم.

6- تمام هجاها باصامت شروع می شوند وسومین وچهارمین واج آن ها نیز صامت خواهد بود

آسمان خراش:ءا/س -/م ان/ خ-/ راش

اولین یا سومین واحد هجایی مصوت نیست  7-

در شمارش واج ،هم حرف وهم حرکت شمارش

 می شود

8- در شمارش واج صورت ملفوظ کلمات اهمیّت دارد نه صورت مکتوب مانند : خویش که نوشته میشود

خ ی ش 

9- «آ» از صامت «ء» و مصوت «ا» تشکیل شده است، بنابراین دو واج به شمار می آید:

آبادان ء/ ا/ ب/ ا/ د/ ا/ ن      

قرآن ق/ -ُ/ ر/ ء/ ا/ ن،مآخذ م/ -َ/ ء/ ا/ خ/ / ذ

10- حروف مشدد، دو واج محسوب می شوند که یک واج در پایان یک هجا و واج دیگر در آغاز هجای بعدی قرار می گیرد: همّت ه/ / م// م/

11- نقش نمای کسره را درشمارش واج باید لحاظ کرد.

12- برای تعیین الگوی واجی یک واژه بایدحتماً هجا به هجاي آن واژه را واج نویسی کنیم و بین هجاها نشانه ی ممیزّ بگذاریم تا ازاشتباهات احتمالی جلوگیری کنیم.

13- برای شمارش مصوّت ها،کافی است واژه یا عبارت را بخش کنیم.تعداد بخش ها (هجاها)برابر است با تعدادمصوّت ها

14- در زبان فارسی سه الگوی هجایی بیش تر

نداریم :اگر هجا به مصوّت ختم شود ،دو واجی است؛اگر به یک صامت ختم شود سه واجی است و اگر به دو صامت ختم شود،چهار واجی است ؛ بنا برین برای شمارش واج ها کافی است نوع هجا ها را مشخص کنیم و نیازی به واج نویسی نیست

15- حروفی که در نوشتار ظاهر می گردند اما خوانده نمی شوند، واج به شمار نمی آیند. نظیر:

«و» معدوله در کلماتی چون خواب، خوشحال، خود و ... که امروزه تلفظ نمی شود:

خواب خ/ ا/ ب    

خوشحال خ/ -ُ/ ش/ ح/ ا/ ل  ، خود خ/ -ُ/ د

16- «ه» غیر ملفوظ پایانی در کلماتی نظیر

ستاره، نویسنده، و ...:

ستاره س/ -ِ/ ت/ ا/ ر/          

نویسنده ن/ -ِ/ و/ ی/ س/ / ن/ د/ -ِ          

نَه ن/

باید دقت داشت که «ه» در واژه هایی چون نُه، مَه، مِه، تشبیه، کوه، دانشگاه و ... تلفظ می شود وصامت است: نُه ن/ -ُ/ ه           مِه م/ -ِ/ه    

تشبیه ت/ -َ/ ش/ ب/ ی/ ه

17- همه ی حرکت ها اعم از فتحه، کسره و ضمه یک واج به حساب می آیند:

رفتنی ر/ -َ/ ف/ ت/ -َ/ ن/ی

18- هنگامی کـه همزه بـر روی کرسـی هـای «ا»، «و» و «ﺌ» قـرار می گیـرد، فقـط همـزه را واج بـه شمار می آوریم چرا که این کرسی ها هیچ صدایی ندارند:

        مسئله م/-َ/ س/ ء/ -َ/ ل/                  

ائتلاف ء/ -ِ/ ء/ ت/ -ِ/ ل/ ا/ ف

سؤال س/ -ُ/ ء/ ا/ ل                        

ملجأ م/ -َ/ ل/ ج/ -َ/ ء

19- در هجاهای فارسی، پس از مصوت بیش از دو صامت در کنار هم نمی آیند. بنابراین طولانی ترین الگوی هجایی در زبان فارسی بدین گونه است:

صامت + مصوت (کوتاه یا بلند) + صامت + صامت باخت، دَرد

20-  در کلمات فارسی هیچ گاه دو مصوت- چه کوتاه و چه بلند- بلافاصله در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند بلکه حتماً در میان آن ها یک صامت می آید که به آن صامت ، واج میانجی گفته می شود. واج های میانجی عبارتند از:

ی خدای ِ من، آشنایان، جویا، گنجایش، جایمان، گوینده، می گویم، می گوییم

همزه (ا) خانه ای، نامه ات

ج سبزیجات، ترشیجات

ک نیاکان، پلکان

گ ستارگان، هفتگی

و آهوان، بانوان

واج(بخش اول)

واج: کوچکترین واحد صوتی زبان است.

انواع واج : واج­ها دو دسته هستند « صامت و مصوِّت »

صامت­ها : /  ء  ،  ع  /  ب  /  پ  /  ت  ،  ط  /  ث  ،  س  ،  ص  /  ج  /  چ  /  ح  ،  هـ  /  خ  /  د  /  ذ  ،  ز  ،  ض ، ظ  /  ر /  ژ /  ش /   غ  ،  ق  /  ف  /  ک  /   گ  /  ل  /  م  /  ن /  و  /  ی  /  = 23 صامت ؛ با این توضیح که تمام صامت­هایی که در کنار هم با کشیدن خطی زیرشان آمده­اند در واقع یک واج محسوب می­شوند .

مصوِّت­ها : /   ـَـ  /  ـِـ  /  ـُـ  /  ا  /  و  /  ی  /  

= 6 مصوِّت ؛  

با این توضیح که شکل­های / ا ، و ، ی / زمانی مصوِّت محسوب می­شوند که در یک هجا واج دوّم باشند .

ترکیب واج­ها :

به این معنا که چه واجی در کنار واج دیگر می­آید و چه واج­هایی نمی­توانند بلافاصله در کنار دیگر واج­ها بیایند . همواره ترکیب اصلی واج­ها که به ساخت یک هجا ( بخش ) منتهی می­شوند به سه شکل زیر

خواهد بود :

( در ادامه واج صامت را با « ص » ، واج مصوِّت را با

« م » نمایش می­دهیم  . )

ص  +  م  = نه ( ن ـَ  ) ، به ( ب ـِـ ) با ، بو ،

کی ( چه کسی ؟) کو ( کجاست ؟ ) را ، ما ،

بی ( بدون ِ ) چه ، جا ، وَ ...

ص  +  م  +  ص    =  سَر ، سِر ، سُر ، خان ، چین ، چون ، دار ، دیر ( با تأخیر ) زور ، دَر  کِی ( چه وقت ) مِی(شراب ) دُو ( بن مضارع دویدن )

رُو ( بن مضارع رفتن ) خویش = ( خیش ،  چرا که در آوانگاری ( واج نگاری ) تنها به نوشتن واج­هایی می­پردازیم که تلفّظ می­شوند . ) آب = ( ء ا ب )   ...

ص  +  م  + ص  + ص   =  داشت ، پوست ، دَرد ، سوخت ، دِیر ( عبادت­گاه ) خواست = ( خاست ، چرا که در آوانگاری ( واج نگاری ) تنها به نوشتن واج­هایی می­پردازیم که تلفّظ می­شوند . ) دوخت ،

است = ( ء ـَ  ست )

انواع واو

انواع واو

1- تفریق= عمرو

2-عطف= من و او

3-معدوله=خواهر

4-تفخیم=زکوه

5-ربط=من به کتاب فروشی رفتم و کتاب خریدم

6-استبعاد=من و تنبلی

7-تقابل=عمر برق است و آفتاب تموز

8-حرف اضافه=والله العظیم

9-معیت=من و طالع نگونسارم

10-حالیه=محبوسم و طالع است منحوسم

11-بیان حرکت=خوردن

داستان

“امتحان وزیران”

 یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

 و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

 از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

 و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

 همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

 و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

ادامه نوشته

داستان

 

“عابد و ابلیس”

 در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :

 فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !

 عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند…

 ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :

 ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

 عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد…

 مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد

 و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

 ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم،

 تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است،

 به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛

 با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است …

 

ادامه نوشته

داستان

 

 “مارها و قورباغه ها”

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه ها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند لک لکها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند  

ادامه نوشته