ادب

شناخت آثار بزرگ علوي و مختصات زبانی و فکري :

 شناخت آثار بزرگ علوي و مختصات زبانی و فکري :
بزرگ علوي توانایی چشم گیري در برگزیدن فنون اروپایی داستان نویسی دارد و در عین حال
آثاري بی اندازه ایرانی آفریده است. او در آثارش نوعی گرایش هاي رمانتیکی نزدیک به روحیه ي
ایرانی دارد. این نویسنده به روان شناسی زیگموند فروید و فلسفه ي مارکسیسم علاقمند بود. او
نخست متأثر از فرویدیسم بود، هرچند بعد از گریذن به اندیشه هاي مارکسیستی کوشید شیوه ي
به اصطلاح واقع بینی سوسیالیستی را به نوشته هایش راه دهد ولی فروید و روانکاوي همچنان
نقشی هم در کارهاي او ایفا می کند. داستان هاي بزرگ علوي در کمال سادگی، بی هیچگونه
پرداخت زبانی داراي ساخت قوي با همه ویزگی هاي داستان کوتاه است. داستان هاي کوتاه
با تلفیق رمانتیسم و رئالیسم اجتماعی و در فضاي نمادین شکل می « گیله مرد » و « رقص مرگ »
گیرند. قدرت بزرگ علوي در صحنه پردازي و نثر موجز و بی تکلّف است و به قول حسن کامشاد
علوي در دام شکلهاي ناهنجار محاوره اي و اصطلاحات عامیانه غلو آمیز نیفتاده است ولی زیاده »
« روي او در روانکاوي و درون نگرهاي رمانتیک قابل سرزنش است.

آثار او قبل از انقلاب در ایران اجازه ي چاپ نداشتند و اغلب در آلمان چاپ و منتشر می شد.
اولین مجموعه داستان او با نام« موریانه ها » ، « چشم هایش » ، « سالاري ها » ، « میرزا » ، « پنجاه و سه نفر » ، « ورق پارهاي زندانفرهنگ لغات فارسی » می باشد. علاوه براین داستان ها « نامه ها » و « رقص مرگ » ، « هویت » ،
اثر تئودور نولدکه را نیز « حماسه هاي ملّی ایران » را با کمک یونکر منتشر ساخت و کتاب « آلمانی
ترجمه کرد. بزرگ علوي براي اولین بار خاطرات زندان را در قالب چند داستان نوشت و طی آن
ها، رفتار ناپسند رضاشاه و عوامل او را با زندانیان نشان داد و گاه و بی گاه در خلال این داستان ها
به بیان اوضاع اجتماعی و سیاسی عصر خود اشاره دارد.
بیان تفکر نمادین بزرگ علوي در گیله مرد :
داستان گیله مرد از نادر داستان هاي کوتاه فارسی است و از جمله آثار خلاق بزرگ علوي است که
در سال 1326 نوشته شد. این داستان به شیوه ي رئالیسم و در عین حال نمادین به بازتاب مسایل
اجتماعی سیاسی عصر نویسنده اشاره دارد. داستان پس از شکست فرقه ي دمکرات آذربایجان،
ژاندارم ها براي گرفتن بهره ي مالکانه به روستاها هجوم می برند. دو اَمنیه ي مسلح گیله مرد را
که قبلاً همسرش به دست مأموري کشته شده است براي بازجویی یه فومن می برند. آغاز
داستان با یک فضاسازي و ترسیم آشفتگی طبیعت، تلاطم روحی شخصیت ها و اوضاع و احوال
اجتماعی آن عصر را نشان می دهد و طبیعت نمادي میشود براي پیشبرد اهداف نویسنده.
است که یکی نماینده ي دهقانان و « مرد بلوچ » و « گیله مرد » شخصیت هاي اصلی داستان
دیگري نماد مأموران دولت، اما وجه مشترك هر دو، ستم دیدگی آن هاست. در خلال داستان با
ستمی که به هر یک از چهره ها می شود و با نَقل گذشته ي مرد بلوچ در می یابیم که به هر یک
از اقوام این کشور چه ظلم مضاعفی وارد شده است. گیله مرد و مرد بلوچ نماد دو تفکرند؛ انقلاب و
شورش. صغري همسر گیله مرد نماد ظلمی است که بر زن ایرانی رفته است. عناصر داستان گیله
مرد به خوب کنار هم قرار گرفته اند براي پیشبرد جریان تا حادثه که در پایان اتفاق می افتد که
شرح، » کاملاً طبیعی و براي خواننده قابل هضم است.
داستان پس از وصف کوتاهی از طبیعت ادامه می یابد و آرام آرام با گفت و گوي محمد ولی، بلوچ و گیله مرد گسترش می یابد

با تشکر فریدون حیدری نسب

 


زحافات بحرهای ذکر شده در کتاب عروض و قافیه پیش دانشگاهی

 

زحافات بحرهای  ذکر شده در کتاب عروض و قافیه پیش دانشگاهی  


1 خَبن در هم پیچیدن مخبون حذف 2 فاعلاتن و  مستفعلن فعلاتن و مُتَفعِلن فعلاتن و مفاعلن
2 طَیّ درنوردیدن مَطوی حذف   4 مستفعلن و مفعولاتُ مستعلن و مفعلاتُ مفتعلن و فاعلاتُ
3 قَبض گرفتن مقبوض حذف   5 مفاعیلن و فعولن مفاعلن و فعولَ مفاعلن و فعولَ
4 کَفّ باز داشتن مکفوف حذف   7 مفاعیلن وفاعلاتن مفاعیلُ و فاعلاتُ مفاعیلُ و فاعلاتُ
5 کَشف برهنه کردن اندام مکشوف حذف   7 مفعولاتُ مفعولا مفعولن
6 خَرب ویران کردن اَخرَب حذف   1 و 7 مفاعیلن فاعیلُ مفعولُ
7 حَذف انداختن محذوف حذف   هجای آخر مفاعیلن و فاعلاتن و فعولن مفاعی وفاعلا وفعو فعولن و فاعلن و فَعَل
8 شَکل دست و پای شتر را بستن مشکول حذف   2 و 7 فاعلاتن فعلاتُ فعلاتُ
9 جَبّ خُصی کردن مجبوب حذف   4 و 5 و 6 و 7 مفاعیلن مفا فَعَل
10 جَحف پاک ببردن مجحوف حذف    1 و2 و 3 و4 و5 فاعلاتن تن فَع
11 قَصر کوتاه کردن مقصور حذف آخر و تسکین ماقبل آخر مفاعیلن وفاعلاتن و فعولن مفاعیل و فاعلات و فعول مفاعیل و فاعلان وفعول
12 قَطع جدا کردن مقطوع حذف آخر و تسکین ماقبل آخر مستفعلن مستفعل مفعولن
13 نَحر گلو بریدن منحور حذف   1 و 2 و 3 و4 و7 مفعولاتَ لا فع
14 خَرم بینی بریدن اَخرَم حذف   1 مفاعیلن فاعیلن مفعولن
نام بحر معنای لغوی ار کان تشکیل دهنده تقطیع توضیحات نمونه ی کاربرد در فارسی
1 هَزَج آواز با ترنّم
مَفاعیلُن U ــ ــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
2 رَمَل
نوعی حرکت شتر فاعِلاتُن ــ  Uــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
3 رَجَز
اضطراب مُستَفعِِلُن ــ ــ   Uــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
4 مُتقارب به یک دیگر نزدیک شده فَعولُن U ــ ــ به شکل سالم و مزاحف کاربرد دارد
5 سَریع زود مستفعلن  مستفعلن مَفعولاتُ ــ ــ  Uــ /  ــ ــ  Uــ / ــ ــ ــ U در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفتعلن مفتعلن فاعلن
6 مُنسَرِح آسان مستفعلن مفعولاتُ مستفعلن مفعولاتُ ــ ــ  Uــ / ــ ــ ــ U / ــ ــ  Uــ /  ــ ــ ــ U در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفتعلن فاعلاتُ مفتعلن فع
7 مُجتَث از بیخ کنده شده مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن ــ ــ  Uــ /  ــ  Uــ ــ /  ــ ــ  Uــ / ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفاعلن فعلاتن مفاعلن فَعَلُن
8 خَفیف سبُک فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن ــ  Uــ ــ / ــ ــ  Uــ /  ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود فعلاتن مفاعلن فَعَلُن
9 مُضارع مشابه مفاعیلن فاعلاتن U ــ ــ ــ / ــ  Uــ ــ در فارسی به شکل مزاحف به کار
می رود مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن

با تشکر فریدون حیدری نسب

 


ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

 

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

۱ - میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی)۱ = کسی که دارای مهمان است.

۲- گوسفند:  گو ( جانور اهلی ) + سپند ( مقدس، پاک ) = جانور اهلی پاک

*جز اول ( گو ) در واژه های گوساله و گاو نیز به کار رفته است.

۳ - میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده

* این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در عهد قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای  « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام اشخاص می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا

 ۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه

۵- آسمان:  آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس

* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که  بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.

 ۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.

*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.

 

۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.

* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

۸- البرز : هر( کوه) + برز( بلند) = کوه بلند

۹-  بیستون: این واژه در اصل بغستان به معنای محل پرستش خدا بود که تشکیل یافته از دو جزء بغ( خدا) + ستان ( پسوند مکان) می باشد و در سیر تحول واجی ابتدا به بیستان(یای مکسور) و سپس به بیستون (یای مفتوح)و سرانجام به بیستون تغییر یافت.

* ظاهراً چون ایرانیان کوه ها و اماکن بلند را برای مناجات مناسب می دیدند این کوه بلند را جایگاه نیایش خدا نامیدند۲

 ۱۰- دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت

* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه  dipi  است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub  به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت duppu  و tuppu  ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل dup  درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.۳

 ۱۱-  دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان

*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.

۱۲- تابستان: تاب( بن مضارع تابیدن) + ستان (پسوند)

۱۳- کوچه: کوی( محله) + چه ( پسوند تصغیر)

۱۴ -داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) =  کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.

با تشکر حیدری نسب


پارادوکس‌های ادبیات فارسی دوم:

 


پارادوکس‌های ادبیات فارسی دوم:
• نخست آن سیه روز برگشته بخت           برافراخت بازو چو شاخ درخت
(ترکیب سیه روز بودن)
• اگر چشمم احیاناً تو چشمش می‌افتاد با همان زبان بی زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم.
(ترکیب زبان بی زبانی)
• غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود
(ترکیب آوازهای خاموش)
• ترس و وحشت به او جرئت و جسارت بخشید
(عبارت ترس و وحشت جرئت و جسارت بخشیدن)
• ناتانائیل، آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی
(عبارت‌ جایی جز همه جا)
• سرانجام این طور نیز می‌گوییم که او در همه جا هست، هر جا و نایافتنی است
(عبارت در هر جا بودن و نایافتنی بودن)
• هنگام تنگ‌دستی در عیش و کوش و مستی       کانکیمیایهستیقارونکندگدارا
(عبارت فقیر و تنگ‌دست بودن و در عین حال به عیش و خوشی پرداختن)
• خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند       ساقیبدهبشارتزندانپارسارا
(ترکیب رند پارسا)
• ور امروز اندرین منزل تو را جانی زیان آمد          زهیسرمایهوسودا که فردا زآن زیان بینی
(عبارت از زیان سود دیدن)
• پیدای پنهان) (ترکیب پیدای پنهان)
• جهانی شبیه به بهشت که در آن کوشیده شده است تا «ناپیدا کران» در «محدود» جای گیرد)
(عبارت جای گرفتن ناپیدا کران در محدود)
• از چهرة تکیده‌اش بدبختی و سیه روزی می‌بارید(
(ترکیب سیه روز)
• بر بساطی که بساطی نیست
(عبارت بساط بی بساطی)
• باغ بی برگی / روز و شب تنهاست / با سکوت پاک نمناکش
(ترکیب باغ بی برگی)
• جامه‌اش شولای عریانی است
(ترکیب شولای عریانی)
• باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست
(ترکیب باغ بی برگی)
• باغ بی برگی خنده‌اش خونی است اشک آمیز)
(ترکیب باغ بی برگی)
• جیب‌هایم پر از خالی است)
(عبارت پر از خالی بودن)
• از تهی سرشار / جویبار لحظه‌ها جاری است
(عبارت تهی از سرشار بودن)
• از خلاف آمد عادت بطلب کام که من          کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
(عبارت از پریشانی کسب جمعیت و آسودگی کردن)
• دولت فقر خدایا به من ارزانی دار              کاینکرامتسببحشمتو تمکین من است
(ترکیب دولت فقر)
• ای سرو پای بسته به آزادگی مناز               آزاده من که از همه عالم بریده‌ام
(عبارت پای بست بودن سرو و در عین حال به آزادگی نازیدن

با تشکر فریدون حیدری نسب

 


آيا در زبان فارسي فعل مجهول هست؟

 

آيا در زبان فارسي فعل مجهول هست؟

فرزانه کتاب را آورد ؛فعل اين جمله(آورد) معلوم است زيرا آن را به نهاد(فرزانه) نسبت داده ايم. صورت مجهول اين جمله چنين است:کتاب آورده شد. کتاب آورده شد ؛فعل اين جمله (آورده شد) مجهول است زيرا آن را به نهاد جديد(کتاب) نسبت داده ايم که در جمله معلوم، مفعول بود. پس در فارسي فعل مجهول داراي ساخت است و فرمول تبديل فعل معلوم(که الزاماً بايد گذرا به مفعول باشد) به مجهول چنين است:
صفت مفعولي فعل مجهول + صرف شدن فعل در زمان فعل معلوم. مثال: من نامه را خواهم فرستاد. که مفعولي فعل اين جمله مي شود فرستاده، و صورت مجهول جمله چنين است:
نامه فرستاده خواهد شد.
براي تبديل جمله ي معلوم به مجهول، ابتدا بايد نهاد جمله ي معلوم را حذف کنيم، سپس مفعول جمله معلوم را نهاد جمله مجهول قرار دهيم و اگر «را» يعني نقش نماي مفعول داشته باشد آن را حذف کنيم. سپس شناسه ي فعل مجهول را با نهاد جديد منطبق سازيم: همان گونه که مثال «خواهم فرستاد» به صورت:«فرستاده خواهد شد» درآمد.
با اين ترتيب در فارسي فعل مجهول داراي ساخت خاصي است و به همين دليل همه دستور نويسان سنت گرا و اکثر زبان شناسان بر اين باورند که در زبان فارسي، فعل مجهول وجود دارد اما يکي از زبانشناسان معتقد است که در فارسي فعل مجهول وجود ندارد و آنچه فعل مجهول مي ناميم در واقع (مسند + صرف فعل اسنادي «شدن») است، مثلاً جمله معلوم «علي در را بست» است، که صورت مجهول آن را «در بسته شد» مي داند در واقع « نهاد+مسند+ شد» است.
دبير مقدم در مقاله مجهول در زبان فارسي (1364، صص 46- 31) مي نويسد که: در خصوص مسأله مجهول در فارسي، گشتاريان دو ديدگاه متمايز اتخاذ کرده اند(مرعشي، 1970، ص 18)، (پالمر 1971، ص 17) وجود قاعده مجهول در فارسي را مسلم فرض نموده اند. به عنوان مثال سهيلي خوانساري فرايند هاي زير را در گذر از مقوله ي جملات معلوم به مجهول پيشنهاد مي نمايد.
مفعول مستقيم به جايگاه فاعل ارتقا مي يابد و فاعل عموماً در فارسي حذف مي گردد. به عنوان مثال به اين جمله معلوم و معادل مجهول آن توجه نماييد:
ايرانيان فردوسي را بزرگترين شاعر حماسي مي شمارند.
فردوسي بزرگترين شاعر حماسي شمرده مي شود.
دومين ديدگاه در خصوص مجهول در فارسي در مقاله 1974 .ج معين ابراز شده است.
او در اين مقاله اعلام مي دارد که ساخت مجهول در فارسي نوين وجود ندارد و تمام مواردي که مجهول ناميده شده است در واقع ساخت ناگذر مي باشد.
بايد گفت اين ادعاي جان معين بي اساس نيست زيرا جمله« در بسته شد» از نظر ساخت فرقي با جمله «در مسدود شد» ندراد. پس آيا فعلهايي که دستوريان تاکنون مجهول مي دانسته اند مجهول نيست؟ يعني در فارسي فعل مجهول وجود ندارد؟ آيا در جمله اي مانند هلال ماه ديده شده است «ديده» مسنداست؟ خير مسند نيست و فعل ديده شده است مجهول است.
چنانچه مي بينيم مساله پيچيده است. در مثال اول ساخت مجهول، مجهول نيست و در مثال دوم ساخت مجهول، مجهول است، زيرا «ديده» نمي تواند مسند باشد.
به هر حال اين معمايي است که تاکنون کسي آن را نگشوده است ما در اين گفتار برانيم که پرده از اين راز برداريم.
پيش از بررسي اين مسأله لازم است که صفت مفعولي را در فارسي بررسي کنيم:
آنچه همه ي دستوريان صفت مفعولي ناميده اند، ساخته مي شود از بن ماضي + ه (e=) اما در اکثر فعلها اين به اصطلاح صفت مفعولي، صفت نيست و حتي واژه مستقل نيست مثلاً دستور زبانان «زده» را صفت مفعولي از فعل «زدن» مي دانند، حال آنکه صفت «زده» نه تنها صفت مفعولي نيست بلکه کلمه ي مستقل هم نيست و نمي توان آن را صفت قرار داد مثلاً نمي توان گفت بچه ي زده يا آنکه آن را جانشين اسم قرار داده و گفت: زده ها کجا رفتند. حال آنکه صفت مفعولي از فعل شستن مي شود:
«شسته» و مي توان گفت لباس شسته. هم چنين شسته ها را بياور.
نگارنده چند سال پيش صفت مفعولي را درمقاله اي بررسي کرد.(وحيديان کاميار، صص 292-269، 1376). طبق اين بررسي آنچه صفت مفعولي ناميده مي شود، چندگونه است:
1-صفت مفعولي بسياري از فعلها(فعل گذرا به مفعول) نه تنها صفت نيست بلکه حتي واژه مستقل هم نيست و فقط در ساخت ماضي نقلي، ماضي بعيد و ماضي التزامي و فعل مجهول کاربرد دارد مانند زده، ديده، گذاشته، برداشته، پسنديده و غيره که نمي توان گفت مرد زده، کالاي ديده، ميز گذاشته و غيره.
2-صفت مفعولي بعضي از فعلها، صفت مفعولي است مانند فرسوده، گداخته، بسته، گسترده، شسته و غيره که مي توان گفت فرش فرسوده، آهن گداخته، در بسته، سفره گسترده، لباس شسته. اين گونه صفتهاي مفعولي، اسم نيز قرار مي گيرند(جانشين اسم مي شوند) و نقشهاي اسمي بويژه مسند را مي توانند بگيرند مانند فرسوده را بياور(نقش مفعولي). لباس فرسوده شد. (نقش مسندي) فرسوده ها کجاست.(نقش نهادي).
(صفت مفعولي بعضي از فعلها را در يک معني ممکن است صفت باشد و در معناي ديگر نباشد مانند گرفته، کالاي گرفته کاربرد ندارد اما در قيافه گرفته صفت است. يا ديده که گرچه از نظر ساخت صفت مفعولي است اما اسم است، به معناي چشم.
از فعلهاي لازم نيز از نظر ساخت، صفت مفعولي هست مانند آسوده، خميده، برآشفته، حال آنکه اينها، صفت مفعولي نيستند.
با توجه به ويژگي هاي صفت مفعولي(آنچه صفت مفعولي ناميده شده) معماي فعل مجهول گشوده مي شود. به اين صورت که فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت مفعولي است و مي تواند صفت براي اسم قرار بگيرد و به اصطلاح جانشين اسم مي شود ساخت مجهول آنها فعل مجهول نيست بلکه مسند+شدن است مانند: جمله آهنگر آهن را گداخت که صورت مجهول آن مي شود: آهن گداخته شد. اين ساخت گرچه از نظر صوري مجهول است اما گداخته مسند است (زيرا مانند بسياري از صفتها مي تواند در جمله نقش مسندي بگيرد) مثل آهن سرد شد. آهن گرم شد و غيره، بعلاوه مي توان گفت آهن گداخته تر شد. حال آنکه اگر فعل مجهول مي بود صفت مفعولي آن پسوند «تر» نمي توانست بگيرد زيرا يک کلمه نبود مثلاً در جمله با فعل مجهول علي ديده شد، نمي شود گفت: علي ديده تر شد به عبارت ديگر اين گونه صفتهاي مفعولي مي توانند جانشين اسم شوند و نقشهاي اسم از جمله نقش مسندي را در جمله بگيرند. مثال ديگر پروانه سفره را مي گسترد که ساخت مجهول آن چنين است: سفره گسترده مي شود در اين مثال نيز صفت مفعولي يعني گسترده مسند است زيرا گسترده صفت است مانند «پهن» در جمله سفره پهن مي شود. مي توان گفت: سفره گسترده تر مي شود.
پس اگر صفت مفعولي فعل گذرا به مفعول، صفت باشد تنها در اين صورت، اين گونه فعل ساخت مجهولش فعل مجهول نيست. اما فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت نباشد صورت مجهولشان، فعل مجهول است. زيرا صفت مفعولي آنها واژه نيست لذا نمي تواند مسند قرار بگيرد مثلاً در جمله: (کتاب قبلاً برده شده.برده شد فعل مجهول است، زيرا برده صفت و واژه نيست که بتواند مسند قرار بگيرد مثلاً نمي توان گفت کتاب برده کجاست: پس فقط از فعلهايي که صفت مفعولي آنها، صفت نيست فعل مجهول وجود دارد، به عبارت ديگر ساخت مجهول آنها فعل مجهول است.
دليل ديگر براي اثبات اينکه هر ساخت فعلي که از نظر صوري با مجهول يکي باشد، الزاماً مجهول نيست اين است که صفت مفعولي (ساختهايي که در دستور ها صفت مفعولي مي نامند) بعضي از فعلهاي ناگذر به مفعول، کاربرد صفتي دارد مانند «آسوده» در آدم آسوده يا «آشفته» در قيافه ي آشفته؛ لذا گرچه فعل در جمله هاي نظير «پدر آسوده مي شود»، قيافه ها آشفته شده به نظر مي رسد که فعل مجهول است اما واقعاً مجهول نيست زيرا:
اولاً: تنها فعلهاي گذرا به مفعول صورت مجهول دارند و فعل ناگذر مجهول نمي شود.
ثانياً: در اين دو مثال صفت مفعولي، مسند واقع شده، لذا مي توان به آنها پسوند«تر» افزود: آسوده تر شدي با شنيدن اين خبر آشفته ترشد.صفت مفعولي در فعل مجهول پسوند «تر» نمي گيرد زيرا فعل مجهول يک کلمه است مثلاً در «کوه ديده شد». ديده شد فعل مجهول است و نمي توان گفت ديده ترشد.
ممکن است که سؤال شود چرا در فعلهايي که صفت مفعولي آنها صفت است ساخت مجهول را نتوان مجهول گرفت مثلاً در جمله در گشوده شده است که گرچه گشوده مسند است اما چه اشکال دارد که آن را فعل مجهول بگيريم؟
واقعيت اين است که چنانکه گفتيم اگر صفت مفعولي، فعل صفت باشد يعني کاربرد صفتي داشته باشد واژه ي مستقل است و در فعل مجهول گروهي اسم در نقش مسندي است بر خلاف مورد اول که صفت مفعولي گروه مستقلي نيست بلکه با فعل شدن يک گروه فعلي تشکيل مي دهد براي مثال جمله زير را:
فرهاد مجلس را آراست.
با ساخت مجهولي مي آوريم مي شود مجلس آراسته شد. «آراسته» صفت مشترک با اسم است و در اينجا نقش مسندي بر عهده دارد و جدا از «شد» است زيرا مي توان گفت:
مجلس آراسته تر شد يعني آراسته گروه مستقلي است و مي تواند وابسته بگيرد هم چنين چون «آراسته» گروه مستقلي است مي توان گفت مجلس آراسته ي آراسته باشد (يعني کاملاً آراسته شد). هم چنين فعل جمله پروين سفره را خواهد گسترد را اگر با ساخت مجهول بياوريم مي شود:
سفره گسترده تر خواهد شد. در اين جمله نيز گسترده گروه مستقل است و مي توان گفت سفره گسترده تر خواهد شد اما صورت مجهول جمله: رضا خانه خريده است مي شود خانه خريده شده است. خريده شده است يک فعل است، لذا نمي توان گفت خانه خريده تر شده است.
البته اکثر صفتهاي مفعولي يي که صفت هستند با پسوند «تر» به عنوان وابسته پسين نمي آيند مانند بسته، گشوده، دوخته، ساخته و غيره زيرا معمولاًَ داراي درجاتي نيستند مثل بسته که صفت تفضيلي بسته تر ندارد زيرا درجاتي ندارد، «در» يا باز است يا بسته، همانگونه که واژه جاويد گرچه صفت است با پسوند «تر» گسترش پيدا نمي کند.
به هر حال اگر ضابطه وابسته پذيري با پسوند تر در تشخيص صفت مفعولي يي که صفت قرار مي گيرد معمولاً کارايي ندارد اما آمدن صفت مفعولي با موصوف ضابطه ي دقيقي است براي تشخيص صفت بودن يا نبودن آن است.
اينک بعضي از صفتهاي مفعولي را که صفت واقع مي شوند مي آوريم:
آراسته، آزرده، آزموده، آسوده، آشفته، افروخته، آلوده، آويخته، پيوسته، پسنديده، چيده، ساخته، سنجيده، سپرده، سروده، فرستاده، فريفته، شمرده، آميخته، فشرده، کوفته، گداخته، يافته و ...
بعضي از صفت هاي مفعولي که صفت قرار نمي گيرند:
آورده، آموخته، انگيخته، برده، ربوده، پنداشته، توانسته، داشته، ديده، ستوده، کاسته، گرفته(به معني اخذ شده)، نواخته، ناميده، نگريسته، زده، زاييده و ...(وحيديان 1376 صص 269-282)
در پايان گفتني است که در زبان فارسي، فعل مجهول زياد کاربرد ندارد زيرا:
اولاً بجاي فعل مجهول بويژه اگر نهاد نامشخص باشد از تک واژه «-َند» با فعل معلوم استفاده مي شود مثلاً به جاي از قديم گفته شده است مي گويند از قديم گفته اند. هم چنين به جاي جيبش زده شده است مي گويند جيبش را زده اند.
استفاده از تکواژ «-َند» در آخر فعل معلوم براي مجهول ساختن، هميشه در فارسي معمول بوده است. در کليله بهرامشاهي فعل مجهول حُکي عربي به صورت آورده اند ترجمه شده نه آورده شده است يا حکايت شده است.
تکواژ «-َند» را که کار فعل مجهول را انجام مي دهد مي توان تکواژ مبهم ناميد اما در موردي هم که نهاد کاملاً مشخص باشد، کاربرد دارد مثلاً به جاي زمين و آسمان آفريده شد، مي گويند زمين و آسمان را آفريدند.
ثانياً در صورتي به کار مي رود که نهاد مشخص نباشد يا کاملاً مشخص باشد اما نخواهيم نهاد را مشخص کنيم و يا ذکر آن ضرورتي نداشته باشد يا از ذکر نام فاعل اکراه داشته باشم:
نامه فرستاده شده است. زمين و آسمان آفريده شد. بزودي کتابي در زمينه ي آمار نوشته خواهد شد. نسخه اي ديگري هم از اين کتاب در آن زمان نوشته شده است.
در زبان فارسي اگر نهاد مشخص باشد فعل را به صورت مجهول به کار نمي بريم بر خلاف زبان انگليسي مثلاً ترجمه ي درست جمله:
This man was killed by amurderer
اين است: جنايتکاري اين مرد را کشت و ترجمه ي تحت الفظي آن: اين مرد به وسيله ي جنايتکاري کشته شده است، که با روال فارسي مطابقت ندارد.
ضمناً بعضي از فعلها مثل داشتن گرچه گذرا به مفعول هستند اما مجهول نمي شوند. فعل کردن نيز معمولاً مجهول نمي شود.
هم چنين اگر مفعول واژه ي خود يا خودم، خودت... باشد، فعل گذرا مجهول نمي شود؛ من خود را در آينه ديدم که ساخت مجهول آن خود در آينه ديده شد يا خود خودم در آينه ديده شد کاربرد ندارد. علت آن است که در دنياي واقع مفعول همان نهاد است.

با تشکر فریدون حیدری نسب

پی نوشت ها :
 

*استاد زبان شناسي دانشگاه فردوسي مشهد

منابع و مأخذ:
1-دبير مقدم، محمد، مجهول در زبان فارسي، مجله زبانشناسي، سال دوم، شماره اول، 1364.
2. Moyne john.1974 .(so called passivein Persian). Foundations of language 12.
3. وحيديان کاميار، تقي، بررسي صفت مفعولي و اهميت آن در زبان فارسي، مجله زبانشناسي، سال نهم شماره دوم، 1370.
هم چنين در مجموعه مقاله در قلمرو زبان و ادبيان فارسي، وحيديان 1376، 282- 269.
پايگاه نور- ش18

 


آموزش عروض به زبان ساده

 

آموزش عروض به زبان ساده  

فهرست مطالب

پیشگفتار 1
تعریف وزن 2
انواع وزن در زبان های گوناگون 2
تعریف زحاف 3
اوزان متحد الارکان شعر فارسی و زحافات آن 4
بحر رمل 4
بحر هزج 6
بحر رجز 9
بحر متقارب 11
اوزان مختلف الارکان شعر فارسی و زحافات آن 12
بحر منسرح 12
بحر سریع 13
بحر مضارع 14
بحر خفیف 15
بحر مجتث 16
جدول زحافات 18
مآخذ 19

نظر به اینکه در پاورقی کتاب ادبیات تخصصی (1) عروض و قافیه ی پیش دانشگاهی نام اوزانی آورده شده است که فقط برای مطالعه می باشد ولی در کنکور از این مباحث چندین سوال مطرح می شود و اغلب دبیران محترم مطالعه ی این قسمتها را به عهده ی خود دانش آموزان می گذارند و با توجه به اینکه فهم این مطالب نیز دشوار می باشد و باید به نوعی به دانش آموز تفهیم شود که در یاد و خاطر آنها ثبت شود و ضرری از این بابت متوجه آنها نشود اینجانب تصمیم گرفتم که این اوزان را به گونه ای که قابل فهم برای فراگیران باشد تدریس کنم. بدین منظور جزوه ای تهیه نموده ام.
تعریف وزن:وزن، نظم و تناسب خاصی است و اصوات شعر(= هجاها) این نظم و تناسب اصوات به انحنای گوناگون نزد ملل مختلف مبین نوعی آهنگ و موسیقی است.
انواع وزن در زبان های گوناگون
در شعر سنتی هر زبانی، تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، در وزن دخیل است. علاوه بر این عامل مشترک، وزن شعر هر زبانی مبتنی بر عامل خاصی است:
1- وزن عددی(Numerical)
این وزن مبتنی است بر تساوی تعداد هجاهای هر مصراع (یعنی عامل خاصی در این گونه وزن دخیل نیست) وزن اشعار فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی از این گونه است.
2- وزن تکیه ائی(Accentaal)
این وزن مبتنی است بر تکیه ای که بر هجاها واقع می شود. وزن اشعار انگلیسی و آلمانی چنین است.
3- وزن آهنگی یا نواختی (Tonic)
این وزن بر حسب زیری و بمی اصوات(هجاها) مشخص می شود. وزن شعر چینی و ویتنامی از این قبیل است.
4- وزن کمی(Quantitative)
این وزن مبتنی بر امتداد زمانی، یعنی کمیت(کوتاهی و بلندی) هجاهاست. وزن شعر فارسی و عربی وسانسکریت و یونان باستان و لاتین از این دست است.
تعریف زحاف
عروضیان تغییراتی را که به اجزای سالم اصلی داده می شود. تا اجزای فرعی غیر سالم از آن منشعب شود، زحاف خوانده اند. به عبارت دیگر، اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد به شرط آنکه وزن از قاعده نیفتد در خلال قواعدی بیان می دارند که حاصل آن زحافات و علل خوانده می شود، و این تغییرات که در اصول بحور حاصل می شود نه تنها در شعر گرانی پدید نمی آورد، بلکه شعر را قبول تر و خوشاهنگ تر می سازد.
زحاف مأخذ است از زحف که به معنی دور شدن از اصل و خطاشدن تیر و به نشانه اصابت نکردن است و جمع زحاف در عروض زحافات و از احیف است.
اوزان متحد الارکان شعر فارسی و زحافات آن
1- بحر رمل:رمل در لغت حصیر بافتن است و این بحر را بدان جهت رمل خوانده اند که پنداری ارکان آن درهم بافته است. اصل این بحر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن «بحر رمل مثمن سالم» می باشد و دارای چهارده زحاف است، که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:1-1: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مثمن محذوف(=مقصور)
محذوف: عبارت از آن است که یک هجا از آخر رکن سالم حذف شود.
ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری                 وزنفاق تیر و قصد ماه کید مشتری          «انوری»
1-2: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مسدس محذوف(= مقصور)
هر کسی از ظن خود شد یار من                            از درون من نجست اسرار من «مولوی»
نکته: چنانکه در کتاب آورده شده است در آخر مصراع فرقی میان هجای بلند و کشیده نیست، همچنانکه در این شعر سعدی:
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس          که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
مصراع اول مختوم به هجای بلند و مصراع دوم مختوم به هجای کشیده است اما در عروض سنتی به خطا میان این دو فرق گذاشته می شود و اولی را «محذوف» و دومی را «مقصور» می نامند.
1-3: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن: رمل مثمن مخبون
مخبون: اگر از رکن فاعلاتن، مصوت بلند«1» (حرف دوم) حذف شود به صورت«فعلاتن» در می آید که چون فاعلاتن رمل است حذف حرف دوم«فاعلاتن» را مخبون می گویند:
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند           همه اسمند و تو جسمی، همه جمسند و تو روحی «سعدی»
1-4: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن: رمل مثمن مخبون محذوف(= مقصور)
اگر از پایان هر مصراع شعری با ارکان«فعلاتن» آخرین هجا حذف شود به فعلن تبدیل می شود و ارکان هر مصراع چنین است: «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» چنانکه گفته شد، به حذف هجای پایانی محذوف گفته می شود.
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس        که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست  « سعدی»
1-5: فعلاتن فعلاتن فعلن: رمل مسدس مخبون محذوف(= مقصور)
بت خود را بشکن خوار و ذلیل                               نامور شو به فتوت چو خلیل
1-6: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن: رمل مثمن مشکول
الف)«رمل »است زیرا یکی از ارکان آن«فاعلاتن» است.
ب)مثمن است زیرا هشت رکن دارد.
ج)هرگاه از «فاعلاتن»(-U- -)، «فعلات»(UU- U)برجای بماند آن را «مشکول» خوانند.
2- بحر هزج:هزج، در لغت سرو دو ترانه و آواز ترنم است، در اصطلاح بحری است که از تکرار جزو مفاعلین پدید آمده باشد، بحر هزج را بدان جهت به این نام خوانده اند که بیشتر آوازها و سرود های اعراب بر این بحر است. اصل این بحر«مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن» « بحر هزج مثمن سالم » می باشد و دارای پانزده زحاف است که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
2-1: مفاعیلن مفاعیلن فعولن: هزج مسدس محذوف
الهی سینه ای ده آتش افروز                     در آن سینه دلی وان دل همه سوز
2-2: مستفعل مستفعل مستفعل مستف (= مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن): هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف
عروضیان سنتی تمام وزن هایی را که امروز به صورت «مستفعل» آغاز می کنیم با «مفعول» آغاز می کردند.
مثلا وزن منظم« مستفعل مستفعل مستفعل مستف » را به صورت نامنظم«مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن» تقسیم می کردند و این نوع نام گذاری براساس اوزان عروضی سنتی است.
الف) «اخرب» است زیرا اگر«میم» و «نون» مفاعیلن(U- - -) را حذف کنیم می ماند فاعیل (- - U) که به جای آن«مفعول»به کار می رود.
ب) «مکفوف» است یعنی حذف یک صامت از آخر رکن«مفاعیلن» که «مفاعیل» می ماند.
پ) «محذوف» است یعنی حذف یک هجا از رکن آخر «مفاعیلن» که «فعولن» می ماند.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه                    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه «شیخ بهایی»
2-3: مستفعل مستفعل مستفعل فتح(= مفعول مفاعیل مفاعیل فعل): هزج مثمن اخرب مکفوف مجبوب
همان توضیحاتی که درباره ی علت نامگذاری بیت قبل آمد درباره ی بیت زیر نیز صادق است. زیرا وزن این دو بیت عیناً مثل هم می باشد و تنها تفاوت در آخرین رکن است که در بیت زیر به جای محذوف «مجبوب»آمده است. و از آن روی«مجبوب» گویند که دو هجای آخر از مفاعیلن (U - - -) حذف شده و فعل باقی مانده است.
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت                         بر حسن جوانیت دل نرم نداشت
2-4: مستفعل فاعلات مستفعل(= مفعول مفاعلن مفاعیلن)هزج مسدس اخرب مقبوض
الف) «هزج» است زیرا ارکان آن از «مفاعیلن»(U- - -)و زیر شاخه های آن یعنی «مفعول»(- - U) و «مفاعلن»(U- U-) ساخته شده است.
ب) «مسدس» است زیرا هر مصراع سه رکن و کل بیت شش رکن دارد.
پ) «احزب» است زیرا از «مفاعیلن»(U- - -)، «مفعول»(- - U)باقی مانده است.
ج) «مقبوض»است زیرا«مفاعیلن»(U- - -) ، «مفاعل»(U-U-)برجای بماند آن را «مقبوض گویند.
از کرده ی خویشتن پشیمانم                           جز توبه ره دگر نمی دانم «مسعود سعد سلمان»
2-5: مستفعل فاعلات فع لن(= مفعول مفاعلن فعولن): هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف
وزنش مانند وزن بیت قبلی است تنها تفاوت این است که چون از رکن پایانی، مفاعیلن (U - - -) یک هجا حذف و به «فعولن» (U - - ) تبدیل شده است در نامگذاری «محذوف» اضافه گردیده است.
لاف از سخن چو در توان زد                                   آن خشت بود که پر توان زد «نظامی»
2-6: مستفعل مفعولن// مستفعل مفعولن(= مفعول مفاعیلن// مفعول مفاعیلن) هزج مثمن اخرب
الف)«هزج » است زیرا یکی از ارکان آن مفاعیلن(U - - -) می باشد.
ب)«اخرب» است زیرا یکی از ارکان آن مفعول(- - U )می باشد.
پ)«مثمن» است زیرا هشت رکن دارد.
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها          بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها «سعدی»
3- بحر رجز:رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است این بحر را بدان جهت رجز خوانده اند که اکثر اشعار عرب که در شرح مفاخر پیشنیان و صفت مردانگی قوم عرب سروده شده است در این بحر است و در این هنگام آواز پریشان و حرکات تند است. اصل این بحر «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن » رجز مثمن سالم می باشد.
زحافات این بحر پنج است که به  ذکر موارد یاد شده در کتاب می پردازیم:
3-1: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن: رجز مثمن مطوی
اگر از رکن«مستفعلن» (- - U -)که رجز است حرف  چهارم  حذف شود، مستعلن (- UU-) که با مفتعلن(- UU -)برابر است باقی می ماند. که حذف حرف چهارم را مطوی می گویند. تکرار «مفتعلن» را در وزن «رجز مطوی» می گویند.
عشق تو بر بود زمن مایه ی مایی و منی        خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی
3-2: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن: رجز مثمن مطوی مخبون
الف) «رجز مطوی» است زیرا مستفعلن(- -U -) به مفتعلن(- UU -) تبدیل شده است.
ب) «مخبون» است زیرا اگر از مستفعلن(- - U -) حرف دوم حذف شود، متفعلن(U – U -) می ماند که به جای آن «مفاعلن» (U – U -) می گذارند.
از نظرات کجا رود ور برود تو همرهی             رفت و رها نمی کنی، آمد و ره نمی دهی «سعدی»
4- بحر متقارب:متقارب در لغت به معنای نزدیک به هم می باشد اصل این بحر «فعولن فعولن فعولن فعولن» متقارب مثمن سالم می باشد و دارای شش زحاف می باشد که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
فعولن فعولن فعولن فعل : متقارب مثمن محذوف
الف)«متقارب»است زیرا تکرار«فعولن»(U - - ) است.
ب)«مثمن» است زیرا هشت رکن دارد.
پ)«محذوف» است زیرا هجای آخر آن حذف شده و تنها «فعل» (U -) باقی مانده است.
اوزان مختلف الارکان شعر فارسی و زحافات آن
1- بحر منسرح:منسرح در لغت به معنی آسان است. اصل این بحر مستفعلن مفعولات است. اما سالم آن معمول نیست. از احیفی که در این بحر وجود دارد یازده زحاف است که به شرح و توضیح آنچه در کتاب آمده است می پردازیم:
1-1- مفتعلن فاعلن// مفتعلن فاعلن: منسرح مثمن مطوی مکشوف الف) «مطوی» است  زیرا حرف چهارم از «مفعولات» حذف آخرین متحرک می باشد. مطوی «مفعولات»«فاعلات» است اگر «ت» آن را حذف کنیم«فاعلن» ( - U -)می ماند.
نکته: زحاف«کشف» اگر بر«فاعلات» وارد شود«فاعلا» می ماند که به جای آن «فاعلن»(- U -) می نویسند.
کرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش            کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش
1-2: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع: منسرح مثمن مطوی منحور
الف)«منسرح» است زیرا از«مفتعلن فاعلات»ساخته شده است.
ب)«مثمن» است زیرا کل بیت هشت رکن دارد.
پ)«مطوی» است زیرا «مستفعلن»به «مفتعلن»تبدیل شده است.
ت)«منحور» است زیرا از همه ی هجاها از رکن پایانی، تنها یک هجای «فع» باقی مانده است.
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد                        پیش دو ابروی چون هلال محمّد
2- بحر سریع
سریع در لغت به معنی زود است. اصل این بحر، «مستفعلن مستفعلن مفعولات» است و چون سالم آن خوش آهنگ نیست از زحافاتش استفاده می شود. از احیف آن هفت زحاف است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
2-1: مفتعلن مفتعلن فاعلن: سریع مسدس مطوی مکشوف
الف) «مطوی» است زیرا اگر حرف چهارم از رکن «مستفعلن» (- - U -) که رجز است حذف شود؛ «مستعلن» (- - UU -) باقی می ماند که به جای آن«مفتعلن»(- UU) می نویسم.
ب) «مکشوف» است زیرا اگر از «مفتعلن»(- UU -) «مطوی» یک هجای کوتاه میانی حذف شود. «مفعلن» که مساوی با «فاعلن»(- لا -) است بدست می آید که به آن مکشوف گویند.
نکته: اگر هر مصراع از چهار «مفتعلن»(- UU -) ساخته شده باشد آن را «رجز مطوی» و اگر از دو «مفتعلن»و یک «فاعلن» ساخته شده باشد آن را «سریع مطوی» گویند.
دانه چو طفلی است در آغوش خاک               روز و شب این طفل به نشو و نماست. «پروین اعتصامی»
3- بحر مضارع:مضارع در لغت به معنی مشابهت است. اصل این بحر، چهار بار «مفاعیلن فاعلاتن» است، اما چون سالم این بحر خوش آهنگ نیست زحافات آن بیشتر مورد استفاده قرار گرفته است، زحافاتی که از این بحر به دست می آید، یازده زحاف است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
3-1-: مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل(=مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن): مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
الف) «مضارع» است زیرا از پایه«مفاعیلن فاعلاتن» بدست آمده است.
ب) «مثمن» است زیرا از هشت رکن تشکیل شده است.
پ) «اخرب» است زیرا اگر «میم» و «نون»«مفاعیلن»(U - - -) حذف شود، «فاعیل» (- - U)می ماند که به جای آن«مفعول»(- - U) می گذاریم.
ت) «مکفوف» است زیرا حذف یک صامت از آخر رکن، مثلا از «مفاعیلن» که«مفاعیل» و از «فاعلاتن»«فاعلات» می ماند.
ت) «محذوف» است چون یک هجا از آخرین رکن حذف شده است.
امروز روز شادی و امسال سال                         نیکوست حال ما، که نکو باد حال گل «دیوان شمس»
3-2: مستفعلن مفاعل مفعولن(=مفعول فاعلات مفاعیلن): مضارع مسدس اخرب مکفوف
ای آنکه غمگینی و سزاواری                  واندر نهان سرشک همی باری « رودکی »
3-4: مستفعلن فعولن//مستفعلن فعولن(= مفعول فاعلاتن//مفعول فاعلاتن)مضارع مثمن اخرب
ای باد بامدادی خوش می روی به شادی                 پیوند روح کردی پیغام دوست دادی
4- بحر خفیف:خفیف در لغت به معنی سبک است، اصل این بحر «فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن» است ولی چون سالم آن خوش آهنگ نیست از زحافاتش استفاده می شود. زحافات این بحر هفت است که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم.
4-1: فعلاتن مفاعلن فعلن: خفیف مسدس مخبون محذوف
الف) «خفیف» است زیرا از «فعلاتن مفاعلن فعلن» ساخته شده است.
ب) «مخبون » است زیرا«فاعلاتن»به «فعلاتن» و«مستفعلن» به «مفاعلن»تبدیل شده است.
پ) «محذوف »است زیرا رکن پایانی که «فعلاتن»(UU- -) بوده یک هجا حذف گردیده «فعلن»(UU -) باقی مانده است.
در نگاهش شکفته روح سحر                                  برلبانش ترانه ی توحید
5- بحر مجتث:اجثاث در لغت به معنی از بیخ برکندن است، چون مسدس این بحر از «خفیف» گرفته شده است، آن را مجتث خوانند و اصل این بحر از چهار بار«مستفعلن فاعلاتن» می باشد، در این بحر هم نوع مزاحف آن خوش آهنگ و رایج است. زحافات این بحر، نه است که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:
5-1: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن: مجتث مثمن مخبون
الف)هر گاه وزنی از تکرار«مفاعلن فعلاتن» به وجود آید آن را «مجتث» گویند.
ب)تبدیل «فاعلاتن» به «فعلاتن» را مخبون گویند.
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی   شکنجه صبر ندارم، بریز خونم و رستی «سعدی»
5-2: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن: مجتث مثمن مخبون محذوف
الف) «مجتث مخبون» زیرا «مفاعلن فعلاتن» است.
ب) «محذوف» است زیرا یک هجا از رکن پایانی «فعلاتن»(UU - -) حذف گردیده و «فعلن» (UU -) بر جای مانده است.
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد                  تو را در این سخن انکار کار ما نرسد.
محذوف حذف در لغت به معنی انداختن، قطع کردن می باشد و در علم عروض عبارت از آن است که یک هجا از آخر رکن سالم حذف شود مانند: «فاعلن» از فاعلاتن «فعولن» از مفاعیلن و «فعل» از فعولن
مخبون خبن در لغت به معنی شکستن کنار جامعه است تا کوتاه شود و در علم عروض یعنی انداختن حرف دوم از رکن مانند«فعلاتن» از فاعلاتن و «مفاعلن» از مستفعلن بنابراین فعلاتن را «رمل مخبون» و مفاعلن را «رجز مخبون» گویند.
مطوی طی در لغت به معنی در نور دیدن و پیمودن است و در علم عروض یعنی حذف حرف چهارم از مستفعلن(- - U -) که می ماند مستعلن به جای آن مفتعلن (-UU -) می گذارند.
مقبوض قبض در لغت به معنی گرفتن است و در علم عروض حذف حرف پنجم از مفاعلین(U - - -)است می ماند «مفاعلن»(U – U -)
مکشوف کشف در لغت به معنی برهنه کردن است و در علم عروض حذف«ت» از آخر مفعولات (- - - U)که به جای آن«مفعولن»(- - -)می گذارند
مشکول شکل در لغت بستن ستور است و در عمل عروض حذف حرف دوم و حرف آخر فاعلاتن است می ماند«فعلات» بنابراین فعلات + فاعلاتن = رمل مشکول
مکفوف کف در لغت به معنی بازداشتن است و در علم عروض یعنی حذف یک صامت از آخر رکن مثلا از مفاعیلن می ماند «مفاعیل»و از فاعلاتن می ماند «فاعلات»
مجبوب جب در لغت به معنی خصی کردن است و در علم عروض حذف دو هجای بلند از آخر مفاعیلن است می ماند«مفا»به جای آن«فعل»به کار می برند.
منحور نحر در لغت به معنی گلو بریدن است و در عمل عروض باقی نگه داشتن یک هجای بلند از اول رکن مفعولات (- - - U) و حذف بقیه ی هجاهاست که تنها هجای «مف» می ماند به جای آن«فع»می گذارند.
اخرب خرب در لغت سوراخ پهن * و در علم عروض حذف «میم»و «نون»مفاعیلن(U- - -) است می ماند فاعیل (- - U)به جای آن «مفعولُ»به کار می رود.
مآخذ:1- شناخت شعر(عروض و قافیه) تألیف دکتر ناصر الدین شاه حسینی
2- آشنایی با عروض و قافیه تألیف دکتر سیروس شمسا
3- ادبیات فارسی(قافیه و عروض- نقدابی)دانشگاهی مولفان دکتر تقی وحیدیان کامیار- دکتر عبدالحسین زرین کوب- دکتر حمید زرین کوب

با تشکر فریدون حیدری نسب


بارم بندی درس های گروه ادبیات دبیرستان

 

نمره ی پایانی درس زبان فارسی 1 و 2

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

قسمت اول

قسمت دوم

1

زبان شناسی

4

1

3

2

املا و بیاموزیم

3

1

2

3

نگارش

5

1

4

4

دستور

8

2

6

 

 

 

جمع

 

20

 

5

 

 

15

نمره ی پایانی درس زبان فارسی 3 عمومی و تخصصی

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

1

زبان شناسی

4

4

2

املا و بیاموزیم

3

3

3

نگارش

5

5

4

دستور

8

8

 

جمع

 

20

20

 

قسمت بندی درس های نوبت اول و دوم زبان فارسی

نام کتاب

نوبت اول

نوبت دوم

زبان فارسی سال اول

1 14

15 28

زبان فارسی سال دوم

1 14

15 28

زبان فارسی 3 عمومی

1 12

13 24

زبان فارسی 3 تخصصی

1 14

15 27

 

 

 

قسمت بندی درس های نوبت اول و دوم ادبیات فارسی

نام کتاب

نوبت اول

نوبت دوم

ادبیات فارسی سال اول

1 11

12 24

ادبیات فارسی سال دوم

1 11

12 24

ادبیات فارسی 3 عمومی

1 11

12 23

ادبیات فارسی 3 تخصصی

1 13

14 27

نمره ی پایانی درس ادبیات فارسی 1 و 2

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

قسمت اول

قسمت دوم

1

بیان معنی شعر و نثر

6

2

4

2

معنی لغت

2

5/0

5/1

3

درک مطلب

4

1

3

4

دانش های ادبی

3

5/0

5/2

5

خودآزمایی

3

1

2

6

حفظ شعر

2

===

2

نمره ی پایانی درس ادبیات فارسی 3 عمومی و تخصصی

ردیف

 

موارد

نمره

نوبت اول

نوبت دوم

1

بیان معنی شعر و نثر

6

6

2

معنی لغت

2

2

3

درک مطلب

4

4

4

دانش های ادبی

3

3

5

خودآزمایی

3

3

6

حفظ شعر

2

2

 

 

بارم بندی جدید زبان فارسی عمومی سال چهارم(91)

 

مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

نمره پایانی دوم شهریور

 

 

 

نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

معنی شعر و نثر

        6 

      2 

       4

درک مطلب

        4

     5/1

      5/۲  

خودآزمایی

        3

      ۱  

       ۲

تارخ ادبیات و درآمد

        2

       -

      ۵/1

آرایه ها و نکات بلاغی

        2

       -

       2

شعر حفظی

        2

       -

       2   

معنی واژه در جمله

        1

   ۵/0

       1

جمع

 

     ۵ 

      ۱۵ 

جمع کل

     ۲0 

             ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس14 نوبت دوم : از درس 15 تا پایان کتاب

بارم بندی جدید ادبیات تخصّصی چهارم انسانی (91

 

      موادآزمون

 

نمره پایانی اول

 

 

نمره پایانی دوم شهریور

 

 

 

 نیمهاولکتاب

نیمه دوم کتاب

قافیه

     ۵/2

     5/0

         -

عروض

      ۵/7

      ۲

         -

معنی شعر و نثر

       3 

      1

         4 

درک مطلب

       2

      1   

         3

خودآزمایی

    ۵/1

      -

       ۵/1

معنی واژه

      1  

      -

        ۵/0

دانش های ادبی

    5/2

   ۵/0

          ۲

شعر حفظی

      -

      -

         1  

نقد ادبی

      -

      -

         3

جمع

 

      5 

15

جمع کل

    20

              ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایاندرس۱۳نوبتدوم : ازدرس۱۴تا پایانکتاب

با تشکر فریدون حیدری نسب


پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی

پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی
خودآزمایی درس اول( ستایش خدا و نعت پیامبرص)ص۵

۱-بیت سوم« یتیمی که ناکرده قران درست کتب خانه ی چند ملت بشست »
۲- معراج
۳ـ خانه ای که دارای حرمت و جنگ کردن در آن حرام است وهر کس در آن پناه می گرفت از حمله ی دیگران در امان بود.
۴ـ بزرگ داشت ، پاس داشت و گرامی داشت.
۵ـ عطارد دبیر فلک و مظهر نویسندگی است .
۶- فرشتگان- ستارگان
۷ – بیت۶ درس ستایش خدا← «نماند هیچ کس او ماند و بس»

خودآزمایی درس دوم( رستم و اسفندیار ۱)ص۱۳
۱ـ الف)چهار چهره در میان اسطوره ها داریم که رویین تن هستند. آن ها عبارتند از: الف)آشیل:قهرمان داستان ایلیادازهومر(یونانی)که به جزپاشنه ی پایش هیچ جای بدنش آسیب پذیرنبودوپاشنه ی پایش در جنگ تروا هدف تیر پاریس قرار گرفت واز بین رفت.
ب)زیگفرید:قهرمان سرود نیبلونگن (nibelungen)است که به جز شانه ها یش هیچ جای بدنش آسیب پذیر نبودوپهلوانی به نام هاگن با زوبین به میان دو شانه اش می زدند او را می کشد. پ)بالدر.حماسه شمال اروپاست.
ت)اسفندیار که چشمش آسیب پذیر بود.
وجوه اشتراک : الف)هر چهار تاجوان و زیبا بودند ب)عمر کوتاه داشتند پ)از صفات انسانی ومعنوی بر خوردار بودندورویین تن بودن آن ها فره ی ایزدی است. ت)همه جنگ جو بودند ح)مرگ همه آن هابه وسیله ای خاص است ج)همه آن ها از یک نقطه آسیب پذیر بودند.
۲-چون موقعیت اسفندیار را درک می کند و می داند که او از لحاظ خدمت و معنویت در چه جایگاهی قرار دارد از طرف دیگرمرگ او چه مشکلاتی برای رستم و خانواده اش پیش می آورد چون این مطلب را سیمرغ پیش بینی کرده بود که کشتن اسفندیار باعث نابودی رستم و خانواده اش و ایران می گردد.
۳-خیر ، چون گشتاسب پدر اسفندیار دنبال بهانه جویی بودو می خواست کاری بکند که هم رستم وهم اسفندیار را از سر راه حکو مت خود بردارد به این دلیل که هردورامانع بر سر راه خود می دانست.از طرف دیگر گشتاسب به راحتی می توانست رستم را به بارگاه خود دعوت کند وبه طرق مختلف او را از پای در آورد.
۴- خیر به چند دلیل: حرمت و سربلندی چندین ساله ی او از بین می رفت /. چون رستم نماینده ی سرفرازی و آزادگی ملت ایران است. اسارت او یعنی اسارت قوم ایرانی /پهلوان واقعی نباید تن به اسارت و زور دهد .داستان یک داستان حماسی ویک تراژدی، است.اگر رستم چنین کاری انجام می داد با اصل حماسه سازگاری نداشت در حالی که در حماسه وتراژدی باید یک فاجعه رخ دهد .
۵-چون اسفندیار نمک گیر رستم می شود و در آیین پهلوانی بعد از نمک گیر شدن جنگ و دشمنی زشت است و اسفندیار ناچار می شد دست از جنگ بر دارد ازطرف دیگراگر او مهمانی را می پذیرفت حماسه به طنز بدل می گردید .
۶-در آغاز داستان .۶ بیت اول است .یعنی در زندگی خوشی وناخوشی با هم و یک چیز طبیعی است و ناله بلبل به خاطر مرگ اسفندیار است.

خود آزمایی درس سوم (رستم و اسفندیار۲) ص -۱۷ – ۱۸
۱-چون هر پیشنهادی که به اسفندیار می دهد او قبول نمی کند وهمه ی تدبیرهای او برای صلح نقش بر آب می شود.ودر انتخاب جنگ و اسارت.جنگ را ترجیح می دهد . در اصل هیچ چاره ای جز جنگ ندارد.
۲-پیروبا تجربه، چاره اندیش، محتاط، آینده نگر، مرموز، راهنما و مشاور، زیرک از عاقبت بر افتادن خاندانش ترسان بود.او.بیش تر به اصل و گوهرونژادخودمی اندیشد.سعی می کند آتش جنگ خاموش شود ولی چون اسفندیار نمی پذیردبه سیمرغ متوسل می شود.
۳-جوهرپهلوانی او آزادگی وسرفرازی ملت ایران ومقام گذشته وارزش ۶۰۰ ساله او از دست می رود وننگ وعار برای رستم تا ابد باقی
می ماند ورستم دچارمرگ روحی می شود واین مرگ روحی اورا از پای در می آوردوهمه ی بزرگی هاوعظمت های زابل ازبین می رود.
۴-بپیچم:اصرارمی کنم، تلاش می کنم، پافشاری می کنم .
بپیچاند:منصرف شود، دوری کند، پرهیزکند
۵- الف)جنگ قطعی می شود . ب)اصرار و تلاش برای انتقام جویی بیش تر می گردد و راه صلح بسته می شود .(دو پسر اسفندیار :مهر نوش و نوش آذراست . مهرنوش به دست فرامرز پسر رستم کشته می شود .)
۶-بهمن نوجوانی است که پیام آورو رابط بین رستم و اسفندیار است در بر خورد با زال بسیار گستاخ و بی حیا است و در برخورد با رستم می خواهد با پرتاب سنگ او را از پای در آورد سر انجام پس از کشته شدن اسفندیار بهمن در دست رستم بزرگ می شود چون وقتی اسفندیار در حال مرگ بود فرزندش، بهمن، را به دست رستم مـــی سپارد تا او را تربیت کند. او در دست رستم تربیت می شود و ازجاماسب خوابگزار گشتاسب عالم تر می گردد و سر انجام او زال را می کشد و انتقام پدر و دو برادر خود را از رستم و خاندان او می گیرد و خاندان رستم را نابود می کند .
۷-الف)اسفندیار در خان پنجم، جفت سیمرغ را می کشد و سیمرغ برای نابودی اسفندیار به کمک زال می شتابد .ب)زال پدر رستم، دست پرورده ی سیمرغ است به همین دلیل به او کمک می کند .
ج)سیمرغ درآیین میترایسم (خورشید پرستی )مظهر نیروی ماوراءطبیعت و مقدس و محترم است و در مشکلات به کمک رستم می آید رستم هم دارای آیین میترایسم است اما .سیمرغ در آیین زردشتی منفور است و اسفندیار نیز از پیروان زرتشت است.
۸ . الف) خروش آمد از باره ی هردو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد
ب)کمان بر گرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ

خود آزمایی درس چهارم ( بازرگان و طرار)،ص۲۴
۱- کشف و شناسایی دزد، تفحص در کار دزدان و تعقیب آن ها و به دست آوردن اموال از چنگ دزدان .
۲- خون سردی و آرامش و چاره اندیشی .
۳-زاویه ی دید :سوم شخص /قهرمان:بازرگان / لحن :جدی و رسمی / درون مایه :دربروز حوادث با تدبیر عمل کردن .
عکس العمل بازرگان در برابر سرقت ،غیر قابل حدس بود زیرا با خونسردی و آرامش برخورد کرد.
تکلیف کلا سی است.
سمک عیار، هزارو یک شب ،داراب نامه ، رستم نامه ، حسین کرد شبستری و میر ارسلان .
خود آزمایی درس پنجم دیوار- ۳۱
۱- چون به راحتی می توانست با همسایگان ارتباط برقرار کند و عامل جدایی او و بهمن از بین رفته بود و احساس آزادی بیشتری می کرد.
۲- سوم شخص /دانای کل
۳- بنا کسی که آزادی ها را محدود می کند و عامل جدایی است- دیوار : نماد جدایی انسان ها و مانع تفاهم جوامع بشری / همسایه – نماد دوستان و هم نوعان
۴- رابطه ی شباهت و همانندی و از طرف دیگر نوعی تناسب اسمی و اشتقاق که (دیو ) را با(دیو+ وار) در کنار هم آورده است.
۵- استدلالی ضعیف و غیر منطقی ، به طوری که برای کودک قابل درک و فهم نیست
۶- با توجه به اینکه دیوار نماد جدایی و مانع بین جوامع بشری آمده است می توان گفت عظمت و هیبت محدودیت های اجتماعی آن چنان بسیار است که باعث می شود کسی به تلاش برای رفع محدودیت ها نباشد.
خودآزمایی درس ششم (داستان در آتش افکندن ابراهیم ع)ص۳۶
۱-الف)کهنگی مثل : مر اورا گرفت . ب) کوتاهی جمله:آگاه برفتند./ هیزم بیاورند./ بروید./هیزم آورید.
پ) تکرارفعل.د)سادگی وروانی. ث)فاقدآرایه های ادبی است.
ج)پیام به سادگی منتقل می شود. ح)حروف به جای هم به کارمیروند. مثل : به اخبار/ (دراخبار.)

۲-الف)آوردن (ی)درآخربعضی افعال به جای(می)ماضی استمراری مثل : ندیمان گفتند:که اگرکوهی بودی نیست شده بودی.
ب)آوردن « ب » دراول فعل ماضی مثل : برفتند/ بیاوردند/ بساختندو…
پ)آوردن«مر»و«را»مثلمراوراگفت/ نمرودمرنریمانراگفت.
ت)بهکاربردنواژههایکهنهمثل : منجنیق/ گردیدن.
د)تقدمفعلبرمفعولمثل : هیزمآریدسوختنابراهیمرا/ بودکهنصرتکندتورا.

۳-آبرو واعتباروموقعیت درباری وحکومتی ما ازبین می رود.
۴- فرمود ← قدیم:دستورداد. ← امروز:گفت.
ملک ← قدیم:خداوند ← امروز:پادشاه.
ایمن ← قدیم:به اطمینان برسیم. ← امروز:آسوده شویم.
پاره کردن ← قدیم:شکستن . ← امروز:تکه وپاره کردن.
۵-الف)کیکاووس:چون به علت تهمتی که سودابه به سیاوش زده بود برای آزمایش ، سیاوش را از آتش عبوردادونمرودهم حضرت ابراهیم رادرآتش انداخت. ب)نمروددستوردادکاخی بسازندتاازآن بالارود و بالاتر از خدا باشدو به خدای ابراهیم تیراندازی می کندتا او را بکشد.کیکاووس سوار بر تختی با چهارعقاب به آسمان پروازکرد. / جمشیدهم ادعای خدایی می کند.
۶-خدایا این آتش سوزان عشق راکه مرا بی تاب وقرارکرده است مثل آتش نمرود بر خلیل برای من سرد و خاموش بساز. آرایه ی تلمیح اشاره داردبه داستان حضرت ابراهیم (ع) و انداختن او در آتش به فرمان نمرودپادشاه ستمگر زمان و سرد شدن آتش بر او .

خودآزمایی درس هفتم (بردار کردن حسنک)۴۸
۱ـ الف)من در موردخواجه(شما)هیچ قصد و گمان بدی نکردم و به خویشاوندان و اطرافیان خواجه احترام گذاشتم.
ب)من از نعمت های جهان بر خوردار بودم و مدتی در(پست های مختلف)کارهای مهمی انجام دادم.
پ).(بامرگ)همه ی ابزارهای جنگ و دشمنی به خاطر مال بی ارزش دنیا کنار گذاشتند.
ت).(بوسهل)در آن دنیا گرفتار پاسخ دادن به کارهایی است که در دنیا انجام داده است.یا درآن دنیاگرفتار عمل خودش است.
۲ـ الف) توصیف حسنک . ب) توصیف بردار کردن حسنک. پ )توصیف بوسهل زوزنی. ت).توصیف مادرحسنک.
۳- الف )بیان جزئیات، یکی ازهنرمندی های بیهقی است. ب )نوآوری در کلمات مثل خلق گونه، ترگونه، بزرگا مردا.
پ )استفاده از شعر، حدیث ، آیه و ضرب المثل ها .
۴-عبرت آموزی : ( این است حسنک و روزگارش و این افسانه ای است باعبرت بسیار ).
تقدیرگرایی : ( نعوذوبالله من قضاءالسوء.،جهان خوردم وکارهاراندم ،اگرامروزاجل رسیده است کس بازنتواندداشت که بردار کشند یا‌جز دار) .
۵- الف)صحنه ای که مادر حسنک به کنار جنازه ی او می آید : ( مادر حسنک زنی سخت جگرآوربودچنان شنودم که دو سه ماه این حدیث از او پنهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد- چنان که زنان کنندبلکه بگریست به درد ،چنان که حاضران از درد وی خون گریستند).
ب)تجسم بدار کشیدن حسنک. پ)توصیف بوسهل : ( این بوسهل مردی امامزاده و محتشم بود……. ) .
۶-بهعدهایپستوفرومایهپولدادندتاحسنکراسنگسارکنند.

خود آزمایی درس هشتم : ( داستان شیر و گاو ) ص۵۶
۱ ـ نظر تو در مورد پادشاه‌که در جای‌خود ایستاده است و حرکت و شادی از خود نشان نمی دهد یا شادی و نشاط را رها کرده است ، چیست ؟
گاو پشتیبان و تکیه گاه ( یاور ) سپاه من بود و برای دشمنان زیان و ضرر و برای دوستان مایه ی زیبایی و رونق بود .
هر کس اندیشه ی سست و ناتوان و عقل سبک و ضعیف داشته باشد ( یعنی عقلش خوب کار نکند ) از مقام بلند به رتبه ی بی‌ارزش و پایین سقوط می کند و به مرتبه ی گمنامی و پستی می رسد .
۲ـ کاربرد مترادفات زیاد ، کاربرد فراوان آرایه های ادبی ، استفاده از تمثیل ، استشهاد به حدیث و آیه و شعر فارسی و عربی ، استفاده از لغات فراوان عربی ، حذف شناسه ی افعال به قرینه .
۳ـ الف ) در اداره ی حکومت باید آینده نگر و چاره اندیش بود در حالی که شاه چنین نبود .
ب ) افراد مستبد آسیب پذیر هستند اگر محل آسیب آن ها را پیدا کنند ، راحت تر می توانند آن ها را از بین ببرند .
پ ) ساده لوحی ، حرص و طمع هر دو عامل شکست و نابودی است .
ت ) فتنه انگیزی و سخن چینی از کشتن و قتل بدتر است ( الفتنه اَشّدمِن القتل ) .
ث) به قدرت رسیدن ، خطر آفرین است یا نزدیک شدن به مراکز قدرت خطر آفرین است .
۴ ـ گاو ← نماد افراد خیر خواه ، با عظمت ، سلیم النفس ، صبور و سالم امّا ساده لوح است .
شیر ← نماد افراد مستبد و خود رأی ، دهن بین ، بی تدبیر و آسیب پذیر است .
کلیله ← نماینده ی افراد زیرک ، خیر خواه ، قانع به وضع موجود ، مشاور است .
دمنه ← نماینده ی افراد جاه طلب و زیرک ، فتنه انگیز ، سخن چین ، حسود ، منافق ، جسور ، اهل خطر و حریص است.
۵) الف ) چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد .
ب ) … چنان که فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد که پست سوزد ، به ارتفاع گراید
پ) ←. … چون خوره در دندان جای گرفت ، از درد او شفا نباشد مگر به قلع .
ت← … هم چون هم خانه ی مار و هم خوابه ی شیر است که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر بر آرد و آن دهان بگشاید
۶) کمر خدکت بستن: آماده ی خدمتگزاری شدن
بر باد نشاندن : فریب دادن ، تحریک کردن ، از راه به در کردن .
۷ ) ، یک پاراگراف به آخر مانده ← آزردگی شیر ، پیمان شکنی ، از بین بردن گاو و به هدر رفتن خون او .

خود آزمایی درس نهم : ( چگونگی تصنیف گلستان ) ص-۶۱
۱ـ با گریه کردن بر دلم اثر می گذاشتم و آن را صفا و رونق می بخشیدم .
تصمیم گرفتم برگردم .
۲ـ الف ) خلاف راه صواب است و نقضِ رای اولوالالباب .
ب ) آزردن دوستان جهل است و کفاّرت یمین سهل .
پ) چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد .
ت) گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثّریا از تاکش در آویخته .
۳ـ در حسن معاشرت و آداب محاورت به کار آید ، مترسّلان را بلاغت بیفزاید ، متکلمان را به کار آید .( در اداب خوش رفتاری و راه رسم سخن گفتن به گونه که برای سخنوران لازم است و باعث شیوایی نوشته های نویسندگان می شود.
۴ـ الف ) هر چه نپاید دلبستگی را نشاید . الکریم اذاوعد وفا .
ب ) هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید .
پ) عمر بر فست و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غِرّه هنوز
۵ـ الف) استفاده از سجع استفاده از تمثیل
ب) حذف فعل به قرینه مثل :در کجا وه انیس من بودی ودر حجره جلیس و…
پ) کوتاهیجملههامثل : هرچهنپایددلبستگیرانشایدیادامنگلبریختودردامنمآویخت .
ت) استفادهازواژههاواشعارعربیمثل : صم بکم ، / روضه ماء نهر ها سلسال دوحه سجع طیر ها موزون
خودآزمایی درس دهم – ص ۶۴
عید نوروز از بزرگ ترین و قدیم ترین عید های ملی ایران است.
الف- تشویق کودکان به زیارت اهل قبور ب- احترام به بزرگ ترها ج- تشویق به یادگیری و کسب اطلاعات.
۳- خلافت حضرت علی (ع)
خودآزمایی درس یازدهم (دانش، دبیری و شاعری)ص۶۸
۱-تا جهان جفا همی پیشه کند / تو صابری را عادت کن یعنی تا جهان به جفا پیشگی عادت دارد، تو به صابری عادت کن یا(اگر جهان به تو ستم کردتو صبر کن).
۲-نکوهش ستایشگری.(بیت آخر)
۳- لف و نشر مرتب- استعره مکنیه(تشخیص)

خودآزمایی درس دوازدهم، (پیدا وپنهان/الفت موج)ص۷۲
۱-در غزل عراقی همه اش طلب است ولی در شعر بابا طاهر،رضاو تسلیم محض است/ عراقی
درد را با امید درمان می خو اهد.بابا طاهر می گوید:هر چه تو بخواهی می خواهم تسلیم محض است.
۲-بیت ۸پیدا و پنهان. « چه باک آیدزکس آن را که اورا نگهدارونگهبانش تو باشی »
۳-دامن کشیدن:۱-دوری جستن ۲-چسبیدن و انس گرفتن.
۴- سرکشی ← سر را می کشی ← دوری می کنی
سرکشی ← سرکش هستی ← نافرمان هستی
سرکشی ← (ی)مصدری ← نافرمانی وطغیان کردن
۵-طوفان اشک. تشبیه اشک به طوفان

خودآزمایی درس سیزدهم (از درد سخن گفتن ، راز رشید ) ص ۸۰
۱ـ بیت ۵و۶
۲ـ بیت ۷ در مصرع دوم : دور از تو ← الف ) جمله ی دعایی است الهی دور از تو باد یعنی خدا نکند چهره تو مثل من زرد شود .
ب . دوری از تو . ۳ـ بیت آخر .
۴ـ الف) استوار و پا برجا . ب) آیات محکم در مقابل آیات متشابه .
۵ـ شهادت حضرت عباس (ع) در حالی که دستان او از بدنش جدا شده بودند .
۶ـ در آغاز ← ماه ، آسمان و نور / محکم و آیه در پایان ← کنار ، کوه و کمر .

خود آزمایی درس چهاردهم ( گل های چیده ) ص ۸۴
۱ـ برتری و عظمت خون شهدا
۲ـ اِنّ مع العسر یُسرا
۳- بیت سوم
۴- شاعر در این بیت ارزو دارد که همانند ابر باشد تا بتواند کویر تشنه را سیراب کند
۵- جهان
حودآزمایی درس پانزدهم ( کرامت آبی ، سجاده ی سبز ) ص ۸۸
۱ ـ سبزه زار
۲ـ بیت ۴ : تقریرِ ادیبانه ی برهان معاد است فصلی که نسیم از پی اسفند گشوده است .
۳ـ عابد و زاهد .
۴ـ صخره ← نمائ صبر و پایداری دریا ← نماد خشم یا حوادث و بلاهای پی در پی
۵ـ اگر چه دشمن سرزمین زیبای ما را ویران کرده و مورد تاخت و تاز قرار داده اما پیروزی واقعی فقط در دستان دلاور مردان ایران است
۶ـ بیت ۶ ← « برسجده ی احساس بنفشه است ، نشانی سجاده ی سبزی که به الوند گشوده است »

خودآزمایی درس شانزدهم : ( طاق بستان ) ص ۹۹

۱ـ با وجود آن که شکسته و نقص پیدا کرده است ، هنوز از هزار سپر سالم ارزش آن بیشتر است . این جمله گرفته از این بیت حافظ است :
« بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست »
نظیر این ضرب المثل عبارتند از :
الف ) اسب تازی اگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به ( سعدی ) ب ) شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود .
پ ) گوهر اگر در خلا ب افتاد همچنان نفیس بود ، غبار اگر به فلک رود همچنان خسیس . ( سعدی )
ت ) فلانی از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده .
۲ ـ به نظر ناصرالدین شاه ، نام درست این طاق ، بسطام است . زیرا این مکان ، نزدیک دهکده ای به نامِ وُستام (گُستهم ) یا بسطام است و گویند این روستا را او ساخته است .
۳- الف – سوابق تاریخی محلی ب) آداب و رسوم مردم پ- صنایع و هنر های دستی و محلی ت- مکان های تبرکه و مقدس
۴ ـ. از آن جا که مردم کاشان معتقدند که علی بن باقر ع یکی از فرزندان امام محمد باقر ع توسط خلیفه وقت در مشهد اردهال به شهادت رسیده است .به همین خاطر شانزدهم مهرماه هر سال مراسمی را برگزار می کنند و فرش های امام زاده را می شویند.
۵ ـ از یاریز یا پاریس از دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی . خسی در میقات . آل احمد . در کشور شوراها .ندوشن

خودآزمایی درس هفدهم : ( دیدار ) ص ۱۰۵
۱ـ چون مدرسه در جمله ی « غول بی شاخ و دمی که معلوم نیست از کدام جهنم ظهور کرده » . از ظاهر رضا خان انتقاد کرد نه از استبداد و بیگانه پرستی و جهالت او و امام با بیانی رسا به او تذکر می دهد که دشمنان از این جمله ها سوء استفاده می کنند و آ ن را بهانه قرار می‌دهند که مدرس حرف جدّ ی برای مطرح کردن ندارد .
۲ـ نگاه امام نافذ ، معترضانه وهمانند تیری آماده ی پرتاب از کمان و مؤثر و دشمن شکار بودولی نگاه برادرش ملایم و آرام بخش بود .
۳ـ مصمم و با اراده ، دقیق و تیز بین و هوشیار ، بیگانه ستیز ، مبارز و ظلم ستیز ، متواضع ، با شهامت و بی باک ، موقعیت شناس ، پر شور و با هیجان ، بی پروا در ابراز عقیده ، منطقی . ۴ـ سوم شخص ( دانای کل ) .
۵ـ قدیم: حمزه نامه ، ابومسلم نامه . جدید : آشیانه ی عقاب از زین العابدین مؤتمن / مازیار : از صادق هدایت ماه نخشب از سعید نفیسی/ نادر شاه ، رحیم زاده صفوی / داستان های نقاشی از صنعتی زاده .
خارجی : ایوان مخوف از تورگنیف/اسپارتاکوس از فاوست،ترجمه ی ابراهیم یونسی / کتاب دیگری که با محتوای درس متناسب است ← کتاب امام خمینی از امیر حسین فردی ، ناشر ، انتشارات کمک آموزشی نادر .

خودآزمایی درس هجدهم ( درآمدی بر ادبیات عرفانی ) ص ۱۰۹
۱ـ نویسنده در مورد نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و محدود بودن عمر و اندیشه ی انسان که به همین دلیل نمی تواند بر سراسر تاریخ عرفان ، راز آفرینش و شناخت خدا دست یابد سخن می گوید و برای این که موضوع را برای خواننده قابل درک و تصور کند از دو بیت زیبا استافده کرده است که در آن به زبان تمثیل ضعف و ناتوانی و محدود بودن عمر و اندیشه انسان را به صورت دو نماد پشه و کرم و نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و همچنین راز آفرینش و شناخت خدا را به صورت باغ و درخت کهنسال ذکر کرده است .
۲ـ در روزگار پیغمبر (ص) به صحابه ی مستمند ، زاهد و عابد و آگاه به اسرار که در صفه ی مسجد بیتوته می کردند اصحابه ی صفه می گفتند ، که در آغاز اسلام به اصحاب صفه و بعد ها به صحابی مشهور شدند . صوفیان با پیروی از این گروه ، فقر و فنا را برگزیدند و خود را در انتساب به این فرقه ، صوفی و راهشان را تصوف می گفتند .
تابعین : کسانی بودند که حیات پیغمبر (ص) درک نکردند ولی اصحاب ایشان را درک کردند و اسلام را از طریق آن ها پذیرفتند .
۳ـ خال : اشاره به نقطه ی وحدت حقیقی است که مبدآ و انتهای کثرت است . چشم : جمال بی نظیر حق .
میخانه : دل و قلب و باطن عارف است که در آن ذوق و شوق به خدا شناسی بسیار است . برای بررسی این غزل و رمز گشایی و پی‌بردن به بعضی از اصطلاحات آن به مجله ی مشکاه فصلنامه ی بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی شماره ی ۲۳ و ۲۴ و ص ۱۱۹ . مقاله ی « در میکده ی عشق » حاشیه ای برغزل امام به قلم جواد محدثی که ایشان خراسانی و اولین فردی هستند که غزل امام را شرح کردند . مراجعه کنید .

خود آزمایی درس نوزدهم ( در محراب عشق ، انسان کامل ) ص ۱۱۲
۱ ـ نماز زیبای حضرت علی (ع) که سرشار از خلوص و حضور در کنار محبوب و خدا بود بیانگر آن است که نماز واقعی استوار ترین نردبان برای عروج روح آدمی و نزدیکی به خداست .
۲ـ در داستان اول حضرت علی (ع) در حین نماز به دلیل حضور قلب و تقرب به خدا محو در او و از خود بیخودی می گردد و به گونه ای که وقتی تیر از پای او در می آورند متوجه نمی شود . نویسنده برای اثبات این که چنین حضوری در نماز ممکن است و عجیب نمی باشد ، داستان حضرت یوسف (ع) را مطرح می کند که زنان مصری با دیدن حضرت یوسف آن چنان شیفته و محو تماشای او می شوند و از خود بیخود می گردند که دست های خود را می برند و درد را احساس نمی کنند .
۳ ـ تکلیف کلاسی است .
۴ـ کسی است که ۱٫ گفتار نیک ، ۲٫ کردار نیک ، ۳٫ اخلاق نیک داشته باشد . ۴٫ خدا را به طور واقعی بشناسد .
۵ـ مشاهده دل و سر و جان و توجه علی (ع) نسبت به عظمت و بزرگی و زیبایی خداوند بیش تر و عمیق تر از توجه زنان بیگانه نسبت به حضرت یوسف (ع) بود . پس وقتی زنان با دیدن زیبایی یوسف از خود بیخود شدند و ( دست خود را بریدند ) و دردی را احساس نکردند تعجّب نیست که گوشت و پوست حضرت علی (ع) ( در حین مشاهده ی عظمت و زیبایی و شکوه خداوند ) را ببرند و تیر از پای او بیرون بیاورند و او دردی احساس نکند .

خودآزمایی درس بیسم:( جمال جان فزای روی جانان ) ص ۱۱۵
۱ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار »
بیت دوازدهم « ا گر یک ذره را برگیری از جای خلل یــابـد همــه عــالم سراپـای »
۲ـ در ستایش و توصیف دل است .
۳ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار »
۴ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار ».
بیت آخر « به زیر پرده هر ذرّه پنهان جمــال جـــان فـــزای روی فــردا »
۵ـ زیرا همه ی پدیده های جهان تجلّی وجود حق هستند .
۶ـ بیت اول و دوم / بیت چهار ، پنج ، شش ، هفت و هشت . ۷ـ تعلیمی
۸ـ بیت ۹ « بدین خردی که آمد حبه ی دل خـداونـد دو عـالـم راست منــزل »
« لا یسعنی بی سمایی و لا یسعنی فی الارض ولکن یسعنی فی قلب عبدالمؤمن »

خودآزمایی درس بیست ویکم: ( سی مرغ و سیمرغ ) ص ۱۲۷
۱ـ دریا: پروردگار یا عشق و محبوب حقیقی / شبنم:بهشت ، انسان یا هر چیز دیگری غیر از خدا که انسان به آن دل ببندد( عشق مجازی ) .
۲ـ فعالیت کلاسی است .
۳ـ نشانه ی پای بندی و تعلق ( علاقه ) انسان به جهان مادی و مادیات است که مانع سیر انسان به سوی کمال می گردد .
۴ـ سیمرغ : رمز خداوند . / مرغان : رمز سالکان راه حق / سی مرغ رسید به سیمرغ : رمز وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است / هُدهُد : رمز پیر طریقت و رهبر و انسان کامل . بلبل : رمز جمال پرستان و عاشقان سطحی و خوش گذران .
افتادن پر : رمز ظهور و جلوه ی حق تعالی است زیرا تمام زیبایی های جهان درخشش و پرتویی از ذات الهی است . برای پی بردن به رمزهای دیگر به منابع زیر مراجعه کنید :
شرح منطق الطیر از صادق گوهرین / زندگی عطار از مصطفی بادکوبه ای / شرح گزیده ی منطق الطیر از سیروس شمیسا .

خودآزمایی درس بیست و دوم ( طوطی و بازرگان ) ص۱۳۲
۱ـ الف ) راه نجات انسان ، آزادی روح از تعلقات دنیوی و هوس های ناپایدار است مثل : …«مردهشوچونمن،کهتایابیخلاص»
ب ) نسنجیدهسخنگفتن مایه ی پشیمانی و اندوه است ← « شد خواجه پشیمان از گفت خواجه » .
پ ) سخن سنجیده ی انسان ویرانگر و سخن پخته و سنجیده ، مؤثر و گره گشاست :
« عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند »
ت) گرفتاریهای انسان ناشی از خود نمایی است :
« هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد .»
ث) نادان همیشه برای خود مشکل به بار می آورد و بر درد خود می افزاید و مصلحت را تشخیص نمی دهد .
ج) رعایت احتیاط و حفظ حدود مستمعان به هنگام سخن گفتن .
چ) به خداوند پناه برید تا خدا شما را یاری کند ← « در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت »
ح) جبـران نــاپـذیری عـواقب سخـن بـد ← « نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که جست آن از کمان »
۲ـ « ای حیات عاشقان در مردگی» یا « یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص » ( بیت۵۵ ).
۳ـ الف) داشتن شور و عشق در هنگام شعر گفتن ب) کلام عارفانه در لفظ نمی گنجد
پ)صورت و لفظ اصالت ندارد بنابراین باید به عمق و معنی توجه کرد نه ظاهر زیرا توجه به صورت انسان را از وصال باز می دارد .
۴ـ طوطی : جان پاک یا روح / قفس : تن / هندوستان : عالم معنا یا جایگاه اصلی روح / بازرگان : سالک نا آگاه / طوطی هند : رهبر و مراد / مردن طوطی در قفس : رها ساختن خود از قید و بند های ساختگی و تعلقات دنیایی .
۵ـ عطار داستان را چنان که هست روایت می کند و هیچ گونه مطلبی بر اصل داستان نمی افزاید و آن را با تأویلی دلنشین و مؤثّر از گفتگوی طوطی و حکیم هند بیان کرده است . ولی مولوی در هر کجا که مناسب بداند ، اصل داستان را رها می کند و مطابق اسلوب خود از هر یک از اجزای داستان قالبی برای احوال عاشقانه ی خود و مسائل عرفانی و اخلاقی ، اجتماعی ، فلسفی و دینی خود ساخته است . مثلاً نقل پیام طوطی ، دور مانده از طوطیان هندوستان ، او را به یاد جدایی از شمس و دوری از خدا می اندازد و به این نکته می پردازد به همین دلیل عطار آن داستان را د ر۲۶ بیت و مولوی در ۳۶۷ بیت بیان کرده اند .
۶ـ کله بر زمین زدن : ناراحت و عصبانی شدن / سرد گشتن : مردن / گیاه بام شدن : کنایه از مورد توجه واقع نشدن و پرهیز از خودنمایی .

خودآزمایی درس بیست وسوم ( حکایت های کوتاه ، بیداد ظالمان ) ص ۱۳۹
۱ـ زاهد و پادشاه : در سرزنش ریاکاری و زهد دروغین است . بادنجان بورانی : نکوهش چاپلوسی و تملّق گویی و تزلزل شخصیت است. خلعت خاص : بی اعتباری قوانین درباری و بی کفایتی و حمایت پادشاهان و حاکمان و رفتار های ناشایست آن ها است . دوستان‌شیطان : انتقاد از دلالان و سرزنش دروغ گویی و سوگند دروغ است .
شمار عاقلان : انتقاد از ناآگاهی و بی خردی اکثریت مردم است. عسل قاتل : انتقاد و سرزنش خسّت و دروغ گویی است.
شرمساری : انتقاد و سرزنش بی تجربگی و عدم مهارت پزشکان و بی کفایتی علما و دانشمندان است .
در انتظار جنازه : در نکوهش بخل و خسّت است . بیداد ظالمان : بی وفایی و ناپایداری دنیا و خوشی ها و نا خوشی ها ی زندگی ، از بین رفتن ظلم و بدی و ستم و ظالم و عبرت گرفتن از گذشتگان است .
۲ ـ بیت ۵ « چون داد عادلان به جهان در ، بقا نکرد بیـداد ظــالمــان شمـا نیز بگذرد »
۳ـ بیت ۴ « آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد »
بیت آخر « پیل فنا که شاه بقا ، مات حکم اوست هـم بـر پیـادگان شمـا نیز بگـذرد »

خودآزمایی بیست و چهارم ( تولدی دیگر ) ص ۱۴۲
۱ـ داستان خوب شروع شده است زیرا با طرح یک مقدمه ی کوتاه و جذّاب اصل موضوع را به پایان داستان موکول می کند و از همین راه حس کنجکاوی خواننده را در طی داستان بر می انگیزد و خواننده را تا پایان داستان می کشاند و پایان داستان را با هنرمندی ، طنز و ظرافت خاصی به آغاز داستان پیوند می دهد . نکته دیگر عنوان جذّاب و طنزآمیز و ایهامی « تولدی دیگر » است که این جنبه ی ایهامی از امتیاز این داستان است که چند نکته را در ذهن تداعی می کند . الف ) تولد نوزاد
ب ) مفهوم کنایی به وجود آمدن شرایط تازه زندگی پ) از دست دادن آرامش و راحتی زیرا عنوان تولدی دیگر ، آرامش و راحتی را به ذهن می آورد ، اما در این درس تولد موجب ناآرامی و آشفتگی خانواده می شود .
۲ـ آش مالی ، خورش زدگی ، ماه داماد ( به جای شاه داماد ) .
۳ـ نویسنده ، راوی داستان است، اما در بخش کوتاهی جای خود را به دوم شخص می دهد و خود را که گوینده است ، مخاطب قرار می دهد . چند مورد آن عبارتند از :
الف ) از اول درس تا پایان پاراگراف ۴ ص ۱۴۰ زاویه ی دید اول شخص است .
ب ) پاراگراف ۸ص ۱۴۱یعنی از دید و بازدید های تازه عروس و ماه داماد تمام نشده بود … تا سطر پنجم پاراگراف دوم ص۱۴۲ یعنی تا این برنامه با به دنیا آمدن نوه های بعدی نیز ادامه یافت. زاویه ی دید سوم شخص است .
پ )از آخر سطر پنجم ، پاراگراف دوم ص ۱۷۴ تا آخر درس دوباره زاویه ی دید به اول شخص تغییر می کند .
۴ـ صبیّه، والده ی مکرمه ، نقاهت ، کاشانه به جای آپارتمان و خانه .
۵ـ نویسنده با استفاده از واژه های رسمی خاص محافل سیاسی و اداری به طنز ، امور عادی و روزانه را تقویت بخشیده است .
وظیفه ی خطیر : کار پیش افتاده ی خرید و پاک کردن سبزی و عدس را به طنز با صفت خطیر به معنی عظیم و بزرگ ذکر کرده است .
مشارکت : بر عملی دلالت دارد که دو شخص یا دو گروه کاری مشترکاً انجام دهند در حالی که در اینجا به معنی « کمک کردن » پدر و مادرش به اوست . زیرا تمام کارها در این جا به عهده ی پدر و مادر محول گردیده است .
خدمت ناچیز : انجام دادن کار پر دردسر و زحمت های زیادی که پدر و مادر مریم متحمل می شوند ، به طنز ، خدمت ناچیز ذکر کرده است .
مهاجرت : مهاجرت به معنی انتقال از سرزمین خود به سرزمین دیگر یا انتقال از سرزمینی به سرزمین دیگر است . در حالی که به طنز در این جا انتقال از خانه ی پدری به خانه ی خود و نقل مکان کردن از خانه ای به خانه ی دیگر را مهاجرت ذکر کرده است . از طرف دیگر به دلیل طولانی شدن اقامت فرزند در خانه ی پدرش و دردسر زیادی که برای آن ها ایجاد شده بود بعد از رفتن از خانه ی پدر به خانه ی خود مهاجرت گفته است .
ابلاغ رسمی : به معنی سپردن مسئولیت به کسی به صورت قانونی است و برای کارهای اداری به کار برده می شود . در این جا به طنز برای کار نگهداری نوه ها و انجام کارِ خانه بدون دریافت حقوق به کار رفته است .
۶ـ تکلیف کلاسی است .

خودآزمایی درس بیست و پنجم : ( سالگرد ) ص ۱۵۰
۱- همسر – زن ۲- به کمک این ورد و جادو نه کسی می توانست مرا ببیند و نه نسبت به من بدگمان شود.
۳- مشتی خاک پشت پایم بریز تا برنگردم. ۴ـ تکلیف درسی است .
۵ـ به دلیل عظمت و رادمردی و ایثارگری مردان کربلا که آن ها زیر بار ظلم نرفتند و زندگی و هستی خود را در راه عشق به خدا از دست دادند .

خود آزمایی درس بیست وششم : ( برف ) ص ۱۵۸
۱- بوی گل یاسمن ۲- بیت هفتم- مصراع اول مشبه و مصراع دوم مشبه به
۳- تلمیح – تشبیه – اضاه تشبیهی ۴- بیت ۶ و ۸ ۵- چهار بیت پایانی شعر ۶- آه و افسوس شاعر

خود آزمایی درس هفتم ( شکوه رستن ) ص ۱۶۰
۱ـ سنگ ← نماد انسان های سخت دل و بی عاطفه که قابلیت اثر پذیری ندارند .
خاک ← انسان های فروتن و متواضع و انعطاف پذیر .
۲ـ بیندیشیم ← تفکر و تآمل در پدیده های هستی از جمله بهار و نعمت های خدا و عالم هستی که چه پیامی برای ما دارند .
بیاموزیم ← عبرت و پند گرفتن از پدیده ها و عجایب و شگفتی ها ی خلقت .
۳ـ تشخیص اضافه استعاری (سینه ی خاک) ، استعاره مکینه ، مجاز .

با تشکر : حیدری نسب

 

 


بخش دوم جواب خود آزمایی درس آرایه ها

جواب خود آزمایی درس آرایه ها

 15 - کنايه

   خود آزمايي

 - فلاني ريش سفيد است.

کنايه از پيري و قابل احترام بودن و با تجربگي کسي است.

 

- چنين است رسم سراي درشت

گهي پشت بر زين، گهي زين به پشت

«فردوسي»

کنايه از اينکه جهان هميشه به يک صورت باقي نمي ماند

 

- نپندارم اي در خزان کشته جو

که گندم ستاني به وقت درو

«سعدي»

کل بيت کنايه است از اينکه کار بد عاقبت و نتيجه بد دارد.

 

- قيمت مقطوع است.

کنايه از چانه نزنيد

 

- سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد

تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست

«حافظ»

سر فرو نياوردن: کنايه از تسليم نشدن

 

- سخن دهان به دهان مي گشت. کنايه از پخش شدن راز

 

- پر طاووس در اوراق مصاحف ديدم / گفتم: اين منزلت از قدر تو مي بينم بيش

گفت: خاموش که هرکس که جمالي دارد / هر کجا پاي نهد، دست ندارندش پيش

«سعدي»

کنايه از اينکه مانع او نمي شوند

 

- دست روي دست گذاشته است.

کنايه از «بيکار نشستن»

 

- از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم برويد جو زجو

«مولوي»

کنايه از هر کاري عکس العمل خود را دارد

 

- چو بشنيد بيچاره بگريست زار

که اي خواجه دستم ز دامن بدار

«سعدي»

کنايه از اينکه مرا به حال خود رها کن

 

- چو نامردم آواز مردم شنيد

ميان خطر جاي بودن نديد

«سعدي»

کنايه از فرار کردن

 

- يکي نغز بازي کند روزگار

که بنشاندت پيش آموزگار «فردوسي»

کنايه از اقرار به ناداني

 

- به تيغم گر کشد، دستش نگيرم

وگر تيرم زند، منتّ پذيرم

«حافظ»

دست کسي را گرفتن: کنايه از مانع انجام کاري شدن

 

         هر که دل پيش دلبري دارد

ريش در دست ديگري دارد

«سعدي»

کنايه از اختياري از خود نداشتن

 

- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي

فرشته ات به دور دست دعا نگهدارد

«حافظ»

کنايه از گرفتار مشکل شدن

 

- برو با دوستان آسوده بنشين

چو بيني در ميانِ دشمنان جنگ

و گر بيني که با هم يک زبانند

کمان را زه کن و بر باره بر سنگ

«سعدي»

يک زبانند: کنايه از اتحاد و همدلي

کمان را زه کن و بر باره بر سنگ : کنايه از آماده جنگ و دفاع شدن 

بخش چهارم- بديع آرايه هاي لفظي، آرايه هاي معنوي

درس 16 - موسيقي دروني ومعنوي شعر ، واج آرايي

خود آزمايي

 

1- در بيتهاي زير، واج آرايي را بيابيد و شمار هر صامت يا مصوت تکراري را تعيين کنيد؟

- رياست به دست کساني خطاست

که از دستشان دستها بر خداست

«سعدي»

واج آرايي در تکرار س: 7 مرتبه و تکرار مصوت بلند " آ ": 6 مرتبه

 

- به زابل نشسته است و گشته است مست

نگيرد کس از مست، چيزي به دست

«فردوسي»

تکرار صامت س: 7 مرتبه، صامت ت: 7 مرتبه.

 

- دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گل بانگ عاشقانه توست

«حافظ»

تکرار صامت ل: 6 مرتبه، تکرار صامت ب: 6 مرتبه.

 

- من از گفتن مي مانم

اما زبانِ گنجشکان

زبان زندگي جمله هاي حجاري جشن طبيعت است

«فروغ»

واج آرايي در تکرار واج هاي م: 5 مرتبه، ز:4 مرتبه، ن: 9 مرتبه و گ:3 مرتبه

 

- نرگس مست نوازشگر مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد، نوشش باد

«حافظ»

تکرار مصوت کوتاه ′_ : مرتبه، تکرار صامت ن و ش: 5 مرتبه، صامت گ: 3 مرتبه، تکرار صامت م: 6 مرتبه

 

- زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست

«حافظ»

تکرار صامت د:9 مرتبه، تکرار مصوت بلند" آ ": 8 مرتبه، صامت ن: 4مرتبه، تکرار صامت م:6 مرتبه

 

-آن راهرو که ره به حريم درش نبرد

مسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت

تکرار واج ه:6مرتبه، تکرار صامت ر: 11 مرتبه

 

- شبي چون شبه روي شسته به قير

نه بهرام پيدا، نه کيوان، نه تير

«فردوسي»

تکرار ش: 3 مرتبه، تکرار ن: 3 مرتبه.

 

- اي مست شبرو کيستي؟ آيا مه من نيستي؟

گر نيستي پس چيستي؟ اي همدم تنهاي دل

«اوستا»

تکرار س: 6مرتبه، صامت ت:6مرتبه، تکرار مصوت بلند ي: 4 مرتبه، صامت ي :3 مرتبه

 

- من مانده ام مهجور از او، دل خسته و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او، در استخوانم مي رود

 

«سعدي»

واج صامت م: 5مرتبه، 1: 9 مرتبه، مصوت و: 7مرتبه، صامت ر:6 مرتبه

 

- اي تکيه گاه و پناهِ

زيباترين لحظه هاي

پر عصمت و پر شکوه

تنهايي و خلوت من!

اي شطّ شيرين پر شکوت من!

«مهدي اخوان ثالث»

تکرار مصوت -ِ : 7مرتبه، صامت ت: 5 مرتبه.

 

- لبخند تو خلاصه خوبي هاست

لختي بخند، خنده گل زيباست

«قيصر امين پور»

تکرار صامت خ: 6مرتبه، صامت ب: 4 مرتبه، صامت ن و د: هرکدام 3 مرتبه 

درس 17 - سجع

آرايه سجع چگونه پديد مي آيد؟

آرايه سجع زماني پديد مي آيد که کلمات مسجع در پايان دو جمله به کار روند و آهنگ دو جمله را به هم نزديک سازند. 

تضمين المزدوج» چيست؟

اگر سجعها در يک جمله در کنار هم به کار روند، «تضمين المزدوج» ناميده مي شود. 

خود آزمايي

1- در جمله هاي زير، سجع را نشان دهيد؟

 

  خود آزمايي

 

1- در اشعار و جمله هاي زير، سجع را بيابيد، نوع آنها را مشخص کنيد و درباره ارزش موسيقيايي هر يک اظهار نظر کنيد؟ - هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده.

«سعدي»

سجع متوازي – اين نوع سجع از انواع ديگر، ارزش موسيقيايي بيشتري دارد.

 

- خبري که داني دلي بيازارد، تو خاموش تا ديگري بيارد.

«سعدي»

سجع مطرف – اين نوع چون فقط در حروف پاياني با هم مشترک اند و ارزش موسيقيايي آن از سجع متوازي کمتر است.

 

- هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

«سعدي»

زر و زور: سجع متوازي --- که ارزش موسيقي بالايي دارد.

ترازو و بازو: سجع مطرف ---- در اينجا چون با واج آرايي حرف "و" همراه شده است موسيقي آن از سجع مطرف قبلي گوشنوازتر است.

 

- مراد از نزول قرآن، تحصيل سيرت خوب است نه ترتيل سورت مکتوب «سعدي»

تحصيل و ترتيل: سجع متوازي -- چون هم وزن و واج آخر هر دو مشترک است از موسيقي بالايي برخوردارند.

سيرت و سورت: سجع متوازي --- چون داراي جناس هم هست از موسيقي بالاتري برخوردار است.

خوب و مکتوب: سجع مطّرف -- که در واجهاي پاياني يکسان اند و کلام را آهنگين ساخته است.

- ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود.

«حافظ»

محتاج و مشتاق: سجع متوازن - چون اين هم وزني همراه با عکس در مصراع است ارزش موسيقيايي آن را دو برابر کرده است.

 

- آن که از جمال عقل محجوب است، خود به نزديک اهل بصيرت، معذور باشد.

«کليله و دمنه»

محجوب و معذور: کلمات سجع و از نوع متوازن است – چون افعال بعد از آنها متفاوت است چندان آهنگي در نثر ايجاد نکرده است.

 

- الحمدلله شهر تبريز است و حسن و جمال خيز. دست از سر من بيچاره برداريد و مرا به حال خود بگذاريد. «قائم مقام»

تبريز و خيز: سجع مطرّف فقط در حروف آخر با هم اشتراک دارند. برداريد و بگذاريد: سجع متوازي – در وزن و واجهاي پاياني با هم يکسان اند. دو جمله آغازي موزون تر به نظر مي رسد. 

- شما را باغ بايد و ما را چون لاله داغ. يکي را لاله و ورد سزاوار است و ديگري را ناله و درد.

«قائم مقام»

باغ و داغ: سجع متوازي/ لاله و ناله:سجع متوازي/ ورد و درد: سجع متوازي

در همه آنها ارزش موسيقيايي آنها از ديگر انواع سجع بيشتر است و نثر را بسيار زيبا و آهنگين ساخته است.

 

- گاه از ديدن خطّ مکتوب منتعش و گاه از نديدن روي مطلوب مشتعل .

«قائم مقام»

مکتوب و مطلوب: سجع متوازي -- که داراي آهنگ و موسيقي زيبايي است.

منتعش و مشتعل: سجع متوازن -- که همراه با تضاد آهنگي گوشنواز به عبارت بخشيده است.

- روشن روز تويي، شادي غم سوز تويي

ماه شب افروز تويي، ابر شکر بار بيا

«مولوي»

روز و سوز: سجع متوازي - افروز با سوز و روز : سجع مطرّف

اين سجعها همراه با وزن شاد عروضي بيت و مراعات النظير و تشبيه آهنگي بسيار دلنواز پديد آورده است.

 

- من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او و ز سخنان نرم او آب شدند سنگ ها

«مولوي»

گرم و شرم و نرم: سجعهاي متوازي هستند که ارزش موسيقي شعر را بسيار افزايش داده است. 

- ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون

نيکي به جاي ياران، فرصت شمار يارا

«حافظ»

گردون و افسون: سجع متوازي و آهنگ بخش مصراع اول است.

 

- اي صاحب کرامت، شکرانه سلامت

روزي تفقّدي کن، درويش بي نوا را

«حافظ»

کرامت و سلامت: سجع متوازي که موسيقي دلنوازي ساخته است.

 

- دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او

نوميد نتوان بود از او، باشد که دلداري کند

«حافظ»

فرسود و نگشود: سجع متوازي – نتوان بود با فرسود و نگشود: سجع مطرّف همگي آنها موسيقي زيبايي به شعر بخشيده است.

 

- طبيبي را ديدند که هرگاه به گورستان رسيدي، ردا در سر کشيدي، از سبب آنش سؤال کردند؛ گفت: از مردگان اين گورستان شرم مي دارم؛ بر هر که مي گذرم ضربت من خورده است و در هر که مي نگرم از شربت من مرده.

«جامي»

رسيدي و کشيدي: سجع متوازي - مي دارم و مي گذرم: سجع مطرف

خورده و مرده: سجع متوازي

ارزش موسيقيايي سجع متوازي بسيار زياد است و نثر را آهنگين ساخته است.

سجع مطرف هم موسيقي اش از سجع متوازن بيشتر است. 

درس 18 - موازنه وترصيع ، جناس

خود آزمايي

 

1- آرايه موازنه در کداميک از بيتهاي زير به کار رفته است؟ علت آن را بيان کنيد. آيا در ميان «موازنه ها» ترصيع نيز ديده مي شود؟ آنها را نيز تعيين کنيد؟

- ز گُرز تو خورشيد گريان شود / ز تيغ تو بهرام بريان شود

«فردوسي»

موازنه است چون در هر دو مصراع کلمات با هم سجع متوازن هستند.

 

- هم عقل دويده در رکابت / هم شرع خزيده در پناهت

جبريل مقيم آستانت / افلاک حريم بارگاهت

اي چرخ کبود، ژنده دلقي / در گردان پير خانقاهت

چرخ ار چه رفيع، خاک پايت / عقل ار چه بزرگ، طفلِ راهت

«جمال الدين عبدالرزاق»

همه ابيات به جز بيت سوم موازنه است. بيت سوم چون کلمات با هم سجع و قرينه نيست.

 

- گر عزم جفا داري، سر در رهت اندازم

ور راه وفاگيري، جان در قدمت ريزم

«سعدي»

موازنه دارد چون کلمات در دو مصراع سجع متوازن است.

 

- ما چو ناييم و نوا در ما ز توست

ما چو کوهيم و صدا در ما ز توست

«مولوي»

ترصيع است چون همه کلمات سجع متوازي است.

 

- عقل گفت: من دبير مکتب تعليمم. عشق گفت: من عبير نافه تسليمم.

«منسوب به خواجه عبدالله انصاري»

موازنه دارد.چون بين كلمه مكتب و نافه سجع وجود دارد پس نمي تواند ترصيع شود.

 

- بر ظاهرش عيب نمي بينم و در باطنش غيب نمي دانم.

«سعدي»

ترصيع دارد چون سجعهاي متوازي مقابل هم قرار گرفته اند.

 

- غلام نرگش مست تو تاجداران اند

خراب باده لعل تو هوشياران اند

«حافظ»

موازنه دارد چون سجعهاي متوازن در دو مصراع مقابل هم قرار گرفته اند.

 

- تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز

و گرنه عاشق و معشوق رازداران اند «حافظ»

موازنه ندارد، چون بيت سجع ندارد.

 

- دانه باشي مرغکانت برچينند

غنچه باشي کودکانت بر کنند

«مولوي»

ترصيع است چون همه سجعها متوازي است.

 

- ياد باد آن که سرکوي تو ام منزل بود

ديده را روشن از خاک درت حاصل بود

«حافظ»

بيت موازنه ندارد. چون تمامي کلمات دو مصراع با هم سجع متوازن ندارند.

 

- آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است

آه از آن سوز و گدازي که در آن محفل بود

«حافظ»

موازنه است چون همه سجع ها متوازن است.

 

 

- ما برون را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

«مولوي»

ترصيع است چون سجعها متوازي است.

 

- اي درون پرورِ برون آراي / وي خرد بخشِ بي خرد بخشاي

خالق و رازقِ زمين و زمان / حافظ و ناصرِ مکين و مکان

«سنايي»

موازنه است چون سجعهاي متوازن مقابل هم قرار گرفته اند. 

جناس

خود آزمايي

 

1- در اشعار و جمله هاي زير، جناسها را بيابيد و اگر اختلافي در صامتها يا مصوتهاست بيان کنيد؟

- خرامان بشد سوي آب روان

چنان چون شده باز يابد روان

«فردوسي»

روان و روان: جناس تام

روان اول به معناي جاري وروان دوم به معناي زندگي است.

 

- پيش رويت دگران صورت بر ديوارند

نه چنين صورت و معني که تو داري،دارند

«سعدي»

صورت و صورت: جناس تام

صورت اول به معني تصوير وصورت دوم به معني چهره مي باشد.

 

- ديده سير است مرا، جان دلير است مرا

زَهره شير است مرا، زُهره تابنده شدم

«مولوي»

سير و شير: جناس ناقص، اختلاف در حرف اول / زَهره و زُهره: جناس ناقص اختلاف در مصوتهاي َ-ِ ُ

 

- گو شمع نياريد در اين جمع که امشب

در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است

«حافظ»

شمع و جمع: جناس ناقص، اختلاف در صامت «ش»«ج» /ما و ماه:جناس ناقص، افزايش صامت (ه) در ماه.

 

- خوشا نماز و نياز کسي که از سر درد

به آب ديده و خون جگر طهارت کرد

«حافظ»

نماز و نياز: جناس ناقص، اختلاف در صامتهاي وسط کلمات «م،ي»

 

- بيامد، بماليد و زين بر نهاد

شد از رخش رخشان و از شاه شاد

«فردوسي»

رخش و رخشان: جناس ناقص افزايش «ان» در واژه دوم اضافه شده / شاه و شاد: جناس ناقص اختلاف در حرف آخر «ه، د»

 

- کفر است در طريقتِ ما کينه داشتن

آيين ماست سينه چو آيينه داشتن

«طالب آملي»

است و ماست: جناس ناقص افزايشي، اضافه شدن «م» در ماست

کينه و سينه: جناس ناقص اختلافي در حرف اول «ک،س» 

درس 19 - جناس تام ، جناس ناقص

خود آزمايي

 

1- در اشعار و جمله هاي زير ، جناس تام را تعيين کنيد و معني هر يک از ارکان را بگوييد؟

خرم تن او که چون روانش

از تن برود ، سخن روان است

(سعدي)

روان اول : روح وجان

روان دوم : مشهور وجاري بر سر زبانها

 

نالم زدل چو ناي من اندر حصار ناي

پس گرفت همت من زين بلند جاي

(مسعود سعد)

ناي اول : ني

ناي دوم : اسم زندان مسعود سعد

 

 

گر آمدم به کوي تو چنداني غريب نيست

چون من در آن ديار هزاران غريب هست

(حافظ)

غريب اول :‌عجيب

غريب دوم : فرد ناشناس

 

 

واي که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند کرمش داد من مسکين داد

(حافظ)

داد اول :حق

داد دوم : فعل ماضي (مصدر مرخم)

 

نه عجب که قلب دشمن شکني به روز هيجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستي

(سعدي)

قلب اول:ميانه لشگر

قلب دوم :دل

 

 

با زماني ديگر اندازه اي که پندم مي دهي

کاين زمانم گوش بر چنگ است و دل در چنگ نيست

(سعدي)

چنگ اول :‌ آلت موسيقي

چنگ دوم : درست و مجازا به معني اختيار

کتابي که در او داد سخن آرايي توان داد ، ابداع کنم .

(سعد الدين وراويني )

داد اول :حق

داد دوم : فعل ماضي (مصدر مرخم)

خود آزمايي

 

1 در اشعار زير ، جناس هاي ناقص را بيابيد ومصوت هاي کوتاهي را که با هم تفاوت دارند ، مشخص کنيد ؟

مَلِک را همين مُلْک پيرايه بس که راضي نگردد به آزار کس

( سعدي )

اختلاف در مصوت هاي کوتاه َ- ِ و ُ- ْ

 

صاف هاي جمله عالم خورده گير

همچو دُرد ِ دَردِ دين جستيم ، نيست

(مولوي )

اختلاف در مصوت هاي ُ- و -َ

 

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه ي مِهر بدان مُهر و نشان است که بود

(حافظ)

اختلاف در مصوت هاي -ِ و -ُ

 

پسر را نشاندند پيران ده

که مِهرت بر او نيست .مَهرش بده

(سعدي)

اختلاف در مصوت هاي -ِ و -ُ

 

مکن تاتواني دل خلق ريش

و گر مي کُني ، مي کَني بيخ خويش

(سعدي)

اختلاف در مصوت هاي ُ- و -َ 

خود آزمايي

 

اين بوي روح پيروز از آن خوي دلبر است وين آب زندگاني از آن جوي کوثر است

(سعدي)

اختلاف در حروف اول (ب ، خ ، ج )

 

درشت است پاسخ و ليکن درست

درستي ، درشتي نمايد نخست

(ابو شکور)

اختلاف در حروف وسط و (س ، ش )

 

شرف مرد به جود است و کرامت به سجود هر که اين دو ندارد عدمش به ز وجود

(سعدي)

ارکان جناس اند و اختلاف در حروف اول ( س ، و)

 

ساقي به نور باده بر افروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

(حافظ)

اختلاف در حروف اول ( ج ، ک ) / کار و کام : اختلاف در حروف آخر ( ر، م )

 

سوزد مرا ، سازد مرا در آتش اندازد مرا و زمن رها سازد مرا ، بيگانه از خويشم کند

(رهي معيري)

اختلاف در حروف وسط (و،ا)

 

سررشته ي جان به جام بگذار

کاين رشته از او نظام دارد

(حافظ)

اختلاف در حرف آخر (ن ، م)

هنگام تنگ دستي در عيش کوش و مستي

کاين کيمياي هستي ، قارون کند گوارا را

(حافظ)

اختلاف در حرف اول (م ، ه) 

خود آزمايي

 

1- در اشعار زير ، جناس هاي ناقص را بيابيد و هر نوع افزايشي را که در ارکان صورت گرفته است نشان دهيد ؟ سعديا گر نکند ياد تو آن ماه ، مرنج

ما که باشيم که انديشه ي ما نيز کنند

(سعدي)

جناس ناقص افزايشي- حرف ه در آخر رکن اول اضافه شده است

 

ده روزه مهر گردون،افسانه است و افسون نيکي به جاي ياران ، فرصت شمار يارا

(حافظ)

افسانه و افسون : جناس ناقص اختلافي در حرف وسط و جناس ناقص افزايشي در حرف آخر - ياران و يارا :‌ جناس ناقص افزايشي

 

موج ها خوابيده اند ، آرام و رام

طبل طوفان از نوا افتاده است

(مهدي اخوان ثالث)

جناس ناقص افزايشي- "آ" در رکن اول افزوده شده است .

 

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد

هر کسي که اين ندارد حقا که آن ندارد

(حافظ)

جناس ناقص افزايشي- افزايش " ان " در آخر واژه ي دوم .

 

چو ديد آن درفشان درخش مرا

به گوش آمدش بانگ رخش مرا

(فردوسي)

جناس ناقص افزايشي- افزايش صامت "د" در واژه ي اول

 

خود کار من گذشت زهر آز و آرزو

از کان و از مکان پي ارکانم آرزوست

آز و آرزو : جناس ناقص افزايشي در صامت (ر) ومصوت (او) - كان ومكان : جناس ناقص افزايشي 

درس 20 :‌اشتقاق - تكرار و تصدير

درس 21 : مراعات نظير - تلميح

درس 20 :‌اشتقاق - تكرار و تصدير

ز مشرق سر كوي ،‌آفتاب طلعت تو / اگر طلوع كند طالعم همايون است

اگر تو فارغي از حال دوستان، يارا / فراغت از تو ميسر نمي شود ما را

در مثال نخستين، سه واژه ي «طلعت ، طلوع و طالع» به كار رفته اند. اين واژه ها با هم جناس نمي سازند اما هر سه در سه صامت «ط ، ل،‌ع» مشترك اند.اين اشتراك صامت ها كه از هم ريشه بودن واژه ها برمي خيزد،‌مسؤوليتي دل نشين را در سراسر بيت به وجود آورده است. در بديع استفاده از واژگان هم ريشه را «اشتقاق» مي نامند.

در بيت دوم دو كلمه ي «فارغي و فراغت» در آغاز مصراع اول و دوم بكار رفته است.

اين دو واژه نيز كه از يك ريشه (فزع) ساخته شده اند، چند واج يك سان دارند و اين يك ساني واج ها از اسباب غناي موسيقي شعر است.

اشتقاق : هم ريشگي دو يا چند كلمه است كه سبب مي شود واج هاي آن ها يكسان باشد. تكرار اين واج هاي همانند، بر موسيقي دروني سخن مي افزايد.

توجه :‌جناس هاي هم ريشه اشتقاق نيز خواهند داشت.

درس 21 : مراعات نظير

 

ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد / چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

مجنوب رخ ليلي چو قيس بني عامر / فرهاد لب شيرين چون خسرو پرويزم

 

ارغوان، سمن،‌نرگس و شقايق نام گل هايي است كه در بيت آمده اند. گويي هر يك نام ديگري را كه نظيرو هم جنس آنان بوده، به ياد شاعر آورده است . زيبايي و تناسبي كه در بيت احساس مي شود از اين نام ها پديد مي آيد.

شاهد دوم را بخوانيد، هر مصراع، داستان عاشقانه اي را به ياد شما مي آورد.نخستين مصراع نام «مجنون، ليلي و قيس بني عامر» را در بردارد. مجنون لقب قيس بني عامر است كه عاشق ليلي است و داستان ليلي و مجنون سرگذشت دل دادگي اين دو است. در مصراع دوم، فرهاد و شيرين و خسرو و پرويز قهرمانان داستان خسرو شيرين اند. تناسبي كه در مصراع اول و دوم احساس مي شود، آن جاست كه نام هايي كه در هر مصراع آمده اند نام قهرمانان يك داستان است و اين تناسب، زيباي مي آفريند.

مراعات نظير: آوردن واژه هايي از يك مجموعه است كه با هم تناسب دارند. اين تناسب مي تواند از نظر جنس، نوع،‌مكان،‌زمان،‌همراهي و ... باشد.

مراعات نظير سبب تداعي معاني است. اين آرايه موجب تكاپوي ذهن مي شود در جست و جوي هم زاد و هر نوع تناسب به شرط آگاهي مي تواند يادآور اين هم زاد باشد. مراعات نظير بيش از همه آرايه ي ديگري در شعر و نثر فارسي بكار رفته است. 

تلميح

 

ما قصه ي سكندر و دارا نخوانده ايم / از ما به جز حكايت مهر و وفا مپرس

گفت آن يار كزو گشت سردار بلند / جرمش اين بود كه اسرا هويدا مي كرد

 

در شاهد نخست، شاعر با آوردن دو نام اسكندر و دارا به ماجراهاي نبرد اسكندر مقدوني و داريوش سوم پادشاه هخامنشي اشارتي دارد و اين اشارت، براي كسي كه از آن آگاه باشد، اين دانسته ي تاريخي را به ياد مي آورد. تداعي اين رويداد كه موسيقي معنوي بيت بدان وابسته است. ذهن را به تلاش وا مي دارد و سبب كسب لذت ادبي مي گردد. در مصراع دوم «مهر و وفا» بيش تر يادآور عشق و دوستي است اما نام داستاني نيز بوده است. داستاني عاشقانه كه قهرمانانش «مهر» و «وفا» نام داشته اند و كسي كه اين اشاره ي باريك و لطيف را بداند، از بيت بيش تر لذت خواهد برد.

مثال دوم يادآور ماجراي بردار كردن حسين بن منصور حلاج، عارف مسلمان ايراني است كه بي آن كه سخن وي فهم شود، در سال 309 ه. ق در بغداد كشته و سوزانده شد. اشاره ي شاعرانه حافظ چنين داستان پرماجرايي را براي خواننده تداعي مي كند و او از اين تداعي لذت مي برد.

تلميح : اشاره اي است به بخشي از دانسته هاي تاريخي، اساطيري و ...

ارزش تلميح به ميزان تداعي اي بستگي دارد كه از آن حاصل مي شود. هر قدر اسطوره ها و داستان هاي مورد اشاره لطيف تر باشند تلميح تداعي لذت بخش تري را به وجود مي آورد. لازمه ي بهره مندي از تلميح آگاهي از دانسته ي است كه شاعر يا نويسنده بدان اشاره مي كند. تلميحات گاه مانند مثال او و آخر، مراعات نظير هستند. 

 

1 – مراعات نظير را تعريف كنيد؟

آوردن واژه هايي از يك مجموعه است كه با حجم ناسب دارند.

 

2 – ويژگي هاي مراعات نظير را بنويسيد؟

1 . سبب تداعي معاني است

2 .بيش تر از هر آرايه ديگري در شعر و نثر فارسي به كار رفته است موجب تكاپوي ذهن مي شود

 

3 – تلميح را تعريف كنيد ؟

اشاره اي است به بخشي از دانسته هاي تاريخي، اساطيري و ...

 

4 – ارزش تلميح به چه چيزي بستگي دارد؟

به ميزان تداعي اي بستگي دارد كه از آن حاصل مي شود

 

5 – لازمه ي بهره مندي از تلميح چيست؟

آگاهي از دانسته اي است كه شاعر يا نويسنده بدان اشاره مي كند. 

 

 

درس 21 - مراعات نظير چيست - تمليح

خود آزمايي

 

در شعرها و عبارت هاي زير ، آرايه ي مراعات نظير را بيابيد و مشخص کنيد که تناسب واژه ها از چه جهت است ؟ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند

تاتوناني به کف آري و به غفلت نخوري

(سعدي)

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک : مراعات نظير از نظر مکاني با هم تناسب دارند . / نان و خوردن : همراهي مفهوم

 

شعاع آفتابم من، اگر در خانه ها گردم

عقيق و زر و ياقوتم ، ولادت ز آب و طين دارم

(مولوي)

عقيق و زر و ياقوتم:مراعات نظير – از نظر جنس ./ آب و طين : همراهي

 

دردي است درد عشق که هيچش طبيب نيست

گر دردمند عشق بنالد ، غريب نيست

(سعدي)

مراعات نظير در مفهوم واژه ها، درد و بيماري وطبيب با هم رابطه دارند.

 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

(حافظ)

همگي کلمات خط کشيده شده مراعات نظير در همراهي واژه ها دارد .

 

سر نيزه و نام من مرگ توست

سرت را ببايد زتن دست شست

(فردوسي)

مراعات نظير و از نظر همراهي کلمات با هم تناسب دارند

 

 

يکي گرديم در گفتار و در کردار و در رفتار

زبان و دست و پا يک کرده خدمتکار هم باشيم

(فيض)

مراعات نظير از نظر نوع و همراهي .

 

بسي تير و دي ماه و ارديبهشت

برآيد که ما خاک باشيم و خشت

(سعدي)

مراعات نظير از نظر زمان خاک ، خشت ، مراعات نظير از نظر جنس

 

سر من مست جمالت ، دل من رام خيالت

گهر ديده نثار کف درياي تو دارد

(مولوي)

سر و دل و ديده از نظر همراهي در بدن و گهر ، کف دريا از نظر مکان با هم تناسب دارند 

خود آزمايي

 

در بيت ها و عبارت هاي زير ، آرايه ي تلميح را مشخص کنيد و دانسته ي مورد نظر را در دو سطر توضيح دهيد ؟

شاه ترکان سخن مدعيان مي شنود

شرحي از مظلمه ي خون سياوشش باد

(حافظ)

تمليح به داستان سياوش و مرگ ناجوانمردانه ي او بوسيله ي افراسياب شاه ترکستان است

 

پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوي نفروشم ؟

(حافظ)

اشاره به داستان حضرت آدم ابوالبشر و رانده شدن او از بهشت و فرود او به اين دنياي فاني است .

 

اين مه ، که چون منيژه لب چاه مي نشست    گريانبهتازيانهيافراسيابرفت

( فريدون مشيري)

اشاره به داستان عاشقانه ي " بيژن و منيژه " است که افراسياب پدر منيژه ، بيژن را در چاهي زنداني مي کند ولي منيژه هر شب پنهاني به بالاي چاه مي آيد و براي او آب و خوراک مي اندازد .

 

ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم      کهلالهميدمدازخونديدهيفرهاد

کل بيت اشاره به داستان دل دادگي فرهاد به شيرين و موضوع پيشنهادي شيرين که کندن کوه بيستون است مي باشد .

 

چو گل گر خرده اي داري ، خدا را صرف عشرت کن    کهقارونراغلطهاداد سوداي زر اندوزي

(حافظ) اشاره به گنج قارون است که قارون راضي نشد مقداري از اين ثروت را در راه دين خدا خرج کند و حضرت موسي (ع) او را نفرين کرد و به امر الهي قارون با همه گنجايش به قعر زمين فرو رفت .

 

درويشي را ديدم سر بر آستان کعبه نهاده همي ناليد که : يا غفور ، يا رحيم ، تو داني که از ظلوم جهول چه آيد .

(سعدي)

اشاره به آيه ي قرآن ( سوره احزاب ، آيه ي 72) دارد که معني آيه اين است : " ما امانت را بر آسمانها و زمين و کوه ها عرضه کرديم پس از حمل آن خود داري کردند ولي انسان آن را به دوش کشيد . بدرستي که او (انسان ) ستمگر و نادان بود ." 

 

درس 22 - تضمين – تضاد  خودآزمايي

 

- در شعر ها و جمله هاي زير ، آرايه ي تضمين را بيابيد و مورد تضمين شده را تعيين کنيد؟

- چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم / که لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي / به پيام آشنايي بنوازد آشنا را

بيت دوم را شهريار از " حافظ" تضمين کرده است .

 

گفت : غالب اشعار او (سعدي) در اين زمين به زبان پارسي است . اگر بگويي به فهم نزديک تر باشد . کلم الناس علي قدر عقولهم    سعدي   حديثاخيرتضمينياستازپيامبراکرم (ص)

 

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم    کزنسيمشبويجويموليانآيدهمي

(حافظ)

مصراع دوم تضميني از قصيده ي معروف (بوي جوي موليان ) رودکي است .

 

موسي (ع) قارون را نصيحت کرد که احسن کما احسن الله اليک

(سعدي)

آيه ي اخير تضميني از " آيه ي 77" سوره قصص 28 است .

 

بيداري زمان را با من بخوان به فرياد

ور مرد خواب و خفتي

"رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها کن "

(دکتر شفيعي کدکني )

مصراع آخر تضميني است از " غزل معروف مولوي "

 

زينهار از قرين بد ، زنهار

وقنا ربنا عذاب النار

(سعدي)

مصراع دوم تضميني از " دعاي قنوت نماز " است .

 

 

  تضاد

   1) تضاد چيست ؟

 آوردن دو کلمه با معني متضاد است در سخن براي روشنگري ، زيبايي و لطافت آن . 

   خود آزمايي

 - در شعرها و عبارت هاي زير ، آرايه ي تضاد را مشخص کنيد ؟

- شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست

(حافظ)

 

ساحل افتاده گفت گر چه بسي زيستم / هيچ نه معلوم شد آه که من چيستم

موج زخود رفته اي ، تيز خراميد و گفت / هستم اگر مي روم . گر نروم نيستم

(اقبال لاهوري)

 

بگويم تا بداند دشمن و دوست

که من مستي و مستوري ندانم

(سعدي)

 

دو هفته مي گذرد کان مه دو هفته نديدم

به جان رسيدم از آن تا به خدمتش نرسيدم

(سعدي )

 

اين که گاهي مي زدم بر آب و آتش خويش را

روشني در کار مردم بود مقصودم ، چو شمع

(صائب )

 

اگر دشنام فرمايي و گر نفرين ، دعا گويم

جواب تلخ مي زيبد لب لعل شکر خارا

(حافظ)

سخن در ميان دو دشمن چنان گوي که اگر دوست کردند ، شرم زده نباشي .(سعدي)

 گداي نيک انجام به از پادشاه بد فرجام (سعدي)

 هر چه زود بر آيد دير نپايد

(سعدي)

 ازتهي سرشار ، جويبار لحظه ها جاري است .

چون سبوي تشنه کاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ دوستان و دشمنان را مي شناسم من ، زندگي را دوست مي دارم ، مرگ را دشمن . (اخوان ثالث) 

 سوالات آرايه هاي ادبي

   درس 23 - تناقض - حس آميزي

   1- آرايه حس آميزي را تعريف کنيد؟

 آميختن دو يا چند حس است در کلام، به گونه اي که با ايجاد موسيقي معنوي، به تأثير سخن بيفزايد و سبب زيبايي آن شود. 

   خود آزمايي

 در جمله ها، بيتها و مصراعهاي زير آرايه حس آميزي را بيابيد؟

- خداوند لباس هراس و گرسنگي را به آنها چشانيد. (آيه 112، سوره نمل)

چشانيدن که حس چشايي است به هراس که حس لامسه است نسبت داده شده که حس آميزي است.

 

- تيرگي مي آيد // دشت مي گيرد آرام // قصه رنگي روز // مي رود رو به شام. «سپهري»

نسبت دادن رنگ که ديدني است به قصه که شنيدني است، اختلاط « بينايي با شنوايي » حس آميزي است.

 

- مثل اين است که شب نمناک است // ديگران را هم غم هست به دل // غم من ليک // غمي غمناک است. « سپهري »

نسبت « نمناکي » به شب، حس آميزي است چون نم با لامسه قابل تشخيص است ولي شب لمس کردني نيست.

 

- بوي دهن تو از چمن مي شنوم

رنگ تو ز لاله و سمن مي شنوم « مولوي »

بو بوييدني است نه شنيدني و رنگ هم ديدني است نه شنيدني – اختلاط حس شنوايي با بويايي و بينايي « حس آميزي » است.

 

- از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري که در اين گنبد دوار بماند « حافظ »

صدا ديدني نيست بلکه شنيدني است پس اختلاط « بينايي با شنوايي » حس آميزي است.

 

- نجواي نمناک علفها را مي شنوم. « سپهري »

نسبت « نمناک » به نجوا حس آميزي است چون نجوا، شنيدني و نمناک، لمس کردني است.

 

- آشنا هستم با، سرنوشت تر آب // عادت سبز درخت « سپهري »

نسبت « تري » به سرنوشت و« سبزي » به عادت، حس آميزي است.

 

- روشني را بچشيم. « سپهري »

نسبت چشيدن به روشني « حس آميزي » است؛ زيرا روشني « حس بينايي » است و قابل ديدن و با چشيدن که « حس چشايي » است تناسب ندارد. 

 

درس 24 - ايهام - ايهام تناسب

 

  خود آزمايي

 

در هر يک از بيتهاي زير، آرايه ايهام را بيابيد و معاني مختلف واژه اي که اين آرايه را پديد مي آورد، بر شماريد؟

- جان ريخته شد با تو، آميخته شد با تو

چون بوي تو دارد جان، جان را هله بنوازم

«مولوي»

ريخته شد : قالب ريخته شد

ريخته شد : به پاي تو ريخته و جدا شد

 

- ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم

اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما « حافظ »

مدام : شراب

مدام : هميشگي

 

- چشم چپ خويشتن برآرم

تا روي نبيندت به جز راست « سعدي »

راست : چشم راست

راست : درستي، حقيقت

 

- ميان گريه مي خندم که چون شمع اندر اين مجلس

زبان آتشينم هست، ليکن در نمي گيرد

« حافظ »

در نمي گيرد : اثر نمي کند

در نمي گيرد : روشن نمي شود

 

- ديدم و آن چشم دل سيه که تو داري

جانب هيچ آشنا نگاه ندارد

«حافظ »

دل سيه : سياه دل، ظالم دل سيه : چشمي که مردمک سياه دارد

 

- کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود

عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش

« حافظ »

آواز رود : صداي آلت موسيقي

آواز رود : صداي رودخانه

 

- صائب مدد خلق نموديم به همت

در ظاهر اگر مالک دينار نگشتيم

« صائب »

مالک دينار : صاحب سکه طلا

مالک دينار : لقب يکي از اولياء الله است که روزي در کشتي نشسته بود، يک دينار ناخدا گم شد. ناخدا به مالک دينار تهمت زد. مالک به درگاه خدا گريست، آنقدر سکه در کشتي ريختند که اگر ناخدا توبه نمي کرد کشتي غرق مي شد. 

   ايهام تناسب

   2- «ايهام تناسب» را تعريف کنيد؟

 آوردن واژه اي است با حداقل دو معني که يک معني آن مورد نظر و پذيرفتني است و معني ديگر نيز با بعضي از اجزاي کلام تناسب دارد. 

   خودآزمايي

 - در هر يک از بيتهاي زير، آرايه ايهام تناسب را بيابيد و ضمن بيان هر دو معني، مشخص کنيد که واژه ديگر تناسب دارد؟

- همچو چنگم سر تسليم و ارادت در پيش

تو به هر ضرب که خواهي بزن و بنوازم

«سعدي»

بين معني دوم (آلت موسيقي) با چنگ و بزن و بنوازم تناسب است.

1- ضربه

2- آلت موسيقي.

 

- هنر بيار و زبان آوري مکن سعدي

چه حاجت است که گويد شکر که شيرينم

«سعدي»

شکر در معني دوم با شيرين تناسب دارد.

شيرين:

1- طعم شيرين

2- شيرين، معشوق خسرو پرويز و در بيت با واژه «شکر» تناسب دارد.

 

 

- از اسب پياده شو بر نطع زمين نه رخ

زير پي پيلش بين شهمات شد نعمان

«خاقاني»

ايهام تناسب:

1- چهره

2- مهره شطرنج

در معني دوم با واژه هاي اسب، پياده، پيل، شهمات تناسب دارد.

 

- مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت

خرابم مي کند هر دم فريب چشم جادويت

«حافظ»

خراب با واژه «مست» تناسب دارد. ايهام تناسب:

1- آشفته، بيمار

2- مست و خراب

 

- روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما

« حافظ »

1- شرح و بيان

2- تفسير قرآن که در اين معني با آيتي و کشف تناسب دارد.

 

- گر هزار است بلبل اين باغ

همه را نغمه و ترانه يکي است

«صائب»

ايهام تناسب:

1- عدد هزار ( که در اينجا مورد نظر است)

2- نوعي از بلبل

در معني دوم با واژه هاي بلبل، نغمه، ترانه تناسب دارد. 

 

  درس 25 - لف و نشر - اغراق

   1- آرايه « لف و نشر » را توضيح دهيد؟

 

آوردن دو يا چند واژه است در بخشي از کلام که توضيح آنها در بخش ديگر آمده است و به دو صورت است: اگر نشرها به ترتيب توزيع لف ها باشد « مرتب » ناميده مي شود و اگر چنين نباشد «مشوّش » است. 

 

  خودآزمايي

 

در شعرها و عبارتهاي زير، آرايه لف و نشر را بيابيد و نشان دادن لفها و نشرها، نوع آنها را تعيين کنيد؟

- فرو رفت و بر رفت روز نبرد

به ماهي نم خون و بر ماه، گرد

«فردوسي»

نوع: مرتب

 

- دو کسي دشمن ملک و دين اند: پادشاه بي حلم و زاهد بي علم.

«سعدي»

نوع: مرتب

 

- يار من باش که زيب فلک و زينت دهر

از مه روي تو و اشک چو پروين من است

«حافظ»

نوع: مرتب

 

- چو آينه است و ترازو، خموش و گويا، يار

ز من رميده که او خوي گفت و گو دارد

«مولوي»

نوع: مرتب

 

- دل و کشورت جمع و معمور باد

ز ملکت پراکندگي دور باد

« سعدي »

نوع: مرتب

 

- از عفو و خشم تو دو نمونه است، روز و شب

و ز مهر و کين تو دو نمونه است شهد و سم

«انوري»

نوع: مرتب

 

- روي و چشمي دارم اندر مهر او

کاين گهر مي ريزد، آن زر مي زند

« سعدي »

نوع: مشوش 

 

  اغراق

خودآزمايي

 

اغراقهاي به کار رفته در بيتها و جمله هاي زير را بيابيد و آنها را توضيح دهيد؟

- گر برگ گل سرخ کني پيرهنش را

از نازكي آزار رساند بدنش را

« طرب اصفهاني »

پيراهن ساختن از برگ گل و نازکي آن که موجب آزار بدنش و بدني که از برگ گل برنجد « اغراق » است.

 

- دلم گرفته است از اين روزها، دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن، هزار فرسنگ است

« سلمان هراتي »

رسيدن به فيض شهادت را با اغراق « هزار فرسنگ » بيان کرده، در حاليکه رسيدن فاصله مکاني ندارد.

 

- شود کوه آهن چو درياي آب

اگر بشنود نام افراسياب

« فردوسي»

شاعر با اغراق، ذوب شدن کوهي از آهن را با شنيدن نام افراسياب بيان کرده و امري غير ممکن را به افراسياب نسبت مي دهد.

 

- آن فرومايه، هزار من سنگ برمي دارد و طاقت يک حرف نمي آرد.

« سعدي »

سعدي، کم طاقتي پهلوان را در برابر ناسزا با اغراقي زيبا و نسبت دادن بلند کردن « هزار من سنگ » بيان مي کند که امري ناممکن است.

 

- به زيورها بيارايند وقتي خوب رويان را

تو سيمين تن چنان خوبي که زيورها بيارايي

سعدي براي بيان کردن زيبايي و حسن محبوب او را سبب جلوه و آرايش گوهرهاي زينتي مي داند که اغراق است زيرا زيور، نياز به آرايش ندارد.

 

- چو رامين گه گهي بنواختي چنگ

ز شادي بر سر آب آمدي سنگ

« فخرالدين اسعد»

اسعد براي توصيف مهارت رامين در چنگ نوازي امري ناممکن را ممکن تصور کرده و آن اغراق ز شادي بر سر آب آمدن سنگ است زيرا سنگ هرگز روي آب نمي ايستد.

 

- هرگز کسي نديد بدين سان نشان برف

گويي که لقمه اي است زمين در دهان برف

« کمال الدين اسماعيل»

براي کثرت برف، زمين به لقمه اي تشبيه شده که برف آن را بلعيده باشد و اين توصيف «اغراق آميز» است و با آن که عقلاً درست نيست ولي به وضوح کثرت برف را به ذهن مي آورد. 

 

درس 26 - حسن تعليل خودآزمايي

 

1- در شعرهاي زير آرايه حسن تعليل را بيابيد؟

  باران همه بر جاي عرق مي چکد از ابر

پيداست که از روي لطيف تو حيا کرد

«سنايي»

مصراع دوم « حسن تعليل » دارد. شاعر علت باريدن باران را عرق مي داند که ابر در برابر لطافت روي يار مي ريزد.

 

- بگفت اي هوادار مسکين من / برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من به در مي رود / چو فرهادم آتش به سر مي رود

«سعدي»

سعدي، سوختن و اشک ريختن شمع را دليلي براي دوري محبوب او (انگبين) مي داند و مي گويد چون شيريني از من بيرون مي رود من مانند فرهاد از فراق شيرين گريه سر مي دهم.

 

- چو سرو از راستي بر زد علم را

نديد اندر جهان تاراج غم را

«نظامي»

سرسبزي و راست قامتي سرو دليلي است براي عدم انحراف آن.

 

  ذره را تا نبود همت عالي حافظ

طالب چشمه خورشيد درخشان نشود

«حافظ»

حافظ علت رسيدن ذرات معلق در فضا به خورشيد و سرچشمه نور را (بلند همتي ذره) مي داند و اين حسن تعليل چه بسا منشأ اثري در خواننده باشد.

 

- من موي خويش را نه از آن مي کنم سياه / تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصيبت سيه کنند / من موي از مصيبت پيري کنم سياه

«رودکي»

رودکي در بيت دوم، علت رنگ کردن موي خود را در هنگام پيري بيان مي کند و مي گويد چون در هنگام مصيبت، مردم لباس سياه مي پوشند، من هم از مصيبت پيري موي خود را سياه مي کنم. 

 

2- براي مثالهاي زير، علت ادبي ذکر کنيد؟

الف: زردي برگ درختان به هنگام پاييز  زرديبرگدرختانبههنگامپاييزازشرمبيثمرياست.

 

ب: حرکت رود به سوي دريا

براي درک لذت شيريني آغوش پر محبت مادر، رودها هم سوي دريا مي روند.

 

3- براي حسن تعليل، سه مثال خلق کنيد و بنويسيد؟ 

 

 الف: در بين مردان چون وفايي نديد ابر  اشکشروانبهسويزمينشدزآسمان

 

ب: به سرو گفت مرا ميوه اي نمي آري     جوابدادکهآزادگانتهي دستند

 

ج: آن زلف مشکبار بر آن روي چون بهار / گر کوته است کوتهي از وي عجب مدار

شب در بهار روي نهد سوي کوتهي / و آن زلف چون شب آمد و آن روي چون بهار

 

4- ابيات زير را شرح کنيد و آرايه حسن تعليل را در آنها نشان دهيد؟

- چون صبح صادق آمد راست گفتار

جهان در زر گرفتي محتشم وار

«نظامي»

هنگامي که سپيده واقعي سحري بيرون آمد و جهان را در نور آفتاب غرق کرد – نظامي اين پديده طبيعي را دليلي براي راست گويي صبح صادق مي داند و حسن تعليل است.

 

- دلم خانه مهر يار است و بس

از آن مي نگنجد در آن کين کس

«سعدي»

سعدي دل خود را که محل استقرار محبت محبوب است دليل ادبي براي کينه نداشتن با هيچ کس گرفته است – پس مصرع اول، حسن تعليلي است براي وجود نداشتن کينه در دل سعدي.

 

- رسم بدعهد ايام چو ديد ابر بهار

گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد

«حافظ»

ابر بهاري زماني که بي وفايي روزگار را ديد از اين بدعهدي به گريه افتاد – در اين بيت حافظ علت باران تند را که لازمه ابر بهاري است، ادعاي خود که بي وفايي روزگار است مي داند

با تشکر : حیدری نسب

 


پاسخ خود آزمایی های زبان فارسی سال دوم

پاسخ خود آزمایی های زبان فارسی ( ۲

خودآزمایی درس اول ( زبان و گفتار ) صفحه ۶
1-با توجه به متن درس می توان گفت که توانش زبانی ثابت و غیر قابل تغییر است و هیچ گونه خطا و اشتباهی در آن اتفاق نمی افتد . بلکه خطا و اشتباه در گفتار رخ می دهد . قواعد شطرنج نیز مثل توانش زبانی ثابت و غیر قابل تغییر است اما خود بازی شطرنج مانند گفتار است که امکان خطا و اشتباه در آن بسیار است .۲ –افرادیکهازقدرتگفتارمحروماندوقتی که می خواهند از زبان استفاده کنند ، به جای کمک گرفتن از نمود آوایی زبان ( گفتار ) از نمود حرکتی استفاده می کنند یا رفتارهای غیر زبانی از خود نشان می دهند . یا ارتباط افراد کرولال ازطریق نمودحرکتی است و با این روش مقصود همدیگر را درک می کنند .۳ –الف) تمایززبانوگفتاربهماکمکمیکندتابدانیمکهخطاواشتباهفقط در گفتار رخ می دهدولی رفع واصلاح آن به وسیله زبان صورت می گیرد
ب) افراد کر و لال نیز از توانایی ذهنی زبان برخوردارند و به هنگام استفاده از آن به جای نمود آوایی یا گفتار ازنمود حرکتی کمک می گیرند
ج)براساس این تمایز نشان می دهیم که چرا گوناگونی لهجه ای و گویشی به یگانگی زبان آسیبی وارد نمی رسانند. علت این امر آن است که گوناگونی یاد شده به گفتار مربوط است نه به زبان .۴ –…. زیرااینکلمات فارسی هستند و به کار بردن کلمات فارسی به همراه « یت »مصدر ساز عربی، صحیح نیست .به جای آن می توان آشنایی ( آشنا بودن یا شدن ) ، خوبی (.
خود آزمایی درس دوم ( جمله ) صفحه ۱۱ و ۱۲
۱- انس بن مالک می گوید ….
نهاد گزاره

نهاد جدا (انس بن مالک ) ونهاد پیوسته(ـَـ د)مطابقت دارند ..
روزی رسول اکرم (ص) به خانه ی مادرم آمدند

نهاد گزاره
رسول اکرم (ص ) آمدند
نهاد جدا نهاد پیوسته
در این جمله ،‌ نهاد پیوسته و جدا مطابقت ندارند وعلت آن احترام به پیامبر(ص) است .( ۲ جزئی )
برادر کوچکم ، ابو عمیر، سخت دل تنگ واندوهگین بود .

نهاد گزاره
مسند فعل
برادر کوچکم ، ابو عمیر سخت دل تنگ و اندوهگین بود ф
نهاد جدا بــدل نهاد پیوسته
نهاد جدا(برادر کوچکم ) ونهادپیوسته(ф) مطابقت دارند . (سه جزئی مسندی )
حضرت رسول (ص)علت دل تنگی برادرم را از ما پرسیدند .

نهاد گزاره
مفعول متمم فعل
حضرت رسول (ص) علت از ما پرسیدند .
دل تنگی برادرم را
نهاد جدا نهاد پیوسته
نهاد جدا و پیوسته مطابقت ندارند ، علت آن احترام به پیامبر(ص) است.( چهار جزئی مفعولی متممی )
مادر گفت :……… ابو عمیرپرنده ی زیبایی داشت که ………….

نهاد گزاره نهاد گزاره
مفعول متمم فعل مفعول فعل
مادر جمله بعد ــــ گفت ф ابو عمیر پرنده ی زیبایی داشت ф
نهاد جدا نهاد پیوسته نهاد جدا نهاد پیوسته
نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند . (چهار جزئی مفعولی متممی ) نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند .( سه جزئی مفعولی )
غالبا با آن سرگرم می شد . اینک آن پرنده مرده است .

نهاد گزاره نهاد گزاره
مسند فعل آن پرنده مرده است ф
ــــ سرگرم می شد ф نهاد جدا نهاد پیوسته
نهاد جدا نهادپیوسته نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند .(دوجزئی )
نهاد جدا(ابو عمیر محذوف) ونهاد پیوسته مطابقت دارند . (سه جزئی مسندی )
رسول اکرم ( ص) اندوهگین گردیدند .

نهاد گزاره
مسند فعل
رسول اکرم (ص) اندوهگین گردیدند .
نهاد جدا نهاد پیوسته
نهاد جدا و نهاد پیوسته مطابقت ندارند . علت آن احترام به پیامبر(ص) است . (سه جزئی مسندی )۲ –علیومسعودباهمبهدبیرستان رفتند . (نهاد :جمع ←شناسه: جمع ) ←نهادباشناسهمطابقتدارد .
- بسیاری از انسان ها از نظر رنگ ونژاد و زبان با هم اختلاف دارند اما از نظر اصل انسان بودن با هم مشترک هستند . ( نهاد: جمع ←شناسه : جمع ) ←نهادباشناسهمطابقتدارد .
- در قرن چهارم هجری ، ملت ایران با تکیه بر زبان وفرهنگ خود درخت تازه اما اصیلی را پروردند . ( نهاد، ملت: اسم جمع است شناسه می تواند مفرد یا جمع بیاید .) که در آب وهوای اسلام پرورش یافته بود . (نهاد: درخت ،مفرداست ،شناسه هم مفرداست . ) ←نهاد با شناسه مطابقت دارد .
- ملتی که طالب استقلال سیاسی باشد/ باشند به زبان مادری خود سخن می گوید/می گویند . ( نهاد: ملت، اسم جمع است در این حالت شناسه می تواند مفرد یا جمع باشد )
- ما وفرد وسی با وجود هزار سال فاصله ی زمانی با زبان پیوندهای مشترک داریم . (نهاد :جمع ←شناسه :جمع ) ←شناسه: بانهادمطابقتدارد.
- با دیگران چنان رفتار کن(فعل امر،دوم شخص مفرد شناسه фاست (که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند . ( نهاد :جمع ←شناسه: جمع) ←نهادباشناسهمطابقتدارد.
- کتاب ها از دستم رها شد و بر زمین افتاد . ‌( مطابقت ندارد زیرا نهاد غیر جاندار است وشناسه می تواندهم مفرد وهم جمع باشد )
- امیر با دوستش جمعه ها به کوه نوردی می رود . ( نهاد : مفرد ←شناسه : مفرد ) ←شناسهبانهادمطابقتدارد.۳- زبان یک توانایی ذهنی است در حالی که گفتار نمود آوایی این توانایی ذهنی می باشد . هر گونه خطا واشتباه در گفتار رخ می دهد وبه وسیله ی زبان اصلاح ورفع می گردد.همه ی انسان ها حتی افراد کر ولال دارای این توانایی ذهنی (زبان ) هستند اما درگفتار با هم فرق دارند،زیرا افراد لال به جای استفاده از نمود آوایی،از نمود حرکتی کمک می گیرند.قواعد زبان ثابت است وتغییر نمی کند ولی گفتارمتغیر است.
خود آزمایی درس سوم (ویرایش ) صفحه ۱۷ و ۱۸
۱ – تیم ملی ایران به رهبری مربی خوب خود با اجرای شش بازی پی در پی ،‌ آن را به سود خود به پایان برد .تیم مقابل که روحیه ی خوبی نداشت ، بر خلاف تصور تماشاگران شکست خورد ، مربیان این تیم قبلاً نشست هایی برای ارزیابی تیم های مقابل داشتند .
- غلام محمدخان طرزی افغانی ، دو قطعه شعر گفته بود : یکی در مدح امیر عبدالرحمان خان ،دیکتاتور خشن وتندخوی افغان و دیگری در مدح رقیب او . او هر دو قطعه را درجیب خود گذاشته بود . روزی که قرار بود شعر را درحضور او بخواند ، دست در جیب کرد وقصیده را بیرون آورد اما از بخت بدش قصیده ی مربوط به رقیب او را بیرون آورد . خواست بخواند که به تته پته افتاد . امیر متوجه این نکته شد . او را به پیش خود خواند وکاغذ را از او گرفت . چون از ماجرا مطلع شد فرمان های لازم را صادر کرد . طبق دستور او دو دیوار کوتاه به موازات هم ساختند وشاعر بینوا را میان دو دیوار گذاشتند و گروهی مأمور شدند ، تا او را بیازارند .
- چگونه می توان علیه گذشته ی افرادی که نمی شناسیم ، عملیات قانونی انجام دهیم و موضوع را به طور دقیق ارزیابی کنیم ؟ این کارهم مستلزم شناخت و هم مستلزم صرف وقت فراوان است . در غیر این صورت تجسس در کاردیگران جایز نیست .
- رفتن به نمایشگاه و برگشت از آن ، مدت زیادی طول نکشید ولی در همان زمان کم، از غرفه های زیادی دیدار کردم که بسیار جالب توجه بود . یک دوره شاهنامه خریدم زیرا این اثر، شناسنامه ی ملت ایران و سند ملیت ماست که باید آن را حفظ کرد وخواند واز پندهای آن عبرت گرفت . هم چنین دیوان پروین اعتصامی شاعر معاصر ایران را نیز خریدم . سپس در غرفه های دیگر گشت و گذاری انجام دادم و در پایان از نمایشگاه خط وخوشنویسی که در کنار نمایشگاه بر پا شده بود باز دید کردم و آثار نفیس و هنرمندانه را که چشم نواز بودند ، ملاحظه کردم وازدیدن آن ها لذت بردم . . . .۲ –رستمدرشاهنامه،پهلوانی قوی توصیف شده است / رستم در شاهنامه ،پهلوان قوی و قدرتمندی توصیف شده است .
- او دلایلی کافی برای سخن خود ارائه داد . / او دلایل کافی و کاملی برای سخن خود ارائه داد .
- در کنار آن خط ، خطی موازی بکشید. / درکنار آن خط ، خط موازی و بلندی بکشید .
خود آزمایی درس چهارم ( جمله و اجزای آن ) صفحه ۲۲
۱ – الف ) زندگی هدف دار آرزوی آزاد مردان است . جمله
(سه جزئی مسندی) نهــاد گزاره
گروه اسمـی مسند فعل
گروه اسمی گروه فعلی
زندگی هدف دار آرزوی آزاد مردان است
ب ) رستم چهره ای محبوب و ملّی دارد . ( سه جزئی با مفعول )

نهاد گزاره
گروه اسمی مفعول فعل
گروه اسمی گروه فعلی
رستم چهره ای محبوب و ملی دارد
پ ) سهراب خود را به او می شناساند . ( چهار جزئی با مفعول ومتمم )

نهاد گزاره
گروه اسمی مفعول متمم فعل
گروه اسمی گروه اسمی گروه فعلی
سهراب خود را به او می شناساند
ت‌) مطالب اضافی در این درس نمی گنجد . ( سه جزئی با متمم )

نهاد گزاره
گروه اسمی متمم فعل
گروه اسمی گروه فعلی
مطالب اضافی در این درس نمی گنجد
ث ) زبان شناسان زبان را یک نظام می دانند . ( چهار جزئی با مفعول ومسند )

نهاد گزاره
مفعول مسند فعل
گروه اسمی گروه اسمی گروه اسمی گروه فعلی
زبان شناسان زبان را یک نظام می دانند۲ –الف ) زندگی هدف دار در سایه ی آزادی و عدالت ، آرزوی آزاد مردان است .
ب ) رستم در میان ایرانیان ، چهره ای محبوب و ملّی دارد .
پ ) سهراب از روی صداقت و سادگی ، خود را به او می شناساند .
ت ) مطالب اضافی برای آموزش بیش تر ، در این درس نمی گنجد .
ث ) زبان شناسان ، از ابتدای تاریخ زبان شناسی علمی ، زبان را یک نظام می دانند .

خود آزمایی درس پنجم ( انواع نوشته ) صفحه ۲۸ و ۲۹
۱-
زبان قالب موضوع بیان مخاطب
نوشته اول ادبی زندگی نامه اجتماعی جدی عام
نوشته دوم مطبوعاتی /علمی گزارش / مقاله علمی فرهنگی جدی عام
نوشته سوم اداری نامه فرهنگی جدی خاص

۲ – هر دانش آموز به تناسب ذوق و استعداد و توانایی خود از زبان کودکانه استفاده کند .
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو نفر با هم مسافرت می کردند . یکی از آن ها به نام خیر آدم خوب و مهربانی بود . او دو تکه جواهر گران قیمت همراه خود داشت اما نفر دوم آدم دزد وبدجنسی بود . نام او شر بود . او می دانست خیر دوتکه جواهر گران قیمت همراه خود دارد، به خاطر همین دنبال فرصتی می گشت تا این گوهرهای ارزشمند را از چنگ او خارج کند . خیر و شـر دربیـابان گرم وسـوزانی به سفر خود ادامه می دادند . خیر که خیلی تشنه می شد ، در طول سفرمرتب آبی که همراه خود داشت می خورد تا این که تمام شد . بعداز مسافتی که درصحرا به جلو رفتند ، خیر تشنه شد . هرچه تحمل کرد فایده نبخشید . به ناچـار از شر خواسـت به او آب بـدهد . شر که دنـبال فرصت می گشت ابتدا از دادن آب خود داری کرد . خیر به او گفت : دو گوهر گران قیمت خود رابه تو می دهم اما او قبول نکرد … ( دنباله ی داستان به عهده دانش آموزان است .)۳ –میگذرد/ میگذرند،دارد / دارند،برمی خیزیم ، می دهیم ، برمی گردد / برمی گردند . (فعل می تواند هم مفرد و هم جمع باشد؛ زیرا نهاد غیر جاندار است ) بازمی ایستد ، شود / شوند ( فعل می تواند هم مفرد وهم جمع باشد زیرا نهاد غیر جاندار است )نمی آید یا نمی آیند
( چون نهاد غیر جاندار است فعل می تواند هم مفرد و هم جمع باشد ) بیفشانیم ، دروکنیم .۴- فعالیت دانش آموزی است

خود آزمایی درس ششم ( خط ونوشتار ) صفحه ۳۲
۱- زیرا در گذشته شکل گفتاری و نوشتاری این واژه ها مثل هم بوده است و اما به مرور زمان شکل گفتاری آن ها از شکل نوشتاری فاصله گرفته و تغییر یافته است وصورت مکتوب باقی مانده است و امروز به همان شکل گفتاری گذشته نوشته می شود بدون آن که تغییری در آن داده شود. همچنین سهولت تلفظ باعث تغییر در نمود آوایی شده ولی نوشتار به حال خود باقی مانده است .
خواهر خوردن خواستار خوابیدن
گفتار ی خاهر(xahar) خردن(xordan) خاستار (xast-ar) خابیدن (xabidan)
نوشتاری خواهر(xowahar) خوردن(xowardan) خواستار(xowastar) خوابیدن (xowabidan)

2 – در زبان هایی مثل انگلیسی وعربی نیز کلماتی وجود دارد که بین صورت گفتاری و نوشتاری آن ها تفاوت وجود دارد ؛ مثال :
خورشید= (اشمس) الشّمس کارد (نایف )kinfeدانش(نولج)knowledge
صبح = ( ولفجر) والفجر این (دیس)this جهان(ورد)World
ستارگان =(کنجوم ) کالنّجوم سگ (داگ)Dog هشت(ایت) Eight
بالاخره = ( بلخره ) بالاخره درس (لسن)lessen
3 – الف ) زبان و گفتار را در خانه و پیش افراد خانواد یاد می گیریم وبـرای گفتن زحمتی نمی کشـیم اما خـط ونوشتار را در مدرسـه و نـزد معـلم می آموزیم . وبرای نوشتن ، ناگزیریم زحمت زیادی بکشیم .
ب ) زبان وگفتار ریشه در ذات و طبیعت انسان دارد حال آن که خط ونوشتار ذاتی و طبیعی انسان نیست وریشه در اجتماع وفرهنگ او دارد .
پ ) انسان همواره از نعمت زبان و گفتار بر خوردار بوده است . اما خط ونوشتار پدیده ای بسیار تازه است .
ت) گفتار آنی است و ناپایدار. یعنی دریک زمان گفته می شود وآثارش از بین می رود اما نوشتار پایدار است .
ث‌) خط و نوشتار به طور مستقیم وبه واسطه ی گفتار با زبان پیوند می خورد .
ج‌) خط و نوشتار هم مانند گفتار در معرض خطا واشتباه و تنّوع و گوناگونی است .

خودآزمایی های درس هشتم ( گروه فعلی و ویژگی های آن ) صفحه ۴۶
۱-
فعل زمان کاربرد وجه فعل
به سر می برًد ماضی استمراری برای بیان کار درگذشته به طور پیوسته خبری
می آمد ماضی استمراری برای بیان کار درگذشته به طور پیوسته خبری
می خواند ماضی استمراری برای بیان کار درگذشته به طور پیوسته خبری
گفت ماضی ساده برای بیان کار در گذشته به طور کامل خبری
پیدا خواهم کرد آینده برای بیان کار درآینده خبری
خواهم بست آینده برای بیان کار درآینده خبری
دید ماضی ساده برای بیان کار درگذشته به طور کامل خبری
می گفتند ماضی استمراری برای بیان کار درگذشته به طور پیوسته خبری
شده است ماضی نقلی برای بیان کاری که درگذشته انجام گرفته واثر ونتیجه آن مورد نظر است . خبری

۲ – خط و نوشتار خاستگاه فرهنگی و اجتماعی دارد و ساخته خود انسان است و انسان برای یادگیری آن باید زحمت بکشد و در مدرسه وکلاس ونزد معلم ، آن را یاد بگیرد زیرا خط ونوشتار بنابه ضرورت های اجتماعی وفرهنگی اختراع شده است وبر زبان وگفتار افزوده گردیده اسـت . بـنابراین خط ونوشتار به طور مستقیم به واسطه ی گفتار با زبان پیوند می خورد به این معنی که ما نخست زبان را به صورت گفتاردر
می آوریم و آن گاه گفتار را به کمک خط به شکل نوشتار می نویسیم . خط ونوشتار پدیده ای تازه است و به همین دلیل نمی تواند بخش اصلی گفتار به شمار رود . از آن جا که نوشتار نمود دیداری زبان است در این جا نیز مثل گفتار هر اشتباهی که رخ دهد مربوط به نوشتار است نه زبا ن. از سوی دیگر انسان برای آن که گفتار را تثبیت کند دست به ابداع و اختراع خط زده است با توجه به این که همیشه در طول زمان بین شکل گفتاری زبان وشکل نوشتاری آن فاصله ایجاد می شود افراد ناگزیرند که نوشتار و خط را در مدرسه و نزد معلم یاد بگیرند.۳ –ازدوستمنامهایآمد .
- چرا غایب شده است ؟
- با تاکسی به خانه رفتم .
- چرا به مدرسه نیامدی ؟
خودآزمایی درس نهم ( طرح نوشته ، مواد لازم نوشته ) صفحه ۵۲
۱ – فعالیت دانش آموزی است .
احسان۲- والذین اتبعوهم باحسان رضی الله عنهم ورضوا عنه . « سوره ی توبه ، آیه ی ۱۰۰ »
وکسانی که از اطاعت خداونیکی پیروی کردند خداوند از آن ها خشنود است و آن ها از خدا راضی می گردند.
- ان الله یامر بالعدل والاحسان وایتاء ذی القربی . « سوره ی نحل ، آیه ی ۹۰»
همانا خدواند فرمان به عدل واحسان می دهد وبه بذل وعطای خویشاوندان امر می کند .
- هل جزاء الاحسان الا احسان .« سوره ی الرحمن ، آیه ی ۶۰»
آیا پاداش نیکویی و احسان جز نکویی واحسان است ؟
- لا تعبدون الا الله وبالوالدین احسانا .« سوره بقره ، آیه ی ۸۳»
به جز خدای را نپرستید و به پدر ومادر نیکی کنید .
- واعبدوا الله و لاتشرکوا به شیئا وبالوالدین احسانا .« سوره ی نسا، آیه ۳۶ »
خدای یکتا را بپرستید و هیچ چیزی را شریک وی نگیرید ونسبت به پدر ومادر نیکی کنید .
امثال و حکم صفحه ی ۸۶ج ۱ :
احسان همه خلق را نوازد آزادان را چو بنده سازد
الانسان عبید الاحسان .
بدی رابـدی سـهل بـاشــد جـــزا اگر مــردی احــسن الــی مـن اســــا « سعدی »
عدو را به جای خسک زر بـــریز کــه بخـشـش کنـد کنـد دنـدان تیــز «سعدی »
نه این ریسمان می برد با منـــش که احسـان کمـندی اسـت درگـردنش۳- اعتلا و ارتقای مقام آن شخصیت علمی دور از انتظار نبود .۴- شکل کشیده ی « س » و « ش » مخصوص خط تحریری است و همه جا نمی توان آن رابه کار برد .
گروه اول : چ، ج، خ، ح گروه دوم : ر،ز،ژ
گروه سوم : س،ش گروه چهارم : ه،ی
مثل : راسخ ، سن ، سی ، سهام و…
۵ – فعالیت دانش آموزی است .
خود آزمایی درس دهم ( ویژگی های فعل ) صفحه ۵۶ و ۵۷
۱- نامه خوانده می شود / نامه فرستاده می شود / نامه برده می شود / نامه دیده می شود / نامه آورده می شود .۲-
فعل معلوم مجهول
می نویسد علی نامه را می نویسد نامه نوشته می شود
بنویسد علی نامه را بنویسد نامه نوشته شود
دارد می نویسد علی نامه را دارد می نویسد نامه دارد نوشته می شود
خواهد نوشت علی نامه را خواهد نوشت نامه نوشته خواهد شد
نوشته است علی نامه را نوشته است نامه نوشته شده است
نوشته بود علی نامه را نوشته بود نامه نوشته شده بود
داشت می نوشت علی نامه را داشت می نوشت نامه داشت نوشته می شد
می نوشت علی نامه را می نوشت نامه نوشته می شد
نوشته باشد علی نامه را نوشته باشد نامه نوشته شده باشد۳- جمله نمونه :فردا نامه نوشته خواهد شد .
قید جمله مجهول
یک ساعت بعد یک ساعت بعد ، نامه نوشته خواهد شد .( نوشته می شود )
همین حالا همین حالا نامه نوشته می شود.
تا چهار پنج روزدیگر تا چهار پنج روز دیگر نامه نوشته خواهد شد.( نوشته می شود )
پارسال پارسال نامه نوشته شد .(نوشته شده بود )
پیش از آمدن شما پیش از آمدن شما نامه نوشته شده بود .( نوشته شد ، نوشته شده است .)
فردا صبح فردا صبح نامه نوشته خواهد شد .( نوشته می شود )
هفته آینده هفته آینده نامه نوشته خواهد شد.( می شود )
قبلا قبلا نامه نوشته شده است .(شده بود،نوشته شد )
تا چنددقیقه ی دیگر تا چند دقیقه ی دیگر نامه نوشته خواهد شد. (می شود )
بعدا بعدا نامه نوشته خواهد شد.( می شود )
دیروز دیروز نامه نوشته شد.( شده است ، شده بود)

۴- شاه مردم بی گناه را گروه گروه به گلوله می بست .
- امام خمینی حکومت ستم شاهی را بر انداخت .
- آیا ایرانیان باز هم شاهکارهایی هم چون شاهنامه ی فردوسی خواهند سرود ؟
- جوانان ایران در سایه ی تلاش و از خود گذشتگی و عشق به هم نوع ، پرچم علم و فضایل اخلاقی را در سراسر دنیاخواهند افراشت .
- غلامحسین یوسفی ،کتاب چشمه ی روشن را در نقد و تحلیل نمونه هایی از شعر فارسی نوشت .
- اعتیاد بسیاری از استعدادها را کشته است .

خود آزمایی درس یازدهم ( عنوان ، شروع و پایان نوشته ) صفحه ۶۴ و ۶۵
۱ – پاسخ خودآزمایی های ۱ تا ۳ به عهده ی خود دانش آموزان است .۴- حافظ نامه ( بهاء الدین خرمشاهی ) / پله پله تا ملاقات خدا، با کاروان حلّه، سر نی و بحر درکوزه ( عبدالحسین زرین کوب ) / سووشون
( سیمین دانشور) / مقاله یاد یاران ( در مجله ی رشد ادب فارسی به قلم دکتر ذوالفقاری ) / دیداری با اهل قلم و چشمه ی روشن ( دکتر غلامحسین یوسفی ) / از پاریز تا پاریس ( دکترباستانی پاریزی )۵-
فعل ماضی التزامی ماضی مستمر مضارع مستمر
بگویم گفته باشم داشتم می گفتم دارم می گویم
رفته ای رفته باشی داشتی می رفتی داری می روی
بیندیش اندیشیده باشی داشتی می اندیشیدی داری می اندیشی
خواهم بست بسته باشم داشتم می بستم دارم می بندم
دید دیده باشد داشت می دید دارد می بیند
گرفت گرفته باشد داشت می گرفت دارد می گیرد

۶ – چگونه پیروز شدن خود را به تو خواهم گفت .
- انبیای الهی در برابر ظالمان قیام کردند و پیام حق را به گوش آن ها رسانیدند .

خود آزمایی درس دوازدهم (ساختمان فعل ) صفحه ۷۲ و ۷۳
۱ – ( می خواست : ساده )۱ ، (برآورد : پیشوندی ) ۲، ( نمی توانست : ساده ) ۳، (می کوشید : ساده )۴ ،
( بود : ساده ) ۵، ( کند : ساده )۶ ، (کرد : فعل ساده )۷ ، ( در این جمله واژه ی آگاه مسندو جمله چهار جزئی است ) ، ( گفت : ساده )۸
( شده ای : ساده )۹ ، ( داری : ساده ) ۱۰، ( گفت : ساده ) ۱۱، ( گرفته بود : ساده ) ۱۲، ( شدم : ساده )۱۳ ، ( است : ساده ) ۱۴ (است: ساده )۱۵
۲ – معلمان ، جوانان را از زیان های خانمان سوز اعتیاد آگاه می کنند . ( ۴ جزئی مفعولی و مسندی ) ←آگاهمسند
- دانشمندان چراغ دانش را همیشه فروزان می کنند . ( ۴ جزئی مفعولی و مسندی ) ←فروزانمسند
- مهتاب ، همه جا را روشن کرد . ( ۴ جزئی مفعولی مسندی ) ←روشنمسند
- مادر غذا را زود حاضر کرد . ( ۴ جزئی مفعولی مسندی )۳ –مادردرتربیت این کودک رنج برد .(ساده ) ←رنجیبرد،رنجبسیاربرد
- حمید برای آماده کردن این مقاله زحمت کشید .( ساده ) ←زحمتزیادیکشید،زحمتهاکشید
- او گذشته ها را فراموش کرد . (مرکب )
- در کلاس باز شده است .( ساده ) ←بازترشدهاست
- کودک از پشت پنجره فریاد می زند . (ساده ) ←فریادبلندمیزند،فریادهامیزند،فریادیمی زند
- احمد پیش آمد(ساده) ←پیشترآمد (۲جزئی)
- او به سؤالات جواب داد .( ساده ) ←جوابیداد،جوابهاداد
- معتاد با این عادت زشت به خود ستم می کند .( ساده ) ←ستمهامیکند،ستمیمیکند .۴–دلیلش این است که یکی از دو کلمه ای که همراه هستند ، تداعی کننده ی مفهوم کلمه ی دیگری است و نیازی به طرح هر دو کلمه با هم نیست مگر آن که بین آن ها « و » بیاید .
سیر گردش روزگار: کلمه ی «سیر» خود به معنی « گردش » است .
روزنامه ی روزانه : «روزنامه » مفهوم روز را در بردارد ونیازی به کلمه « روزانه » ندارد .
گردن بند گردن : وقتی می گوییم « گردن بند » یعنی آن چه که به گردن بسته می شود و کلمه « گردن » بعد از آن حشو و زاید است .
سایر شهرهای دیگر : سایر به معنی دیگر است.
دست بند دست : دست بند متعلق به دست است وذکر کلمه ی « دست » زائد است .
من بعد از این : « من بعد » یعنی « ازبعد » پس به کاربردن « من بعد از این » حشو وزائد است .
مدخل ورودی : «مدخل » به معنی محل ورود است ، پس معنی آن « محل ورودی ورودی !» می شود که حشو است .
قند شیرین : « شیرین » برای « قند » حشو است ، چون خود «قند » شیرین است .
درخت تاک انگور : حشو است زیرا« تاک » به معنی درخت انگور است .
اوج قله ی کوه : اوج به معنی بلندترین است و« قله » هم بلندترین قسمت کوه است . پس « اوج قلّه ی کوه » حشو است .
تخم مرغ کبوتر : چون کبوتر ، نوعی پرنده (مرغ) است، پس «تخم مرغ کبوتر » حشو است .
در سن بیست سالگی : « سالگی » خود مفهوم « سن » را در بردارد . بنابراین در سن بیست سالگی حشو است .
پس بنابراین : « پس » و «بنابراین» هم معنی هستند .
سنگ حجر الاسود : « حجر » به معنی « سنگ » است پس واژه ی « سنگ » حشو است .
پارسال گذشته : « پار» به معنی گذشته است « گذشته » زائد است .
سال عام الفیل : « عام » در عربی به معنی « سال » است . پس ذکر « سال » حشو است .
سوال پرسیدن : « پرسیدن » فقط برای سوال است . پس کلمه ی سوال حشو است .
شب لیله القدر : « لیله » به معنی شب است و « شب » حشو است.
بد رکامل : « بدر » به معنی قرص کامل ماه است . پس « کامل » حشو است.
ازقبل پیش خرید کردن : « پیش خرید کردن » یعنی چیزی که آن را از قبل می خرند . پس « از قبل » حشو است .
استارت شروع : « استارت » به معنی شروع کردن است پس حشو است .
تخته ی وایت برد: « برد » به معنی تخته است وکلمه ی تخته ی زائد است .۵- صعود به بالا ، سقوط به پایین ، کمدی خئده آور، محاصره از هر سو ، صداع سر، دوباره بازخوانی ، روغن چرب ، استمداد طلبیدن ، یخ خنک ، رود اروند رود ، شب لیله القدر ، نیم رخ صورت ، ریسک خطر ناک ، الی تاهفت شب ، لذا به این دلیل ، در سال های نخستین صدر اسلام ، مفید فایده ، مثمر ثمر ، درخت نخل خرما

خود آزمایی درس سیزدهم ( بایدها و نبایدهای املایی ۲ ) صفحه ۷۹
۱ – تشدید میانی کاملاً محسوس است . گذاشتن تشدید در کلماتی که تشدید میانی دارند ، لازم است . مانند ؛ ارّه ، نقّاش ،بنّا .
همچنین گذاشتن تشدید برای کلماتی که « تشدید پایانی » دارند ، لازم است ؛ به شرط این که پس از حرف مشدد یک مصوت باشد . مانند او سد ساخت .( درست )، او سدّ ساخت . ( نادرست )، بر حقّم ( درست )، بر حقم ( نادرست ) ، حقّ من ، حقّ و باطل ، سدّ راه ،خطّ زیبا۲ – چون ممکن است با حرف همزه اشتباه گرفته شود . علاوه بر آن باعث سهولت در گفتار و نوشتار می شود .۳ –درخطّعربیدرهمهحالبایدنوشتهشود،امادرخطّفارسیفقط در مواردی باید رعایت شود که نگذاشتن آن ابهام ایجاد می کند .
از طرف دیگر مد (ّ~) در عربی برای ایجاد کشش وزیبایی آهنگ به کار رفته می شود و جنبه ی زیبا شناختی دارد یعنی اصولا به حوزه ی قرائت مربوط می شود که بعد از مصوت بلند می آید درفارسی (~ ) خود یک واج است که تنها برمصوت بلند «ا» قرار می گیرد.
خود آزمایی درس چهاردهم ( روش تحقیق ۱ ) صفحه ۸۶
خودآزمایی های ۱ و ۲ ، فعالیت دانش آموزی اند .۳-
فعل جمله معلوم جمله مجهول
خواهد گرفت بهزاد کتاب را خواهد گرفت. کتاب گرفته خواهد شد.
خریده بود بهزاد کتاب را خریده بود . کتاب خریده شده بود .
گرفته بود بهزاد کتاب را گرفته بود. کتاب گرفته شده بود .
گرفته است بهزاد کتاب را گرفته است . کتاب گرفته شده است .
می خرد بهزاد کتاب را می خرد . کتاب خریده می شود .
می دید بهزاد کتاب را می دید . کتاب دیده می شد .۴ –ویرایش : تا کنون متفکران ایرانی ابتکارات علمی فراوانی را انجام داده اند .

خود آزمایی درس پانزدهم ( نظام آوایی زبان ) صفحه ۹۱
۱-
کلمه هجا تعداد هجا واج ها تعداد واج توضیحات
دانش /دا/نش/ ۲ هجا /د/ا/ن/ــ /ش/ ۵واج
آسمان /آ/س/مان/ ۳ هجا /ء/ا/س/ــ/م/ا/ن/ ۷ واج مطابق با تلفظ معیار
آسمان آس/مان/ ۲ هجا /ء/ا/س/م/ا/ن/ ۶واج مطابق با تلفظ مذکور درفرهنگ لغت ها
نغز /نغز/ ۱ هجا /ن/ــ/غ/ز/ ۴ واج
کاشانه /کا/شا/ن/ ۳هجا /ک/ا/ش/ا/ن/ــ/ ۶واج های پایان کلمه معادل ـِـ است
مهربان /مه/ر/بان/ ۳هجا /م/ــ/ه/ر/ــ/ب/ا/ن/ ۸ واج مطابق با تلفظ معیار
مهربان /مهر/بان/ ۲ هجا /م/ــ/ه/ر/ب/ا/ن/ ۷ واج مطابق با تلفظ مذکور در فرهنگ لغت ها
یادگار /یا/د/گار/ ۳هجا /ی/ا/د/ــ/گ/ا/ر/ ۷واج مطابق با تلفظ معیار
یادگار /یاد/گار/ ۲ هجا /ی/ا/د/گ/ا/ر ۶ واج مطابق با تلفظ مذکور در فرهنگ لغت ها

« کلماتی مانند آسمان ، مهربان و یادگار دو تلفظی هستند . »۲ – مجموعه ی حرف های یک واجی شامل شش گروه است :
گروه ۱ : حرف های ا ( همزه ی آغاز ) ، مانند اجرا ، عدل و ء ( همزه ی میانی و پایانی ) و ( ع ) با واج مشترک / ء / (همزه ) ، مانند رأی ، جمع
گروه ۲ : حرف های « ت و ط » با واج مشترک / ت / نبات ، نشاط
گروه ۳ : حرف های « ث ،‌ س و ص » با واج مشترک / س/ مانند : ثنا ، سما ، صفا
گروه ۴ : حرف های « ح و هـ » باواج مشترک /هـ /مانند : حامد ، هاشم
گروه ۵ : حرف های « ذ ، ز ، ض و ظ » با واج مشترک / ز / مانند : ذرّه ،‌زاهد ، ضرب ، ظاهر
گروه ۶ : حرف های « غ و ق » با واج مشترک / ق / یا /غ / مانند : غافل و قابل۱- واج / ? / : « ء » و « ع » ۲- واج /t/ «‌ ت » و « ط »۳- واج / h / : « ح » و « هـ » ۴- واج / z / : « ذ» و « ز » و «ض» و « ظ »۵- واج / s / : « ث » و « س » و « ص » ۶-واج /g/ : «ق»و «غ»
اگرچه هر یک از حرف های «غ» و «ق» درv گویش های محلی استان فارس واج جداگانه ای به حساب می آیند ولی در این جا زبان معیار مورد نظر است .۳ – با تغییر واج اول : آن ، بان ، جان ، خان ،دان ، ران
با تغییر واج سوم : نام ،ناز ، ناب ، ناف، ناس، نار۴ -
برادر ابراهیم –همانکهازدرواردشد- دانشجوست.
الف ) آن کسی که از در واردشد ،‌برادر ابراهیم و دانشجوست .
ب ) آن دانشجو که از در وارد شد ، برادر ابراهیم است .
پ ) ابراهیم ،‌همان کسی که از در وارد شد ، برادرش دانشجوست .
ت ) برادر ابراهیم که دانشجوست ، از در وارد شد .
به دوست همسایه ام ، سلام کردم .
الف ) به دوستی که همسایه ی من است ، سلام کردم .
ب) به کسی که دوست همسایه ی من است، سلام کردم .
دوفعل معلوم ومجهول بنویسید
الف ) دو فعل معلوم ویک مجهول بنویسید .
ب ) دو فعل معلوم و دو فعل مجهول بنویسید .
پ ) دو فعل، یکی معلوم و یکی مجهول بنویسید.
علی مثل خواهرش دانشجو نیست .
الف ) علی و خواهرش دانشجو نیستند .
ب ) خواهر علی دانشجوست اما علی دانشجو نیست .
پ ) علی مثل خواهرش دانشجو نیست بلکه فقط ادای دانشجو بودن را در می آورد.
سعید باپدر ومادر معلمش برگشت
الف ) پدر و مادر سعید معلم هستند ؛ او با آن ها برگشت .
ب ) سعید با پدر و مادر معلم خودش برگشت .
پ ) سعید با پدرش که معلم نیست و مادرش که معلم است برگشت .
خود آزمایی درس شانزدهم ( گروه اسمی ۱ ) صفحه ۹۸ و ۹۹
۱ – از دیوان عظیم رودکی صد دفتر
هسته وابسته ی پسین وابسته پسین وابسته ی پیشین هسته
( صفت) (مضاف الیه ) صفت شمارشی
یک شعر مبالغه آمیز منسوب به رشیدی تعداد ابیات آن
وابسته ی پیشین هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین متمم صفت هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین
( صفت شمارشی ) (صفت ) ( صفت ) (مضاف الیه) (مضاف الیه مضاف الیه )
یک میلیون و سیصد هزار بیت باقی اندک شک
وابسته ی پیشین هسته هسته هسته هسته
(صفت شمارشی )
روز گار فّرخی و عنصری ، بازمانده ی اشعار او
هسته وابسته پسین وابسته پسین هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین
(مضاف الیه ) معطوف (مضاف الیه ) ( مضاف الیه ) ( مضاف الیه مضاف الیه )

قابل ملاحظه از میان رفتن اشعار او ،
هسته وابسته ی پسین هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین
(مضاف الیه ) (مضاف الیه ) (مضاف الیه مضاف الیه )
این تصور ذهن اشعار او نابود
وابسته ی پسین هسته هسته هسته وابسته ی پسین هسته
(صفت اشاره ) ( مضاف الیه )۲ –دیوان : مفرد،عام,ساده, شناس روزگار : مفرد ،عام ، مشتق ،شناس
دفتر : مفرد، عام ، ساده ، جنس بازمانده : مفرد، عام ، ساده ، جنس
شعر : مفرد ، عام ، ساده، شناس تصور : مفرد ، عام ، ساده ، شناس
تعداد : اسم جمع ، عام ، ساده ، شناس ذهن : مفرد ، عام ، ساده ، جنس
بیت: مفرد، عام ، ساده ،جنس اشعار : جمع مکسر ، عام ، ساده ، شناس
باقی : مفرد ، عام ، ساده،جنس از میان رفتن : مفرد ، عام ، مشتق ، مرکب ، شناس
اندک : مفرد ، عام ، ساده، جنس قابل : مفرد ، عام، ساده ، جنس
شک : مفرد ، عام ، ساده ، جنس نابود : مفرد ، عام ، مشتق، جنس

نـمـودار پـیـکـانـی۳- شاهنامه فردوسی سند افتخار زبان فارسی / هیچ ابهامی /

آغاز عصر جدید ی یا آغاز عصر جدید ی

کشف حقیقت گردش زمین / سپیده دم این عصر/ طلب شیر فروش

همین اجبار معیشت/ کله ی هر زبان نفهم/ دو خط موازی

دل سوزی آن مکارترین سوادگران / هر یک سا عت / این چنین بزرگ مردی

نـمـودار درخـتی
شاهنامه فردوسی هیچ ابهامی طلب شیر فروش همیـن اجبـار مـعـیشت
هسته وابسته وابسته هسته هسته وابسته وابسته هسته وابسته
شاهنامه ی فرودسی هیچ ابهامی طلب شیر فروش همین اجبار معیشت
هریک ساعت این چنین بزرگ مردی دو خـط مـوازی
وابسته(۱) وابسته (۲) هسته وابسته هسته وابسته هسته وابسته
هر یک ساعت این چنین بزرگ مردی دو خط موازی

آغاز عصر جدید سپیده دم این عصر کله ی هر زبان نفهمی
هسته وابسته هسته وابسته هسته وابسته
آغاز عصر جدید سپیده دم این عصر کله هر زبان نفهمی
هسته وابسته وابسته هسته وابسته هسته
عصر جدید این عصر هر زبان نفهمی

کشف حقیقت گردش زمین دل سوزی آن مکارترین سوداگران
هسته وابسته هسته وابسته
کشف حقیقت گردش زمین دل سوزی آن مکارترین سوداگران
هسته وابسته وابسته(۱) وابسته(۲) هسته وابسته (۳)
حقیقت گردش زمین آن مکارترین سوداگر ان
هسته وابسته
گردش زمین۴ –ساده :فردوسی،ابهام،کار،کشف،حقیقت،زمین ، آغاز ، عصر ، گالیله ، طب ، اجبار ، معیشت ، کله ، خط ، موازی، ساعت ، ایتالیا
مشتق : گردش(بن مضارع+ پسوند) ، ناگزیر(پیشوند +اسم )، بی نهایت(پیشوند + اسم) ، سوداگر(اسم +پسوند) .
مرکب : شاهنامه(اسم +اسم ) ، شیرفروش(اسم + بن مضارع) ، چندرغاز(اسم +اسم ) ، بزرگ مرد(صفت +اسم )
مشتق مرکب : سپیده دم(صفت +ه + اسم ) ، زبان نفهم(اسم + پیشوند+ اسم ) ، دل سوزی( اسم + بن مضارع +یای مصدری )۵- تک هجایی : سر، پر، که ، به ، از ، ما ، کارد، کاشت ، کار
دوهجایی : شیراز ، دفتر، سرما ، گرما ، بزرگ، فرهنگ
سه هجایی : مربع ، پرداختن ، دبستان ، دل سوزی ، وام گزار
چند هجایی : دانش آموز ، دانشمندان ، اتومبیل ، شنبلیله۶-معانی مختلف گزاردن:
انجام دادن : کارگزار، خدمتگزار شرح وتفسیر نمودن
ادا کردن : نمازگزار، شکر گزار ، حق گزار تعیین کردن
پرداختن : وام گزار، خراجگزار صرف کردن
تعبیر کردن : خواب گزار اظهار کردن
گفتن و بیان کردن : سخن گزار ، خبر گزار، پیغام گزار، پاسخ گزار ترجمه کردن
رسانیدن وتبلیغ کردن : پیغام گزار خرج کردن
طرح کردن
نقاشی کردن
به جا آوردن
خود آزمایی درس هفدهم ( روش تحقیق (۲) ) صفحه ۱۰۷
۱- فعالیت دانش آموزی است .۲- فعالیت دانش آموزی است .۳- ضربت : یک بار زدن ، زدن ، زخم ، کوب
ضربه: یک بار زدن ، زدن ، ضربت ، زخم ، کوب ، آسیب ، هریک از حملات ورزشکار که به نتیجه ی مثبت برسد ، قرعه ، طاووس ، کعبتین
مراقبت : مواظبت کردن ، نگاهبانی کردن
مراقبه : نگاهداشتن قلب از بدی ها ، یکی از مراحل سلوک است .
ارادت : توجه خاص مریدبه مرشد و سالک به پیر و امثال آن ، اخلاص واظهار کوچکی در دوستی ، دوستی از روی اعتقاد وایمان
اراده : میل ، قصد ، آهنگ ، خواستن ، مشیت ، قضا ، قدر، تقدیر۴- خیر، اسم خاص با جمع بستن به اسم عام تبدیل نمی شود ؛ زیرا«ها» دراینجا علامت جمع نیست بلکه نشانه ی نوع است ونظایر آن ها مورد نظر است و در حالت جمع نیز بر اشخاص خاص دلالت می کند مثل، سعدی ها یعنی افرادی مانند سعدی .

خود آزمایی درس هجدهم ( گروه اسمی (۲) ) صفحه ۱۱۲و ۱۱۳
۱ – ترکیب های وصفی : دشتی پر از گاو ، آن جا، صحـرایی پر از اسب ، این اسب ها ، گوسفنـد های بسیار ، این همـه رمه ، غـلامان بسیـار ، این غلامان ، سرایی آراسته ، آن جا ، این سرا، این اندازه ، دستاری کهنه و پاره پاره و همه چیز .
ترکیب های اضافی : عمید نیشابور ، بندگان عمید ، درون شهر ، سرای عمید نیشابور و سرای که ؟۲ –دیوانه←درخطاول«ناشناس»ودرخطششم«شناس»است .
سرا ← سرای اول در خط ششم «ناشناس » وسرای دوم در خط ششم « شناس» یعنی سرای عمید است .۳ – این همه رمه / سرای عمید نیشابور/ گوسفند های بسیار / بندگان امیر
وابسته ی پیشین وابسته ی پیشین هسته هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین هسته وابسته ی پسین وابسته ی پسین
(صفت اشاره ) (صفت مبهم) (مضاف الیه) (مضاف الیه ) (علامت جمع) ( صفت بیانی) ( علامت جمع) ( مضاف الیه)۴ –
فعل بن مضارع صفت مشتق بن ماضی صفت مشتق
گفته بودی گو گویا ، گوینده (فاعلی) گفت گفته (مفعولی )
گذشت گذر گذرا، گذرنده ،گذران(فاعلی) گذشت گذشته ( مفعولی )
خواهید دید بین بینا ، بیننده (فاعلی) دید دیده( مفعولی )
نمی دانیم دان دانا ، داننده(فاعلی) دانست دانسته( مفعولی )۵- هر یک از این واژه ها در زمان گذشته ، معنی دیگری غیر از آن چه امروزه معمول است ، داشته اند :
خدا= صاحب / شوخ =چرک / کثیف= انبوه / رعنا= خود پسند ، احمق / مزخرف = زراندود و بی ارزش۶ –ارزشگذاری ، خواب گزار ، شماره گذاری ، قانون گذاران ، کارگزاران .۷ –امامحسینوتسلیم؟! / خسیس و بخشش ؟!
خود آزمایی درس نوزدهم ( مرجع شناسی ) صفحه ۱۲۲
۱- فعالیت دانش آموزی است .۲- از بن مضارع یا ماضی فعل های زیر اسم مشتق می سازیم :
فعل بن مضارع اسم مشتق بن ماضی اسم مشتق
می رفت رو روش رفت رفتار، رفتن
پرسید پرس پرسش پر سید پرسیدن
دید بین بینش دید دیدار، دیدن ، دیده (چشم)
گفتن گوی گویش گفت گفتار، گفتن
آفرید آفرین آفرینش آفرید آفریدن ،آفریده (مخلوق)
می بخشید بخش بخشش بخشید بخشیدن

خود آزمایی درس بیستم ( گروه اسمی (۳) )ضمیر صفحه ۱۲۶
۱ –مدیر آن ←روزنامه / او←اشرفالدینقزوینی / انتشارآن←روزنامه / موزّعان او ←نسیمشمال
هرکدام←کودکان /ازاو←نسیمشمال ( اشرف الدین قزوینی ) / من ←سعیدنفیسی / اشعاراو←اشرف الدین قزوینی
من ←سعیدنفیسی / ازاو ← اشرف الدین قزوینی / ازوی ←اشرفالدینقزوینی /بیدریغاو←اشرفالدینقزوینی .۲– شبه جمله ها عبارتند از : دریغا ، افسوس که آنان نوشته اند ، بسم الله
«افسوس خوردن » و « وای وای گفتن » کاربرد اسمی دارد و شبه جمله نیست .۳ –فعالیتدانش آموزی است .۴- برادرم ، بعد از بیماری از روحیه خوبی برخوردار شده است .
ـ به همت منتقدان از آثار ادبی خوبی برخودار می شویم .
خود آزمایی درس بیست ویکم : ( املا و گزینش های املایی ۱ ) صفحه ۱۳۲
۱- الم ودرد/الم وشادی / علم و پرچم /علم وبیرق/ اسیر وگرفتار / عسیر و دشوار / اثیر وکره ی آتش / متبوع وپیروی شده /متبوع وفرمانروا/تابع ومتبوع /مطبوع و دل پذیر/مطبوع و دل انگیز / مطبوع و چاپ شده .۲ – گروه ۱:« ء » و « ع » ←الیموعلیم /امارتوعمارت / ضیا، و ضیاع /آب ، تأیید ، عظیم ، بعید
گروه۲: « ت » و «‌ ط » ←باتریوباطل /طینوتین / حیاطو حیات
گروه ۳: « س » و « ث » و « ص » ←سالموثابتوصادق / اسرارواصرار / ثوابو صواب / سنا و ثنا۳ –زیرادرگروهسهحرفیانتخاببایدبینسهصورتازیکواجانجام گیرد اما درگروه دو حرفی انتخاب درست باید بین دو صورت از یک واج انجام گیرد به همین دلیل امکان خطا در گزینش وانتخاب گروه سه حرفی دو برابر می شود ؛ مثلاً اگر به ما بگویند بنویس « ثابت » از بین سه حالت ، باید یکی را انتخاب کنیم :‌ثابت ، صابت ، سابت ؛ اما در گروه دو حرفی این خطا کم تر می شود ؛ زیرااز دو شکل یک شکل را انتخاب می کنیم : علم و الم
خود آزمایی درس بیست ودوم : ( مقاله نویسی ۱ ) صفحه ۱۴۴
۱- فعالیت دانش آموزی است . برای نمونه مشخصات کتاب شناسی ، داستان نویسی– براهنی ، رضا ، قصّه نویسی ، انتشارات اشرفی ، ۱۳۴۸
- کیمیا و خاک ، نشر مرغ آمین ، ۱۳۶۲
- سپانلو ،‌ محمد علی ، اعتلای رمان نویسی در ایران ، کتاب جمعه ، ۱۳۵۸
- گلشیری ، هوشنگ ، سی سال رمان نویسی ، جنگ اصفهان ، تابستان ۴۶
- میر صادقی ، جمال ، قصّه ، داستان کوتاه ، رمان ، انتشارات آگاه ، ۱۳۶۰
- عناصر داستان ، انتشارات شفا ، ۱۳۶۴
۲ – هر دانش آموزی به دلخواه می تواند درباره یکی از موضوعات برگه نویسی کند .
خود آزمایی درس بیست وسوم ( گروه قیدی ) صفحه ۱۵۰
۱- اخیراً = قید مختص،نشانه دار ،تنوین دار / روزی=بی نشانه ، قید مشترک با اسم / غالباً= نشانه دار، تنوین دار ،قید مختص / گاه = بی نشانه ، اسم مشترک با قید/ روز به روز = قید مختص / شاید= بی نشانه ، قید مشترک / به قول طبیبان= قید مشترک با اسم / ظاهراً= نشانه دار، تنوین دار، قید مختص / هر وقت= بی نشانه ، قید مشترک با اسم / با استفاده از تمام وسایل ممکن = نشانه دار، متمم قیدی / با مشورت افراد بصیر = نشانه دار، متمم قیدی / طی مدت کافی= بی نشانه ،قید مشترک با اسم / فوراً =نشانه دار ، تنوین دار،قید مختص۲- این دانش آموز خوش خط است . معمولا دانش آموزان راهنمایی خوش خط می نویسند
مسند قید
- امروز یکشنبه است . یکشنبه به تهران می رود.
مسند قید
- مادرش همیشه خندان بود . مادر ، خندان وارد خانه شد .
مسند قید
- او پس از شنیدن خبر ، وحشت زده شد . دانش آموز، وحشت زده به مدرسه آمد .
مسند قید
- حال بیمار چه طور است ؟‌ او چه طور توانست خود را از دست دشمن نجات دهد ؟
مسند قید۳ –منازشنیدنسخنان استاد بهره مند وبه او مشتاق شدم .
- باید از زشتی ها پرهیز و با آن ها مبارزه کرد .۴ –منازدعواکردنبا مردم می پرهیزم . /من از اسراف در کارها می پرهیزم .–آنهاپسازسالهادوریبه هم بر خوردند ./ از شدت باران کاسته شد ./ از گرمای هوا کاسته شد.
خود آزمایی درس بیست وچهارم ( ساخت واژه ) صفحه ۱۵۴
۱- داشته باشند:(ه) اشتقاقی ، (- ند) تصریفی آفرینش : ساخت واژه ی اشتقاقی یکی ، عالی ترین : ساخت واژه ی تصریفی انسانی : ساخت واژه ی اشتقاقی ادبیات : (ی) اشتقاقی ، (ات ) تصریفی آزادی : اشتقاقی آگاهی : ساخت واژه ی اشتقاقی جست وجوی : اشتقاقی خواهند داشت : تصریفی نویسندگان : (نده) اشتقاقی ،(ان)تصریفی عملی : تصریفی انجام می دهند : تصریفی می نویسند : تصریفی۲- در فعل مضارع التزامی وفعل امر « وند » تصریفی «‌ ب »‌ به کار می رود : بخورم ، بروم ، بنویسم ./بخور، برو، بنویس.
در فعل های ماضی استمراری و مضارع اخباری نیز « وند » « می » به کار می رود : می رفتم ، می روم .۳ –سخنسرایان : تصریفیداستانها : تصریفی ادبی :اشتقاقی سرشناس ترین : تصریفی آزادگان : «‌ ه » وند اشتقاقی و « ان یا«گان »تصریفی دل انگیزی : اشتقاقی سودمند : اشتقاقی
مصدری۴ –واژههایمشتق : خریدار ، جلوه گر
واژه های مرکب : گلاب گیر ، جنگ افزار ، نی نامه ،‌کم مصرف ،‌اغراق آمیز ، باریک بین ، اسرار آمیز
واژه های مشتق مرکب : خیرخواهی ،قرآن خوانی ، رنگارنگ ، گوناگون .

خود آزمایی درس بیست وپنجم ( مقاله نویسی ۲ ) صفحه ۱۶۱
۱ – مقاله ی «کتاب وکتاب خوانی » استدلالی و پژوهشی است .
مقاله «چنین رفت و …»علمی،تحقیقی،تحلیلیاست .۲–تکلیفدانشآموزیاست .۳–ما : ضمیر شخصی جدا / آن : ضمیر اشاره / همه :‌ضمیر مبهم / آن : ضمیر اشاره
«چه » در جمله چه بخوانند : ضمیر پرسشی است .

خود آزمایی درس بیت وششم ( املا ، گزینش های املایی ۲ ) صفحه ۱۶۵
۱ – لذت :لذیذ ، لذایذ ، التذاذ، متلذذ .
حزن : محزون ، احزان ،حزین .
فصل: فصول ، انفصال ، منفصل ، فاصله ،مفاصل .
صغر : مصغر ، صغار ، اصغر ، صغیر، صغری ، تصغیر .۲ –«‌ره» : رحمتالله علیه « رض » : رضی الله عنه .
« ق . م » : قبل از میلاد « هـ . ش » : هجری شمسی .

خود آزمایی درس بیست وهفتم ( جمله مرکب ) صفحه ۱۶۹
۱- چون هوا سرد شده بود ، ماشین روشن نشد .
پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته جمله ی هسته
- ما می دانستیم که شما می آیید .
جمله ی هسته پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته
- مشکل بود که آن ها از رودخانه بگذرند .
جمله ی هسته پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته
- عجله کردم که به قطار برسم .
جمله ی هسته پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته
- هنگامی که کلید را زدم اتاق کاملا روشن شد .
پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته جمله ی هسته
- آمده ام تا شما را به عروسی دعوت کنم .
جمله ی هسته پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته
- چون از تأخیر قطار خبر داشتیم ، عجله نکردیم
پیوند وابسته ساز جمله ی وابسته جمله ی هسته
- او از کاری که کرده است پشیمان خواهد شد
پیوند وابسته ساز جمله هسته
جمله ی وابسته

۲ – اگر درس بخوانی ، در امتحانات موفق خواهی شد .
چون آفتاب در آمد ، بیرون رفتیم .
چون برق رفت ، خوابیدم
تازه به محله رسیده بودم که صدای ماشین به گوشم رسید .
آمدم که شما رابا خودم ببرم .
دیروز به کتابخانه رفته بودم برای این که پاسخ سؤ الهای درسی را پیدا کنم .
تا از پله ها پایین آمدم ، عمویم را در مقابل در دیدم .
تا درس نخوانی موفق نشوی .
به رودخانه رفته بودیم تا ماهی بگیریم .
به مدرسه رفتم تا او را ببینم .
من که از دانش آموزا ن این مدرسه هستم ، از مدیر آن رضایت دارم .

۳-
…اما…/ …یا…؟/ …و…/
زیرا « اما » ، «یا» ، «و» از پیوندهای وابسته ساز نیستند و دو جمله را به هم وابسته نمی کنند وهیچ کدام از این جمله ها جزئی از دیگری نیستند بلکه این حروف از حروف پیوند همپایه ساز هستند وجمله ها را همپایه می سازند .۴-آواز و آوازه / روان و روانه از نظر کاربردی با هم متفاوت است . بقیه ی واژه ها از لحاظ معنایی وکاربرد تفاوتی ندارد.
آوازه : شهرت

خود آزمایی درس بیست وهشتم «گزارش نویسی » صفحه ۱۸۲
۱- تکلیف دانش آموزان است .۲- موضوع : فرهنگی ادبی حجم : کوتاه واجمالی کیفیت تهیه : فردی از طریق مشاهده۳- اگر پرهیزگار باشید ، مورد لطف خدا قرار می گیرید .
تا شما را دیدم ، موضوع را به یاد آوردم / بیا تا قدر یکدیگر بدانیم .
چون کارم تمام نشده است ، نمی توانم به مسافرت بروم .
هنگامی که به خانه رسیدم ، پدرم به خانه آمده بود .
گرچه امسال بارندگی کم بود با این حال چشمه های آذربایجان همچنان می جوشید.
هر چند اطبا تلاش کردند ، نتوانستند او را نجات دهند

با تشکر حیدری نسب .

 


پاسخ خود آزمایی های زبان فارسی ۳ عمومی

پاسخ خود آزمایی های زبان فارسی ۳ عمومی

 

درس 1

فعالیت ۱ ، ص ۱۰

ساخت واژه های چشمش، متدیّن و بپرند چون با قاعده ی واجی تناسب دارند، امکان پذیر است ولی ساخت واژه ی « داگک» چون با قاعده ی واجی تناسب ندارد، امکان پذیر نیست.
فعالیت ۲ ، ص ۱۲
۱- پرنده ، آسمان آبی را نشانده است . این جمله از نظر معنا غلط است ، باید گروه فعلی دیگری جانشین گروه فعلی «نشانده است » شود تا معنی جمله طبق قواعد معنایی زبان معیارگردد :
پرنده ، آسمان آبی را پیمود یا پرنده در آسمان آبی پرواز کرد .
۲- کیفم با دلخوری مدادش را تراشید . این جمله از نظر معنا غلط است . باید گروه اسمی دیگری ، جانشین گروه اسمی «کیفم » شود . ← علی با دلخوری مدادش را تراشید . 

خود آزمایی درس اول ( قواعد ترکیب ) صفحه ی ۱۳

۱- قاعده ی نحوی:زهراتکالیف زهرا را نوشت.                     صحیح:زهرا تکالیفش را نوشت.
قاعده معنایی:کتابم به دوستم سلام کرد.          صحیح: مریم به دوستم سلام کرد.
2-  صامت+مصوت: به-با
صامت+مصوت+صامت:پیر –نان-نور
صامت+مصوت+صامت+صامت:دوست-کاشت- درس

3-

·        «امیرکبیر دولتی دبیرستان » خلاف قواعد هم نشینی است .

·        « دانش آموز در درس خواندن کوشا هستند . » خلاف قواعد نحوی است ، زیرا نهاد جدا و پیوسته با هم مطابقت ندارد .

·        «کتاب پرنده را شکار کرد . » خلاف قواعد معنایی است ، زیرا «کتاب » نمی تواند پرنده را شکار کند ، باید به جای گروه اسمی « کتاب » یک گروه اسمی دیگر مثل«صیاد» جانشین شود← صیاد پرنده را شکار کرد

4- ابوعلی سینا (نهاد) در همان زمان(متمم قیدی)  در همدان (متمم قیدی)  تدریس (مفعول)  می کرد (فعل) ابوعلی سینا تدریس می کرد ( یک جمله ی سه جزئی مفعولی ) * متمم قیدی جزء اجزای اصلی جمله نیست 

 
۵-   * ابتدا هجاهای یک واژه را بخش بخش می سازیم سپس واج های آن را نشان می دهیم.

·        گل:صامت+مصوت+صامت

·        رعد: صامت+مصوت+صامت+صامت ماه:صامت+مصوت+صامت

·        خویشتن:      1-خویش:صامت+مصوت(ی)+صامت      ۲-تَن:صامت+مصوت+صامت

·        دانشمند:  1. دا:صامت+مصوت   2. نِش:صامت+مصوت+صامت   3. مَند:صامت+مصوت+صامت+صامت

·        خورشید:       1. خور:صامت+مصوت( ـُ )+صامت       3. شید:صامت+مصوت+صامت

       ·       مؤذّن:     1. مو: صامت+مصوت( ـُ )  2. ءَذ:صامت( ء )+مصوت+صامت  3. ذِن:صامت+مصوت+صامت

  

 

 فعالیت ۱، ص ۱۴

جمله های مستقل یک فعلی (ساده ) :
۱- دمای اجرام آسمانی چه قدراست ؟

۲- کی و چگونه پدید آمده اند ؟
۳-با گذشت زمان ، چه تغییراتی در آن ها ایجاد شده است ؟
۴-چه تاثیری بر اجرام آسمانی دیگر دارند ؟ ۵-آینده ی آن ها چگونه خواهد بود ؟
جمله های مستقل چند فعلی (مرکب ) :
۱- اختر شناسی علمی است که به مطالعه ی اجرام آسمانی می پردازد .
۲- بسیاری از اختر شناسان کوشیده اند به پرسش هایی از این قبیل پاسخ دهند که هریک از اجرام آسمانی در چه فاصله ای از زمین قرار دارند؟ . . .
فعالیت ۲ ، ص ۱۶

گروه اسمی هسته تعداد واژه تعداد تکواژ
این پرسش ها :   پرسش (هسته)  / تعداد واژه: ۲  (این ، پرسش ها) /  تعداد تکواژ:  ۴ ( این ، پرس ، ـِ ش ، ها)
دمای اجرام آسمانی : دما(هسته) / تعداد واژه:  ۵ (دما ،یِ، اجرام ، ـِ ،آسمانی)/  تعداد تکواژ: ۶ (دما،یِ،اجرام، ـِ ، آسمان ، ی)
ابزارهای گوناگون:  ابزار(هسته) / تعداد واژه: 3 ( ابزارها ، یِ ، گوناگون)/ تعداد تکواژ:  ۶ (ابزار، ها ، یِ ، گون ، ا ، گون)
آینده ی آن ها:  آینده(هسته) / تعداد واژه: ۳ (آینده ، یِ ، آن ها)/ تعداد تکواژ: ۵ (آی ، نده ، یِ ،آن ، ها)
مشاهده ی اجرام آسمانی : مشاهده(هسته)/ تعداد واژه: ۵ (مشاهده ، یِ، اجرام ، ـِ ، آسمانی) تعداد تکواژ:  ۶ (مشاهده ،یِ،اجرام، ـِ ،آسمان ، ی)
شاخه های تخصصّی: شاخه (هسته)/ تعداد واژه:  ۳ (شاخه ها ، یِ ، تخصصّی) تعداد تکواژ:  ۶ (شاخ ، ه، ها ، یِ ، تخصص ، ی)
تاریخچه ی جهان : تاریخچه (هسته) / تعداد واژه:  ۳ (تاریخچه ، یِ ، جهان) تعداد تکواژ: ۴ (تاریخ ، چه ، یِ ، جهان)

خود آزمایی درس دوم (جمله ) ، ص ۱۹

۱-اخترشناسان:    اختر:تکواژآزادقاموسی/شناس:آزادقاموسی/ان:وابسته ی تصریفی
تاریخچه:   تاریخ:آزادقاموسی/چه:وابسته اشتقاقی
آفریدگار:   آفرید:آزادقاموسی/گار:وابسته ی اشتقاقی
قشنگ تر:    قشنگ: آزاد قاموسی/ تر: وابسته ی تصریفی

نیکوترین:   نیکو:آزادقاموسی/ترین: وابسته تصریفی
گل خانه:   گل وخانه هردو آزادقاموسی
دانش پژوه:دان:آزادقاموسی/-ش:وابسته اشتقاقی/پژوه:آزادقاموسی
۲- الف) شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . ( مستقل ساده )
ب) آن را نزد جامی برد . ( مستقل ساده )
پ)پس ازخواندن آن گفت:«همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف «الف» استفاده نشده است . » (مستقل مرکب)
ت) جامی گفت : «بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید !» ( مستقل مرکب )
۳-

انتصاب : همان یک انتصاب نادرست او /  انتساب : چنین انتساب عالی خانواده
تعلّم : همین تعلّم دوره ی ترتیب معلّم شیراز/  تالّم : بزرگترین تالّم خاطر دوران کودکی مادر بزرگ حیات : حیات : شورانگیز عاشقانِ دلسوخته ی الهی/  حیاط : بزرگ ترین حیاط مدرسه ی شهر ما
جذر : جذر این عدد چهار رقمی/  جزر : جزر فریبنده ی رودخانه ی اروند
برائت:همین برائت مسلمانان جهان از مشرکین/  براعت: این براعت طبع بزرگان دین اسلام
خویش: همان خویشان بزرگ پدر او/  خیش: این خیش فرسوده ی مزرعه ی ما
صواب:این دو کار صواب دانش آموزان مدرسه ما/  ثواب: بهترین ثواب آخرت انسان ها  

خود آزمایی درس سوم (ویرایش ) ، ص ۲۹

۱-
موضوع ساده اما نگران کننده این است که وقتی انرژی بدن کاهش یابد می تواند، به راحتی شما راعصبانی کند.
موضوع ساده اما نگران کننده این است که کاهش انرژی بدن موجب عصبانیت شما می شود .

اکنون شرکت های تعاونی از موقعیت خوبی برخوردارند .
اکنون شرکت های تعاونی موقعیت خوبی دارند .

- مجریان ( اجرا کنندگان ) این طرح باید جرئت خطر کردن را داشته باشند .
- لازمه ی اجرای این طرح خطرکردن است .

- نبود برنامه ی مناسب مانع اجرای به موقع فعالیت های ورزشی شده است .
- عدم (نبود) برنامه ی مناسب ، فعالیت های ورزشی را به تأخیر انداخته است .

کاهش بارندگی در سال گذشته درکمبود منابع آب های زیرزمینی موثّر بوده است .

کاهش بارندگی پارسال (سال گذشته ) باعث کمبود آب های زیرزمینی شده است .

بخش بعدی برنامه را ببینید .
به بخش بعدی برنامه توجه بفرمایید .

مورّخان جرئت کردند کشف خود را افشا کنند .(آشکارکنند)
مورخان با جرئت کشف خود را افشا کردند .

-ادامه ی چنین تمرین هایی و تأکید بر آن ها مهارت های نگارشی را تقویت می کند .

در این مواقع انسان دچار خود پرستی می شود که پسندیده نیست .
- در این مواقع انسان دچار خود پرستی بیهوده ای می شود .

حسن به برادرش گفت :« مقاله ات منتشر شده است .»
حسن به برادرش گفت :« مقاله ام منتشر شده است .»
حسن خبر انتشار مقاله ی برادرش را به وی داد .
حسن خبر انتشار مقاله ی خود را به برادرش داد .
۲-
الف) واژه هایی که از نظر شکل نوشتار و گفتار یکسان هستند .

کنار: آغوش     

چنگ: دست              

لب :کنار

کنار: ساحل     

چنگ : نوعی ساز        

لب : عضو بدن

ب) واژه هایی که در یک واج اختلاف دارند :

گِل

پَر

صَخره : تخته سنگ

گُل

پُر

سُخره : ریشخند

پ) واژه هایی که از نظرتلفظ یکسان و از نظر نوشتار متفاوت است .

خواست

 خوان

حیاط

خاست      

خان                  

حیات


3-

پرور+ش + گاه + ی یا ( ها)

زیب+ ا + پسند + انه

نا + جوان+ مرد+ انه یا ( ی )                       

سر+ افراز+ ی (ان)

فرا+ گیر + ی

فرمان + برد + ار + ی

 

 خود آزمایی درس چهارم(املای «همزه » در فارسی ) ، ص ۳۴
۱-

نشئت

اداره

مؤانست

مآخذ

مرئوس

اشمئزاز

سؤال

ائتلاف

ملجأ

  

 

2-

الف. برخی از حروف الفبای فارسی شکل نوشتاری متفاوت ولی صدای مشترک دارند (هـ ، ح ) ( س ، ث، ص) (ز، ذ، ض ، ظ) (ق، غ) (ت، ط) (ء ، ع )  

ب. واژه های هم آوا؛ همچون:

خواست

 خوان

حیاط

خاست      

خان                 

حیات

 

 

 

 

پ.  ترکیب های عربی رایج در زبان فارسی که صورت املایی متفاوت و دشواری در زبان فارسی دارند؛ مانند: بالاخره ، حتماً  و ...

۳-خوار، نیایش ، شب پره ، والسلام ، خویش ، شنبه ، دست بند، منبر، سنبل

خودآزمایی درس پنجم ( مطابقت نهاد و فعل ) ، ص۴۱
۱- «جوشید» و«ترکید» چون ناگذر هستند ، مجهول نمی شوند و باید ابتدا آن ها را گذرا کنیم ، سپس مجهول سازیم .
الف )آب جوشید .                       الف ) بادکنک ترکید.
ب )آشپز آب را جوشاند.            ب ) احمد بادکنک را ترکاند.
پ )آب جوشانده شد .                 پ ) بادکنک ترکانده شد
ت) بلی                                    ت ) بلی
۲- آن ها با اسب حرکت کردند ، ما نیز به دنبالشان (حرکت کردیم : لفظی) . (ما : لفظی ) صبح زود رسیدیم . آن ها زودتر ( از ما : لفظی ) (رسیدند : لفظی ) شهرمیان دشت گسترده بود . (شهر: لفظی ) پر از دارودرخت
 ( بود : لفظی ) (شهر: لفظی) حالتی رویایی ( داشت : معنوی ) مثل این بود که ( ما : لفظی ) به بهارستانی نادیده چون مینو قدم نهاده ایم . (شهر: لفظی) در قرن سوم بنا شده بود . از آن زمان تاکنون ، (شهر: لفظی) آرام و سبز در کنار کویر نشسته۱ چشم به راه آمدن مسافری بود که ( آن مسافر: لفظی ) به دیدارش می‌آمد .

3-  دانایان ←ی           پختگی ← گ            ترشیجات ← ج        بچگانه ← گ       سخن گویان ← ی      گرسنگان ← گ روستایی← ی        نامه ای ← ء (همزه)      

  بانوان ← و banu + an = banu v an              زانوان← و    zanu + an = zanu v an  

 

خودآزمایی درس ششم (نگارش تشریحی) ص ۴۸

۱و۲- به عهده ی دانش آموز است .
۳-
q اگر گوینده و نویسنده به صحت مطلبی اطمینان نداشته (باشند) نباید آن را بیان ( کنند) . ← در کتاب فعل با نهاد مطابقت ندارد .
q جمله نیاز به ویرایش ندارد . ← فعل با نهاد مطابقت دارد .(هردو مفرد است )
q درصورتی که گفتارمان با رفتارمان مطابقت نداشته (باشد) ، اعتماد مردم را ازدست می دهیم . ←درجمله اول فعل با نهاد مطابقت ندارد .
q این مسئله در شورای دبیرستان مطرح ( شد ) و مورد بررسی قرار گرفت ← (شد ، بدون قرینه حذف شده است )
q جمله نیاز به ویرایش ندارد. -
۵- بامدادان : زمان        شادان : قید             کندوان : مکان
      سپاهان : مکان        پاییزان : زمان         گیاهان ، و سواران و مردان : «ان» علامت جمع است .

فعالیت ۱ ، ص ۴۹درس هفتم

 فعل

شخص

زمان

گذر

معلوم یا مجهول

وجه

نمی خواندند

سوم شخص جمع

ماضی استمراری

گذرابه مفعول

معلوم

اخباری

می نشاندیم

اول شخص جمع

ماضی استمراری

گذرای سببی به مفعول

معلوم

اخباری

دوخته نمی شد

سوم شخص مفرد

ماضی استمراری

ناگذر ( معلوم این فعل گذرا است )

مجهول

اخباری

بیایند

سوم شخص جمع

مضارع التزامی

ناگذر

معلوم

التزامی

داشتندمی آمدند

سوم شخص جمع

ماضی مستمر

ناگذر

معلوم

اخباری

  

فعالیت ۲ ،ص۵۲

پخت : او را پختند. ( از نظر فکری آماده کردند )  از گرما پختم. ( خیلی گرمم شد)
او خیال تازه ای می پخت .( او فکر تازه ای در سر می پروراند ) میوه پخت .( رسید )
او در این کار کاملاً پخته شده است .( تجربه کسب کرده است ) مادر غذا را پخت .( طبخ کرد)
اوچنان هوسی در دل پخت . ( میل به هوس را به دل راه داد.)
دوخت : چشم به دردوخت .(خیره شد) دهانش را دوختند .(بستند)
خودش برید و خودش دوخت .( مطابق میل خود کاری را انجام داد ) لباس را دوخت ( به هم وصل کرد ) او را با تیر به درخت دوخت.(چسبانید)

فعالیت ۳ ، ص ۵۳

ساده معنی پیشوندی معنی
یافتن و بازیافتن:  پیداکردن ، چیزی به دست آوردن // تفاوت معنایی ندارد
آمدن : متضاد رفتن /  برآمدن:  بالا آمدن ، طلوع کردن  // تفاوت معنایی دارد
گردانیدن : نمودن، چرخاندن /  بازگردانیدن:  مراجعت دادن ، پس فرستادن // تفاوت معنایی دارد
گذشتن: عبورکردن، صرف نظر کردن/    درگذشتن: مُردن//  تفاوت معنایی دارد
فرستادن:  ارسال کردن/   بازفرستادن: پس دادن، برگرداندن//  تفاوت معنایی دارد
آسودن: آرام گرفتن ، آرمیدن / برآسودن: آرام گرفتن ، استراحت کردن // تفاوت معنایی ندارد
گماشتن: کسی را به کاری منصوب کردن/   برگماشتن: منصوب کردن ، وکیل کردن// تفاوت معنایی ندارد
گرفتن: پذیرفتن ، اخذ کردن/ فراگرفتن: آموختن ، احاطه کردن// تفاوت معنایی دارد
داشتن:  دارا بودن /  واداشتن:  وادارکردن//  تفاوت معنایی دارد

 

خودآزمایی ، درس هفتم(گروه فعلی) ، ص ۵۵

۱- علی ، دوستم را با اتوبوس به ییلاق بُرد و یک هفته او را در آن جا گذاشت .
- سال گذشته که دوستان او را به کوهنوردی برده بودند، سنگ بزرگی را از کوه غلتاندند و به درّه انداختند.

۲-

خوردن:
- خورد: او غذا خورد . ← ۳ جزئی مفعولی
- برخورد : ما در راه به هم برخوردیم . ← ۳ جزئی متممی
- فروخورد : او خشم خود را فرو خورد . ← ۳ جزئی مفعو لی
داشتن :
- داشت: من چند کتاب داشتم . ← ۳ جزئی مفعولی
- برداشت: او کتاب را برداشت . ← ۳ جزئی مفعولی
- واداشت : او مرا به این کار واداشت . ( وادار کرد ) ← ۴ جزئی مفعولی ، متممی
- بازداشت : او مرا از این کار بازداشت (منع کرد). ← ۴ جزئی مفعولی ، متممی
چیدن :
- چید: او میوه ها را از درخت چید. ← ۳ جزئی مفعولی
- برچید: دست فروش بساطش را برچید.(جمع کرد) ← ۳ جزئی مفعولی
گشتن :
- گشت : او تمام خیابان راگشت . ← ۳ جزئی مفعولی
- برگشت : او دیروز ازمسافرت برگشت. (آمد) ← ۲ جزئی
آشفتن :
- آشفت : پدر ازحرکات او آشفت . ( غضبناک شد) ← ۳ جزئی
- برآشفت : او از سخنان من برآشفت. (غضبناک شد) ← ۳ جزئی
انگیختن:

-        برانگیختن : شکوفه های بهاری احساس شاعرانه در ما برمی انگیزد.

بستن :
- بست : در اتاق را بست . ← ۳ جزئی مفعولی
- بربست : او بار خود را بربست . ۳←جزئی مفعولی
- فروبست : اوچشمش را فروبست . ←۳ جزئی مفعولی
رسیدن :
- رسید : فریده به خانه رسید . ← ۲ جزئی
- فرارسید : فصل زمستان فرارسید. ← ۲ جزئی
- در رسید: یکدفعه او دررسید . (آمد) ← ۲ جزئی
بردن :
- برد: فریبا بچه را به مدرسه برد. ← ۳ جزئی مفعولی
- فروبرد: او سرش را در آب فرو برد. ← ۴ جزئی مفعولی ، متممی
ریختن :
- ریخت : آب بر زمین ریخت . ← ۲ جزئی
- فرو ریخت : باران از آسمان فرو ریخت . ← ۲ جزئی
گرداندن :
- گرداند: باران هوا را سرد گرداند. ← ۴ جزئی مفعولی ، مسندی
- برگرداند: او کتاب را برگرداند. ← ۳ جزئی مفعولی
- بازگرداند: او هدیه را بازگرداند.( پس داد) ← ۳ جزئی مفعولی
خواندن :
- خواند: او کتاب را خواند . ← ۳ جزئی مفعولی
- فراخواند : مدیر دانش آموز را فراخواند. ( احضار کرد ) ←۳ جزئی مفعولی
- فروخواند : او سخن را به گوشش فرو خواند .( بدو فهماند ) ← ۴ جزئی مفعولی – متممی
ماندن :
- ماند : فاطمه در خانه ماند . ← ۲ جزئی
- فروماند : ماه از جمال محمد( ص ) فروماند . ( متحیر شد ) ←۳ جزئی متممی
- درماند : خسرو از جواب دادن درماند . (عاجز شد) ← ۳ جزئی متممی
- بازماند : او از ادامه راه باز ماند . ( خسته شد ، عقب افتاد ، عقب ماند ) ←۳ جزئی متممی
خواستن :
- خواست : علی از من کتاب خواست . ←۳ جزئی مفعولی
- درخواست و باز خواست : در زبان معیار به صورت فعل پیشوندی کاربرد ندارد و معمولاً در معنی مصدری به کار می رود . درخواست او مثل درخواست او منطقی نبود .

۳-  

او در منزل استیجاری ( اجاره ای ) زندگی می کند.

همه ی بچّه ها به او احسنت گفتند.         مسح سر و پا از اعمال وضو است.


خود آزمایی درس هشتم (زندگی نامه نویسی) ، ص ۶۳

1-   تکلیف دانش آموزان است .
۲- بیان غیر مستقیم به شیوه ی داستانی یا رمان گونه بااستفاده از گونه ی ادبی

                              فعالیت درس نهم (جمله ی ساده واجزای آن ) ص ۶۷

آموختن:

من این مطلب را از او آموختم . ( یاد گرفتم) ←۴ جزئی مفعولی متممی
من این مطلب را به او آموختم . (یاد دادم ) ← ۴ جزئی مفعولی متممی
من مطلب را آموختم .( درک کردم) ← ۳ جزئی مفعولی

گرفتن :
خورشید گرفت ( تاریک شد ) دوجزئی

آب همه جارا گرفت ( احاطه کرد) سه جزئی

علی علیه السلامدست یتیمان را می گرفت.(کمک می کرد) سه جزئی

دامدار برّه را از شیر گرفت. (جدا کرد) چهار جزئی  

  خود آزمایی درس یازدهم (بازگردانی و بازنویسی)

1- الف) اگر تو هوشمندی به معنی توجه کن زیرا که ظاهر و لفظ به جای نمی ماند بلکه معنی حقایق معنوی پایدار است .

ب) من از روییدن خار بر سر دیوار دانستم که ناکس با این بالانشینی ها ( مقام ها ) کس نمی گردد.

مصراع دوم : که ناکس کس نمی گردد بدین بالانشینی ها

1 4 5 6 2 3

پ) اگر همواره خواستار موفقیت هستی راه و رسم بردباری را از مورچه بیاموز.

ت) دوباره پلک دلم می پرد این ، نشانه چیست ؟ شنیده ام که این نشانه ی آمدن کسی به مهمانی است .

مصراع دوم : شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

1 2 6 3 4 5

فعالیت 1 درس دوازدهم (نظام معنایی زبان )

سعید کتاب را برد .(حمل کرد) سعید مسابقه را برد .(برنده شد)

سعید خوابش برد .(بیهوش شد) سعید آبرویش را برد .

فعالیت 2،

تفاوت دومصراع

1. معنی بیتبیت اول وقتی ازخدا شدی(به خدا روی آوردی)همه چیز ازآن تو خواهد شد ( همه چیز به تو روی

می ‌آورد). بیت دوم وقتی ازخدا برگشتی(روی برگرداندی )همه چیزازتو برمی گردد و به تو پشت می کند.

2. معنی : فعل گشتن درمصراع اول به معنی شدن (روی آوردن ) است و در مصراع دوم برگشتن (روی برگرداندن ، دور و جداشدن ) است .

3. آهنگ : در مصراع اول آهنگ، افتان و در مصراع دوم، خیزان است .

4. درنگ : درمصراع اول بین«چیز» و« از» درنگ لازم نیست ولی درمصراع دوم بین «چیز»و «از» درنگ لازم است .

5. تکیه : در مصراع اول تکیه ی فعل «گشت » بر هجای اول (گشتی) و درمصراع دوم تکیه بر هجای دوم «تی» است . و در مصرع دوم فعل « گشت » باید با کشش خوانده شود .

فعالیت 3 ،

قدیم

جدید

دستور[1]

وزیر، فرمان ، اجازه

دستور زبان فارسی (فرمان )‌

ب

تحول معنایی

رکاب

حلقه مانندی فلزی که دردو طرف زین مرکوب آویزند و به هنگام سوار شدن پا را در آن کنند .

قسمتی از ماشین که برای سوار شدن بر آن پا می گذارند ، رکاب دوچرخه

ت

با حفظ معنی قدیم معنی جدید پذیرفته است

تماشا

راه رفتن

نظاره کردن ، گردش کردن

ب

تحول معنایی

کثیف

متراکم ، دارای جرم

آلوده و ناپاک

ب

تحول معنایی

رعنا

دراز و احمق ، ابله ، خود پسند

زیبا و خوش اندام

ب

تحول معنایی

دیوار

جداری دراطراف خانه وزمین

جداری در اطراف خانه وزمین

پ

معنی یکسان است

سفینه

کشتی

فضا پیما

ب

تحول معنایی

قوس

کمان

خط خمیده

ب

تحول معنایی

کرسی

تخت حکومت ، مرکز حکومت

چهار پایه که آتش زیرآن می گذارند ولحاف روی آن قرا می دهند، صندلی

ب

تحول معنایی

سپر

ابزار جنگی

سپر ماشین

ت

با حفظ معنی قدیم معنی جدید پذیرفته است

زین2

زین اسب ، ابزار جنگی

(زین دوچرخه ، زین اسب )

ت

با حفظ معنی قدیم معنی جدید پذیرفته است

دستار

سربند ، دستمال

ـــــــــــــــــــــ

الف

کاربرد ندارد

جامه

لباس ، پارچه ، بستر و فرش

لباس

پ

معنی یکسان است


خود آزمایی درس دوازدهم

1- نزاجا: نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران

نهاجا: نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

اتکا: اتحادیه تعاونی های کارکنان ارتش یا اداره تدارکات کارکنان ارتش

هما: هواپیمای ملی ایران

2- پوش : پوشه ، پوشش، پوشاک ،کف پوش ، روپوش نوش : نوشابه ، خوش نوش ، نوشین / کوش: کوشش ، کوشا ، سخت کوش

3-

لغت

قدیم

جدید

شوخ

چرک

مزاح

سوگند

گوگرد ، سودسوز آور

قسم

حوصله

چینه دان

صبر

پیکان

نوک تیزِ فلزی تیر

نوعی ماشین

سیاست

تنبیه

سیاست

4- خوی : عرق / انگبین : عسل / بابزن : سیخ کباب / پزوپزن : غربال / درزی : خیاط / چخیدن : ستیزه کردن

5- هوش بری ، یادمان ، گفتمان ، کالبدشناسی ، تورم ، یارانه ، رایانه ، آسیب شناسی ، بسامد

6- سکّو، ملّای روم ، معلّم، ابهت ، دکّان ، جادّه ، ضالّه ، خاصّیت

درس سیزدهم (گروه اسمی ) فعالیت 1

1- صفت اشاره : این درخت بلند است آن کتاب را بردار.

2- صفت پرسشیکدام کتاب را بردی ؟ چه ساعتی به خانه می آیی؟

3- صفت مبهم : هیچ انسانی بی نیاز از فرهنگ نیست همه چیز را خدا آفریده است .

4- صفت شمارشی اصلی دو کتاب از قفسه برداشتم . سه قلم خریدم .

5- صفت شمارشی(ترتیبی) : کتاب فیزیک دردومین ردیف است . بهسومین کلاس بروید .

6- صفت تعجبی : چه باغ زیبایی! عجب دانش آموزپرتلاشی !

7- صفت عالیبزرگترین اثر حماسی ایران ، شاهنامه فردوسی است .

8- شاخصسید محمد حسین بهجت متخلص به شهریار است .آقامحمد به خانه رفت .

فعالیت 2

خود شما دانای راز استقبال باشکوه وابسته پیشین افزودن شکر

خود آزمایی درس سیزدهم ،

1- حر، قرن ، دلیل ، فرقه ، تحفه ، مصیبت، نابغه

2- مجانین/ طلاب،کبار، وکلا، اوصیا،( امروز واژه «طلبه» در معنی مفرد به کار می رود و جمع آن «طلاب» است )

3- خواهر :

1- شاخص : خواهر احمدی امروز غایب است .

2- هسته گروه اسمی : زینب خواهر زهرا آمد.

کدخدا :

1- شاخص: کدخدا صفر، به روستا برگشت .

2- هسته گروه علمی : او کدخدای روستای علی آباد است .

4- باغْبان مْستمُند ا‎ُستوار دودْمان یادْگار

باغٍبان مْستَمُند اُستوار دودِمان یادِگار

5- معطوف: عطار ، شاعر و عارف معروف قرن هفتم است .

بدل : کیومرث صابری ، طنزپردازمعاصر ،مدیر هفته نامه گل آقا بود .

تکرار: من او را دیدم او را .

خود آزمایی درس چهاردهم ( آشنایی با نوشته های ادبی )

1- تکلیف دانش آموزان است .

2- تکلیف دانش آموزان است .

3- جیغ زنان رد کرد پنهان زل زد

حرکت می کرد می مالید توی سریع

فعالیت 1 ، درس پانزدهم (گروه اسمی (2) )

کفش : جفت ، لنگه

جوراب : جفت ، دوجین

تخم مرغ : عدد، شانه ، کارتن ، کیلو ، تا

نخود و لوبیا : کیلو ، من ، تن

کاغذ: ورق ، برگ ، بند

کتاب : جلد ، تا ، نسخه

فعالیت 2،

نقش های اصلی

1- نهادغلامحسین یوسفی ، در مشهد ولادت یافت .

2- مفعول : الب ارسلان ، امپراتور روم را اسیر کرد .

3- متمم فعل : علی (ع) با دشمنان دین جنگید.

4- مسند: چشمه روشن ، کتابی ارزشمند است .

نقش های تبعی

1- معطوف : سعدی ، کتاب گلستان و بوستان رانوشت.

2- تکرار: احد به خانه رفت به خانه .

3- بدل : سعدی ، مؤلّف گلستان ، در قرن 7 می زیست .

نقش های وابسته

1-شاخص: دکتر غلامحسین یوسفی ، مؤلّف کتاب ارزشمند «دیداری با اهل قلم » است .

2- صفت : دهخدا ، نویسنده و دانشمند معروف قرن چهاردهم است .

3-مضاف الیه : مادر خشایارشاه ، دختر کوروش بود .

4-متمم اسم : او در نقاشی مهارت دارد .

5 - قیدمسند : پدرش بسیار به داستان علاقه مند بود .

نقش های وابسته ی وابسته:

1- صفت صفت : لباس او سبز روشن است .

2- مضاف الیه مضاف الیه : پاکستان از کشورهای همسایه ایران است .

3- ممیز: دوجلد کتاب خریدم .

4- قید صفت : خسرو آوازی بسیار خوش داشت .

5- صفت مضاف الیه : شاخه ی این درخت بسیار بلند است .

فعالیت 3 ،

1- زهرا به این درس خیلی علاقه دارد. ← علاقه به این درس

2- او به کتابش نیاز دارد . ←نیاز به کتابش

3- او در نقاشی مهارت دارد . ←مهارت در نقاشی

4- او بر اعصابش تسلط دارد .← تسلط بر اعصاب

5- خبرنگار با رئیس مجلس مصاحبه کرد .← مصاحبه با رئیس مجلس

6- رستم با اسفندیار دشمنی نداشت .← دشمنی با اسفندیار

7- از دروغگو نفرت دارم .← نفرت از دروغگو

* متمم اسم ، بعضی مواقع پیش از اسم خود و بعضی مواقع بعد از آن می آید، ولی در نثر معیار امروز اغلب متمم های اسم ، پیش از اسم خود قرار می گیرند، مانند مثالهای بالا.

بحث درباره ادبیات خوب است / یکی از بزرگان گفت …( متمم اسم بعداز خود واقع شده است )

خود آزمایی درس پانزدهم

1 1- امروز، مرکز توزیع کتاب ، بسته است . 1- مرکز توزیع کاغذ ، در بازار است .

2- غرفه های نمایشگاه کتاب ، CD می فروشد . 2- کارخانه ی تولیدکاغذ،درکجاست ؟

کتاب 3- رنگ کاغذ کتاب، مناسب نیست . کاغذ 3- ماشین حمل کاغذ ، به شیراز آمد.

4- دیوار نمایشگاه کتاب ، به رنگ سفید بود . 4- پیشنهاد خرید کاغذ را به او دادم .

5- اندازه کاغذ این کتاب ، بسیار کوچک است .

6- تصویرهای صفحه ی کتاب ، زیبا است .

2- قانون نانوشته دستگاه قضایی کرسی استادی ادبیات

صفت مفعولی صفت نسبی مضاف الیه مضاف الیه

دیوار بلند باغ شش دستگاه دوربین فیلم برداری نو

مضاف الیه صفت شمارشی ممیز هسته مضاف الیه صفت بیانی

3- خَرمن ، خٍرمن / مُداد ، مٍداد / نَماد ، نُماد / کٍرامت ، کَرامت

4- تکلیف دانش آموزان است .

5- افتخار به دوستی با دانایان ، افتخار واقعی است .

نهاد متمم اسم (نهاد) متمم متمم مسند صفت فعل

خود آزمایی درس شانزدهم

1- تکلیف دانش آموزان است .

2- تکلیف دانش آموزان است .

3- غٍره مشو ،متَمِم فعل ، مصاحٍب خوب ، مُصوُت کوتاه ، مضافٌ اِلیه

فعالیت 1

اسم ساده مثل فعل ساده گسترش پذیر ست . مثل گل سرخ ← گل های سرخ ولی در اسم غیر ساده مثل فعل غیر ساده ،گسترش پذیر نیست و نمی توان در میان اجزای تشکیل دهنده ی آن هیچ تکواژی قرار داد . مثل : خوش نویس ، کتاب خانه ← خوش نویس ها ، این خوش نویس ها ، خوش نویس ممتاز و نمی توان گفت ← خوش ها نویس ، خوش این نویس ، خوش کدام نویس ها ، خوش ممتاز نویس .

فعالیت 2

مادر شوهر ، کرایه تاکسی ، آب پرتقال ، خیار شور، زن دایی ، پسر عمو، چلوخورشت

خودآزمایی درس هفدهم

1-

*کلمات مرکبی که جای هسته و وابسته عوض شده است :

گل خانه ← خانه گل پیرزن ← زن پیر پیرمرد← مرد پیر دل درد ← درد دل گلاب← آب گل جوانمرد← مرد جوان کارنامه← نامه کار دانشسرا← سرای دانش سیلاب←آب سیل کارخانه←خانه کار

*کلمات مرکبی که جای هسته و وابسته عوض نشده است فقط نقش نمای اضافه از بین رفته است :

آلو بخارا ← آلوی بخارا صورت حساب ← صورتِ حساب چوب لباس ←چوبِ لباس

قد بلند ← قدِ بلند صاحب خانه ← صاحبِ خانه لیموعمانی ← لیموی عمانی جا مدادی ← جای مداد زیر دستی← زیرِ دستی

2- الف )

کتاب فروش← کسی که کتاب را می فروشد .

دانشجو← کسی که دانش را می جوید .

دانش آموز کسی که دانش را می آموزد .

دادخواه ← کسی که داد را می خواهد .

جنگجو ← کسی که جنگ را می جوید .

دل شکن ← کسی که دل را می شکند .

دل ربا ← کس که دل را می رباید.

حق گو← کسی که حق را می گوید .

ب )

سیه دل ← کسی که دل سیه دارد .

سفید بخت ← کسی که بخت سفید دارد .

شادکام ← کسی که کام شاد دارد .

نکونام ← کسی که نام نیکو دارد .

زیبا رو← کسی که روی زیبا دارد .

خوش نیت ← کسی که نیت خوش دارد .

کند ذهن ← کسی که ذهن کند دارد.

کج خلق ← کسی که خلق کج دارد.

3- تکلیف دانش آموزان است .

خود آزمایی درس هجدهم

1- نشان دار : دارالحکومه ، دارالتولیه ، بین المللی ، من البدو الی الختم، لغایت ، عظیم الجثه ، قلیل البضاعه ، مسلوب الاراده

بی نشان : سخاوت

2- هر دو دخیل، نشانه دار ، عربی و قیدند.

مع الوصف (با این همه ، با آن که ، با این که ، با این وصف ) برای توصیف به کار می رود .

مع الاسف (با تأسف، دردا، دریغ) به هنگام تأسف و پشیمانی به کار می رود .

3- گزینه د ، زیرا قابلیت ها وامکاناتی از گذشته در زبان داریم که باید حداکثر استفاده را از آن ببریم و گنجینه ی واژگانی را غنی سازیم .

از طرف دیگر «بسیارکم» فارسی است و کاربرد آن بهتر است .

«به ندرت » نیمی عربی ونیمی فارسی است و کاربرد آن غلط نیست . 
«ندرتاً» عربی نشانه دار است . در حد اعتدال می توان از آن استفاده کرد.

خود آزمایی درس نوزدهم

1- تکلیف دانش آموزان است .

2- تکلیف دانش آموزان است .

3- تکلیف دانش آموزان است .

4- مشتق : گلزار ، گلدان ، گلستان

ساده : گلشن (چون «شن» زایا نیست )

مرکب : گلنار ، گلاب ، گل ساز ، گلاب پاش ، گل شهر ، گلدار، گل پوش ، گل بوته

مشتق مرکب : گل دوزی

ترکیب اضافی : ساقه ی گل ، بوته ی گل

ترکیب وصفی : گل زیبا

خود آزمایی درس بیستم

افشانه← افشان (بن مضارع) + ه (پسوند) ← اسم مشتق نمودار ←نمود(بن ماضی) + ار(پسوند) ←اسم مشتق

کارانه ← کار(اسم)+انه(پسوند) ← اسم مشتق بیچاره ← بی(پیشوند) + چاره(اسم) ← اسم مشتق سبزه زار ← سبز(صفت)+ ه( پسوند)+ زار(پسوند) ← اسم مشتق

سیمینه ← سیم( اسم) + ینه (پسوند) ← صفت مشتق

1- باادب :

پیشوند:او دختر با ادبی است .

حرف اضافه :او با ادب و علم ، همه را شیفته ی خود کرد .

بی نام :

پیشوند:آن ها سربازان بی نام ونشان بودند .

حرف اضافه :شروع هر کار بی نام خدا ( ناحق است ) . پسندیده نیست .

بی کار :

پیشوند: جوانان بی کار زودتر گمراه می شوند .

حرف اضافه : بیکاروفعالیت امکان اداره امور زندگی نیست .

باهنر:

پیشوند: او هم ،‌ باهنر و هم تحصیل کرده است .

حرف اضافه : او باهنر خود به جامعه خدمت می کند .

3-

q خشم + گین ← خشمگین سهم + گین ← سهمگین

q گوش + ه ← گوشه لب + ه ← لبه چشم + ه← چشمه دهان + ه←دهانه تیغ +ه← تیغه

q نا+ بینا← نابینا نا + شنوا ← ناشنوا نا+ دان ← نادان

4-

مان : سازمان ،گفتمان ، یادمان ، ساختمان

کده : دانشکده ، دهکده ، هنرکده ، میکده

ناک : دردناک ، سوزناک ، سهمناک ، وحشتناک

سار: چشمه سار ، کوهسار، شاخسار

وش : پریوش ، مهوش

دیس : طاقدیس ، تندیس ، گلدیس

5 – پنج کلمه مثال بزنید که فرآیند واجی کاهش در آن ها صورت گرفته باشد : دسبند ، ماست بند ، پستچی ، امضا شیرافکن ( شیرفکن )

خود آزمایی درس بیست و یکم

1- ایجاد ارتباط(برای انتقال پیام) : من درس خوانده ام / فردا مدرسـه تعطیل است / دوست شما فردا از مسافرت می آید / صبح بخیر / کمک می خواهید /

محمل اندیشه : سنگ فاقد روح است / روح یک پدیده الهی است و اثبات آن تنها به یاری وحی ممکن است .

حدیث نفس : (خطاب به خود) باید امشب بروم / نباید بترسم / باید عجله کنم /

آفرینش ادبی : شکوفه ی دل با نسیم محبت ، گریبان چاک می کند / هرچه نیاید دلبستگی را نشاید (هر جمله ادبی یک آفرینش ادبی ایجاد می کند)

گویند روی سرخ تو سعدی که زردکرد اکسیر عشق برمسم افتاد و زر شد

2- ایجاد ارتباط ، زیرا برقراری هرگونه مناسبات اجتماعی ، انتقال پیام ،ایجاد ارتباط، هم حسی، هم دلی و هم زبانی با دیگران در مسائل اجتماعی از طریق ارتباط کلامی صورت می گیرد.

یا زیرا زبان یک پدیده قانون مند اجتماعی است که برای اطلاع رسانی ، ایجاد هم حسی ، هم زبانی و هم دلی به کار می رود .

3- انسان تنها موجودی است که فکر می کند و سخن می گوید و از این طریق معلوم می شود بین فکر وزبان ارتباط عمیقی وجود دارد. زبان «تکیه گاه اندیشه »است یعنی به خاطر وجود زبان است که انسان قادر به اندیشیدن است اگر انسان از زبان بی بهره بود نه می توانست تفکر کند ونه می توانست علمی به دست آورد و نه می توانست علم خود را به دیگران منتقل کند . اغراق نیست اگر گفته شود بدون زبان حیات انسان بر روی زمین ناممکن بوده است .

4- گ: ستارگان ، بندگان ، بچگی ، بچگانه همزه: خانه ای ، نکته ای

ج: سبزیجات ، میوه جات و: ابروان ، آهوان ، زانوان

ک: نیاکان ، پلکان د: بدین ( به این )، بدان (به آن )

هـ : بهش ( بـِ ـِـ ش)

خودآزمایی درس بیست و دوم

1- تکلیف دانش آموزان است .

2- تکلیف دانش آموزان است .

3- اشکم = شکم / گنبز= گنبد/ رُمبیدن = خراب شدن / الشتی = لاغر ـ زشت / پرچل = کثیف /

4- الف ) روی آوردن به ادبیات معاصر از اوایل دوره ی مشروطه آغاز شد.

ب) تم هنگام بازگشت به کلبه و طی ساعات کار همواره برای دل جوی کردن از ضعفا ونومیدان و تسلا بخشیدن به آن ها وسیله ای می یافت .

پ) حساب اسفندیار از حساب گشتاسب جداست . جدا از حساب گشتاسب است .

تگذشتن از سرآن همه دوستی ها آسان نیست .

ث) او به طبیعت نگریست .

ج) دانش آموزان از امکانات تحصیلی خود استفاده می کنند.← استفاده از امکانات

چ) به مدیر مدرسه مراجعه کردم .

ح) نگاهش لبریز از محبت است .

خ) او از دشمن می ترسید. ( متمم فعل )

د) این سخنان را از زهرا شنیدم . ( متمم فعل )

ساختمان واژه 3

فعالیت درس بیست و چهارم

1- بن ماضی وندبن ماضی:داد و ستد، زدو خورد، نشست و برخاست ، دیدو بازدید، رفت و آمد، گفت و شنید

2- بن مضارع + وندبن مضارع: گیرو دار ، پرس و جو ، خواب وخور

3- بن ماضی + وند + بن مضارع : پخت وپز، زدو بند، گفت و گو، خرید و فروش

فعالیت 2

قید: سراسر، سرتا پا، دوشادوش ، دست به دست ، قدم به قدم، برابر

اسم : تخت خواب ، رخت خواب

قید – صفت : گوش به زنگ ، دست به عصا، روبه رو، قلم به دست ، مالامال

اسم – قید : شانه به سر اسم :مرگ و میر ، کشت وکشتار، آموزش و پرورش  صفت : رنگ به رنگ

فعالیت 3

برای شناخت نوع کلمه باید به کاربرد واژه در جمله توجه کنید .

ناهماهنگی ← اسم ناراحتی← اسم بی نظمی← اسم ناشکیبا← صفت– قید نایافتنی ← صفت نخواندنی← صفت نسنجیده ← صفت – قید بی ادبی← اسم هماوازی ← اسم کشتارگاه ← اسم ناشکری ← اسم دانشگاه ← اسم

بی مسئولیتی ← اسم همکاری← اسم ناشنوایی← اسم ستایشگری←اسم توانگری← اسم نابینایی← اسم ناخوانا← صفت – قید همرهی←اسم

خود آزمایی درس بیست و چهارم

1-

واژه

تجزیه نخست

تجزیه دوم

تجزیه سوم

ناشکری

ناشکر + ی

نا + شکر

نامردمی

نا+مردمی

مردم + ی

کشتارگاه

کشتار+ گاه

کشت + ار

بی سروسامانی

بی سروسامان + ی

بی + سرو سامان

سر+ و + سامان

هم دردی

هم درد+ ی

هم + درد

سنجیده

ن + سنجیده

سنجید + ه

سنج + ید

هنر آموزی

هنر آموز + ی

هنر + آموز

همکاری

همکار + ی

هم + کار

پروار بندی

پرواربند + ی

پروار+ بند

دل بستگی

دل بسته + گی

دل + بسته

بست + ه

ده تومانی

ده تومان + ی

ده + تومان

دل دادگان

دل داده + گان

دل + داده

داد + ه

دانشجویان

دانشجو + یان

دانش + جو

دان + ش

2-

واژه

تکواژ

صامت ها

تعدا د واج

ناشکری

نا + شکر+ ی

نـ ،ا، شـ ، ـُـ ، کـ ، ر، ی

7

کشتارگاه

کشت + ار + گاه

ک ، ـُـ ، ش ،تـ ، ا، ر، گـ ،ا، ه

9

نامردمی

نا + مردم + ی

ن ،ا، مـ ،ـَـ ،ر ،د، ـُـ ،مـ ،ی

9

بی سروسامانی

بی + سر+و+ سامان + ی

ب ،ی، س، ـَـ ، ر، و، س ،ا، م، ا ،ن، ی

12

هم دردی

هم + درد+ ی

هـ ،ـَـ ،م، د ،ـَـ ، ر، د، ی

8

3- تکلیف دانش آموزان است .



[1] -از این نظر که معنی قدیم خود را از دست داده (اجازه و وزیر) و معنی جدید( دستور زبان) پذیرفته است ، تحول معنایی«ب» یافته است . و از نظر این که هم در قدیم و هم درجدید به معنای «فرمان» است می تواند جزء گروه «ت» هم به حساب آید ولی صحیح تر همان «ب » تحول معنایی است .

2 – زین : در معنای «ابزار جنگی » معنای خود را از دست داده است و معنی جدید پذیرفته است جزء«ب» می شود .

 

با تشکر: حیدری نسب


پاسخ خود آزمایی های درس ادبیات فارسی 1 ( قافیه ،عروض و نقد ادبی)

 

پاسخ خود آزمایی های درس ادبیات فارسی 1 ( قافیه ،عروض و نقد ادبی)

بخش قافیه

خودآزمایی ص 7


۱ - « و » در واژه هاي : وقت و نا ورد . « ي » در واژه ي ( ياد ) چون حرف اوّل هجاست .

2 –تعدادصامتها 23 تاستء (= ع) ،ب،پ،‌ت (= ط) ج،چ،ح (= هـ) خ،د،ر،ز (= ذ،ظ،ض) ،ژ،س (= ث،ص ) ،ش،غ ( = ق ) ،ف،ك،گ،ل،م،نو ( دركلمههاييمثل : وامياوصل ) ي ( دركلمههاييمثل : يزد،يار )

مصوّتها 6 تاهستند : مصوّت هاي كوتاه ــَـِـُـ ، مصوّت هاي بلند : ا او ي

3 –خواستن : / خ / ، / ا / ، / س / ، / ت / ، / ـَـ / ، / ن / = 6 واج                     ژنده : / ژ / ، / ـِـ / ، / ن / ، / د / ، / ـِـ / = 5 واج

سلسله : / س / ، / ـِـ / ، / ل / ، / س / ، / ـِـ / ، / ل / ، / ـِـ / = 7 واج                    محو : / م / ، / ـَـ / ، / ح / ،‌ / و / = 4 واج

خودآزمايي صص 18 – 17 – 16 – 15


الف )منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز   / واژههايقافيه : باز،بندهنواز / حروفالحاقي : ندارد / حروفاصلي : از / قاعده ي 2

اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس  /واژههايقافيه : ارس،نفس / حروفالحاقي : ندارد / حروفاصلي : ـَـس / قاعدهي 2

ياربدماراستهينبگريزازاوتانريزدبرتوزهرآنزشتخو/ واژههايقافيه : او، زشت خو / حروف الحاقي ندارد / حرف اصلي : و / قاعده ي 1

هر يكي ديوار اگر باشد جدا سقف چون باشد معلق بر هوا  / واژههايقافيه : جدا،هوا / حروفالحاقيندارد / حرفاصلي : 1 / قاعدهي 1

ماراهمهشبنميبردخوابايخفتهيروزگاردرياب/ واژههايقافيه : خواب ، درياب / حروف الحاقي ندارد / حروف اصلي : ا ب / قاعده ي 2

نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست/واژه هاي قافيه : دوست ، پوست / حروف الحاقي ندارد / حروف اصلي : وست / قاعده ي 2

من از ابر بينم همي بادونم ندانم كه نرگس چرا شد دُژم/ واژه هاي قافيه : نَم ، دژم / حروف الحاقي ندارد / حروف اصلي : ـَـ م / قاعده ي 2

مكن شهريارا دل ما نژند مياور به جان من و خود گزند  /واژههايقافيه : نژند،گزند / حروفالحاقيندارد / حروفاصلي : ـَـند / قاعدهي 2

ب )

اينسيمسحرآرامگهياركجاست؟منزلآن مه عاشق كش عيّار كجاست ؟  /رديف : كجاست / واژههايقافيه : يار،عيار / حروفقافيه : ار / حرفالحاقيندارد / حروفاصلي : ار / قاعدهي 2

توجّه : «ي»پيشاز«ار»اضافياستوجزءحروفقافيهمحسوبنميشودمثلاًميتوانايندوواژهرابا«مار»يا«كار » قافيه كرد . ( طبق تبصره 5 )‌

سرشك زمين بر هوا شد گوا به نزديك خورشيد فرمانروا/ رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : گوا ، فرمانروا / حروف قافيه : « ا » / حرف الحاقي ندارد / حروف اصلي : « ا » / قاعده ي 1

كاشكي جز تو كسي داشتمي يا به تو دسترسي داشتمي  /رديف : داشتمي / واژه هاي قافيه : كسي ، دسترسي / حروف قافيه / ـَـ س + ي / حرف الحاقي : « ي » حروف اصلي : ـَـ س / قاعده ي 2

مرا پرسي كه چوني ؟ چونم اي دل جگر پر درد و دل پرخونم اي دل  /رديف : ايدل / واژههايقافيه : چونم،پرخونم / حروفقافيه : ون + ـَـم/ حروف الحاقي : ـَـ م/ حروف اصلي : ون / قاعده ي 2

چندان كه گفتم غم با طبيبان درمان نكردند مسكين غريبان /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : طبيبان ، غريبان / حروف قافيه : يب + ان / حروف الحاقي : ان / حروف اصلي : يب / قاعده ي 2

خاك دل آن روز كه مي بيختند شبنمي از عشق بر آن ريختند/رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : مي بيختند ، ريختند / حروف قافيه : يخت + ـَـ ند / حروف الحاقي : ـَـ ند / حروف اصلي : يخت / قاعده ي 2

ز دو ديده خون فشانم زغمت شب جدايي چه كنم كه هست اين ها گل باغ آشنايي /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : جدايي ، آشنايي / حروف قافيه : ا + يي / حروف الحاقي : يي / حرف اصلي : « ا » / قاعده ي 1

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست/رديف : آرزوست/ واژه هاي قافيه :‌ گلستانم ، فراوانم/ حروف قافيه : ان + ـَـ م/ حروف الحاقي : ـَـ م/ حروف اصلي : ان/ قاعده 2

آتش قهر برافروخته اند خانمان ضعفا سوخته اند /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : برافروخته اند ، سوخته اند / حروف قافيه : وخت + ـِـ اند / حروف الحاقي : ـِـ اند / حروف اصلي : وخت / قاعده ي 2

گر مستمند و با دل غمگينم خيره مكن ملامت چند نيم /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : غمگينم ، چندينم / حروف قافيه : ين + ـَـ م / حروف الحاقي : ـَـ م حروف اصلي : ين/ قاعده ي 2

نشاط جواني ز پيران مجوي كه آب روان باز نايد به جوي /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : مجوي ، جوي / حروف قافيـه : و + ي / حروف الحـاقي : ي / حرف اصلي : و /قاعده ي 1

ما به روي دوستمان از بوستان آسوده ايم گر بهار آيد و گر باد خزان آسوده ايم/رديف : آسـوده ايم / واژه هاي قافيـه : بوستان و خزان / حروف قافيه : ان / حروف الحاقي : ندارد / حروف اصلي : ان / قاعده ي 2

آن دل كه به زلف يار خود بستيمش هر چند گسست باز پيوستيمش /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : بستيمش ، پيوستيمش / حروف قافيه : ـَـ ست +‌ يمش / حروف الحاقي : يِمَش / حروف اصلي : ـَـ ست / قاعده ي 2

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فنكنم واندرين كار دل خويش به دريا فكنم/رديف : فكنم / واژه هاي صحرا ، دريا / حروف قافيه : « ا » / حروف الحاقي : ندارد / حرف اصلي : « ا » / قاعده ي 1

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم/رديف : نهاديم / واژه هاي قافيه : ميخانه ، جانانه / حروف قافيه : ان + ـِـ/ حرف الحاقي : ـِـ/ حروف اصلي : ان / قاعده ي 2

ج )

هر آنكس كه بر دزد رحمت كُند به بازوي خود كاروان مي زَند

رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : كُنَد ، مي زَنَد / حروف قافيه : ـُـ ن + ـَـ د ، ـَـ ن + ـَـ د / حروف الحاقي : ـَـ د / حروف اصلي : ( ـُـ ن ، ـَـ ن ) / قاعده ي 2 . طبق تبصره ي 3 اگر در قاعده ي 2 يعني مصوّت + صامت ( + صامت ) مصوّت كوتاه باشد و قافيه ، حروف الحاقي داشته باشد ، اين مصوّت كوتاه مي تواند متفاوت باشد .

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا فراغت تو ميسّر نمي شود ما را

رديف : را / واژه هاي قافيه : يا ( + ر ) ، ما / حروف قافيه : « ا » / حرف الحاقي : ندارد / حرف اصلي : « ا » / قاعده ي 1

تبصره ي مربوط به اين بيت از كتاب حذف شده است ، امّا تمرين باقي مانده است توضيح آن كه گاهي بخشي از رديف از حروف اصلي قافيه گرفته مي شود در مصراع اوّل « يار + ا » و در مصراع دوم « ما + را » واژه قافيه و رديف است .

كنون با خرد بايد انباز گشت كه فردا نماند ره بازگشت/

رديف : گشت / واژه هاي قافيه : انباز ، باز / حروف قافيه : از / حروف الحاقي : ندارد / حروف اصلي : از / قاعده ي 2

طبق تبصره ي 4 در اين بيت « باز » پيشوند است و واژه ي قافيه قرار گرفته است و قافيه صحيح است .

چنان در قيد مهرت پاي بندم كه گويي آهويي سر در كمندم

رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : پاي بندم ، كمندم / حروف قافيه : ـَـ ند + ـَـ م / حروف الحاقي : ـَـ م / حروف اصلي : ـَـ ند / قاعده ي 2

طبق تبصره ي 1اگر واژه هاي قافيه حرف يا حروف الحاقي داشته باشند جزء حروف مشترك قافيه اند و رعايت آن ها لازم است ، پس قافيه درست است .

بگفتا كه اين مرد بد مي كند نه با من كه با نفس خود مي كند

رديف : مي كند / واژه هاي قافيه : بَد ، خود / حروف قافيه : ـَـ د / حروف الحاقي : ندارد / حروف اصلي : ـَـ د / قاعده ي 2

در اين شعر تلفظ « خود » شكل قديمي دارد و به صورت « خد » و با تلفظ امروز غلط به نظر مي رسد وليكن به سبب واو معدوله تلفظ منطبق با « بَد » است و قافيه درست مي باشد . اين تمرين مربوط است به تبصره 9 كه از كتاب حذف شده است .

كه گر آفتاب است يك ذره نيست وگر هفت درياست يك قطره نيست

رديف :‌ نيست / واژه هاي قافيه : ذره ، قطره / حروف قافيه : ( ـَـ ر ر ، ـَـ ط ر + حرف الحاقي ـِـ ) حروف اصلي : ـَـ ر ر ـَـ طر ـ قافيه عيب دارد زيرا حروف اصلي در دو واژه تفاوت دارد .

در اين زمانه بُتي نيست از تو نيكو تر نه بر تو بر ثمني از رهيت مشفق تر

رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : نيكوتر ، مشفق تر / حروف قافيه : تَر / / حروف اصلي : ـَـ ر قافيه صحيح نيست .

زيرا طبق تبصره ي 4 پسوند ها اگر در حكم قافيه قرار گيرند در صورتي كه تكراري باشند قافيه نادرست است .

دنيـا نير زد آن كه پريشـان كني دلي زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلي

گر من سخن درشت نگويم تو نشنوي بي جهد از آينه نبرد رنگ ، صيقلي

رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : دِلي ، عاقِلي ،‌ صيقَلي/ حروف قافيه : ـَـِـ ل + ي/ حرف الحاقي : ي/ حروف اصلي : ـَـِـ ل قاعده ي 2 طبق تبصره ي 3 در قاعده ي2 يعني مصوّت + صامت ( + صامت ) اگر مصوّت كوتاه باشد و قافيه ، حروفِ الحاقي داشته باشد ، اين مصوّت كوتاه مي تواند متفاوت باشد .

د )اشكم دميد/گفتم : « نه پاي رفتن نه تاب ماندگاري / درد خزه ي كف جوي اين است . » گفت : آري/
امّا دو گانه تا كي ؟ / يا موج وش روان شو يا در كنار من باش » گفتم : « دلم گرفته است / مثل سكون ملولم »

رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : ماندگاري ، آري / حروف قافيه : ار + ي / حروف الحاقي : ي / حرف اصلي : ار / قاعده ي 2

هـ )مصراع هاي يك و سه : ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد / به سنگ آكنده و دشوار دارد / رديف : دارد / واژه هاي قافيه : پيكار ، دشوار / حروف قافيه : ار / قاعده ي 2

مصراع هاي 5 و6 : جهان تا جنبشي دارد ، رود هر كس به راه خود / عقاب پير هم غرق است و مست اندر نگاه خود /رديف :‌ خود / واژه هاي قافيه : راه ، نگاه / حروف قافيه : اه قاعده ي 2

مصراع هاي 7 و 8 : نباشد هيچ كار سخت كان را در نيابد فكر آسان ساز / شب از نيمه گذشته است . خروس دهكده برداشته است آواز /رديف : ندارد / واژه هاي قافيه : ساز و آواز / حروف قافيه : از / قاعده ي 2

مصراع هاي 9 و 10 : چرا دارم ره خود را رها من / بخوان اي هم سفر با من  /رديف : من / واژههايقافيه : رها،با / حرفقافيه : «ا» / قاعدهي 1

بخش عروض

خود آزمايي صص 29 – 28


1 –بايدحرفدومهجاباشند .                           
۲ –خويشتن : خيشـتنبنفشه : بَـنَفـشمَلامت : مَـلامَتفايده : فايـدِ            ــ U ــ U ــ U U ــ ــ ــ U U

التماس : الـ ت ما س خود : خُد سفينه : سَـ فيـ نِ چو : چُ چون : چُن               ــU ــ U ــ U ــ U U ــ

مسامحه : مُـ سا مِـ حِ دقّت : دِقـ قَت پشتوانه : پُشت وا نِ مُعلّم : مُـ ـعَل لِم         U ــ U U ــ ــ ــ U ـ U U ــ ــ

خواري : خا ري زلّت : زلـ لَت مجموعه : مَجـ مو عِ روزانه : رو زا نِ خواستن : خا سـ تن        ــــــــــــU ــ ــ U ــ U ــ

مؤذّن : مُـ ؤَذ ذِن شدّت : شِد دَت تبّسم : تَـ بَسـ سُم كاشته : كاشـ تِ راهوار : را ه وا ر                    U ــ ــ ــ ــ U ــ ــ ‌‌‌ ــ U U ـ U ـ U

۳ –سَر : سَردِل : دِلرهگذر : رَهگُـذَرما : ماروز : روزسَروسرشار : سرشار             ــــــU ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ U

كوير : كَـ و ير گلستان : گُـ لِسـ تان تن آسان : تن آ سان تن آساني : تـ نا سا ني                       U ـ U U ــ ــ ـ ـ ــ U ـ ــ ــ

دو : دُ نيست : نيست ديدار : ديـ دا ر هستي : هَسـ تي رنگ شب سو سو د                               U ــ U ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U

ساخت دوست چَشم كاش كاشت وفا : وَ فا بامداد : بامـ دا د                                            ــU ــ U ــ U ــ U ــ U U ــ ـ U ـ U

فضا : فَـ ضا رنج قاصد : قا صد طراوت : طَ را وَت نيرومند : نيـ رو مند                          U ــ ـ U ــ ــ U ـ ــ ــ ــ ـ U

خاموش : خا موش ندا : نِـ دا باغ آسان : آ سان رايگان : را يـ گان رايگاني : رايـ گا ني                      ــــU U ــ ـ U ـ ــ ــ U ــ ـ U ـ ـ

4 –دلآزرده : دلآزُردِباحذفهمزه :دِلازُردِعاقبتانديش : عاقـبَتانـديشباحذفهمزه : عاقِـبَـتَنـديش         ــ‌ــU U ـ ــ U ـ U ــ ـ ــ U ـ ‌ U U ــ ـ U

خوش آواز :خُش آ واز با حذف همزه : خُـ شا واز پلنگ افكن : پَـ لنگ اَفـ كن با حذف همزه : پَـ لَنـ گَفـ كَن                          ــــU U ـ ـ U U ــ U ــ ــ U ــ ــ ــ

باد آورده : باد آ وَر دِ با حذف همزه با دا ور دِ خوش اندام : خُش انـ دام با حذف همزه : خُـ شَنـ دام                         ـU ـ ـ U ـ ـ ــ U ــ ــ ـ U U ــ ـ U

دانش آموز : دا نش آ موز با حذف همزه : دا نِـ شا مو ز دل آفسرده : دل اَفـ سُر دِ د لفـ سُر د                                   ــــــU ــ U ــ ــ U ــ ــ ــ U U ــ ــ U

شمع آجين : شمع آ جين با حذف همزه : شَمـ عا جين                                         ــU ـ ــ ــ ــ ــ

5 –همقصّهينانمودهدانيهمنامهينانوشتهخواني /همقصـصـيِنانـمودِداني / ــــU U ــ U ــ U ــ ــ /هم نا مِـ ي نا نِـ وِشـ تِ خا ني/مفعول مفاعلن فعولن يا (مستفعلفاعلاتفعلن)

اگركاريكنيمُزديستانيچوبيكارييقينبيمزدماني/اگركاريكُـنيمُزديسـتاني/U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ /چُ بيـ كا ري يـ قين بي مُز د ما ني/مفاعلين مفاعيلن فعولن

آينه از نقش تو بنمود راست خود شكن آيينه شكستن خطاست  /آيـنِاَزنَقـشِتُبِنـمودراست / ــU U ــ ــ U U ــ ــ U ــ /خُد شِـ كَـ نا ييـ نِ شـ كسـ تَن خـ طاست /مفتعلن مفتعلن فاعلن

خدايا به خواري مران از دَرَم كه صورت نبندد دري ديگرم  /خُـدايابِـخاريمَـرانَزدَرَم/ U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ /كِـ صو رت نَـ بَنـ دد دَ ري ديـ گَـ رم  /فعولنفعولنفعولنفعل

ايبادبامداديخوشميرويبهشاديپيوندروحكرديپيغامدوستدادي /ايبادِبامـداديخُشميرويبشادي / ــــU ــ U ــ ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ  / پيـوَنـدِروحكردي پِي غا م دو ست دا دي/مفعول فا علاتن مفعول فا علاتن /يا (مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن)
نبيني كه چون با هم آيند مور زشيران جنگي برآرند شور /نَـ بيـ ني كِ چُن با هَـ ما ينــد مور  / U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ Uــ /ز شيـ را نِ جَنـ گي بَـ را رَنــد شور/فعولن فعولن فعولن فعل

بنشينم و صبر پيش گيرم دنباله ي كار خويش گيرم  /بنـشيـنَـمُصبـرپيـشگيـرَم  / ــــU U ــ U ــ U ــ ــ / دُنـبالِـيكارخيـشگيـرَم /مفعولمفاعلنفعولن / يا( مستفعلفاعلاتُفعلن)

گفتماينشرطآدميّتنيستمرغتسبيحخوانومنخاموش  /گُفـتَـمينشرطِآ‌دَميـيَتنيست  / ــU ــ ــ U ــ U ــ ــ ــ   / مرغتسـبيـحخانُمَنخاموش  /فاعلاتنمفاعلنفعلن

هركهتأمّلنكنددرجواببيشترآيدسخنشناصواب  /هركِـتَـاَمـمُلنَـكُنددرجَواب  /  ــU U ــ ــ U U ــ ــ U ــ    /بيـشتَـرايدسُـخَنَشناصَـواب  /مفتلعنمفتعلنفاعلن

چندپرسيزمنچيستممننيستمنيستمنيستممن   /چَنـدپُرسيزمَنچيـسـتممَن   / ــU ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ /نيـ سـ تم نيـ سـ تم نيـ سـ تم مَن  /فاعلنفاعلنفاعلنفع  /یا (فاعلاتنمفاعيلُ فع لن)

 

خود آزمايي ص 34


1- -U- - = فاعلاتن ، U- - = فعولن ، - - U- = مستفعلَن ، - - - = مفعولن ، - U U- = مفتعلن ، U- - - = مفاعلين ، U U - = فَعَلن ، U-U- مفاعلن ، - = فع ، - U- U = فاعلاتُ ، - - = فع لن ، U- = فعل ، U--U = مفاعيل ، - - UU = مستفعل

2 –درهمانجاجوابدادهشدهاست .

خود آزمايي صص 43 – 42


1- چون در هر زبان بعضي كلمـات ( به تنهايي يا در جمله ) داراي چند تلفظ هستنـد گوينــده اختيــار دارد هركــدام كه مي خواهد به كار ببرد .

2- الف ) امكان حذف همزه : در فارسي اگر قبل از همزه ي آغاز هجا ، حرف صامتي بيايد ، همزه را مي توان حذف كرد .
مانند : « در آن » بگوييم « د را ن » و خوش آواز « ( خُش آ وا ز ) » بگوييم « خُ شا وا ز   ــU ــ ــ ـ ـ U U ــ ــ U

ب ) تغيير كميّت مصوّت ها : شاعر در موارد خاصّي مختار است كه به ضرورت وزن شعر ، مصوّت كوتاه را بلند و يا مصوّت بلند را كوتاه تلفظ كند ، مانند مثال زير كه سه مصوّت كوتاه ،‌ بلند به حساب آمده اند :

اگر تو ز آموختن سرنتابي بجويد سر تو همي سروري را    /اگرتُزآموختنسرنَـتابي  /U ــ U U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ  /بـجويدسـرتُهَـميسروَري را / U ــ ــ U UUU ــ ــ U ــ ــ

3- مصوّت كوتاه پايان كلمه را به ضرورت وزن مي توان كشيده تلفظ كرد تا مصوّت بلند به حساب آيد .

هم چنين كسره ي اضافه و « و» ( ضمّه ) عطف را هرگاه پس از كلمات مختوم به مصوّت هاي بلند « و » يا « ي » مصوّتي بيايد ، شـاعر اختيار دارد كه مصـوّت هاي بلنـد « و » و « ي » را كوتاه تلفظ كند . ضمناً ميان دو مصوّت ، صامت « ي » قرار مي گيرد كه آن را « ي » وقايه يا ميانجي مي نامند .

4–اگرمصوّتبلند«ي»درميانكلمهيبسيطياكلمهباپسوندياپيشوندياضميرمتصلباشد،مصوّت«ي»بدون اختيارات شاعري ، هميشه كوتاه تلفظ مي شود .

مصوّت بلند « و » نيز در كلمات تك هجايي هيچ گاه كوتاه نمي شود ؛ مانند : مو ، رو ، جو ، بو ( كلمه ي « سو » به طور استثنا در حالت اضافي ممكن است كوتاه باشد )

5- نواي ني ( = U - - - ) بلند تلفظ كردن مصوّت كوتاه = از اختيارات زباني ( كسره ي اضافي )    /          توگفتي ( = - - - ) بلندتلفظكردنمصوّتكوتاه = اختيارزباني ( ضمهيپايانكلمه )

بهانه ( = U - - ) بلند تلفظ كردن مصوّت كوتاه = اختيار زباني مصوّت پايان كلمه           / بازيدهر ( = - U U - U ) كوتاه تلفظ كردن مصوّت بلند = اختيار زباني

درخت دوستي ( = U - - - U - ) بلند تلفظ كردن مصوّت كوتاه = اختيار زباني ( كسره ي اضافي )  /سبويآب ( = U U - - U ) در « بو » مصوّت بلند به مصوّت كوتاه تبديل مي شود و « ي » مصوّت كوتاه به مصوّت بلند تبديل مي شود و هر دو از اختيارات زباني است .  / شبوروز ( = U - - U ) بلند تلفظ كردن مصوّت كوتاه = اختيار زباني ( ضمه ي پايان كلمه )  /جادويي ( = - U - ) كوتاه تلفظ كردن مصوّت بلند « و » چون مصوّت ديگري پس از آن آمده است = اختيار زباني  /دلپاك ( = U - - U ) بلند تلفظ كردن مصوّت كوتاه = اختيار زباني ( كسره ي اضافه )  /سويمن ( = U U - ) كوتاه تلفظ كردن مصوّت بلند استثنا در كلمه ي تك هجايي « سو » درحالت اضافه = اختيار زباني       /آريآنان ( = - U - - ) كوتاه تلفظ كردن مصوّت بلند آخر كلمه هايي كه پس از آن مصوّت ديگري بيايد = اختيار زباني  /

6 –درمواردزيرهمزهحذفشدهاست :

مردافكن ( = - - - ) . تيرانداز ( = - - - U ) . خوش آهنگ ( = U - - U ) . از ايشان ( = U - - ) .

7-چو خواهي كه نامت بود جاودان مكن نام نيك بزرگان نهان « سعدي »       /چُخاهيكِنامَتبُوَدجاودان  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /مَكننامنيكِبُزُرگاننَهان /U ــ ــ U ــ U U ــ ــ U ــ  /فعولنفعولنفعولنفعل  /درهجايششممصراعمصوّتكوتاه،بلندتلفظشدهاست ( كسرهياضافه

باغبانگرچندروزيصحبتگلبايدشبرجفايخارهجرانصبربلبلبايدش«حافظ »    /باغبانگَرچنـدروزيصُحـبَـتِگُلبايَـدش  /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /برجَـفايخارِهجـرانصَبـرِبُلـبُلبايَـدَش  /ــU ــ U ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /فاعلاتنفاعلاتنفاعلاتنفاعلن  /درهجاييازدهممصراعاوّل مصوّت كوتاه « ـِـ » در « تِ » بلند تلفظ مي شود . ( كسره ي اضافه )  /درهجايچهارممصراعدوممصوّتكوتاه«ـِـ»در«يِ»بلندتلفظميشود . ( كسرهياضافه ) 

چو تو خود كني اختر خويش را بد مدار از فلك چشم ، نيك اختري را « ناصر خسرو »   /چُتُخُدكُني اَخ تَ رِ خيـ ش را بَد  /U U ــ U ــ ــ U U ــ U ــ ــ  /مَـدارزفـلكچشـمنيـكختَريرا /

U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ  /فعولنفعولنفعولنفعولن  /درهجايدوممصراعاوّلمصوّتكوتاهبلندتلفّظميشود . ( مصوّتضمّهپايانكلمه )  /درهجايهشتم مصراع اوّل مصوّت كوتاه بلند تلفّظ مي شود . ( كسره ي اضافه )  

اگر تو زآموختن سر نتابي بجويد سر تو همي سروري را « ناصر خسرو »   /اگرتُزِآموختنسرنَـتابي  /U ــ U U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ  /بِـجويدسَـرِتَهـميسروريرا  /U ــ ــ U UUU ــ ــ U ــ ــ  /فعولنفعولنفعولنفعولن   /درهجايسوممصراعاول،مصوّتكوتاه،بلندتلفظميشود . ( مصوّتضمهپايانكلمه )  /درهجايپنجموششممصراعدوم،مصوّتكوتاهبلندتلفّظميشود . (كسرهياضافه،مصوّتضمهپايانكلمه ) 

همه برگ بودن همي ساختي به تدبير رفتن نپرداختي   /هَـمبَرگِبودَنهَـميساخـتي  /U U ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /بِتَدبيـرِرَفـتَننَـپَرداخـتي  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /فعولنفعولنفعولنفعل /درهجايدوممصراعاول،مصوّتكوتاه،بلندتلفظميشود . ( هجايپايانكلمه )  /

شُد موسم سبزه و تماشا برخيز و بيا به سوي صحرا « سعدي »  /شُدمُوسِـمِسَبـزِوُتَـماشا  /ــــU U ــ U UU ــ ــ  /برخيـزُبِيابِسويصحـرا  /ــــU U ــ U ــ U ــ ــ  /مفعولمفاعلنفعولن  /درهجايهفتممصراعاولمصوّتكوتاهبهبلند تبديل شده است . ( واو عطف )

سوي چاره گشتم ز بيچارگي ندادم بدو سر به بكبارگي « فردوسي »  /سويچارِگَشـتَمزِبيچارگي  /U U ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /نـَدادمبِـدوسربِيكبارگي  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ /
فعولن فعولن فعولن فعل  /درهجايدوم مصراع اول مصوّت كوتاه ، بلند تلفّظ شده است ، كسره ي اضافه  /درهجاياولمصراعاولمصوّتبلنددر«سو»كوتاهتلفّظشدهاست . بهصورت«سُـ»خواندهشدهاست . /زيرادرواژهي«سو»درحالاضافهمصوّتبلندميتواندبهمصوّتكوتاهتبديلشود .

ببايدهوسكردن از سر به در كه دَور هوس بازي آمد به سر « سعدي »  /بـبايدهَـوسكَردَنَزسربدر  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /كِـدُورِهَـوسبازييامدبِسر  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ /فعولن فعولن فعولن فعل  /درهجايهشتممصراعاولودومهمزهحذفشده است .  /درهجايسوممصراعدوممصوّتكوتاهبلندتلفظشدهاست ( كسرهياضافه ) همچنيندرهجايهفتممصراعدوم،مصوّتبلندكوتاهتلفّظشدهاست . 

به سبزه كجا تازه گردد دلم كه سبزه بخواهد دميد از گلم « سعدي »  /بِـسَـبـزِكُـجاتازِگَردَددِلَم  /U ــ U U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /كِـسَبـزبِـخاهَـددَميدَزگِلَم  /U ــ U U ــ ــ U ــ ــ U ــ/

فعولن فعولن فعولن فعل /در هجاي سوم مصراع اول و مصراع دوم مصوّت كوتاه ، بلند تلفّظ شده است . ( هجاي پايان كلمه ) /در هجاي نهم مصراع دوم حذف همزه صورت گرفته است .

تفرّج كنان در هوا و هوس گذشتيم بر خاك بسياركس « سعدي »  /تَفَررُجكُـناندَرهَـواوُهَـوَس  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ U U ــ  /گُـذَشـتيـمبَرخاكبسياركس  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ/

فعولن فعولن فعولن فعل/ در هجاي نهم مصراع اول مصوّت كوتاه بلند تلفّظ شده است .

خود آزمايي صص 51 – 50


1 - اختيارات زباني فقط تسهيلاتي در تلفّظ براي شاعر فراهم مي سازد تا به ضرورت وزن از آن استفاده كند بي آن كه موجب تغييري در وزن شود ، امّا اختيارات وزني امكان تغييراتي كوچك در وزن را به شاعر مي دهد .

2 –الف ) بلند محسوب كردن هجاي پاياني مصراع ها و بيت ها ، اگر چه كوتاه ، يا كشيده باشد .  /ب ) شاعردرسرودنشعربهجايU U - - ( فعلاتن ) اول وزن مي تواند - U - - فاعلاتن بياورد .

پ ) ابدال شـاعر مي تواند به جاي دو هجـاي كوتاه كنـار هم ميـان مصـراع ، يك هجاي بلند بياورد يعني به جاي فَعَلن (U U ـ ) مي تواند فع لن ( - - ) بياورد . اختيار شاعري اخير در دو هجاي ما قبل آخر بسيار رايج است و حتّي در تمام مصـراع هاي يك شعـر ممكن است از آن استفـاده شود . اما كاربرد موارد ديگــر آن كم است . مانند« - U U - » ( مفتعلن ) و« U U - - »

( فعلاتن ) و « - - U U » ( مستفعل ) كه به جاي هريك از اين ها مي تواند « - - - » ( مفعولن ) بيابد .       ت ) قلب

3 –درپايانمصراعطبقاختياراتوزني

4 - درركناولمصراعطبقاختياراتوزني

5 –درميانمصراعطبقاختياراتوزني

6 –بهضرورتوزنمي تواند دو هجاي كوتاه و بلند يا بلند كوتاه كنار هم را جا به جا كند كه اغلب در « - U U - » ( مفتعلن ) و « U - U - » ( مفاعلن ) رخ مي دهد .

7 –الف ) بلندبهحسابآوردنهجايپايانيمصراعهاوبيتها .  ب ) تبديل«U U - - » ( فعلاتن ) به « - U - - » ( فاعلاتن ) در اول مصراع  پ ) جابهجاييدوهجايكوتاهوبلند،يابلندوكوتاهدركنارهم .


8 –آمدنوروزهمازبامدادآمدنشفرّخوفرخندهباد«منوچهري»    /آمَـدنوروزهَـمَزبامداد  /ــU U ــ ــ U U ــ ــ U ــ  /آمَدَنَشفَررُخُفَرخُنـدِباد /ــ U U ــ ــ U U ــ ــ U ــ /

مفتعلن مفتعلن فاعلن  /حذفهمزهدرهجايهفتممصراعاوّلـاختيارزباني  /هجاهايپايانيهردومصراعكشيدهاستكهفقطبلندمحسوبميشودوطبقاختياراتوزنياست .

ايديوسپيدپايدربندايگنبدگيتيايدماوند«بهار»  /ايديـ دِ سـ پيـ دِ پا ي در بَند  /ــــU U ــ U ــ U ــ ــ  /ايگُنـبـدِگيـتيايدماوَند  /ــــU U ــ ‌ U ــ U ــ ــ /مفعول مفاعلن فعولن

يا مستفعل فاعلاتُ فع لن  /هجايپايانيمصراعاوّلودوّمكشيدهاستكهطبقاختياراتوزنيبلندمحسوبميشود .  /در هجاي ششم مصراع دوّم مصوّت بلند پايان كلمه كه مصوّت ديگري پس از آن آمده ، كوتاه تلفّظ شده است و اختيار زباني است . ضمناً اين هجا را مي توان به صورتي كه تقطيع شده است نيز به حساب آورد .

تو قلب فسرده ي زميني از درد و رم نموده يك چند « بهار »  /تُقلـبِفِـ سُر دِ يِ زَ ميـ ني  /U ــ U U ــ U UU ــ ــ  /ازدردوَرَمنِـمودِيكچند  /ــــU U ــ U ــ U ــ ــ  /مستفعلفاعلاتُفعلنيامفعولمفاعلنفعولن  /درهجاياوّلوهفتممصراعاوّل،طبقاختياراتزبانيمصوّتكوتاه،بلندتلفّظميشود . كهدرهجاياوّل ، هجاي پايان كلمه و در هجاي هفتم كسره اضافه است .

هجاي پاياني مصراع دوم كشيده است كه طبق اختيارات وزني بلند محسوب مي شود . 

نَماند تيري در تركش قضا كه فلك سوي دلم به سر انگشتِ امتحان نگشود  /نـَماندتيـريدرتركَشقَـضاكِفَـلَك /U ــ U ــ ــ ــ ــ U UU ــ U U ــ  /سويدِلمبِـسَـرَنـگُشـتِامـتحاننَـگُـشود /ــU U ــ U U ــ ــ U ــ U ــ U U ــ  /مفاعلن ( مفتعلن ) فعلاتنمفاعلنفعلن  /درركندوممصراعاوّلبهجايفعلاتن،مفعولن ( - - - ) بهكاررفتهاستكهاختياروزنياست . /درركناوّل اختيار شاعري قلب « - U U - » ( مفتعلن ) در برابر « U - U - » ( مفاعلن ) اختيار وزني /در مصراع اول ركن سوم هجاي دوم ( شِ ) تغيير كميّت مصوّت ها اختيار زباني  /هجايآخرمصراعدوّمكشيدهاستكهطبقاختياراتوزنيبلندمحسوبميشود .

همهدرخُوردرايوقيمت خويش از تو خواهند و من تو را خواهم « سعدي »  /هَـمِدَرخٌردِرايُقيـمَـتِخيش  /U U ــ ــ U ــ U ــ U U ــ /فعلاتن مفاعلن فعلن /از تُ خا هَنـ دُ مَن تُ را خا هم /

ــ U ــ ــ U ــ U ــ ــ ــ  /فاعلاتنمفاعلنفعلن   /ركنآغازينمصراعدوّمطبقاختيارات وزني به جاي « فعلاتن » از « فاعلاتن » استفاده شده است .  /ركنپايانيمصراعدوّمبهجاي«فَعَلن»طبقاختياراتوزنياز«فعلن»استفادهشدهاست .

بسبگرديدوبگرددروزگاردلبهدنيادرنبنددهوشيار«سعدي»  /بَسبِـگرديـدُبِـگَردَدروزِگار  / ــU ــ ــ U U ــ ــ ــ U ــ / دِل بِـ دُنـ يا دَر نَـ بَنـ دَد هو شـ يار /ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ /
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن  /درهجايپنجممصراعاوّلمصوّتكوتاه،بلندتلفظميشود . واوعطفُازاختياراتزبانياستوهجايآخربيتكشيدهاستكهطبقاختيارات وزني ، بلند محسوب مي شود .
اي كه دستت مي رسد كاري بكن پيش از آن كه كز تو نيايد هيچ كار « سعدي »   /ايكِدَسـتَتميرِسَدكاريبِـكن  /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /پيـشَـزانكزتُـنَـيايَدهيـچكار /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ /فاعلاتن فا علاتن فاعلن  /درهجايپنجممصراعدوّم،مصوّتكوتاه،بلندتلفّظميشودهجايپايانكلمهكهطبقاختياراتزبانياست،هجايپايانيمصراعدوّمكشيدهاستكهطبقاختياراتوزني،بلندمحسوبميشود .
9 –تكليفدانشآموزي


10 –ظاهراًمنظوركتابتمرين 7 ص 51 -50 است كه اين تمرين ها تقطيع هجايي واركان شده است .


خود آزمايي صص 62 – 61


1 –وزنهاييكهازنظرنظمميانهجاهايكوتاهوبلنديكسانباشندووزنهايديگرمثلمسدسومربعسالميامحذوفازآنبهدستبيايد .

2 –بضاعتنياوردمالّااميدخدايازعفوممكننااميد « سعدي »  /بـضاعَتنَـياوَردَمِلـلااُميد  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /خُـرايازعَفـوَممَـكُننااُميد  /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ  /

فعولنفعولنفعولنفعل  /بحر : متقاربمثمنمحذوف  /هجايپايانيهردومصراعكشيدهاستكهطبقاختيار وزني بلند محسوب مي شود . /در هجاي هشتم مصراع اول طبق اختيار زباني همزه حذف شده است .

باران اشكم مي دود وز ابرم آتش مي جهد با پختگان گوي اين سخن سوزش نباشد خام را « سعدي »  /بارانِاَشـكَمميدَوَدوَزاَبـرَماتَشميجَـهَد  /ــــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ /

با پُخـ تِـ گان گو يين سـُ خن سو زِش نَـ با شَد خا م را  /ــــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /مستفعلنمستفعلنمستفعلنمستفعلن  /بحر : رجزمثمنسالم  /حذفهمزهدرهجايدوازدهممصراعاوّلوهجايششممصراعدوّمطبقاختيارات زباني صورت گرفته است .

نسيم صبح را گفتم كه با او جانبي داري كز آن جانب كه او باشد صبا عنبر فشان آيد « سعدي »  /نَـسيـمصُبـحراگُفـتَمكِبااوجانِـبيـداري  /U ــ U ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ  /كَـزانجانبكِاوباشَدصَـباعَنـ بَر فِـ شا نا يَد  /U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ  /مفاعلينمفاعلينمفاعلينمفاعلين  /بحر : هزجمثمنسالم  /درهجايدوّموپانزدهممصراعدوّمهمزهطبقاختياراتزبانيحذفشدهاست . 

اي مسلمانان فغان زان نرگس جادو فريب كاو به يك ره برد از من صبر و آرام و شكيب « سعدي »   /ايمُـسَلـمانانفــغانزاننَرگِـسِجادوفَـريب  /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /كوبِـيكرهبُردازمَنصَبـرُآرامُشـكيب  /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /فاعلاتنفاعلاتنفاعلاتنفاعلن  /بحر : رمل مثمن مخدوف / هجاي پاياني هر دو مصراع كشيده است كه طبق اختيارات وزني فقط بلند محسوب مي شود .   /درهجايسيزدهم،طبقاختياراتزبانيمصوّتكوتاهبهبلندتبديلميشود ( واوعطف )

3 – 
اگرمردعشقيكمِخويشگيروگرنهرهعافيتپيشگير«سعدي»    /اَ گر مَر دِ عِشـ قي كَـ م خيـ ش گير  /U ــ ــ U ــ ــ U U ــ U ــ  / وَگرنَـرَهِـعافِـيتپيـشگير /U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ / فعولن فعولن فعولن فعل /بحر : متقـارب مثمن مخدوف در هجاي سوم مصراع دوم طبق اختيارات زباني مصوّت كوتاه به بلند تبديل مي شود هجاي پايان كلمه در هجاي هشتم مصـراع اول و هجـاي پنجم مصراع دوم طبق اختيارات زباني مصـوّت كوتاه به بلند تبـديل مي شود ( كسره ي اضافه )

به فريادم ز تو هر روز ، فرياد ازين فرياد روز افزونم اي دوست « نظامي »  /بـفريادَمزِتُهرروزفرياد  /U ــ ــ ــ U U ــ ــ U ــ ــ  /اَزينفريادروزَفزونَميدوست /U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ /مفاعلين مفاعلين فعولن /در هجاي ششم مصراع اول ، طبق اختيارات زباني ، مصوّت كوتاه به بلند تبديل مي شود ( هجاي پايان كلمه ) /بحر : هزج مسدس محذوف هجاي آخر بيت كشيده است كه طبق اختيارات وزني ، بلند محسوب مي شود . 

سپردم به تو دل ندانسته بودم كه تو بي وفا در جفا تا كجايي « فرّخي سيستاني »  /سـپُردَمبِـتُدِلنَـدانِسـتِبودم  /U ــ ــ U U ــ U ــ ــ U ــ ــ  /كِتُبيوفادرجَـفاتاكُـجايي /U U ــ U ــ ــ U ــ ــ U ــ ــ  /بحر : متقـاربمثمنسـالمدرهجايپنجممصراعاولوهجايدوم،طبقاختياراتزبانيمصوّتكوتاهبهبلندتبديلميشود ( هجاپايانكلمه ) 

ز فراق چون ننالم من دل شكسته چون ني كه بسوخت بندبندم ز حرارت جدايي « عراقي »  /زفِـراقچُننـنالممَـ نِ دل شـ كَسـ تِ چُن ني  /U U ــ U ــ U ــ ــ U U ــ U ــ U ــ ــ  /كِـبِـسوختبَنـدبَنـدمزِحَـرارَتِجُـدايي  /U U ــ U ــ U ــ ــ U U ــ U UU ــ ــ  /فعلاتُفاعلاتنفعلاتُفاعلاتن  /بحر :‌رملمثمنمشكـولدرهجايسيـزدهممصراعدوم،طبقاختيـارات زباني ، مصـوّت كوتاه به بلند تبديل مي شود ( كسره ي اضافه )

ديشب گله ي زلفش با باد همي كردم گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي « حافظ »  /ديـشبگِـلِـيزُلـفَشبابادهَـميكردَم  /ــــU U ــ ــ‌ ــ ــ ــ U U ــ ــ ــ  /گفـتاغَـلَـطيبُگـ زَر زين فكـ رَ تِ سو دا يي  /ــــU U ــ ــ ــ ــ ــ U U ــ ــ‌ ــ  /مفعولمفاعيلنمفعولمفاعيلن  /بحر : هزجمثمناخرب  /درهجايپنجممصراعاوّل،طبقاختياراتزبانيمصوّتكوتاهبهبلندتبديلميشود ( كسرهياضافه ) 

بسي بگفت خداوند عقل و نشنيدم كه دل به غمزه ي خوبان مده كه سنگ و سبوست « سعدي »   /بَـسيبـگُفـتخُـداوَنـدعَقـلُنَـشـنيـدم  /U ــ U ــ U U ــ ــ U ــ U ــ ــ ــ /كِـ دل بِـ غم ز يِ خو بان مَـ دِ كِـ سَنـ گُ سَـ بوست   /  U ــU ــ U U ــ ــ U UU ــ U U ــ  / مفاعلنفعلاتنمفاعلن فَعَلن   /بحر : مجنثمثمنمخبونمخدوف / درهجايدهممصـراعدوم،طبقاختيـاراتزبانيمصوّتكوتاهبهبلندتبـديلميشود ( هجايپايانكلمه )  /ركنپايانيمصراعدومطبقاختياراتوزنيبهجايفَعَلناز«فعلن»استفادهميشود .

ايخوبترازليليبيماستكه چون مجنون عشق تو بگرداند در كوه و بيابانم « سعدي »   / ايخوبتَرَزليـليبيـمَستكِچُنمَجـنون   / ــــU U ــ ــ ــ ــ ــ U ــ ــ ــ   /عِشـقِتُبِـگَردانَددركوهُبِـيابانم  / ــــU U ــ ــ ــ ــ ــ U U ــ ــ ــ   /مفعولمفاعيلنمفعول مفاعيلن   /هجايدوممصراعدوم،طبقاختياراتزبانيمصوّتكوتاهبهمصوّتبلندتبديلميشود ( كسرهياضافي )  /بحر : هزجمثمناخرب

آهسعدياثركنددركوهنكنددرتوسنگدلاثري«سعدي»   /آهسَعـدياَثَركُـنَددَركوه  / ــU ــ ــ U ــ U ــ ــ ــ  /نَـ كُـ نَد دَر تُـ سَنـ گ دل اَ ثَـ ري  /  U U ــ ــ U ــ U ــ U U ــ  /فعلاتنمفاعلنفَعلِن  /بحر : خفيفمسدّسمخبونمخدوف   /درركناوّلمصراعاوّلطبقاختياراتوزنيفعلاتنبهفاعلاتنتبديلميشود .  /درركنپايانيمصراعدوّمطبقاختياراتوزنيفعلن به فع لن تبديل مي شود .

خود آزمايي صص 72 – 71

1- تكليف دانش آموزي

2 –رويتوچوننوبهارجلوهگريميكندزلفتوچونروزگارپردهدريميكند«خاقاني »  / رويِتُچُننوبَـهارجلـوِگَـريميكُـنَد  /ــU U ــ ــ U ــ ــ U U ــ ــ U ــ  /زُلـفِتُچُنروزِگارپَردِدَريميكُنَد  / ــU U ــ ــ U ــ ــ U U ــ ــ U ــ   / مفتعلنفاعلنمفتعلنفاعلن  /بحر : منسرحمثمنمطويمكشوف  /وزندوري است . مصراع دوم تكرار مصراع اوّل است . بين دو مصراع مكث وجود دارد . هر نيم مصراع هفت هجا دارد در نتيجه تعداد هجاهاي تمام مصراع زوج است ( چهارده تا ) و اركان متناوب دارد . هجاي پايان نيم مصراع است و با وجود كشيده بودن ، بلند محسوب مي شود .

شعر من زان سوزناك آمد كه غم خاطر گوهر فشانم سوخته است « خاقاني »  /شِعـرِمَنزانسوزناكامَدكِغم   /ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ   /خاطِرِگوهرفـشانمسوخـتَست   / ــU ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ  /فاعلاتنفاعلاتنفاعلن   /بحر : رملمسدسمخدوف ( وزندوريندارد ) 

از تو وفا نخيزد داني كه نيك دانم وز من جفا نيايد دانم كه نيك داني « خاقاني »          /اَزتُوَفانَـخيـزددانيكِنيـكدانَم  / ــــU ــ U ــ ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ  /وزمَنجَـفانَـيايددانمكِنيـكداني / ــــU ــ U ــ ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ   / مفعولفاعلاتنمفعولفاعلاتن  /بحر : مضارعمثمناخرب  /يامستفعلنفعولنمستفعلنفعولن 

وزن دوري دارد بين نيم مصراع ها ، مي توان مكث كرد . اركان متناوب دارد تعداد هجاي هر مصراع زوج و نيم مصراع فرد است . هجاي پاياني نيم مصراع ها در حكم هجاي پاياني مصراع و هميشه بلند محسوب مي شود .

هر چند نمي سوزد بر من دل سنگينت گويي دل من سنگي ست در چاه زنخدانت « سعدي »    /هرچنـدنِـميسوزدبَرمَندِلِسَنـگيـنت  / ــــU U ــ ــ ــ ــ ــ U U ــ ــ‌ ــ  /گوييدِلِمَنسَنـگيستدرچاهِزنخـدا نت   / ــــU U ــ ــ ــ ــ ــ U U ــ ــ ــ   /مفعولمفاعلينمفعولمفاعلين  / بحر : مضارعمثمناخربيامستفعلمفعولنـمستفعلمفعولن  /وزندوريدارد،درنيممصراعمكثبالقوهُوبالفعلوجودداردـهجايپايانينيممصرعكشيدهاستوليمثلپايانمصراعفقطبلند محسوب مي شود ـ تعداد هجاهاي تمام مصراع 14 تاست ـ وزن متناوب دارد .

چون است حال بستان اي باد نو بهاري كز بلبلان برآمد فرياد بي قراري « سعدي »   /چُونسـتحالِبُسـتانايبادِنوبَـهاري  / ــ‌ــU ــ U ــ ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ  /كزبُلـبُـلان بَـ را مَد فَر يا دِ بي قَـ را ري  / ــــU ــ U ــ ــ ــ ــ U ــ U ــ ــ  /مفعولعلاتنمفعولفاعلاتن  /يامستفعلنفعولنمستفعلنفعولن   /بحر : مضارعمثمناخرب  /وزندوريداردچوندرنيممصـراعمكثداردـهجايكلمصراعزوجاستـوزنمتناوبداردـهجايپاياني نيم مصراع همانند پايان مصراع هميشه بلند محسوب مي شود .

3 –ايچرخفلكخرابيازكينهيتوستبيـدادگريپيشـهيديرينهيتوست

ويخـاكاگرسينـهيتـوبشكافنـدبسگوهرقيمتيكهدرسينهيتوست

ايچَرخِفَـلكخَـرابييزكيـنِـيِتُست        ــــU U ــ U ــ U ــ ــ U U ــ   /مستفعلفاعلاتمستفعلفع

بيـ دا د گ ري پيـ شِـ ي ديـ ريـ نِـ يِ تُست     ــــU U ــ ــ U U ــ ــ U U ــ       /مستفعلمستفعلمستفعلفع

وي خا ك اَ گر سيـ نِـ ي تُ بِشـ كا فَند          ــــU U ــ ــ U UU ــ ــ ــ           /مستفعلمستفعلمفعولنفع

بَسگوهَـرِقيـمَـتيكِدرسيـنِيِتُست       ــــU U ــ U ــ U ــ ــ U U ــ        /مستفعلفاعلاتمستفعلفع


مرغيديـدمنشستـهبر باره ي توس در پيش گـرفتـه كلّـه ي كي كاووس

با كلّه همي گفت كه افسوس افسوس كو بانگ جرس ها و كجا ناله ي كوس

مُر غي ديـ دم نِـ شَسـ تِ بَر با رِ يِ توس           ــــــــU ــ U ــ ــ U U ــ          /مفعولنفاعلاتمستفعلفع

دَرپيـشگِـرِفـتِكلـ لـ يِ كي كا ووس         ــــU U ــ U ــ U U ــ ــ ــ             /مستفعلفاعلاتمفعولنفع

باكلـلِـهـميگُفـتكِافـسوسَفسوس          ــــU U ــ ــ U U ــ ــ ــ ــ              /مستفعلمستفعلمفعولنفع

كوبانگجَـرسهاوكُـجانالِـيِ كوس           ــــU U ــ ــ U U ــ ــ U U ــ   /مستفعلمستفعلمستفعلفع


هرسبزهكهبركنارجوييرُستهاستگـوييزلبفرشتـهخوييرستـهاست

پابـرسـرسبــزهتابهخـواريننهيكانسبزهزخاكلالهروييرستهاست«خيام»

هرسَبـزِكِـبركـنارجويي رُسـ تَست                 ــــU U ــ U ــ U ــ ــ ــ ــ          /مستفعلفاعلاتمفعولنفع

گوييزلَـبِفـرِشـتِخوييرُسـتَست                ــــU U ــ U ــ U ــ ــ ــ ــ                   /مستفعلفاعلاتمفعولنفع

پابَرسَـرِسَبـزِتابِ خا ري نَـ نِـ هي                     ــــU U ــ U ــ U ــ ــ U U ــ             /مستفعلفاعلاتمستفعلفع

كانسَبـزِزِخاكلالِروييرُستست                 ــــU U ــ U ــ U ــ ــ ــ ــ                  /مستفعلفاعلاتمفعولنفع

4 – 

الف ) مي تراود مهتاب    /ميتَراودمَهـتاب  /ــU ــ ــ ــ ــ  /فاعلاتنفعلن
 
ميدرخشدشبتاب              /ميدِرَخـشَدشَبـتاب  /ــU ــ ــ ــ ــ  /فاعلاتنفعلن

ماندهپايآبلهازراهدراز    /ماندِپايابـلِـازراهِدِراز  /ــU ــ ــ U U ــ ــ U U ــ   /فاعلاتنفعلاتنفعلن

بردمدهكدهمرديتنها   /بَردَمدِهـكَـدِمَرديتَنـها   /ــU U ــ U U ــ ــ ــ ــ   /فاعلاتنفعلاتنفعلن

كولهبارشبردوش   /كولِـبارَشبَردوش   /ــU ــ ــ ــ ــ  /فاعلاتنفعلن

دستاوبردر،ميگويدباخود   /دَسـ تِ او بَر دَر مي گو يَد با خُد   /ــU ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ  /فاعلاتنمفعولنمفعولن

غماينخفتهيچند   /غَـمِاينخُفـتِيِچند  /U U ــ ــ U U ــ  /فعلاتنفعلن

خوابدرچشمترمميشكند .   /خابدرچَشـمتَرَمميشِـكَـنَد   /ــU ــ ــ U U ــ ــ U U ــ  /فاعلاتنفعلاتنفعلن     ( نيمايوشيج )

ب )

باتمامزودهاوديرهاملولوقهربود         /باتَـمامِزودهاوُديـرهامَـلولُقَهـربود  /ــU ــ U ــ U ــ U ــ U ــ U ــ U ــ U ــ  /فاعلاتفاعلاتفاعلاتفاعلاتفع



ساعتبزرگ؟؟ ؟ ؟  /ساعتبُـزُرگظاهراًبايد (ساعتبزرگِشهر) باشد  /ساعَـتِبُـزُرگِشهر /ــU ــ U ــ U ــ  /فاعلاتفاعلن  



ساعت يگانه اي كه راست گويِ دهر بود   /ساعَـتِيِـگانِـايكِراستگويِدهـربود  /ــU ــ U ــ U ــ U ــ U ــ U ــ U ــ   /فاعلات فاعلات فاعلات فاعلن

ساعتي كه طرفه تيك و تاك او   /ساعَـتيكِطُرفِـتيـكُتاكِاو    /ــU ــ U ــ U ــ U ــ U ــ   /فاعلاتفاعلاتفاعلن

ضربنبضشهربود      /ضَربِنَبـضِشهـربود   /ــU ــ U ــ U ــ   /فاعلاتفاعلن   

دنگ دنگ زنگ او بلند     /دِنـگدِنـگزنـگِاوبُـلَند  /ــU ــ U ــ U ــ U ــ  /فاعلاتفاعلاتفع

بازويشدراز       /بازويَشدِراز   /ــU ــ U ــ     /فاعلاتفع

 تافرودترفرود        /تافُـرودتَرفُـرود      /ــU ــ U ــ U ــ      /فاعلاتفاعلن

تافرازترفراز              /تافَـرازترفَـراز   /ــU ــ U ــ U ــ  /فاعلاتفاعلن                     ( م . اميد )

پ )

درآستانغروب          /دَراسـتانِغُـروب   /U ــ U ــ U U ــ  /مفاعلنفعلن

برآبگونبهخاگستريگرانيده       /بَـرابگونِبِـخاكِسـ ت ري گِ را نيـ دِ   /U ــ U ــ U U ــ ــ U ــ U ــ ــ ــ   /مفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

هزارزورقشوموسياهميگذرد          /هِـزارزُررَقِشومُسِـياهميگُـذَرَد   /U ــ U ــ U U ــ ــ U ــ U ــ U U ــ   /مفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

نهآفتاب ، نه ماه          /نَـآفـتابنَـماه           /U ــ U ــ U U ــ         /مفاعلنفعلن  

بر آبدان سپيد                   / بَـرابدانِسَـپيد   /U ــ U ــ U U ــ    /مفاعلنفعلن

هزارزورقِآوازهخوانشوموسياه          /هِـزارزورَقِآواز خا نِ شو مُ سِـ ياه           /U ــ U ــ U U ــ ــ U ــ U ــ U U ــ   /مفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

نقد ادبی

خود آزمایی درس دهم
1 –نقدادبیچیست؟ دراصطلاحادب،تشخیصمحاسنومعایبسخنونشاندادنبدوخوباثرادبیاستونقدادبیشناختارزشوبهایواقعیآثار ابداعی و آفرینش های ادبی و نیز بررسی قواعد و اصول یا علل و عواملی است که باعث می شود اثری درجه ی قبول یابد و یا مورد رد و انکار و بی اعتنایی قرار گیرد.

2 –وظیفهمنتقددربررسییکاثرادبیچیست؟یکمنتقدادبیبایدبامیزانهایعلمیومنطقیوبهدورازهر نوع نظر شخصی و غرض ورزی و صرفاً با دید و وجدان علمی به نقد اثر بپردازد.

3 –ازانواعنقدادبیکدامیکمربوطبهشکلظاهراثراستوکدامیکبامحتوایادرونمایهیاثرارتباطدارد؟نقدلغوینقدفنیونقدزیباییشناسیتاحدیمربوطبهشکلظاهروصورتهایعینی یک اثر ادبی است و برخی دیگر مانند نقد اخلاقی، نقد روان شناسی و نقد اجتماعی و امثال آن به محتوا و درون مایه ی اثر ارتباط دارد.

خود آزمایی : درس یازدهم
1–نظریههای«پارناسین»دربارهیهنرچیست؟ هنرخلقزیباییاستاینتنهاهدفیکاثرهنریاستازاینرو هنر یک پدیده ی مستقل است و به خودی خود هدف است.

2–چرانقدتاریخیبهتنهاییقادربهدرکوتحلیلواقعییکشاهکارادبینیست؟زیرایکشاهکارادبیغالباًازمحیطواجتماعخودفراتراستوچهبسامحصولجذبهوالهاماست. پسصرفاًبابحثپیرامونمسایلتاریخینمی توان آن را بررسی کرد.

3- عقیده هیپولیت تن در باب ادبیات چیست؟ هیپولیتتنمنتقدمشهورفرانسویادبیاترامحصول«زمان»،«محیطاجتماعی»و«نژاد»میداندوبهعقیدهیویحوادثواحوالاجتماعیمولودونتیجهیاینسهعاملاست.

خود آزمایی : درس دوازردهم
1–شاهنامهبهچنددورهتقسیممیشود؟         بهسهدورهتقسیممیشود :  1–اساطیری    2–پهلوانی  3 –تاریخی

2–آیادورهیپهلوانیمفصلترینوبهترینقسمتشاهنامهاست؟بله،زیراجنگهایمیانایرانوتوراندرایندورهآغازمیشودوپادشاهانکیانیمانندکیقباد، کیکاووس، ... در این دوره روی کار می آیند و پهلوانان مشهور مانند رستم، اسنفندیار و سهراب در این عهد ظهور می کنند.

3–چندتراژدیمهمازشاهنامهرانامببرید؟ رستموسهراب،رستمواسفندیاروداستانسیاوش

4–نامقدیمترینمثنوینظامیچیستوطرحآنچگونه است؟ قدیمترینمثنوینظامیمخزنالاسراراست. اینمثنویکوتاهو 2260 بیتداردوحاویاندیشههایزاهدانهوعارفانهاست–دارای 20 مقالهاستودرهرمقالهایپسازشرحعنوانمقاله،برایتاثیرگذاریبیشترداستانیکوتاهاماپرمحتواودلنشینروایتشدهاست.

خود آزمایی درس سیزدهم :
1–چهعاملیباعثدگرگونشدناحوالمولویمیشود؟ ملاقاتباشمستبریزی

2–مثنویمولویچنددفتراستومولویدرسرودنآنچهمنابعومأخذیرادرنظرداشتهاست؟ ششدفتراستومولویدرسرودنآنازدومنبععمدهی«قرآن»و«حدیث»و در کنار این دو منبع، از « آثار نظامی و عطار و سنایی »، « کلیله و دمنه » و نیز داستان هایی که در زبان عوام رایج بوده بهره برده است.

3- در شعر حافظ « محتسب » کیست و چرا حافظ با او سر ناسازگاری داشته است؟ منظورازمحتسب،امیرمبارزالدیناستزیرااوباغلبه ی بر فارس، شهر را میان رعب و وحشت و خشونت و تعصب غرقه می سازد، حافظ بر نمی تابد و دنیای ساخته ی مبارز الدین را دنیایی سرد و خشن می بیند و به رد و انکار آن می پردازد و با ریا و تزویر و عوام فریبی و دروغ و دورویی که زاده حکومت محتسب است به مبارزه بر می خیزد.

4–چهتازگیهاییدرشعرصائبمیتواندید؟ مضمونآفرینیتازگیدارد،بهخصوصدرغزلوهمچنیندرخلقمضامینبکرونازکخیالیوساختنتشبیهاتواستعاراتوکنایاتتازهوتمثیلوارسالالمثلوهمآوردنالفاظعامیانهومعمولیوگاهپیشپاافتادهوافکارواندیشه های عامیانه. 

5- کدام یک از قالب های شعری بیش تر مورد توجه صائب بوده است؟ غزل

خود آزمایی درس چهاردهم
1–تاریخبیهقیازلحاظتاریخیچهاهمیتیدارد؟ازنظرتاریخنگاریاینکتاباهمیتزیادداردزیرامورخسعیکردهاستتاآنجاکهممکناستحقایقتاریخیرا با تخیلات با تعارفات و دروغ گویی های بی مورد در نیامیزد و تاریخی واقعی و مستند ارائه دهد و برای رسیدن به این هدف مهم از یک طرف مشاهدات و تجربیات سیاسی و اجتماعی خود را بیان می کند و از طرف دیگر بر افراد ثقه و کتاب های قابل اعتماد تکیه می نماید.

2–نثرقابوس نامه چه خصوصیاتی دارد؟نثر قابوس نامه نثری است ساده و روان، لغات عربی در آن بسیار اندک است و ظاهراً نویسنده در به کار بردن لغات فارسی تعهدی داشته است. جملات کوتاهست. لغات عربی در این کتاب غالباً یا لغات معمولی و رایج عربی در زبان فارسی است و یا اصطلاحات علمی و فنی است مانند مصطلحات فلسفه و نجوم و هندسه و طب و شعر و فقه و امثال آن.

3–کاربردواژهدرگلستانچهاهمیتیدارد؟هرواژهدرکلامسعدیجایخاصومعینیداردبهطوریکهاگرآنراازجایخاصخودبرداریمنظموتناسبوناچارزیباییولطفکلامازمیانمی رود.

4–ایجازیکیازخصایصنثرسعدیاستچندجملهبهعنواننمونهذکرکنید؟- مشکآناستکهخودببوید /نهآنکهعطاربگوید     /- هرکهرازردرترازوستزوردربازوست     /- هنرچشمهیزایندهاستودولتپاینده

با تشکر: حیدری نسب


پاسخ خودآزمایی زبان فارسی پیش دانشگاهی(زبان فارسی

پاسخ خودآزمایی زبان فارسی پیش دانشگاهی(زبان فارسی

 

• ص11 1-مصراع دوم بیت اول را می توان به دو گونه خواند : الف ) جز به راهی که تو راهنمای من هستی نمی روم . ب) جز به راهی که تو آن را به من نمایی (نشان بدهی) نمی روم . 2-همه بیشی تو بکاهی همه کمّی تو فزایی . 3- نیایش های لطیف و زیبایی است لبریز از معارف ، آموزش های اخلاقی و اجتماعی . 4- علّامه الغیوب – ستّار العیوب ـ عزیز – جلیل – جلال – بخشنده – حکیم – عظیم - …• ص28 1- ستایش دادپیشگی و دادگری – ظلم ستیزی و طرد ظالم – نیرو بخشیدن – آزاد منشی – حمایت از مردم زحمتکش و دعوت آنها به اتّحاد . . . 2- همراهی و مبارزه مردم بر ضد ظلم و بیداد 2- زیرا خودبینی وناسپاسی به یزدان بر او چیره شد ، خود را جهان آفرین ( خدا ) خواند ، به هیچ نیروی برتری که بتواند تکیه گاه او باشد اعتقاد نداشت ، پس دچار هراس شد . مردم از او روی گردان شده و ضحّاک بر او چیره شد . 3- مارهای روییده بر دوش ضحّاک مظهری از اهریمن و تجسّم خوی اهریمنی و بیداد و منش خبیث است . 4- مغز گوسفند را با مغز یکی از دو قربانی می آمیختند و بدین ترتیب هر روز یکی از دوتنی را که به قربانگاه می آوردند ، نجات می دادند . 5- حضرت ابراهیم (ع) : از بیم نمرود خانواده ی ابراهیم (ع) او را سه سال در غاری پنهان کردند . سرنوشت فریدون مثل حضرت موسی است ولی پرورش یافتن وی در غار شبیه حضرت ابراهیم است . 7- ضحّاک 8- جای سوزن انداختن نبود . – شتر با بارش گم می شد . – سگ صاحبش را نمی شناخت . 9- سرگذشت ملّتی در طول قرون و نمودار فرهنگ و اندیشه و آرمان های آنهاست ، کتابی است درخور حیثیّت انسان و نمایشگر مردمی است که در راه آزادگی و شرافت و فضیلت مبارزه کرده اند . • ص35 1- الف) زمینه داستانی دارد . ب) زمینه قهرمانی دارد ( سیاوش پهلوانی است که فنون رزم وبزم را نزد رستم می آموزد . عبور او از آتش ، تقوا و پرهیزگاریش یاد آور خوی قهرمانان است ) . ج) مبتنی بر خرق عادت است ( گذر سیاوش از آن آتش عظیم و جان سالم به در بردنش ماجرایی برخلاف عادت است ) . د) دارای زمینه ای ملّی است ( اعتقاد ایرانیان را درباره چگونگی تشخیص بی گناهان از گناهکاران و عکس العمل مردم را در برابر آن نشان می دهد ) . 2-سیاوش با چهره ای خندان ، با کلاه خود زرّینی بر سر ، جامه ی سفیدی همچون کفن در بر ، تن به کافور آمیخته و سوار بر اسبی سیاه و معتقد بر بی گناهی خود تصویر شده است . 3-خروشان و غمناگ و گریان بودند . الف) یکی تازی ای بر نشسته سیاه // همی خاک نعلش برآمد به ماه ب) زمین گشت روشن تر از آسمان // جهانی خروشان و آتش دمان ج) نهادند بر دشت هیزم دو کوه // جهانی نظاره شده هم گروه د) بیامد دو صد مرد آتش فروز // دمیدند گفتی شب آمد به روز 5-در مقایسه با چنین اتّهامی ، عبور از دوزخ برای من آسانتر است . 6- در صورت اثبات بی گناهی خود ( « اگر بی گناهم رهایی مراست ») 7- به وسیله رستم کشته می شود . 8-خیره سر ولج باز ، دارای شخصیتی ناپایدار ، ناتوان در تصمیم گیری ،زود باور و دهن بین • ص40 1- الف) شاعر خویشتن خویش را موضوع قرار می دهد و از احساسات شخصی از خشن ترین تا نرم ترین آنها سخن به میان می آورد ، احساساتی مربوط به خدا ، خانواده ، انسانیت وطن و . . . با این تفاوت که نوع احساسات وی در برابر مسائل متغیر است . ب) زیرا که یکی از سرشارترین حوزه های شعر است در این نوع ادبی قرار دارد. ج) زیرا شاعر علاوه بر منِ شخصی ، منِ گسترده خود را نیز می تواند مطرح سازد . د) چون تمامی آثار شعری در صورتی که مصداق کامل شعر حماسی یا تعلیمی نباشند ، غِنایی هستند . 2- بیت سوم ( عشق را خواهی که تا پایان بری // بس که پسندید باید ناپسند ) 3- از عشق هر چه بگریزی ، بیشتر گرفتار می شوی – درد عشق درمانی ندارد . 4- عشق او دوباره مرا به بند کشید و تلاش بسیار برای رهایی از آن سودمند نبود . 5- « کز کشیدن تنگ تر گردد کمند » 6- زشت باید دید و انگارید خوب // زهر باید خورد و انگارید قند • ص42 1- فروتنی و بزرگ منشی و آزادگی و وارستگی او 2- تا به او بگوید خود را در برابر همه القابی که به او منصوب کرده اند هیچ می انگارد و اجازه داده است هر کس بر حسب اعتقاد خود هر چه می خواهد درباره او بگوید . مهم این است که نباید تحت تاثیر ستایش یا نکوهش دیگران قرار گرفت . 3- هیچ کدام را ( من این همه نیستم ) 4- من هیچ یک از اینها ( که دیگران درباره من گفته اند ) نیستم . 5- باز رفتند ( بازگشتند – برگشتند ) / بشوریدند (خشمگین شدند- اعتراض کردند ) / بیرون گرفت ( بیرون آورد ) / آواز داد ( فریاد زد - صدا زد) 6- ارادت : علاقه ، اخلاص و اظهار کوچکی در دوستی ، مشیّت الهی / اراده : خواست ، قصد ، میل و آهنگ ، عزم و تصمیم / مصاحبت : هم صحبت شدن با کسی ، دوستی / مصاحبه : گفتگو / اقامت : ماندن ، آرام گرفتن / اقامه : بر پای داشتن • ص43 1- بسته شده و در زنجیر که در زیر آفتاب و بر در خیمه افتاده بود . 2- آری ، زیرا وقتی از غلام خواست که در حضور ابراهیم خواص بخواند . شترها با شنیدن آواز غلام ، آب نخورده در صحرا پراکنده شدند . 3- خیر ، ضمن تاکید بر راستگویی امیر ، از او دلیل و برهانی نیز طلب کرد . 4- مهمان نوازی 5- ترتیب اجزای جمله رعایت نشده است . – به همراه حرف « را » از حرف « مر» استفاده شده است . – آوردن جملات کوتاه ( بر خلاف نثر امروز که معمولاَ َ جملات بلندترند ) – کاربرد فراوان افعال پیشوندی ( فراز رسیدم ، فروگرفتند . . .) آوردن لغات عربی و غیر فارسی . 6- در گذشته به معنی « امرکرد – انجام داد» به کار می رفته و امروز به معنی«گفت » و امروزه برای احترام بجای همه ی افعال امر می تواینم از « بفرمایید » استفاده کنیم. 7- موسیقی و شعر تاثیر عاطفی فراوان بر شنونده می گذارد و حتی حیوانات را متاثّر می سازد . متن درس نیز درباره تاثیر موسیقی و شعر است . • ص47 1- هم می خواست او را بیازماید و هم اینکه عشق فرهاد را ناچیز جلوه دهد . او را مایوس کند و در هم بشکند . 2- عاشقی پاکباز و حاضر جواب . 3- بگفتا دوری از مه نیست درخور // بگفت آشفته از مه دور بهتر ( دیوانه با دیدن ماه دیوانه تر می شود ) 4- « چه خواهی کرد » یا « چه چیز به او پیشکش می کنی » ، بعد از مصراع اوّل و قبل از مصراع دوم . 5- صادقانه ، تیزهوشانه و قاطع و رِندانه و دندان شکن . 6- « یاد نکردن از او( شیرین )» 7- سر ( جان خود ) • ص 50 1- از خود بی خود و مدهوش شدم . 2- تسکین ( ساکن شود : تسکین یابد ) : ساکت شود 3- « تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم // از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم » • ص52 1- چون در تمام ابیات به موضوعی واحد ( شکر و شادی عارفانه / به سر آمدن دورانی تیره و پدیدار شدن صبح امید ) اشاره می کند . ضمن آنکه برخی ( محمّد قزوینی ) این غزل را ناظر به وقایع تاریخی معیّنی پنداشته اند ( رجوع شود به مقدّمه ی غزل ) پس در تمام ابیات به موضوعی مشترک از نظر تاریخی و سیاسی اشاره شده است . 2- آری ، زیرا به تحوّلی اجتماعی ( پایان یافتن استبداد و تیرگی ) اشاره می کند و همانگونه که در مقدّمه ی درس آمده است می تواند به یک واقعه ی اجتماعی ( سقوط دولت امیر پیر حسین و آغاز حکومت شاه شیخ ابواسحاق ) مربوط باشد . 3- ( خزان – بهار ) ، ( گل – خار ) ، ( صبح - شب) ، (تدبیر و تشویش ) 4- الف) پریشانی – گیسو – دراز – نگار ب) « آن همه ناز و تغنّم که خزان می فرمود // عاقبت در قدم باد بهار آخر شد » 5-بله « آخر» به معنی پایان و« شد » در معنی فعل اسنادی یا ربطی به کار رفته است. 6- « آن همه ناز و تغنّم که خزان می فرمود »،« نخوت باد دی و شوکت خارآخرشد » 7- شِکوه و گلایه ی حافظ از عدم توجّه به او و شکرگذاری در قبال پایان یافتن این حقارت وشکر وشادی عارفانه از رسیدن به این منزلت . • ص56 1- با شوق و اشتیاق خودش که گرما و حرارت شعله در مقابل آتش اشتیاق او ناچیز است . 2- غبار – خماری – مثل یک لبخند ، خنده وار بودن 3- « آرزو های دو عالم دستگاه // از کف خاکم غباری بیش نیست » 4- سرسبزی گلستان به اندازه ی عمر کوتاه یک لبخند است ( خنده وار بودن گلستان نشانه ی کوتاهی و گذرا بودن زندگی و دنیا است ) . 5- غرقه – محیط – تنک آبی – کنار ( محیط : اقیانوس ) 6- ناپایداری و بی اعتباری دنیا و زودگذر بودن عمر ( بی اعتباری زندگی انسان ) و اغتنام فرصت . 7- زیررا آنچه اینان بدان فخر می فروشند عار و ننگی بیش نیست . شاعر مقام های این دنیا را مایه ی ننگ می داند . 8 « محیط » در این بیت به معنی « آگاهی ها و تصورات ما» است ( صنعت استعاره ) ، ( برخی آن را « دنیا» و « هستی انسان » هم معنی کرده اند ) . • ص57 1- عیب جو ظاهر بین و مجنون ، حقیقت بین است . عیب جو سطحی نگر و است و مجنون عمیق نگر است . 2- دیده ی پاک و حقیق بین ، همه چیز را پاک و زیبا می بیند ( چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید ) بر زیبابینی تاکید می کند . 3- هر دو شاعر به مضمون واحدی اشاره کرده اند ( فقط مخاطب در شعر وحشی ، مجنون و در شعر مولوی ، لیلی است ) . هر دو معتقدند با چشم حقیقت بین باید به امور نگریست ، لیلی را از دریچه ی چشم مجنون باید دید . 4- باید به صورت ( حور + «ی» نکره ) خوانده شود . چون « قصور » در مصراع بعد با «ی» نکره آمده است . • ص 61 1- تاریک زار – غم اندود – سحرکوشان – چندشناک – سنگردار و . . . 2- توصیف فرات ، ماه و ستارگان . 3- ( دیشب : شب عاشورا ) – ( امشب : شب شام غریبان ) 4- « اگر دین ندارید ، لااقل در دنیای تان آزاده باشید .» 5- زیرا نویسنده از احساسات شخصی در توصیف واقعه ی کربلا استفاده کرده است و آن واقعه ی عظیم را با شور و احساس توصیف نموده است . • ص63 1- « آه دست پسرم یافت خراش // وای پای پسرم خورد به سنگ » 2- این که از احساسات درونی ، عشق و انگیزه های درونی مادر ، عاشق و معشوق سخن می گوید . 3- زیرا حرمت مادر را پاس نمی دارد . 4- در شعر شهریار فرزند ، سپاسگزار مادر و دلبسته اوست و برعکس در شعر ایرج میرزا پسر ناسپاسی می کند . • ص66 1-کمال پرستش را در مستی می داند ( مستی : سرمستی و از خود بی خود شدن عاشقانه ) . 2- « به شادی و آسایش و خواب و خور // ندارند کاری دل افگارها » که با ابیات چهارم و پنجم حدودی ارتباط معنایی دارد . 3- باران شادی (‹ شاباش › استعاره از « قطره ی باران » است ) . 4- زیرا آینده نیز مانند گذشته ناپایدار است و خواب و خیالی بیش نیست . 5- « به خون خود آغشته و رفته اند // چه گل های رنگین به جوبارها » و همچنین با بیت ششم که « چه فرهادها مرده در کوه ها // چه حلّاج ها رفته بر دارها » می باشد ، ارتباط معنایی دارد . 6- واژه ی « حلّاج » عربی است . در واژه ی « برقصد » نیز ، تکواژ « رقص » عربی است . • ص67 1- هی نگویید « من » ، این « من » شیطان است . 2- بین « نقص و کمال » / « عیب و جمال » / « خویش و غیر » ، تضاد وجود دارد. • ص70 1- « غم » در مصراع اوّل اندوه و ماتم این جهانی ( با بار معنایی منفی ) و در مصراع چهارم غم عشق ( با بار معنایی مثبت ) یا غم فراق است که حاصل آگاهی و مایه –ی شادکامی و سرمستی است . 2- زخم رزمنده را را به نشان و مدال تشبیه کرده است ، « زخم و نشان » هر دو بر سینه نشانده می شوند . و هر دو مایه ی سرافرازی است . ( با زخم نشان گرفتن : کنایه از مبارزه ای افتخار آمیز است .) • ص 75 1-صفات انسان پر گو : ( آگنده گوش است ) – ( به نصایح دیگران توجّه نمی کند ) – ( نسنجیده سخن می گوید ) – ( رازدار نیست ) صفات انسان کم گو : ( رازداری ) – ( نصیحت شنو بودن ) – (سنجیده سخن گفتن) 2-صدف ، کوه 4 3- « نباید سخن گفت ناساخته // نشاید بریدن نینداخته » 4- حذر کن ز نادان ده مرده گوی // چو دانا یکی گوی و پرورده گوی کم آواز هرگز نبینی خجل // جوی مشک بهتر که یک توده گل 5- افراد پر حرف به نصیحت و توصیه ی خیر خواهانه ی دیگران توجّه نمی کند و سخن کسی را نمی شنود . 6- از آن نوع شعر تعلیمی که موضوع آن خیر و نیکی است ( حوزه ی اخلاق ) . 7- شعر تعلیمی دوران گذشته بیشتر شامل سروده هایی در زمینه ی اخلاقی و مذهبی و عرفانی بوده است ولی از انقلاب مشروطه به بعد ، مسائل سیاسی و اجتماعی و روان شناسی نیز وارد شعر تعلیمی جدید می شود . • ص 79 1- * وقعات غرایب که خاص ، او را بود : رویدادهای شگفت انگیزی وجود داشت که فقط برای او رخ می داد ( از اوسر می زد) . * خط جنید باید : حکم و فتوای جنید لازم است . * زبان دراز کردند : سخن چینی واعتراض و سرزنش کردند . 2- مصلحت اندیشی و عافیت طلبی و عاقبت نگری قشیری را بیان می کند . 3- بعد از آنکه خلیفه تایید جنید را برای به دار آویختن « حلّاج » لازم شمرد ، او دستار و دراعه پوشید و به مدرسه رفت و در جواب فتوای خلیفه نوشت : حلّاج بر ظاهر حال ، کشتنی است . به این ترتیب پیش بینی حلّاج راست از آب بیرون آمد و هنگام تایید حکم جنید در لباس متشرعان ریاکار بود . 4- در آمدن به صورت اهل شریعت تا در لباس اهل تصوّف و طریقت ، حکم قتل منصور را تایید نکرده باشد . 5- زیرا شبلی از حقیقت سخنان حلّاج آگاه بود و برای موافقت و همراهی با مردم گلی به طرف او پرتاب کرد و حلّاج از او که می دانست ، توقع نداشت . 6- زیرا مریدانش نسبت به او فقط گمان نیکو داشتند ( مقلّد او بودند ) و « گمان نیکو داشتن به کسی » از « فروع دین » است در حالیکه منکران او به « توحید و شریعت » که از « اصول دین » است معتقد بودند و برای یک اصل دینی قیام کرده بودند آن هم اصل توحید . 7- زینت بخش چهره مردان خدا ، خون و شهادت آنها است ( آبروی آنها در گروِ شهادت آنها است ) . 9- وقعات غرایب – کارهای عجایب • ص 82 1-فساد اجتماعی حاکم بر جامعه ( چنین راه ناهمواری سسب می شود همه افتان و خیزان بروند ) 2- پدیده رشوه خواری 3- کمّیّت و اندازه اهمّیّت ندارد . آنچه مهم است ، نفس عمل است . « بدی و حرام » چه کم باشد چه زیاد ، بد است و حرام است . پاسخ خود آزمایی زبان فارسی2 پیش دانشگاهی ترم دوم ص 88 1- مقصود از « اسب سیاه » و « لؤلؤ تر » به ترتیب « ابربهاری » و « باران » است . 2- ابر بهاری را به اسبی سرکش تشبیه کرده است که از ضربه های سم اش بر صفحه – ی آسمان ، باران همچون مروارید می بارد . 3- « مشک سیاه » در شعر منوچهری استعاره از « سیاهی گوش کبک » و سیاهی داخل گلبرگ لاله ، « داغ لاله » است . در « ثمین » نیز استعاره از « قطرات باران و شبنم » است که بر گلبرگ های لاله می نشیند . 4- « خرگه » خیمه ی باشکوه و منفرد شاه و « خیمه » محل اسکان سربازان است ، چون لاله بلندتر از سبزه ها است و شکوه و جلوه ی آن بیشتر و تعداد آن کمتر است و سبزه ها به تعداد بی شمار لاله ها را احاطه کرده اند . لاله را شاهی در میان خیل سربازان انگاشته است . 5- مسمّط 6- گویی بطّ سفید : تخیّلی / مست و هشیار : نمادین – تخیّلی / راه بی نهایت : نمادین – تخیّلی / شب کویر : نمادین – تخیّلی – واقعی / سپیده ی آشنا : واقعی – تخیّلی 7- وقتی به آموخته ها و اطّلاعات خود تکیه نکند و به تجربه های عاطفی و برقراری ارتباط با دنیای برون بپردازد . صیقل دادن و شفّاف ساختن روح و اندیشه شرط آفرینش آثار ماندگار است . ص 92 1-« سیم » : برف و « کمربند آهنین » : سیاهی دامنه و بخش میانی کوه می باسند که هر دو استعاره می باشند . 2- بلندی و رفعت دماوند که به صورت حسن تعلیلی شاعرانه بیان شده است ( حسن تعلیل : ارئه ی بیانی شاعرانه برای امور واقعی ) 3- زیرا « مشت » صفت انسان بر پا خواسته و معترض است . حال آنکه دماوند خاموش است و قلبی منجمد دارد . 4- زیرا می خواهد « از دم ستوران و این مردم نحس دیو مانند وارهد » و از مصاحبت و همنشینی با مردم دیو سیرت بیزار است . 5- « ورم » استعاره از « برآمدگی کوه دماوند » است که شاعر آن را نتیجه ی آماس دل منجمد و دردمند زمین می داند . « کافور » استعاره از « برف » برای التیام و کاهش ورم می باشد . 6- لب دوختن آزادیخواهان در دوره ی قاجاری و اختناق و استبداد حاکم بر جامعه . 7- شاعر یا هر انسان آزادیخواه دیگر که جانش در آتش مبارزه سوخته است . 8- دماوند نماد آزادیخواهان ، دردمندان و روشنفکرانی است که انزوا و سکوت اختیار کرده اند ، اگرچه آتش آزادیخواهی در دل و جانشان شعله ور است ( خود شاعر نیز می تواند باشد ) . 9- ابیات 4و5 / 6و7 ص94 1-چون توصیف او از نوع توصیفات واقعی است ، تصویری دقیق از معماری ، جغرافیای طبیعی و زیستی ، وضعیت اقتصادی و نظامی و جمعیتی ارائه داده است . 2- توصیف واقعی 3- -« روی از سوی جنوب » : به سمت جنوب ، به طرف نواحی جنوب - « سه جانب آن با آب دریا است » : از سه طرف آب دریا آن را احاطه کرده است ( شبه جزیره ) . 4-در حومه ی شهر طرابلس ( آن سوی حصار و باروی شهر ) خانه ای جز دو یا سه استراحتگاه ( کاروان سرا ) وجود ندارد . 5- « مشهد » اسم مکان است . از مصدر شهادت به معنی « مکان حاضر آمدن مردم » ، « شهادت گاه » و « مقبره ی شهیدان » است . در این درس به اماکنی اطلاق شده که در اطراف مقابر متبرّکه ساخته شده و محل استراحتگاه مسافران بوده است . (کاروانسرا) 6- دقّت ، تیز بینی که ناشی از مشاهده ی دقیق است و در مجموع ارئه ی توصیفی دقیق و گویا همراه با بیان اطّلاعات واقعی ، بیان صادقانه و بی پیرایه نثر ساده و مرسل است . 7- « آدینه » که به معنی « جمعه » است . چون در این مساجد روز جمعه نماز جماعت برپای می داشتند . 1- خندق 2- نایژه : لوله / پاژه : دیواره – پاشویه ص99 1-« صفات مثبت » : بی باک ، صبور ، قهرمان ، فروتن ، بی چشم داشت نوزش ، بی نیاز از آب و . . . « صفات منفی » : بی برگ و بار ، بی بهره از شوق و شور جوانه زدن و شکفتن ، بی ثمر ، بی گل و . . . 2- بید 3- خیال 4- کشور سبز آرزوها ، چشمه ی موّاج و زلال نوازش ها ، امیدها و انتظار ، سرزمین نجات . . . ( پراگراف اوّل صفحه ی 97 ) 5- حضرت علی (ع) – سر در چاه فرو بردن و گریستن ایشان و نیز ناله هایشان در نخلستان های کوفه . 6- حصار عبوس غربت – پراونه ی شوق – کاسه ی فهم های پلید – لبخند نوازش – مشت خونین بی تاب قلب – باران غیبی سکوت – دامن حریر الهه ی عشق . 7-« مزرع سبزفلک دیدم و داس مه نو // یادم از کِشته ی خویش آمد وهنگام درو » ( حافظ ) 9-مهتاب 10- زندگی شهری را زشت و پلشت و پریشان که نظمی عاقلانه آن را از عواطف و احساسات تهی کرده است . رندگی روستایی که شاعرانه و پاک و معصومانه است . و ادراک مصلحت بین عقلی در آن راه ندارد . 11- شب ها به مهتاب روشن است و یا به قطره های درشت باران ، ستاره ، مصابیح آسمان . ص103 1-شاعری در نزدیکی تو است که چنگی ساده تر از ارغنون تو دارد . آوای سبک و لطیف تو زودتر از نیایش من به سوی آسمانی که در انتظار آن است بالا می رود . 2- الف) اختر شب از کنار کوهساران سر خم می کند تا صدای تو را بشنود . ب) صدای تو ، صدای درّه ای است که در سایه خفته است . ج) ناله های پر هوسی که از زبان شاخه شنیده می شود . 3- ترکیب موزونی از دلپذیرترین صداهای طبیعت و مبهم ترین آه های آسمان ها 4- تصنیف « مرغ سحر ناله سر کن // داغ مرا تازه تر کن » از ملک الشعرای بهار. 5- آسمان - اختر شب – نیزار – امواج – چشمه سار – جنگل – کوهسار – ساحل 6-صدای شیرین ( صدای شنیدنی ، شیرین ، چشیدنی ) – آوای سبک ( آوای شنیدنی ، سبک لمس کردن ) – زمزمه سوزان ( شنوایی ، لامسه ) – دم لطیف ( شنوایی ، لامسه ) ص107 1- تابستان ها می آیند ، چند تا خر دارند و دو برابر آن سنگ ، زن هاشان به خوشه چینی و گدایی ، مردهاشان به آهنگری مشغولند ( صفحه ی . . . ) 2- از خودشان هم طبیب دارند ، هم ماما و هم مستجاب الدّعوه از مازندران قو می آوردند و برنج و زغال از ساوجبلاغ ، قند و توتون و پارچه . 3- آبریزان : افرازان 4- پوشاندن سقف خانه ها با تیر و ساختن دیوارها از سنگ و چینه و خشت و گل سفید . گچ کاری امامزاده بکاربردن توفال در سقف خانه . 5- عبارت وصفی است . نوع آن صفت بیانیِ مرکّب و نقش آن مسند است . ص115 1- تا به طور غیر مستقیم به شیخ بوعبدالله باکو بفهماند جایگاه افراد متکبّر و خودبین ، دوزخ است . 2- تمام حکایت های اسرارالتّوحید بطور عام مصداق چنین شیوه ای هستند ، امّا بطور خاص در حکایت های « غرور شکنی » ( سطر سوم حکایت ) و « پاکبازی » ( عکس العمل شیخ در مقابل جمله ی امیر مقامران ) به این موضوع اشاره دارد . 3-هر چه نگاه کردم ، هیچ کس را بدتر از خود ندیدم ( در حکایت انسان راستین ) . 4-- « به قول مردمان خطّی به وی فرو نتوان کشید .» 5-- « انسان راستین » 6-- با بیانی غیر مستقیم و تمثیلی از طریق جملاتی کوتاه و موثّر آنان را تربیت می کردند . 7-- بهتراست خود را گناهکار بدانم . 8- فرود آمد – فرو می راند – باز کنیم – برخیزد – درآمد – فرو نتوان کشید 9-- شیخ بوعبدالله بشکست / با خویش رسید / او را تصدیق کرد / گفت : به راست باختن و پاک باختن / . . . 10- ریختن خاکستر بر سر پیامبر (ص) به وسیله ی زنی از یاران ابولهب ص122 1- فروتن ، ساده و شکیبا 2- چون همه چیز را در حال تغییر می دید از هیچ پیشامد جالبی زیاده اظهار شادمانی نمی کرد و از هیچ حادثه ی سوئی نیز به شِکوِه در نمی آمد . 3- اگر انسان نمی تواند در اوج افلاک و آفاق معنویّت پرواز کند ، لااقل از فروافتادن در دام مادیّات و روزمرّه گیها بپرهیزد ( کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ // کار ما شاید این است / که در افسوس گل سرخ شناور باشیم ) . 4- من دنیا را از شما دریغ نمی دارم بلکه شما را از دنیا دریغ می دارم ( دنیا را ناکام از تسلّط بر نفس آنها می کند ) . 5- جنگ های صلیبی و حمله ی مغول به ایران 6- جنگیدن برای بوجود آوردن امکان زیستن ( به شیوه ای از زندگی حیوانات که جزو قوانین جنگل است و ضعیفان را پایمال قدرت زورمندان می کند ) . 7- بینش مندی ( بصیرت و معرفت باطنی از امور ) ، زیرا در نظر او دانشمندی ( علم حصولی یا اکتسابی یا ظاهری یا دنیایی ) نوعی دانایی است که هیچگاه نمی تواند به عمق و ژرفای مبهمات زندگی راه یابد ، زیرا درک معمّای هستی در نظر عرفا نیازمند آن است که « پشت دانایی اردو بزنند » و از طریق کشف و بهبود و اشراق ( ماورای علم و عقل ) حقیقت هستی را جستجو کنند . 8- هر گونه اهانت و ایذا را با خونسردی و کم زنی مقابله می کرد ( آخرین پراگراف صفحه ی 127 چاپ 81 است که ( این پراگراف در چاپ 83 حذف شده ) دانشمندی زمینه ساز غرور می شود و محدودیّت ایجاد می کند ) . 9- زیرا گاندی هم مثل مولانا منادی سلم ( صلح ) و دوستی بود و از زندگی فقط به قدر ضرورت ، خود را بهره مند می کرد و بیش از قدر ضرورت را موجب دور افتادن از خط سیر روحانی خویش می یافت . 10-نه آیا باید شکر کنی که باز تو راکبی و او مرکوب 11-وارستگی – رهایی از تعلّقات مادّّی 12- کتاب « پلّه پلّه تا ملاقات خدا » روایت داستان گونه ای است از زندگی مولانا که به قول دکتر زرّین کوب به اشعار ناسروده ی مولانا یعنی زندگی و سیر سلوک آدمی می پردازد و درک عمیق اشعار سروده شده ی او را ممکن می سازد . انتخاب معادل های دقیق برای کلمات عربی از ویژگی های زبانی کتاب است ; ( خاک نهادی : تواضع ) ( دل نهادگی : تعلّق خاطر ) . ص127 1- منظور نویسنده پذیرش بی چون و چرای مشیّت الهی است و پذیرفتن این نکته که « هر چه پروردگار برای بنده بخواهد بهترین است .» این حالت توکّل و تسلیم موجب آرامش روحی و کاهش دل نگرانی ها می شود و به شخص مقاومت و استحکام روحی می بخشد . 2- نویسنده عالم افسانه ها را پررنگ و نگار و پرّان و نرم می داند . 3- تشرّع و عرفان / عشق و زندگی عملی / شوریدگی و عقل / همدم کودک و دستگیر پیر . 4- سخن سعدی به همه شبیه است و به هیچ کس شبیه نیست ، در زبان فارسی احدی تنوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال نظیر حرف زدن او را هر روز در کوچه و بازار می شنویم . 5- ر.ک به حکایت دهم ار باب چهارم بوستان ، مفهوم کلّی حکایت آن است که نباید با فرومایگان مقابله به مثل کرد . اگر جاهلان همچون سگ ، با دندان بی خردی خود وجود خردمندان را آزرده کنند ، خردمند چاره ای جز سکوت ندارد ، همانگونه که سنگی بی ارزش می تواند گوهر گرانبها را بشکند . 6- نوعی حرکت میان یورتمه و قدم زدن ( حرکتی است که با خم کردن پشت همراه است و به راه رفتن شتر می ماند ) . 7- زیرا دامنه ی کلام سعدی به قدر کافی وسعت دارد و ناآگاهی از مفهوم یک لغت یا نفهمیدن معنای یک بیت مجموعه ی اثر را نا مفهوم نمی کند . همیشه قرائن و نشانه هایی برای درک مفاهیم دشوار در سایر ابیات وجود دارد . 8- نویسنده با فروتنی اعتراف می کند که قدم در میدانی نهاده که سعدی یکّه تاز آن است . خود را همچون بیماری می پندارد که که به مرض استسقا ( سیری ناپذیری از آب ) دچار است و کلام سعدی همچون آبی عطش او را فرو می نشاند و می گوید که میدان برای فعّالیّت نوشتن باز بود . من هم بسیار مایل به نوشتن بودم پس چون همه ی امکانات فراهم بود به این کار دست زدم . ص131 1- فرقه ی نقشبندیّه یکی از سلسله های صوفیه شامل پیروان خواجه محمّد نقشبند که پیروانی در هندوچین ، ترکستان ، ترکیه و جاوه ، در ایران در کردستان و نیز عراق دارد . کتاب « رشحات عین الحیات » تالیف علی ابن حسین واعظ کاشانی درباره ی این فرقه و آداب و طریقت ایشان است ( فرهنگ معین – جلد ششم ) . این سلسله نَسَب خود را به معروف کرخه ( عارف قرن سوم و چهارم ) از شاگردان امام رضا(ع) می رسانند . آنان اهل سنّت هستند ولی به اهل بیب پیامبر (ص) و ائمّه ارادت خواص دارند . این سلسله از صوفیان محتاط اند و به شریعت نزدیک اند یعنی سماع به جا نمی آورند ولی صوفیان سماع کار را هم کافر نمی دانند جامی از برجستگان این فرقه بود . 2- به دلیل تولّد در خرجرد جام و اِرادتی که به شیخ احمد جامی داشت . 3- هر چه در نوشتن حروف رنج ببری بیهوده است ، باد تند آن را به سرعت پاک می کند و از صفحه ی ریگ محو می کند . 4- می گفت برای تسلّی خاطر خود می نویسد و از نام لیلی یاد می کند و با این نام دل خود را آرامش می دهد . 5- نام لیلی که سبب اعتلای وجود او شده است . 6- بیان این آموزش معتبر عرفانی که : جان مایه ی حیات آدمی ، عشق است و بی عشق ، آدمی همچون حیوان می شود . « حیات از عشق می شناس و ممات ، بی عشق می یاب ، سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد » ، « عین القضاه همدانی » 7- یاد معشوق موجب تسلّی خاطر و رفعت و بلندی عاشق می شود . اگر وصال ناممکن است یادآوری خاطره و نام معشوق میسّر است . 8- « خر » در ترکیب « خرگمشده » در معنای حقیقی خود یعنی ،« حیوان باربر» بکار رفته و در مصراع دوم معنای غیر حقیقی دارد زیرا استعاره از مردی است که از موهبت عشق بی بهره است . ص137 1- لباس راسته ( لباس دراز و بی چین ) و بر روی آن عبایی می پوشید ، یک چشمش کمی پیچیدگی داشت ( پاراگراف آخر صفحه ی 133 ) . 2- سبب ادامه ی شیوه ی او در خطّاطی بوسیله خوشنویسان پس از کلهر شد . 2- بیان ساده و روان و جذّاب / به کار بردن جملات کوتاه ( ایجاز ) / توصیف دقیق جزئیّات و وضع ظاهری و حالات شخصی افراد / استفاده از زبان عامیانه . . . 3- هنگام توصیف لباس میرزا زضا کلهر / توضیح درباره ی شیوه تراشیدان قلم بوسیله ی کلهر / توصیف حالات فیزیکی میرزا هنگام خطّاطی ( نفسه زدن ) . 4- خش خش ، چِک چِک ، تق تق ، وِز وِز ، جَر جَر . . . ( « نام آوا » یا « اسم صوت » که با اصطلاح دستوری « صوت » متفاوت است ) . 5- یک کلمه را بدون برداشتن قلم و ایجاد مکث و فاصله ، از ابتدا تا انتها می نوشت ( درواقع حروف یک کلمه را بدون قطع و ایجاد فاصله می نوشت ) . 6- ( سر هم رفته : روی هم رفته ، در مجموع ) / ( از کار درآودن : تمام کردن به پایان رساندن ) / ( سروا زدن : سرباز زدن ، خودداری ) 7- در مجموع میرزا رضا کلهر مردی اهل سیاست معرفی شده که گاهی بدون پرده پوشی از رفتار حکومت انتقاد می کرده است . ( پراگراف آخر صفحه ی 136 ) 8- میرزا عبّاس خان ( قوام الدّوله ) ، میرزا محمد حسین فروغی ( ذکاء الملک ) ، میرزا زین العابدین شریف قزوینی ، سیّد محمود ( صدرالکتاب ) ، میرزا حسن خان مشیر الملک ( مشیرالدّوله ) . . . 9- ( حبس کردن نفس : نفس نکشیدن در مدّت طولانی ) / ( نفسه زدن : بازدم طولانی و کشیده پس از حبس نفس ) . 10- خبر تلخ – صدای لطیف – خنده ی شیرین – قیافه ی با نمک – شعر شیرین – کلام و سخن روشن – فریاد تلخ – جیغ بنفش . . . بوی دهن تو از چمن می شنوم / از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر / مثل این است که شب نمناک است . ببین چه می گویم / حرفهایم مثل یک تکّه چمن روشن بود / از این شعر تر شیرین زشاهنشه عجب دارم . 11- خط تحریری همان خط شکسته ی نستعلیق است . ص 149 1- سفارش خلیفه به احمد این بود که : اقدام به آزادی بودلَف کند ولی نامی از نیاورد و چه کم و چه زیاد پیغامی از خلیفه به افشین ندهد . 2- با چشمان بسته ، شلواری بر تن ، بر فرشی چرمی نشسته و جلّاد نیز با شمشیر برهنه بر بالای سرش ایستاده . 3- انتظلر داشت او را با آوردن عذری بازگردانند . درحالیکه آنان بنابر عادت دیرینه به پیشواز او آمده ، وی را به درون خانه راه داده بودند . 4- زیرا می دانست او به شفاعت و به منظور نجات دوست خود ، بودلَف ، آنجا آمده است . 5- بخاطر اصرار بیش از حد افشین و نیز منزلتی که او نزد خلیفه یافته بود « در نتیجه خدمات افشین و برانداختن بابک خرّم دین » . 6- « هرکسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد . » 7- می گوید : « یا امیرالمؤمنین خون مسلمانی ریختن نپسندیدم و مرا مزد باشد و ایزد تعالی بدین ، دروغم نگیرد و چند آیت قرآن و اخبار پیغامبر(ص) بیاورده » . 8- بیان صریح و دقیق – رعایت ترتیب و توالی ارکان جمله – آوردن جملات کوتاه ( ایجاز ) و نیز جملات طولانی ( بنابرضرورت ) – توصیفات زیبا و دقیق . 9- احمد بن دؤاد قاضی ( شخصیت اصلی ) و اسماعیل بن شهاب ، راوی است . ص157 1-داشتن عینک / کراوات ، تعلیمی . . . 2- داستان به روایت اوّل شخص مفرد نوشته شده و راوی آن دانش آموزی کلاس پنجم ابتدایی و در واقع رسول پرویزی است / زمان حدود سالهای 1311 ( پرویزی متولد سال 1300 و متوفّی به سال 1356 است .) مکان شیراز- محل تولد نویسنده بوشهر است . 3- باد دقّت عینک را از جعبه بیرون آورد و آن را به چشمش گذاشت ، دسته ی سیمی را به پشت گوش راست گذاشت و نخ قند . . . 4- لحظه ای که نخستین بار ، راوی ، عینک بر چشم می گذارد و چیزهایی را می بیند که پیش از آن ندیده بوده است . 5-به کار بردن جملات بلند / توصیف دقیق جزئیّات / استفاده از گویش عامیانه / نثر ساده و شکسته 6- الف: ( سن و سال ) // ب: ( صحنه ی تئاتر ) // ج: ( نوعی حشره ی آفت زای گیاهی) 7- می خواستی زودتر بگی ( بگویی ) / مگه ( مگر ) اینجا دسته ی هفت صندوقی آوردن ( آورده اند ) 8- منظور از « چشم مسلّح » چشمی است که بوسیله ی ابزارهایی از قبیل عینک ، تلسکوپ و غیره قدرت بینایی آن افزایش یافته و در این درس منظور از « چشم مسلّح » چشمی است که دارای عینک است . ص163 1-از زبان اوّل شخص مفرد ( کودک دبستانی / احتمالا خود نویسنده ) 2- حفظ زبان ملّی 3- اهمّیّت حفظ زبان ملّی و حکم دشمن را که از این پس هیچ کس نباید به زبان ملّی خود شخن بگوید .و بنویسد ( اجبار مردم به سخن گفتن به زبان بیگانه ) . 4- وطن پرستی / مبارزه با دشمن 5- نوشتن جمله ی « زنده باد میهن » به وسیله ی معلّم . 6- هنگامی که وسیله ی وحدت ملّی در برابر تهاجم بیگانگان باشد . 7- آگاهی از اینکه معلّم ، فردا آنها را ترک خواهد و دیگر کسی نیست که زبان ملّی و میهنی آنها را تدریس کند . 8- هنگامی که بدون اطّلاع کسی ، قصد انجام کاری درباره ی او داشته باشند ( در غیاب کسی برای او نقشه ای طرّاحی کرده باشند ) . ص169 1- علوم مختلف ملل مشهور و آثار علمای طراز اوّل قدیم در دسترس علمای اسلامی قرار گرفت و مسلمانان از راه مطالعه و تحقیق در آن کتب با این علوم آشنا شدند و آنها را با همدیگر درآمیختند . 2- شاگردان ایرانی دارالفنون که دست به ترجمه ی کتابهایی زدند که معلّمان اروپایی این مدرسه ، آنها را در اختیار آنان قرار داده بودند . 3- تاثیر در ساخت فرهنگی فرد و جامعه ( بیدار کردن مردم ) / غنی ساختن گنجینه واژگان زبان فارسی / پویا تر کردن نثر فارسی / رواج دادن ساده نویسی / رهانیدن شعر فارسی از حالت یکنواختی گذشته / جهت بخشیدن به کار نویسندگی و شاعری / رواج علوم و روش های تحقیق . 4- هیچ بخشی از « صوت و معنای » اثر اصلی از بین نرود / سبک مؤلّف حفظ شود / پیام او تحریف نگردد . 5- در ترجمه ی ارتباطی ( آزاد ) توجّه مترجم ، بیشتر به گیرنده ی پیام ( خواننده ) است ، یعنی سبک مولّف ( ساختهای صوری ) حفظ نمی شود و از محتوای اثر او نیز بخش های ناآشنا حذف می شود .. درحالیکه در ترجمه معنایی ( تحت الّفظی ) مترجم بیشتر به فرستنده پیام ( نویسنده ) می اندیشد و پیوسته می کوشد تا حد امکان ساختهای زبان مبداء را وارد زبان مقصد کند . بنابراین ترجمه ارتباطی بر خلاف ترجمه ی معنایی ، راحت تر خوانده می شود . 6- ترجمه ی آزاد از اشعار « مارگوت بیگل » : ( می خواهم آب شوم / در گستره ی افق / آنجا که دریا به آخر می رسد / و آسمان غاز می شود / می خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته یکی شوم / حس می کنم و می دانم / دست می یابم و می ترسم / باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عِناد بر نخیزد ‹ ترجمه : الف بامداد › ) 7- شاهنامه به زبان های عربی ، روسی ، انگلیسی ، فرانسوی و ایتالیایی / رباعیات خیام به اکثر زبان ها ترجمه شده که معروف ترین آنها ترجمه ی « فیتز جرالد » به زبان انگیسی است / دیوان حافظ به زبان های آلمانی ، انگلیسی ، روسی . . . ص172 1- وحدت دشمنان در باطل خود و تفرقه ی مسلمین در حق خود . 2- سرپیچی از جهاد به بهانه ی سردی یا گرمی هوا ( صفحه 171 – پراگراف دوم : اگر در تابستان شما را بخوانم ، می گویید هوا سخت گرم است . . . ) 3- با طرح مسائل فرعی اوضاع را پیچیده و دشوارتر می کنید . 4- مرجع ضمیر « ش » در جمله ی قبل آمده است : « آن را که فرمان نبرند » « فرمانده = امام علی (ع) » 5- مفعول است ( کشته و خسته ای برجای ننهاده . . . ) 6- ( ای نه مردان به صورت مرد ، ای کم خردان ناز پرورد ) / ( چه جای ملامت است که در دیده ی من شایسته ی کرامت است ) 7- آنکه از غم چنین شکست خفّت باری بمیرد . 8- تفرقه و خوارمایگی و شانه خالی کردن از زیر بار مسؤلیّت جهاد . 9- به خدا سوگند با مردمی در آستانه ی خانه اشان نکوشیدند ، جز آنکه جامه ی خواری بر آنان پوشیدند . ص175 1-حجاب ظلمت از آن بست آب خِضر که گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچمن آب ، خجل آبی که خِضر حیات از او یافت // در میکده جو که جام دارد ( ر.ک صفحه 263 حافظ نامه خرّمشاهی ) 2-همچنان که جرقّه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراطوران کافی است ، گفته شور انگیز تو نیز این شاعر آلمانی را در تب و تاب افکنده است . 3- هیچکدام را نمی توان پوشیده و پنهان نگاه داشت . 4- سطر پنجم صفحه ی 175 ( بخش تقلید ) حافظ خویش را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست . . . 5- دلارام در بر دلارام جوی // لب از تشنگی خشک برطرف جوی آتش است این بانگ نای نیست باد // هر که این آتش ندارد نیست باد ص183 1- مهتاب – شب تاب – سحر – صبح – خار – گل – آب 2- آرزوهای بر باد رفته – غم حاصل از غفلت مردم – پای مجروح و آبله گون 3- نه تنها دری به روی او گشوده نمی شود بلکه ویرانی خانه ها نیز در نظر او آشکارتر می شود . رنج حاصل از غفلت مردم و نابسامانی جامعه او را نا امیدتر می کند . / ( اوضاع نابسامان اجتماعی) می تواند منظور نویسنده باشد . 4- مردی که با خستگی روحی و جسمی با کوله باری بر دوش مردم دهکده ایستاده و روایت اندوهناکش را تکرار می کند . 5- نازک آرای تن / پای آبله / قوم به جان باخته / مبارک دم / خفته ی چند 6- نگران با من ، استاده سحر / صبح می خواهد از من 7- « دست ساییدن » کنایه از جستجو برای چیزی ( جستجوی کورمال کورمال ) / « پای آبله ماندن » کنایه از رنجور شدن و ناتوان شدن . ص194 1- داستان های شاهنامه 2- شاهنامه ( وشعر خود را ) را وسیله ی سنجشن مهر و کینه و روایت درد می داند و نوشته های دیگران را بی عیار و بی ارزش و خالی و بدون درون مایه می داند . 3- بی شرمی لازم برای کندن چنان چاهی را بیان می کند . بی شرمی کندن چاه مثل عمقش بی انتها و ناباورانه است . 4- عمیق و پهناور و با نیزه هایی که بر دیواره و کف آن تعبیه شده بود . 5- « کلید » استعاره از لبخند رستم / « مروارید » استعاره از دندان های او 6- آتشین پیغام / سکوت ساکت و گیرا / پاک آیین / خیس خون داغ / خروش چشم / چاهسار گوش / نای بی همتا . . . 7- جنگ با شیر بیشه / تشنگی / جنگ با اژدها / رویارویی با جادوگر / گرفتار کردن « اولاد » دیو / رویارویی با « ارژنگ » دیو / نبرد با « دیو سپید » ص201 1-در هر دو شعر سرتاسر طبیعت جلوه و آییه ی وجود خداست ( در شعیر آب را گِل نکنیم : پس از توصیف روستایی آرمانی می گوید : « بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست » و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها . . . ) 2- از مصراع « من نمی دانم » تا مصراع « چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید» . 3- آب ، گِل ، روشنی که سایر عناصر شعر به نوعی با آنها در ارتباط اند ( آب و گِل: درخت ، سرو ، علف ، چشمه ، موج ) ( روشنی : آسمان ، نور ، خورشید ) سایر کلمات و عناصر مهم این شعر عبارتند از : شقایق ، گل سرخ ، دانایی ، نیلوفر… 4- واقعی ( اهل کاشانم ) / خیالی ( هیجان ها را پرواز دهیم ) / نمادی ( میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم ) 5- از مصراع « دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم / صبح ها وقتی خورشید در می آید متولّد بشویم » تا آخر شعر . 6- « گاه گاهی قفسی می سازم . . . » تا « خوب می دانم ، حوض نقّاشی من بی ماهی» 7- ( تکّه نان ) ، ( سر سوزن ) 8- چپلین در قیام عصر جدید 9- همه ی آنها را جلوه ای از وجود خدا و مرتبط با انسان می داند / شب بو نماد کوتاهی ، کاج نماد بلندی 10- از مصراع « من نمازم را وقتی می خوانم » تا مصراع « پی قد قامت موج » ص203 1- ترسیم فضای عاطفی و صمیمانه / تشبیهات و استعارات زیبا / ساختمان به هم پیوسته ی شعر / صورت های خیالی متنوّع 2- « خنده ی شمع » – « جلوه کردن بخت » در بیت پنجم / « چشم ناله » و « روی شکوه » در بیت سوم 3- یعنی سپیدی بخت فقط در موهای من هنگام پیری جلوه کرد . تنها سپیدی بختم همین موهای سفیدم بود . 4- بخاطر ناچیزی و در عین حال سرعت گرد و این که گرد هیچ گاه به سوار نمی رسد. 5- زیرا معشوق بی وفا و جفا کار است و عاشق از همه ی جهان تنها عشق را برگزیده است . 6- در بیت نهم ( رنگ : لون – بز کوهی ) بعضی گفته اند « کشیدم » به معنی حمل کردن – تحمّل نمودن / « دوش » به معنی دیشب – کتف و شانه 7- بیت پنجم : چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم // چو بخت جلوه نکردی مگر ز موی سپیدم ص205 1-شرایط نا مساعد اجتمایی و سیاسی مانع بروز خصلت های نیک مردم بود . مردم نمی توانستند عشق خود را به ایشان ابراز کنند . 2- آب – دریا / شب – فردا / بهار – علف 3- می تواند استعاره از وطن استبداد زده ی قبل از انقلاب اسلامی باشد . 4- خیالی – نمادی

با تشکر: حیدری نسب

 

 


معنی درس ادبیات3ریاضی و تجربی.بخش چهرم

 

 

 

 

«موسي وشبان»

بيت اول: موسي شباني را ديد كه درراه خدا را مي خواند.(شبان=چوبان) (با خدا حرف مي زد)

 بيت دوم: اي خدا تو كجا هستي تامن به خدمت تو برسم وچاكري تورا پيشه كنم كفشت را بدوزم وسرت را شانه كنم.

بيت سوم: دست كوچك نازت را ببوسم و پاي كوچك دوست داشتني ات را نوازش دهم . چون هنگام خواب شود خوابگاه تو را پاك و تميز كنم تا تو درآن بخوابي.

بيت چهارم: اي خدايي كه همه بزهاي من فداي تو باد اي خدايي كه هي هي وهاي هاي من بدنبال گوسفندان به ياد توست.

بيت پنجم: بدين ترتيب آن چوپان سخنان بيهوده مي گفت موسي به اورسيد وگفت: با چه كسي سخن مي گويي؟

بيت ششم: گفت آن كسي كه ما را آفريد وزمين وآسمان به واسطه قدرت او بوجود آمد.

بيت هفتم: موسي به چوپان گفت: اي مرد گستاخ شده اي وبا اين سخنان نه تنها مؤمن شمرده نمي شوي بلكه كافر نيز محسوب مي شوي.

بيت هشتم: اين چه سخناني است كه بيهوده مي گويي اين چه كفرهايي است و چه دشنام و هذيان است كه بر زبان مي آوري سكوت كن و ديگر حرف نزن.

بيت نهم: چارق و پاپيچ لايق توست اين چيزها در خور آفتاب حقيقت نمي باشد.

بيت دهم:اگر تو از اينگونه سخن گفتن دست برنداري قهر الهي همچون آتشي نازل خواهد شد و خلق را نابود خواهد كرد.

بيت يازدهم: شبان پاسخ گفت اي موسي با اين سخنان دهانم را دوختي وآتش پشيماني  در جانم افكندي.

بيت دوازدهم:آنگاه پيراهن بر تن خويش دريد وآهي داغ و سوزان از سينه برآورد راه بيابان را گرفت و دور شد.

بيت سيزدهم: خدا به موسي وحي نازل كرد و چنين گفت كه بنده ما را از ما دور كردي.

بيت چهاردهم: تو بدين خاطر برانگيخته شدي كه بندگان را به خداپيوند دهي نه اينكه باعث جدايي بندگان از خدا شوي.

بيت پانزدهم: درهر كسي خوي و عادتي قرار دادم به هركسي شيوه اي آموخته ام تا باآن منظور ومقصود خود بيان كند.

بيت شانزدهم: سخنان به ظاهر كفرآميز چوپان اززبان وي مدح ولي اززبان تو(موسي) نكوهش است.براي چوپان اين سخنان شهد شيرين وازنظر توسم كشنده است.

بيت هفدهم: خداوند مي فرمايد ذات ما ازپاكي وناپاكي وسستي در عبادت ورغبت به آن بي نياز است.

بيت هجدهم: من بندگان را(امر به عبادت نكردم) تا ازاين رهگذر به فايده برسم بلكه بدين خاطر آنها را بدين كار فرمان داده ام تا بهانه بخشش ورحمت به بندگان قرار گيرد.

بيت نوزدهم: همانگونه كه شهيد به خون تپيده به غسل نياز ندارد خطاي شبان(سخنان به ظاهر كفر آميز) نيزاز صدها عمل نيك پسنديده تراست.

بيت بيستم: دين عشق از همه دينهاي ديگر جدا ومتفاوت است. دين و مذهب عاشقان خداست عارفان پيوسته در حق متظاهر به تظاهرات ديني نيستند زيرا وجودشان در وجود خدا محو شد.

بيت بيست ويكم: لعل به ذات خود ارزشمند است ومهم نيست نقش مهر داشته باشد يا نداشته باشد عشق نيز به ذات خود با غم و اندوه همراه است وبه همين دليل حتي از درياي غم هم هراسي ندارد.

بيت بيست ودوم: سخن هاي زيادي ازاين دست به موسي گفته شد وگفته ها با مشاهدات موسي درهم آميخته شد.

بيت بيست وسوم: وقتي موسي اين خطاب سرزنش آميز را از خداوند شنيد دربيابان به دنبال چوپان شروع به جستجو كرد.

بيت بيست وچهارم: سرانجام چوپان را پيدا كرد وبه اوگفت: مژده بده كه از طرف خداوند اجازه داده شد.

بيت بيست وپنجم: درسخن گفتن با خداوند هيچ نظم وقاعده اي قائل مشووآنچه از دل تو برمي آيد همان را بگو.

     

شبنم عشق :

مجموعه[1] اي مي بايست: تركيبي لازم بود

به كمال دارد: به طور كامل داشته باشد

در سفت[2] جان كشد: بر دوش جان حمل كند

چون اصناف[3] موجودات مي آفريد: وقتي انواع موجودات را خلق مي كرد

وسايط[4] گوناگون در هر مقام بركار كرد: واسطه ها و وسيله هاي مختلفي در هر جا به كار برد.

خانه ي آب و گل آدم من مي سازم بي واسطه: كالبد مركب از آب و گل آدم را خودم بي هيچ واسطه مي سازم

در او گنج معرفت تعبيه[5] خواهم كرد: در آن گنج معرفت جاي خواهم داد

من طاقت قرب[6] ندارم و تاب آن نيارم: من ظرفيت نزديكي به خداوند را ندارم و در برابر او تاب نمي آورم

به حضرت[7] بازگشت: به درگاه خدا بازگشت

خاك تن در نمي دهد[8]: خاك نمي پذيرد

هم چنين سوگند بر داد: به همين ترتيب قسم داد

اگر به طوع[9] و رغبت[10] نيايد: اگر با اطاعت و ميل نيامد

به اكراه[11] و اجبار[12] برگير : به زور و جبر بردار

به قهر[13] يك قبضه[14] ي خاك از روي جمله ي زمين بر گرفت: به زور تنها يك مشت خاك از روي خاك هاي زمين برداشت

جملگي ملايك را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحير بماند: همگي فرشتگان در آن حالت متعجب و متحير بودند

الطاف الوهيت[15] و حكمت ربوبيت[16] به سر ملايكه فرو مي گفت: لطف الهي و حكمت پروردگاري به باطن فرشتگان الهام مي كرد

ما را با اين مشتي خاك از ازل تا ابد چه كارها در پيش است: ما با جسم خاكي از روز بي آغاز تا زمان بي پايان چه كارهاي بسيار در پيش داريم

معذوريد[17]: عذرتان خواسته است

شما را با عشق سروكار[18] نبوده است: شما با عشق سروكار نداشته ايد

روزكي چند: چند روز

بر اين مشت خاك دست كاري[19] قدرت بنمايم: بر اين خاك اندك به قدرت خود دست كاري كنم

در آينه نقش هاي بوقلمون[20] بينيد: در آيينه ي آفرينش انسان جلوه هاي گوناگون ببينيد

همه را سجده ي او بايد كرد: همه بايد بر او سجده كنند( بر همه لازم است او بر او سجده كنند)

از ابر كرم باران محبت بر خاك آدم باريد: از ابر سخاوت خود باران مهر را بر خاك آدم ريخت

به يد قدرت در گل از گل دل كرد:به دست قدرت از گل آدم دل را آفريد

رباعي:خاك آدم با شبنم عشق تبديل به گل شد / شور و هنگامه اي بزرگ در دنيا پديد آمد(اشاره به اعتراض فرشتگان)

عشق همچون نيش بر رگ روح زده شد قطره اي از روح چكيد كه نامش دل شد

جمله ي ملأ [21]اعلي كروبي[22] و روحاني[23] :همه موجودات عالم بالا چه كروبي چه روحاني

[24]در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف[25] مي كرد: خاك آدم را با آب چهل شبانه روز دست كاري مي كرد

گل آدم را در تخمير[26] انداخته: گل وجود آدم را پرورش داد

در گل منگريد در دل بنگريد: به حقارت گل توجه نكنيد به ارزش دل بينديشيد

قالب آدم: كالبد آدم

به اين كمال رسيد:به اين مرحله از كامل شدن رسيد

خزانه داري[27] آن به خداوندي خويش كرده: با قدرت خداوندي خود از آن نگهداري مي كرد

آن را هيچ خزانه[28] لايق نيست: هيچ خزانه شايسته ي آن نيست

بر ملك [29]و ملكوت[30] عرضه داشته : بر همه ي موجودات و فرشتگان عرضه كرده بود

استحقاق خزانگي: شايستگي خزانه شدن

كه به آفتاب نظر پرورده بود: زيرا دل آدم به نور عنايت خدا پرورش يافته بود

هرچند كه ملايكه[31] در آدم تفرس[32] مي كردند: هرچقدر فرشتگان درباره ي آدم دقت و كنجكاوي مي كردند

ابليس[33] پر تلبيس[34]: شيطان مكار

 اعور[35]انه بدو در مي نگريست: تنها از بعد جسماني به آدم نگاه مي كرد

گرد جمله ي قالب آدم برآمد: بر همه ي كالبد آدم آگاهي و اشراف يافت

باز دانست كه چيست: فهميد كه چيست

دل را بر مثال كوشكي[36] يافت در پيش او از سينه ميداني ساخته چون سراي پادشاهان: دل را مانند كاخي ديد كه مانند كاخ پادشاهان در جلوي آن از سينه ميداني ساخته اند

تا اندرون دل دررود : وارد دل شود

ما را آفتي رسد از اين شخص[37]: به ما آسيبي از اين جسم برسد

از اين موضع تواند بود: از اين محل مي تواند باشد

اگر حق تعالي را با اين قالب سروكاري باشد:اگر خداوند بزرگ با اين كالبد كاري داشته باشد

يا تعبيه اي دارد: يا چيزي در آن جاي داه باشد

ابليس را چون در دل آدم بار ندادند: به شيطان اجازه ورود به دل آدم ندادند

دست رد به رويش بازنهادند: او را راندند

مردود همه ي جهان گشت: در نظر همه ي جهانيان رانده و مطرود شد

چندين گاه است: مدتي طولاني است

در آن خزاين بسيار دفين[38] كردي : گنج هاي فراوان در آن پنهان كردي

ما را بر هيچ اطلاع ندادي: به ما هيچ اطلاعي از آن ها ندادي(ما را آگاه نساختي)

خطاب عزت دررسيد: خداوند عزيز خطاب كرد

حضرت خداوندي را نايبي مي آفرينم: براي مقام خداوند جانشيني خلق مي كنم

هنوز تمام نكرده ام: هنوز كامل نكرده ام

جمله او را سجود كنيد: همگي بر او سجده مي كنيد



[1] - مجموعه: جمع شده و گرد آمده و گردآورده و فراهم آمده ||   مخزن. خزانه. گنجينه

[2] - سفت:در اوستا « سوپتي» به معني شانه در پهلوي « سوفت»  درپارسي باستان « سوپتي». کتف و دوش

[3] - اصناف: ج صنف.  قسمها و انواع و گونه ها و گروه ها‚ و اين جمع صنف است. نوع ها. اشکال. اجناس گوناگون: اصناف قبايل; قبايل مختلف.اصناف مختلفه; اقسام مختلفه.

[4] -وسايط: وسائط. ج وسيطة. || در تداول فارسي جمع واسطه گفته مي شود||  (اصطلاح صوفيه) اسبابي که به تعلق کردن آن به مراد رسند

[5] - تعبية: ساخته و ترتيب داده و مقرر شده و جاي گرفته:

دهرسيه کاسه ايست ما همه مهمان او        بي نمکي تعبيه است در نمک خان او    خاقاني. ||  آماده کردن و ترتيب دادن چيزي. نظم و ترتيب دادن :

اين دولت و اين ملک ببازي نتوان داشت      بازي نبود تعبيه اختر سيار.اميرمعزي .

 || پنهان کردن و پوشيدن چيزي را. پنهان داشتن. به حيله و مکر در جايي قرار دادن : و در ميان ما به عياري تعبيه شده تا بوقت فرصت ياران را خبر کند. (گلستان).

[6] - قرب: نزديک شدن. نزديک گرديدن.

[7] - حضرت: حضور. مقابل غيبت‚ غياب - ‌بحضرت‚ در حضرت ; بحضور || نزد. خدمت. پيش. نزديکي. (با نظر تبجيل و احترام): به حضرت; به پيش حضور   ||   درگاه.  آستانه ||  پيشگاه ||  مقام خلافت || لقب تعظيم و بزرگداشت است در آغاز بجاي جناب به معني درگاه بکاررفته.حضرت ربوبيت ; درگاه باري تعالي.

[8] - تن دردادن: کنايه از راضي شدن و قبول کردن باشد.

[9] -  طوع: فرمانبرداري. فرمانبرداري کردن. اطاعت.  اختيار

[10] - رغبت : ميل و اراده . خواست

[11] - اکراه.:  به ناخواه و ستم بر کاري داشتن. به کار خلاف ميل واداشتن کسي را. اجبار || فارسيان به معني کراهيت و سماجت استعمال نمايند. || ناخوش داشتن. ناپسند داشتن.  نفرت و ناپسندي و کراهت. ||  ناخواست.فشار. زور.  عدم رضامندي. عدم ميل و عدم رغبت.

- به اکراه ; بعنف.  بزور.  بکراهت.  به ناخواست. بزور

[12] - اجبار: جبر. بستم بر کاري داشتن. || بمذهب جبر منسوب کردن. نسبت کردن با مذهب جبر || اکراه. مقابل اختيار.

[13] - قهر: چيره شدن و غلبه کردن. || خوار کردن. چيرگي.  غلبه. ||ظلم و جور و ستم و تعدي. || توانايي و قوت. || انتقام. || سختي ودرشتي. || آزار. || عذاب. || تعذيب و عقوبت و سياست و تنبيه. || غضب و خشم و کين. || خشم از روي ناز.|| در تداول خلا ف صلح و آشتي. ||(اصطلاح عرفان) تاييد حق باشد بفنا کردن مرادها وبازداشتن نفس از آرزوها: هو القاهر فوق عباده.

[14] - قبضة:  [ قُ ض] يک مشت از هر چيزي. بمشت گرفته.

[15] - الوهيت:  خدايي. ربوبيت.معبوديت. خدا بودن: بغرور اين مملک دعوي الوهيت کرد.(گلستان) || (اصطلاح تصوف) نام مرتبه اي است جامع تمامي مراتب اسماء و صفات.

[16] - ربوبيت:  الوهيت و خدايي. خدايي و پروردگاري.  مقابل عبوديت. خداوندي. زمخشري گويد: ربوبيت

نزد صوفيه اسم است مرتبه مقتضه نامهايي را که موجودات طالب آن مي باشند از اينرو در تحت اسم رب اين نامها نيز مندرج باشند مانندعليم‚ سميع‚ بصير‚ قيوم و ملک و مانند آن || سلطنت. || برترين قدرت و توانايي.

[17] - معذور: ملامت ناشده و داراي عذر و داراي بهانه و آنکه عذر و بهانه وي پذيرفته باشد. ||معاف.

[18] - سر و کار:   معامله و کار. علاقه. ارتباط :

مجلس و مرکب و شمشير چه داند همي آنک       سر و کارش همه با گاو و زمين است و گراز.

[19] - دستکاري:  با دست کار کردن. صنعت وکار دستي. صنعت کاري. صنعت :

چو ده گانه اي ماند از آن زر بجاي     در آن دستکاري بيفشرد پاي.     نظامي.

به کهپايه دارم يکي دسکره              که بر دستکاريش باد آفرين.   نزاري قهستاني.

|| کسب و حرفت و تجارت و پيشه. || پيشه وري. || تيزدستي. || || دست بردن در چيزي. مرمت کردن : چون نير اعظم سايه بر برج ميزان افکند و سپاه مهر و ماه در ضمن باغ و راغ دستکاري آغاز نهاد

 - دستکاري کردن ; در مصنوعي يا کاردستي و يا نوشتهاي دست بردنو بر آن افزودن يا از آن کاستن به قصد تخريب و غالبا به نيت بهترساختن يا دستکاري کردن استادي نقاشي شاگردي را آن است که بعد

از اتمام کاري يا صنعتي تزيين و اصلاح آن نمايند تا هرکه در کنه آندررود خرده در آن نتواند گرفت

[20] - بوقلمون:  ديباي رومي را گويند و آن جامه اي است که هرلحظه برنگي نمايد. معرب و محرف از «خامائيلئون» يوناني. ديباي رومي که رنگ آن متغير نمايد.

- فرش بوقلمون ; فرش رنگارنگ. کنايه از گلهاي رنگارنگ

|| نام مرغي هم هست. || هر چيزرنگارنگ.  متلون. گونه گون

[21] - ملا.: جماعتي از اشراف مردمان.  گروه بزرگان.

- ملا اعلي  ; گروه فرشتگان در عالم بالا.

- ملا الاعلي ; گروه فرشتگان در عالم علوي‚ چه ملا به معني گروه مردم اشراف و اعلي به معني برتر‚ صيغه اسم تفضيل.  - || عقول مجرده و نفوس کليه.

[22] - کروبي.: فرشته مقرب.  مهتر فرشتگان.  سادات الملائکه.  در تورات کروب و جمع آن کروبيم آمده و به فرشتگاني اطلاق مي شده که ازحضور خداوند فرستاده مي شوند يا آنکه همواره در نزدش حاضرند وگفته شده است که ايشان داراي دو بال هستند

[23] - روحاني: منسوب به روح يعني آنچه از مقوله روح و جان باشد . عالم روحاني ; عالم عقل و نفس و صور است و آن محيط به عالم افلاک و عالم افلاک محيط به عالم ارکان است‚ مقابل آن عالم جسماني است که عبارت از فلک محيط و مافيهاست از افلاک و عناصر ||  در تداول کنوني فارسي زبانان‚ به عالم وفقيه و طالب علوم ديني اطلاق مي شود. || آدمي و پري‚ و گفته اند آنکه خود روح باشد نه تن مانندفرشتگان و پريان‚ و صاحب صراح گويد: روحاني فرشته و پري است و هر شي ذي روحي را نيز روحاني گويند و جمع آن روحانيون است-  روحانيان ; ج فارسي روحاني است.  فرشتگان و پريان. بني جان‚ يا جنيان برادران ديوان و پريان. ملائکه اي که موکل کواکب سبعه اند.

 

[25] - تصرف: دست در کاري کردن. دست در کاري زدن. || برگرديدن. دگرگون شدن روزگار بر کسي. || حيله و تقلب کردن درکاري || توجه وتملک و ضبط و قبض. ||   حکومت و اختيار و قدرت و اقتدار و توانايي فوق العاده.

[26] - تخمير: پوشانيدن چيزي. .پوشانيدن روي. || مايه کردن در خمير وگذاشتن آرد و گل و مانند آن را تا خمير شود.  مايه کردن در خمير. ||سرشتن. . سرشته و سرشتگي:

چون شوم نابود از غم باز بهر سوختن             عشق از آب و گل پروانه تخميرم کند.  منير

- تخمير اربعين ; کنايه از مدت خلقت آدم است. ماخوذ است از حديث: خمرت طينة آدم بيدي اربعين صباحا.

- ضمير محبت تخمير ; دلي که با محبت سرشته شده باشد

[27] - خزانه داري:  عمل خزانه دار خزانه دار: گنجينه دار. . گنجور.خزينه دار ||    تحويلدار.

[28] - خزانه: محلي بوده است که در سراي پادشاهان واميران و ثروتمندان که جواهرات و نقود و مالهاي منقول قيمتي رابدانجا مي نهادند و هر خرج و بذل و بخششي از آنجا مي شد و هرهديه اي بدانجا مي رفت

[29] - ملك : پادشاهي.  بزرگي و فر و عظمت. وسلطه. || ماسواالله از ممکنات موجوده و مقدوره عالم شهادت عالم محسوسات طبيعي.  ||  در شرح اصطلاحات صوفيه نوشته عبارت است از عالم شهادت چنانکه ملکوت عالم غيب و جبروت عالم انوار قاهره و لاهوت عالم ذات حق . عالم شهادت را از عرش و کرسي و عالم عناصر‚ عالم ملک گويند :

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند        هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند.  حافظ

[30] - ملکوت:  پادشاهي. بزرگي و چيرگي. ملکوة. عزت وبزرگي و عظمت و سلطان. پادشاهي و پروردگاري و تصرف:

 الهي درملکوت تو کمتر از مويم سخن بيهوده تا کي گويم.

 و اين کلمه بر وزن فعلوت است که از ملک مشتق شده‚ مانند رهبوت از رهبة. و به صورت ملکوة آيد || عالم فرشتگان. محل قديسين در آسمان.(اصطلاح تصوف) عالم معني که عالم ارواح است و بعضي به معني عالم غيب نوشته و در بعضي از رسائل تصوف مسطور است که ملکوت مقام عبادت فرشتگان است‚ يعني طاعت و عبادت بي قصور و بي فتور حاصل شود چنانکه مقام عبادت ملائکه است. ملکوت عبارت از باطن جهان است و ملک عبارت از ظاهرآن و بحقيقت ملکوت هر چيز جان آن است که آن چيز به او قائم است وجان همه چيزها به صفت قيومي خداي عز و جل قائم است‚ چنانکه فرموده: بيده ملکوت کل شي. و نيز مرتبه صفات را جبروت خوانند و مرتبه اسماء را ملکوت نامند و در لطايف اللغات مي گويد: ملک در لغت ماسوي الله از ممکنات موجوده و معدوميه و مقدوره . عالم مجردات را به طور مطلق عالم ملکوت گويند. بعضي گفته اند هر شي از اشياءرا سه قسم است: 1- ظاهر که ملک خوانند. 2- باطن که ملکوت نامند. 3- جبروت که حد فاصل است. و بالاخره عالم ملکوت عالم صفات است بطورمطلق.

[31] - ملائکه:  ماخوذ از تازي‚ فرشتگان.  جمع ملک است. در اصل ملائک بود تاء به جهت تاکيد معني جمع

زياده کرده اند چنانکه ملاحده جمع ملحد و صياقله جمع صيقل. || در اصطلاح فلاسفه اسلام مراد از ملائکه عقول مجرده و نفوس فلکيه و ارواح مجرده اند که تصرف در عنصريات کنند و شيطان عبارت از قوت

متخيله است و براي هر فلکي روحي است کلي که از آن ارواح زيادي منشعب شود.

[32] - تفرس: فراست بردن. دانستن بعلامت و نشان. دريافتن چيزي را در نظر اول بعلامات وآثار. دريافت بفراست و زيرکي و ادراک و فهم و هوشياري

[33] - ابليس:  از کلمه يوناني ديابلس .  لغويون عرب آن را ازماده ابلاس به معني نوميد کردن يا کلمه اجنبي شمرده اند‚ و آن نام مهتر ديوان است که پس از نفخ روح در جسد ابوالبشر‚ چون از سجده آدم سر باززد مطرود گشت. و او تا روز رستاخيز زنده باشد و جزبندگان مخلص را اغوا تواند کرد. نظير اهريمن دين زردشت. شيطان.عزازيل. خناس.  ج‚ اباليس‚ ابالسة

[34] - تلبيس: پنهان كردن حقيقت ،پنهان كردن مكر خويش، نيرنگ سازي

[35] - اعور: آنکه  بينائي  يک چشم از دست داده باشد ج‚ عور‚ عوران‚ عيران.

[36] - کوشک:  بناي بلند را گويند و به عربي قصر. هر بناي رفيع بلند و بارگاه و سراي عالي. کاخ.در پهلوي کوشک کردي کشک  || قلعه.حصار. شهرپناه. || قسمي ايوان که از قبه اي پوشيده است و اطراف آن باز است.

[37] - شخص:  کالبد مردم و جز آن و تن او. در لغت  فقط بر جسم اطلاق گردد. جسم. هيکل. اندامهاي آدمي بتمامه :

از آنم به ماتم که زنده است شخصم               چو مرد از پسش هيچ ماتم ندارم.     خاقاني.

به شخص کوهپيکر کوه ميکند                    غمي در پيش چون کوه دماوند.  نظامي.

 ||  گاهي از اين کلمه ذات مخصوص اراده شود. درعرف علما فرد مشخص معين است.|| گاهي از آن انسان را اراده کنند خواه مذکر باشد خواه مونث و چه بسا به زن اختصاص پيدا کند. ج‚ شخوص‚ اشخاص‚ اشخص:

چنان به نظره اول ز شخص ميببري دل       که باز مينتواند گرفت نظره ثاني. سعدي.

|| خود. || کس. فرد غيرمعلوم. آدم ناشناس. فرد. :

.شخصي نه چنان کريه منظر        کز زشتي او خبر توان داد.سعدي.

[38] - دفين:  پنهان.زير خاک کرده..مدفون. در خاک نهان کرده. ج‚ ادفان‚دفناء

با تشکر فریدون حیدری نسب


معنی درس ادبیات3ریاضی و تجربی.بخش سوم

 

 

«اميد ديدار»

 

بيت اول: روز جدايي چه روز خوبي است اگر دوست بي وفا نباشد) اگر دوست به من وفا دار بماند روز جدايي قابل تحمل است.(

بيت دوم: جدايي از يار اگر چه تلخ است  به اميد ديدار دوست به سربردن شيرين و دلپذير است.

بيت سوم: غم تنهايي را تحمل كردن دلپذير است به شرطي كه اميدي به ديدار دوباره دوست وجود داشته باشد.

بيت چهارم: اگر صد سال هم در اندوه به سر برم  در نظر من هيچ نيست وقتي  اميد است روزي چهره ي دوست را ببينم.

بيت پنجم: اگر روزي با معشوق در عيش ونوش همنشين باشي غم صد ساله را هم فراموش مي كني.

بيت ششم: اي دل تو از باغبان كمتر نيستي و عشق و محبت تو  از گل كمتر نيست.

بيت هفتم: نمي بيني باغبان وقتي گلي را مي كارد چقدر رنج مي برد تا گل شكوفا شود.

بيت هشتم: روز وشب براي نگهداري گل از خوراك وخواب محروم مي ماند گاهي بوته گل راهرس مي كند وگاهي به آن‌‌ آب مي دهد.

بيت نهم: گاهي براي نگه داري از گل بي خوابي كشيده گاهي ازتيغ گل دستش زخمي شده است.

بيت دهم: آن همه رنج وغم را به اين اميد تحمل مي كند كه روزي شكوفايي گل را ببيند.

بيت يازدهم: مگر نمي بيني كسي كه بلبل دارد-همان بلبل كه با آوازش  دلي به نشاط مي آيد -

بيت دوازدهم: شب وروز به او دانه و آ ب مي دهد و ازبهترين چوبهااز عود گرفته تا ساج  براي اولانه مي سازد.

بيت سيزدهم: هميشه با بلبل با خوشي و خرمي سرمي كند به اين اميد كه آوازي خوش سربدهد و بخواند.

بيت چهاردهم: هميشه تا زماني كه ماه وخورشيد طلوع مي كنند -تا ابد- به وصال يار اميدوارم.

بيت پانزدهم: درخت محبت دردل من به سرو بوستاني مي ماند كه هميشه سرسبز است.

بيت شانزدهم: شاخ اين درخت از سرما خشك نمي شود و برگش براثر گرما زرد نمي گردد.

بيت هفدهم: هميشه سبز و باطراوت است و باديدن او چنين خيال مي كني كه هر روز براي او بهار است.

بيت هجدهم: درخت محبت دردل تو به گلزار پائيز مي ماند.

بيت نوزدهم: درختي كه لخت و عريان شده وبرگ و بارش ريخته و به جاي گل و برگ، خار بر رويش باقي مانده.

بيت بيستم: من مانند شاخه اي نيازمند سيرآب شدن در بهار هستم و تو مانند هواي باراني هستي كه مي تواني مرا سيراب كني.

بيت بيست ويكم: با اين وجود من ازتو قطع اميد نمي كنم اي معشوق زيبا روي تا وقتي كه جان شيرين از من دور نشود.

بيت بيست ودوم: از زماني كه عشق صبر و طاقت را از من گرفته است جان من به اميد رسيدن به تو با من مانده است.

بيت بيست وسوم: جان من در آتش فراق تو  به تمامي نمي سوزد چون اميد وصال تو گهگاه بر آن آب مي افشاند.

بيت بيست وچهارم: اگر اميدم قطع شود واي برجان من چراكه بدون اميد يك ساعت نمي توانم زنده بمانم.

 

«در آفتاب وفا»

 

بيت اول: اي صبح بدان كه تو را به چه جايي مي فرستم / تو را نزد معشوق - آفتاب وفا - مي فرستم.

بيت دوم: نامه ي سربسته ي  مرا به آن معشوق مهربان برسان هيچ كسي را از مقصد خود مطلع نكن.

بيت سوم: اي صبح از بارگاه معشوق -كه محمل انس من است -تو شعاعي هستي كه نشانگر صفاي آن بارگاهي پس تو را به سوي آن بارگاه پاك نزد معشوق مي فرستم.

بيت چهارم: باد صبا در خبر رساندن امين نيست اما تو راستگو واميني تورا بر خلاف ميل باد صبا آن جا به نزد معشوق مي فرستم.

بيت پنجم: از ابر سحرگاهي زرهي طلايي براي خود فراهم كن زيرا تورا مانند يك پيك مخصوص و ناشناس نزد معشوق مي فرستم.

بيت ششم: عشق خود را به رشته جان گره زده است تو را نزد كسي مي فرستم كه گره عشق را باز كند.

بيت هفتم: جان يك لحظه هم براي رسيدن خبر تو درنگ نمي كند چرا كه رفتني است وگرنه فكر مي كني چرا تو را با اين شتاب نزد معشوق مي فرستم.

بيت هشتم: چه دردهاي بسيار كه از دوري تو بردل خاقاني وارد  شده است / ببين كه آنها را يكي يكي براي درمان نزد تو مي فرستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«پروانه بي پروا»

 

بيت اول: شبي پروانه ها گرد هم آمدند ودرمجلسي شمع راطلب كردند. (درباره حقيقت شمع گفتگو كردند)

بيت دوم: همه مي گفتند يك نفر لازم است كه ازشمع خبرهايي بياورد.(حقيقت شمع را بيان كند)

بيت سوم: پروانه اي تا قصر رفت ونور شمع را از دور درفضاي قصر پيدا كرد.

بيت چهارم: و به اندازه فهم خود به توصيف شمع پرداخت. 

بيت پنجم: سخن شناسي كه درآن مجلس مقام و منزلت داشت گفت: او درحقيقت شمع را نشناخته است.

بيت ششم: يكي از پروانه هارفت و ازنورگذشت وخود رابه شعله شمع زد.

بيت هفتم: درحالي كه پرپر مي زد به شناسايي شمع پرداخت ولي از عهده كار برنيامد و طاقت شعله شمع را نداشت و ازآن دور شد.

بيت هشتم: او هم بازگشت و سخناني درمورد حقيقت شمع بازگو كرد و رسيدن به شمع را براي ديگران تشبيه كرد.

بيت نهم: سخن شناس به اوگفت: اي عزيز اين نشان كه تواز شمع مي دهي راست نيست و مانند آن پروانه ديگر تو نيز از حقيقت شمع باخبر نشدي.

بيت دهم: پروانه اي ديگر پرواز كرد در حالي كه ازخود بي خود بود باشادي ونشاط در آتش فرود آمد.

بيت يازدهم: در شعله آتش كاملا" فرو رفت در شعله شمع وجود خود را فراموش كرد وغرق در وجود شمع شد.

بيت دوازدهم: وقتي آتش تمام وجود اورا فرا گرفت اعضاي او مانند خود آتش سرخ شد گويي پروانه يكپارچه آتش شد.

بيت سيزدهم: سخن شناس وقتي اين پروانه رااز دور مشاهده كرد كه شمع اورا جزئي از خود كرده است و درخود محو كرده،

بيت چهاردهم: گفت هيچكس ديگر نمي داند تنها اوخبر دارد وبس.

بيت پانزدهم:كسي كه خبر واثري ازاو نمانده باشد تنها او مي داند كه عشق چيست؟

بيت شانزدهم: تازماني كه در راه عشق جسم وجان خودرافراموش نكني حتي يك لحظه  از معشوق با خبر نمي شوي(به حقيقت معشوق راه نمي يابي)

 

 


«سخن تازه»

 

بيت اول:از عشق سخن بگو تاهر دو جهان از اثر نوي اين سخن به تازگي وشگفتي برسد واز حدودي كه باعث ادراك عقلي آن مي شود رها شود واز حد واندازه هاي  علم و عقل بگذرد.

بيت دوم: كسي كه از دم تو زنده وبا طراوت نشود بدبخت است چنين كسي يادچار رنگ مي شود يادچار آوازه.

بيت سوم:هر كس عاشق تو مي شود و چون حلقه كه به درآويزان است به تومتوسل مي شود به زودي به گنج دست خواهد يافت( به همه چيز دست خواهد يافت بخصوص كه تو در را به روي او باز كني و روي خوش به او نشان دهي واو محرم آستان تو شود).

بيت چهارم: آب و خاك (عناصر سازنده وجود انسان) از كجا مي دانستند روزي گوهر گوينده (نفس ناطقه انسان) و غمزه ي غمازه (نشان دهنده اسرار و رازهاي الهي)مي شوند. 

بيت پنجم: بدون فيض تو كه مانند بوسه ي لب سرخ زيبارويان مستي انگيز است كسي به خوشي و سرمستي نمي رسد. اگر كسي بدون تو به فيض و خوشي دست يابد اين خوشي بي دوام و ساختگي است همچنانكه چهره را با سرخاب سرخ مي كنند اما اين سرخي اصيل نيست.

بيت ششم: وقتي كه شتر صالح از كوه زاده شد من به اين يقين رسيدم كه به قدرت تو كوه نيز مانند شتر چالاك مي شود و به رقص در مي آيد.

بيت هفتم: راز عشق مرا از ناكسان پنهان نگه دار اگرچه خاموشي سخت باشد بدان هر چه امروز باعث رنج و زحمت است فردا باعث راحتي و رحمت خواهد بود.

 

درس پانزدهم

 

 کبوتر طوقدار

 

 

 

بند اول : حکايت کرده اند که در ناحيه ي کشمير شکارگاهي خوش و چمنزاري باصفا وجود داشت که از تابش و انعکاس آن، پر سياه کلاغ همانند دم طاووس زيبا به نظر مي رسيد و در مقابل زيبايي آن، دم طاووس به پر سياه و زشت کلاغ شباهت داشت.

 

بيت: گل لاله در آن جا همانند چراغي مي درخشيد/ ولي به خاطر دود اين چراغ، درون آن سياه شده بود.

 

بيت: گل شقايق بر ساقه ي خود به گونه اي ايستاده/ که انگار جام شراب سرخ بر شاخه ي زمرّد قرار گرفته است.

 

بند دوم :  و در آن شکارگاه، شکار فراواني وجود داشت و صيادان پي در پي آن جا رفت و آمد مي کردند. کلاغي در پيرامون آن شکارگاه، بر درخت بزرگ و انبوهي لانه داشت. نشسته بود و به چپ و راست نگاه مي کرد. ناگهان صيادي تندخو در حالي که لباسي خشن بر تن و دامي بر گردن و عصايي در دست داشت، به آن درخت روي نهاد. کلاغ ترسيد و با خود گفت: اين مرد کاري دارد که مي آيد و نمي توان فهميد که قصد شکار مرا دارد يا کس ديگري را. من به هر حال در جاي خود مي مانم و نگاه مي کنم که چه کار مي کند.

 

بند سوم : صياد جلو آمد و دام را پهن کرد و دانه انداخت و در کمين نشست. مدّتي منتظر ماند؛ گروهي کبوتران رسيـدنـد و رئـيس آن هـا کـبـوتـري بـه نـام مطـوّقه بـود و در اطـاعـت و فرمـانبـرداري از او روزگـار را سپـري مي کردنـد. کبوتران همين که دانـه را ديدنـد، غافلانه پايين آمدنـد و همه در دام افتادنـد و صياد شاد شد و جلوه کنان و با ناز شروع به دويدن کرد تا آن ها را گرفتار کند و کبوتران بي قراري مي کردند و هر کدام براي رهايي خود تلاش مي نمودند. مطوّقه گفت: «جاي جدال و ستيزه نيست؛ بايد به گونه اي باشد که همگان رهايي ياران را از رهايي خود مهم تر بدانند و اکنون سزاوار آن است که همه به شيوه ي ياري و همدستي نيرويي به کار ببريد تا دام را از جا برداريم زيرا رهايي ما در اين کار است.» کبوتران فرمان مطوّقه را به جا آوردند و دام را کندند و راه خود را در پيش گرفتند و صياد به دنبال آن ها رفت، به آن اميد که سرانجام خسته و درمانده شوند و بيفتند و کلاغ با خود فکر کرد که به دنبال آن ها بروم و معلوم کنم که سرانجام کارشان چه مي شود زيرا من نيز ممکن است به چنين حادثه اي گرفتار شوم و مي توان از تجربه ها، سلاح هايي براي دفع حوادث روزگار ساخت.

 

بند چهارم :  و مطوّقه وقتي ديد که صياد به دنبال آن ها است، به ياران خود گفت: «اين لجوج و گستاخ در صيد کردن ما جدّي است و تا از چشم او ناپديد نشويم ما را رها نمي کند. راه چاره آن است که به طرف مکان هاي آباد و پر درخت برويم تا ديگر نتوانـد ما را ببيند، نااميـد و بي بهره بازگردد که در اين نزديکـي موشي از دوستان من است؛ به او مي گويم تا اين بندها را ببرّد.» کبوتران فرمان مطوّقه را راهنماي خود ساختند و راه را کج کردند (تغيير مسير دادند) و صياد بازگشت.

 

بند پنجم : مطوّقه به محلّ سکونت موش رسيد. به کبوتران دستور داد که: «فرود بياييد.» کبوتران از فرمان او اطاعت کردند و همه نشستند و نام آن موش زبرا بود که داراي زيرکي و هوشمندي کامل و عقل فراوان و تجربه ي بسيار بوده و خوبي و بدي احوال روزگار را مشاهده کرده بود و در آن مکان ها براي فرار در هنگام خطر و حادثه، سوراخ هاي بسياري ساخته و براي هر سوراخ راهي در سوراخ ديگر باز کرده بود و متناسب با دانش و مصلحت از آن مواظبت مي کرد. مطوّقه فرياد زد که «بيرون بيا.» زبرا پرسيد که: «کيست؟» مطوّقه نام خود را گفت؛ زبرا او را شناخت و با شتاب بيرون آمد.

 

بند ششم : وقتي موش مطوّقه را گرفتار بلا ديد، اشک از چشم جاري کرد و اشک فراواني بر چهره ريخت و گفت: «اي دوست عزيز و رفيق سازگار، چه کسي تو را در اين رنج گرفتار کرد؟» مطوّقه جواب داد که: «سرنوشت و تقدير آسماني مرا در اين گرفتاري انداخته است.» موش اين سخن را شنيد و زود شروع به بريدن بندهايي کرد که مطوّقه به آن بسته بود. مطوّقه گفت: «ابتدا بند دوستانم را باز کن.» موش به اين سخن توجّهي نکرد. مطوّقه بار ديگر به موش گفت: «اي دوست، اگر ابتدا بند دوستان را باز کني سزاوارتر است.» موش گفت: «اين سخن را زياد تکرار مي کني؛ آيا تو به جان خود نيازي نداري و براي آن حقّي قايل نيستي؟» مطوّقه گفت: «مرا به سبب اين کار نبايد سرزنش کرد زيرا من رياست اين کبوتران را به عهده گرفته ام و به همين سبب آن ها حقّي بر گردن من دارند و چون آن ها با اطاعت و خيرخواهي، حقوق مرا به جا آوردند و با ياري و پشتيباني آن ها از دست صياد رهايي يافتم، من نيز بايد از عهده ي وظايف رياست برآيم و وظايف و اعمال سـروري را بـه جـا آورم و مي ترسـم کـه اگـر از باز کـردن گـره هاي من آغـاز کنـي، خستـه شـوي و بعضـي از کبوتران در بند باقي بمانند امّا وقتي من در بند بسته باشم - اگر چه بسيار خسته شده باشي- سستي در حقّ مرا جايز نمي داني و دلت به آن (سستي در حقّ من) راضي نمي شود و هم چنين چون به هنگام بلا و گرفتاري با يکديگر مشارکت داشته ايم، به هنگام آسايش نيز همراهي و سازگاري سزاوارتر است، وگرنه سرزنش کنندگان و عيب جويان فرصت سرزنش و بدگويي مي يابند.

 

بند هفتم : موش گفت: «عادت جوانمردان همين است و به سبب اين خلق و خوي پسنديده و روش ستوده ات نظر و عقيـده ي دوستـان درباره ي دوستي و محبّـت تـو پاک تر مي گـردد و اعتماد ياران نسبت به بزرگـواري و پيمان داري تو بيشتر مي شود.» و آن گاه با جدّيت و رغبت بندهاي آن ها را به طور کامل بريد و مطوّقه و يارانش، آزاد و در امان بازگشتند.

 

 

 

«از ماست كه بر ماست»

 

بيت اول: روزي عقابي از سر سنگ به هوا بلند شد و در جستجوي غذا پر و بال را به هم زد و پرواز كرد.

بيت دوم: به راستي بال خود نگاه كرد و اين گونه گفت امروز تمام سطح جهان را زير پر خود دارم.

بيت سوم: وقتي بر فراز آسمان پرواز مي كنم به خاطر قدرت ديد دقيقي كه دارم حتي ذره اي را ته[1] دريا مي بينم.

بيت چهارم: اگر پشه اي روي خار و خاشاك به حركت درآيد آن پشه در نظر ما آشكار مي شود.

بيت پنجم: بسيار از خود غرور نشان داد و از سرنوشت پروا نكرد ببين كه چرخ ستمگر با او چه كرد.

بيت ششم: ناگهان از قضاي بد تيراندازي ماهر[2] از كمينگاه خود تيري را مستقيم به سوي عقاب پرتاب كرد

بيت هفتم: آن تير سخت بر بال عقاب فرود آمد و او را از آسمان به روي زمين پايين آورد.

بيت هشتم:‌ بر زمين افتاد و مانند ماهي در خشكي افتاده در خاك غلطيد سپس پر خود را از چپ  و راست باز كرد و با دقت آن را نگاه كرد.

بيت نهم: خطاب به تير گفت عجب است كه تو از چوب و آهني پس اين سبكبالي و پريدن چگونه از تو برآمد؟

بيت دهم:  به سوي تير نگاه كرد و پر خود را بر آن ديد و گفت از چه كسي شكايت كنيم كه هر چه بر ما مي رسد از خود ماست.

 

 

 

 

 

 

«زاغ و كبك»

 

بيت اول:زاغي[3] به خاطر اينكه درپي آسودگي[4] خود بود لانه خودرا از باغ به  دامنه ي كوهي[5] منتقل كرد.

بيت دوم: دردامن كوه عرصه و ميداني ديد كه نشان دهنده گنج نهفته[6] در دل كوه بود.

بيت سوم: كبكي[7] بي نظير[8] بازيبايي تمام شاهد[9] زيباروي آن باغ[10] فيروزه[11] رنگ بود.

بيت چهارم: آن كبك در رفتن چابك[12]، در دويدن چالاك[13] بود و گام هاي تيز[14] داشت   و رفتن[15] و پريدن وخراميدن[16] را به زيبايي انجام مي داد.

بيت پنجم: هم حركاتش هماهنگ[17] بود و هم قدمهايش[18] نزديك به هم[19] بود.

بيت ششم: زاغ وقتي شيوه راه رفتن و حركت موزون كبك را ديد.

بيت هفتم: با دلي  گرفتار و شيفته به تقليد[20] از طرز راه رفتن[21] او پرداخت.

بيت هشتم: از روش راه رفتن خود دست برداشت و به دنبال كبك و به تقليد حركات او راه افتاد.

بيت نهم: هر قدم كه كبك برمي داشت زاغ نيز به روش او قدم بر قدمش مي گذاشت[22]  وبه هر شيوه كه كبك راه مي رفت زاغ از او تقليد مي كرد[23]

بيت دهم: خلاصه زاغ در آن چمن سه چهار روز به اين روش به دنبال كبك راه رفت .

بيت يازدهم:  سرانجام در حالي كه از بي تجربگي خود زيان كرده بود و روش راه رفتن كبك را نياموخته بود.

بيت دوازدهم: روش راه رفتن خود را هم فراموش كرده و از كار خود  زيان ديد و پشيمان[24] شد

 

«هجرت»

بيت اول: از كتاب تاريخ تنها اين فصل[25] را(فصل انقلاب اسلامي) براي من بخوان كه بقيه فصلها افسانه[26] اي بيش نيست. من اين فصل را بارها خوانده ام(تجربه كرده ام) و مي دانم كه از عشق سرشار است.

بيت دوم: پيش از انقلاب اسلامي غم وبلا مانند شب[27] بر جهان حاكم بود و بر جهانيان مي تاخت[28] براي مبارزان هرروز روز جنگ و هر مكاني ميعادگاه شهادت بود.

 بيت سوم:ستمكاران[29] مانند پيچكي كه بر درخت مي پيچد[30] دنيا را فرا گرفته بودند. هابيليان(مظلومان ومستضعفان) هر لحظه در انتظار برپايي قيامت بودند.

بيت چهارم:از سكوت و خاموشي سردي كه بر جهان حاكم بود جانها ملول و پراندوه [31] مي شد و دلها در انتظار رسيدن به آرزو[32] پير مي شد.

بيت پنجم: اميدها وآرزوها در دام نااميدي[33] به درد و غم تبديل مي شد و عشق پررونق  انسانها [34]از جوشش مي ايستاد و به سردي مي گراييد.

بيت ششم: شبهاي غفلت و خواب زدگي را تبدار، پراز التهاب و آماده انقلاب ديدم و در ميان جهل زدگان رهبري[35] آماده و فرزانه و آگاه و مبارز يافتم.

بيت هفتم: مردي كه  صفاي هم صحبتي آينه را درك كرده بود(پاك وزلال بود) و از روزن شب(عمر ستم و بيداد) به شوكت ديرينه گذشته درخشان اسلام مي نگريست.

بيت هشتم: مردي كه با همت خود تمام حوادث را زير پا گذاشت وپشت سر سپرد[36] و مردم  شكوه  عزم وارده ي اورا ستايش مي كردند.

  بيت نهم: مردي كه در پنهان با روح پيمان بسته بود مردي كه مانند[37] نوح  از طوفان حوادث  نهراسيد  و انقلاب را رهبري كرد.

بيت دهم: مردي كه با مردانگي به روي بيداد و ظلم دشنه كشيد مردي كه در سكوت و خاموشي فرياد قيام  را آغاز كرد[38].

بيت يازدهم: مردي كه اسلام را كه همچون قرقاولي[39] كشته بود، زنده كرد و پرواز داد  و  جهان اسلام را كه گرفتار سكوت بود مورد خطاب قرار داد[40].

بيت دوازدهم: كه اي مسلمانان كه خود جهاني را پريشان كرده بوديد ولي اكنون در پريشاني بسر مي بريد تا كي مي خواهيد در اين آشفتگي باشيد دنيا از گمراهي به تنگ آمد تا كي شما مي خواهيد در خواب غفلت بسر بريد؟

بيت سيزدهم: شما مانند ابر هستيد اين كه ابر نبارد شرم آور است  شما همچون شمشيري هستيد و شمشير بايد ببرد. اين كه شمشير نبرد ننگ بزرگي است.

بيت چهاردهم: بياد بياوريد جنگ بزرگ احد را و بزرگي هايي را كه ما مسلمانان از خود نشان داديم وآن پهلوانيها[41] و درشتي هايي كه انجام داديم.

بيت پانزدهم: حمله ي ما مسلمانان در جنگ خيبر يادش بخير[42] . در خشم علي انگار قهر خدا نمايان بود يادش بخير.

«آفتاب پنهان»

 

بيت اول: آن آفتاب پنهان (مهدي موعود) روزي طلوع خواهد كرد نه از سمت مشرق جغرافيايي[43] بلكه ازمشرق روحاني دلها.

بيت دوم:پلك دلم مي پرد اين نشانه چيست؟(دلم  بي تاب و بي قرار است، اين نشانه چيست؟) شنيده ام كه كسي به ميهماني مي آيد.

بيت سوم: كسي كه اگر هزار بار بهار بيايد از او سبزتر و شكوفاتر نيست. كسي كه شگفتي آفرين است آنگونه كه مي داني وآنچنان كه تو در آرزوهاي خود مي فهمي و  تصور مي كني.

بيت چهارم: تو آغازگر پروازي وپايان بخش سفر عشق هستي(پايان بخش خط اوليا و انبيا هستي.)

بيت پنجم: معني اول با احتمال استعاره:اي مهدي تو بهانه گريستن انسانهايي هستي كه همچون ابر در انتظار تو گريه مي كنند،ظهور كن كه اين اشكباري روزي پايان يابد همچنان كه هواي باراني صاف مي شود.

معني دوم با احتمال حسن تعليل: علت گريه كردن ابرها دوري توست ظهور كن تا هواي دلها صاف شود.

بيت ششم: تو متعلق به سرزميني[44] هستي كه همه جايش آباد است. ظهور كن كه دنياي ما رو به تباهي وفساد مي رود.

بيت هفتم: مانند كشتي كه در ساحل لنگر مي اندازد،[45] عشق با نام وياد تو همراه است. ظهور كن كه ياد تو اگرچه آرامش بخش است طوفان نيزدرراه دارد.(ياد تو آرامش بخش وآرامش قبل از طوفان.)

 

 

«قرآن مصور»

 

جهان مانند قرآني است كه به تصوير كشيده شده است ولي آيه ها دراين قرآن به جاي آنكه برجايي تكيه داشته باشند يا نشسته باشند دركنار هم ايستاده اند وهر كدام واقعيت هستند.

دريا وجنگل و خورشيد و ماه و گياه هركدام  آيه اي پراز مفهوم اند. با چشمهاي عاشق  بيا حقيقت دريا و جنگل،خاك وابر وخورشيد را با مشاهده در اين نشانه ها  درك كنيم.

 

 


«نياز روحاني»

بيت اول: به پاس [46] دل گرفته و چشم اشك ريزم خلوتم از حضور نور پر شده است.

بيت دوم: كسي كه جهان گنجايش بزرگي اورا ندارد به ميهماني خانه ي دل من آمده است.

بيت سوم: او غمي به ديرينگي تاريخ دردهاي بشري و دلي به گستردگي دل همه انسانها داشت.

بيت چهارم: امام صاعقه اي بود كه در اين روزگار درخشيد وگذشت يا اينكه طوفاني بود كه خواب جهانيان را آشفت و عبور كرد.

بيت پنجم: غم عشق او هميشه تا زماني كه زنده ام ريشه دارتر ازيك نياز روحي ومعنوي دردل و جان من باقي مي ماند.

بيت ششم: هنوز دل من آواي معنوي وحزن انگيز امام رابه رسايي وروشني آيات قرآن مي شنود.

 

«چشمهاي زمين»

 

بيت اول: اي دل گناه من و تو مانند باري سنگين از قدرت تحمل گذشت. صبح قيامت نزديك است اما من وتو دست از گناه برنداشته ايم.

بيت دوم: كارها سر وسامان نمي پذيرد و غم به پايان نمي رسد اگر آه برخاسته از اعماق جان مانند پرنده اي در نيمه هاي شب به پرواز درنيايد.

بيت سوم: فردا كه شهيدان عاشق زخمهاي شكفته بر تن خويش را گواه بر پايداري خويش دردين قرار مي دهند افسوس ودريغ كه من وتو با بر كنار بودن از رزم وجهاد نمي توانيم زخمي را گواه خويش قرار دهيم.

بيت چهارم: اين جوش وخروشها كه درمردم ديده مي شود ناشي ازعشق آنهاست پس تو نيز خاموش نباش وبراي ملحق شدن به اين مردم و بهره گرفتن از عشق شتاب كنيم چراكه عاقبت خاك سردي آرامگاه من و توست.

بيت پنجم: گورهايي كه هنوز كنده نشده است گويي چشمهاي زمين است كه با برافروختگي كشنده اي منتظر در كام گرفتن من وتوست.

بيت ششم: بيا با من در سفر به دوردست تاقله هاي نور(جبهه هاي جنگ عليه باطل) همراه باش وبدان كه در اين سفر عشق پشتيبان من وتوست.

 

 

«چند رباعي»

«بر اوج بلند»

 

بيت اول: لحظه ها سخت مي گذشت چنانكه گويي بردوش روزگار سنگيني مي كرد خورشيد وزمين وآسمان در اندوه بسر مي بردند.

بيت دوم: تابوت شهيد بر دست مردم تشييع كننده كه مانند موج انبوه بودند از گلها و شكوفه ها وخون رنگين به نظر مي رسيد.

 

 

«ساز شكسته»

بيت اول: هر چند دل من صافترازآينه است اما از غنچه هاي شكفته تنگتر وغمگين تر است

بيت دوم: اي عشق دل خاموش وبينواي ما را بشكن زيرا دل ما سازي است كه اگر شكسته باشد آهنگ دلنشين تري دارد.

 

 


«تقديمي»

 

بيت اول: اي دوست سرسبزترين بهار تقديم تو باد آواز دلنشين بلبلان ارزاني تو باد.

بيت دوم: مي گويند عشق در يك آن بوجود مي آيد آن لحظه شكفتن عشق بارها وبارها ارزاني تو باد.

 

 


«اجازه»

بيت اول: از عشق يكرنگي وطراوت كسب كن سوزنده ترين گدازه هارا از عشق بگير.

بيت دوم: در هر لحظه اي كه به تپش درمي آيي اي دل من يادت باشد كه از عشق اجازه بگيري.(هميشه با عشق همراه باش.)

 

«اقليم عشق»

 

بيت اول: همانگونه كه درپس جسم  جان وجود دارد آن سوي هستي واقعي نيز حقيقتي نهفته است پس با چشم باطن خود نگاه كن تا حقيقت وباطن هستي راببيني وآنچه راكه با حواس ظاهر درك نمي شود ادراك كني.

بيت دوم: عشق سرزمين گسترده اي است كه اگر به آن رو بياوري وآنجا ساكن شوي همه عالم را مانند گلزاري خرم وشكوفا بيني.

بيت سوم: در سرزمين عشق گردش زمين وآسمان بروفق مراد وبه كام عاشقان است.

بيت چهارم: بين دل ونگاه فاصله اي نيست طوري كه هرچه به نگاه مي بيني دلت همان را طلب مي كندو آنچه دلت طلب مي كند همان را به نگاه مي بيني.

بيت پنجم: گداي بي سروپا عالم عشق را در مقابل ملك جهان بي علاقه(سرگران[47]) مي بيني.(گداي عالم عشق به جهان وآنچه در آن است اعتنا نمي كند.)

بيت ششم: در سرزمين عشق مقام ومنزلت گروهي را كه به ظاهر چون پابرهنگان ارج وقربي ندارند والا والاتر مي بيني چنانكه گويي پا بر ستاره دور دست فرقد[48] نهاده اند.

بيت هفتم: در منطق بشري آفتاب كه چيزي بزرگ است در ذره اي كه چيزي خردو كوچك است نمي گنجد اما در سرزمين عشق درمورد هرچيز كوچك وحقيري كه تحقيق ومطالعه مي كني به چيز عظيم تر دست مي يابي چنانكه گويي از ذره آفتاب بدست آمده است.

بيت هشتم: اگر همان طوركه فلز در آتش گداخته مي شود خويشتن خويش را در عشق فنا كني مي بيني كه عشق چون كيميا[49] كه مس را به طلا تبديل مي كند جان بي ارزش تو رابه وجودي ارزشمند وفنا ناپذير تبديل مي كند.

بيت نهم: اگر از تنگناي[50] زندگي اين جهان عبور كني گستردگي سرزمين لامكان[51] عشق را در مي يابي.

بيت دهم: درآنجا چيزهايي مي شنوي كه هرگز نشنيده بودي و چيزهايي مي بيني كه هرگز نديده بودي.(حقايقي را كه حواس قادر به درك آن نيست درك مي كني.)

بيت يازدهم:عاقبت عشق تو را به جايي مي رساند كه همه مخلوقات وهمه كثرات را در مقام وحدت ويگانگي با خالق مي بيني.

بيت دوازدهم: از دل وجان تنها عاشق خداي يكتا باش تادر حالت عين اليقين[52] ببيني.

بيت سيزدهم: كه تنها وجود خداوند حقيقت محض است وديگر موجودات هيچ نيستند جز جلوه اي از ذات  يكتاي او وخدايي جزاو نيست.

بيت چهاردهم: خداوند بي هيچ پرده وپوشش از همه پديده هستي واز هر گوشه اي از اين جهان به جلوه درآمده است اي بينايان[53] دريابيد.

بيت پانزدهم: در حالي كه آفتاب در وسط آسمان مي تابد چرا به دنبال شمع هستي؟ و در حالي كه روز همه جا را روشن كرده است چرا در تاريكي بسر مي بري؟(مثل كساني كه با بودن خدا به جزاو مشغول شده اند مثل كسي است كه درنور آفتاب ظهر به شمع روي آورده است وهمچنين مثل كساني كه باروشن بودن حقيقت هستي در تصورات باطل خود بسرمي برند مثل كسي است كه در روز روشن در تاريكي بسر مي برد.)

بيت شانزدهم: به گلزار نگاه كن و نمود آب را در گل و گياهان نگاه كن.

بيت هفدهم: و ببين كه از آب بي رنگ گلها و گياهان رنگارنگ در گلزار روييده است همچنان وجود خداوند نيز با آنكه به حواس درنمي آيد درهمه اشيا وپديده هاي هستي باوجود كثرت و فراواني آنها نمود پيدا كرده است.

بيت هجدهم: طلب معشوق راهي طولاني است پادر اين راه بگذار وهمچنين زاد    راهي از عشق نيز براي خود مهيا كن.

بيت نوزدهم:كارهايي كه عقل از چاره كردن آن ناتوان است باعشق آسان مي شود.

بيت بيستم: با عشق به جايي مي رسي كه وهم و فكر بشري نمي تواند آن را دريابد.

بيت بيست ويكم: چون پيغمبر كه در معراج خود به مرتبه اي رسيد كه جبرئيل اجازه ورود به آن را نداشت تو با عشق به مرتبه اي مي رسي كه فرشتگان به آن نمي توانند برسند.

بيت بيست ودوم: راه تو راه طلب معشوق است توشه ي اين راه عشق است و منزل و مقصد تو فنا في الله است پس اگر توان چنين سفري را داري ،آماده شو و سفررا آغاز كن.

بيت بيست وسوم: اي هاتف عارفان و مردان حق كه گاهي مست خوانده مي شوند وگاهي هوشيار.

بيت بيست وچهارم: از كلماتي چون مي[54] و بزم[55] و ساقي[56] و مطرب[57] و ازمغ[58] ودير[59] و شاهد [60]و زنار[61].

بيت بيست وپنجم: منظورشان رازهاي پوشيده اي است كه به كنايه واشاره ازآن ياد مي كنند.

بيت بيست وششم: اگر به رازهاي آنها پي ببري مي فهمي كه رازهايشان اين است كه

بيت بيست وهفتم: تنها وجود خداوند حقيقت محض است وبس.

     



[1]  - تك :  بمعني بسيار تند براه رفتن و دويدن هم هست. . بمعني دويدن و تند راه رفتن و آن مرادف دو است چنانکه گويند تک و دو واسب رونده خوشرفتار را تکاور گويند.  دو وتيزي رفتار.  بدين معني از اوستا تک از ريشه تك )دويدن)که در تاختن آمده. پهلوي تگ افغاني تک (دويدن) تگ (دويدن‚ مشي‚ گام‚ گردش) و نيز تک  در اوستا بمعني تند وتيز است :

يکي باره اي برنشسته چو نيل          به تک همچو آهو به تن همچو پيل (دقيقي)

 ||  قعر چاه و ته حوض و امثال آن را هم گفته اند. بن و ته و قعر و پائين چيزي مانند چاه و حوض و دريا و انتهاي از هر چيز. بن و زير چيزي مانند چاه و حوض و دريا و امثال آن.  ته نيز لغتي است در تک بدين معني:

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تيز             بينم سر مويي هم اگر در تک درياست. (ناصرخسرو)

[2] - سخت کمان : پهلوان و تيرانداز و شه زور. درشت و بيرحم.

ناوک اندازي و زوبين فکن و سخت کمان         پهنه بازي و کمند افکني و چوگان باز (فرخي).

کآن مرد سوي اهل خرد سست بود سخت          کز بهر طمع سست بود سخت کمانيش (ناصرخسرو)

 ||  درشت و بيرحم :

ديدي که وفا بسر نبردي                                 اي سخت کمان سست پيمان. (سعدي)

||  ماهر در تيراندازي. آن که کمان را بيشتر کشد تا تير آن دورپروازتر بود : بحدي که مرغان بر سر آن آشيانه کنند هيچ تيرانداز سخت کماني تير بدان نتواند رسانيد.

[3] - زاغ :  مرغي باشد که بعربي غراب گويند و آن سياه مي باشد و منقارسرخي دارد. (برهان قاطع). غراب. (منتهي الارب). بر شکل کلاغ کوچک بود که هيچ جاي او سفيد نباشد و پايهاي او سرخ باشد.

(صحاح الفرس). مرغي سياه که منقار سرخ دارد و در چشم او دائره اي سفيد است. (آنندراج). کلاغ. غراب. پسترم. قچل. قژاوه. (ناظم الاطباء). مولف صبح الاعشي آرد: نوعي کلاغ است کوچک‚ برنگ سبز لطيف وخوش منظر. گاهي داراي منقار و پاهاي سرخ. و اين همان است که آن را غراب الزيتون نيز مي نامند زيرا زيتون ميخورد. (از صبح الاعشي ج 2 ص76). يکي از اقسام غراب زاغ است که مشهور به غراب الزرع وداراي پيکري است بقدر کبوتر و منقار و پاهاي او قرمز مي باشد. زهره آن رنگ سفيد را جلا مي دهد.

)از تذکره ضرير انطاکي). محقق حلي گويد: زاغ که همان غراب الزرعاست حلال است. (شرايع محقق حلي). دميري آرد: از انواع غراب است که غرابالزرع. (کلاغ دشت) و غراب الزيتون خوانده مي شود و داراي اندامي کوچک و منظري زيبا و ظريف است و منقار و پاهاي بعضي از زاغهابرنگ قرمز مي باشد. و صاحب عجايب المخلوقات که گويد زاغ نام غراب سياه و بزرگ است اشتباه کرده است. (از حيوة الحيوان: زاغ). و درهمان کتاب آمده‚ بيهقي گويد: از حکم شرع درباره خوردن غرابهاپرسيدم او گفت نوع بزرگ و سياهش را مکروه ميدارم و اما خوردن قسم کوچک آن را که زاغ گويند باک نيست - انتهي. از سخنان دميري برمي آيد که زاغ مرادف غراب نيست بلکه قسمي خاص است از آن ومتداول ميان فارسي زبانان نيز اکنون چنان است که قسم حلال گوشت را زاغ يا کلاغ زاغي و قسم حرام گوشت (بزرگ و سياه) را کلاغ خوانند:

چنانکه اشتر ابله سوي کنام شده         ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بيخبرا.     رودکي

[4] - فَراغ:   پرداختن . پرداخته شدن.  فارغ شدن. || تهي شدن. ||  آسايش و فراغت. (ناظم الاطباء) :

هرکه او خورده است دود چراغ         بنشيند به کام دل به فراغ.   سنايي.

|| خلوت : فراغ عبادت از اين به ميسر شود. (گلستان(.

[5]راغ. : دامن کوه. (غياث اللغات) دامن کوه که به جانب صحرا باشد. (آنندراج ):

آهو ز تنگ و کوه بيامد بدشت و راغ   بر سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوري.  رودکي.

|| صحرا. (غياث اللغات ) صحراي سبزه زار.(از شعوري ج2 ورق 8):

بزرگان ببازي به باغ آمدند        همه ميش و آهو به راغ آمدند.  فردوسي.

|| زمين نشيب و فراز که چمنزار و شکوفه زار باشد. (از شعوري ج2ورق 8) || مرغزار. (برهان)

کجا باغ بودي همه راغ بود             کجا راغ بودي همه باغ بود.       ابوشکور بلخي.

 

[6] - مخزن: گنجينه. (منتهي الارب) جاي جمع کردن مال. جاي نهان کردن مال و گنجينه. انبارخانه و خزانه و پوته و جاي ذخيره. ج‚ مخازن. (ناظم الاطباء):

در گنجخانه ازل و مخزن ابد      هر دو نه جوهرند ولي نام جوهرند.   ناصرخسرو.

[7] - کبک: پرنده اي است مشهور ومعروف و آن دو قسم مي باشد دري و غير دري هر دو به يک شکل وشمايل ليکن دري بزرگتر و غير دري کوچکتر است. (برهان). اين پرنده بيشتر در کوهسارها زيست کند. قبج‚ معرب کبگ. (الفاظ الفارسيه المعربه تاليف ادي شير) پرنده معروف است و اعراب گوشت او را از جمله طعامهاي بسيار لذيذ شمارند و چون خواهند اين مرغ رابگيرند از هر طرف او را بپرانند تا وقتي از پرواز باز ماند و خسته شودبا دست بگيرند. (قاموس کتاب مقدس). پرنده اي است از راسته مرغان خانگي که قدي کوتاه و تنهاي خپله دارد‚ دمش کوتاه و سرش کوچک وبدون کاکل است‚ منقارش کوتاه و ضخيم و استخوان تارس (بامقايسه استخوان آدمي ميتوان گفت استخوان کف پا) در اين حيوان نسبتا بلند و بدون پر است. در حدود هشت گونه از اين پرنده شناخته شده که همه در نقاط کوهستاني آسيا و اروپا مي زيند. معمولا اين پرنده در اماکن بدون درخت و باصطلاح روباز زندگي مي کند و روي شاخه ها نمي رود و اکثر يک زوج نر و ماده با هم مي زيند. کبک نر و ماده به يک اندازه اند‚ ليکن رنگ نر زيباتر و روي سينه اش لکه اي قهوه ي يديده مي شود. پاي کبک پير خاکستري و کله اش زرد است..روزها را کبک در محلي ايمن مي گذراند ولي صبح زود و غروب بجستجو و جمع آوري دانه و حشرات و تخم و جوانه علف مي پردازد. اين پرنده در اسارت تخم مي کند ولي بر روي تخم نمي خوابد. بدين جهت براي تربيت و ازدياد آن بايد در منازل چمن تهيه کرد تا کبک در آن تخم بگذارد و بعدا تخمها را جمع آوري و زير مرغ کرچ بگذارند تا جوجه کبک بيرون آيد. جوجه کبک سبزي و تخم مورچه و حشرات را مي خورد.(فرهنگ فارسي معين) :

هزار کبک ندارد دل يکي شاهين         هزار بنده ندارد دل خداوندي.     شهيد بلخي.

-          تک کبک ; روش کبک. رفتن کبک :

کلاغي تک کبک در گوش کرد         تک خويشتن را فراموش کرد. نظامي (از امثال و حکم دهخدا(.

 -  روش کبک ; راه رفتن کبک. رفتار کبک : کلاغ خواست راه رفتن کبک را بياموزد راه رفتن خود را هم فراموش کرد. (امثال و حکم دهخدا(.

خاقاني آن کسان که طريق تو مي روند        زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست.     خاقاني.

- کبک بياباني ; منظور صاحب آنندراج از کبکي که در بيابان زيد نه در کوه‚با در نظر گرفتن آنکه بيابان توسعا بمعني دشت و کوه است بنظرنادرست آيد. شايد منظور از کبک بياباني نوعي کبک باشد که امروزه به کبک مرغي يا کبک مرغزار مشهور است.

[8] - نادره:  بي مانند. )فرهنگ نظام(. مرد بي نظير وبي مانند. )ناظم الاطباء)|| طرفه. طريفه:

نادره کبکي بجمال تمام        شاهد آن روضه فيروزفام.      جامي.

|| هر چيز کمياب. هر چيز تازه و تحفه. (ناظم الاطباء). طرفه. نفيس.ديرياب. تنگياب. قيمتي

|| هر چيز عجيب و شگفت.

[9] - شاهد: مشاهده کننده امري يا چيزي. حاضر. (از منتهي الارب). نگاه کننده. (از اقرب الموارد). ج‚ شهود و شهد :.

قاضي بدو شاهد بدهد فتوي شرع             در مذهب عشق شاهدي بس باشد.        سعدي.

- شاهدالحال ; گواه حاضر و ناظر

-          شاهد بودن ; شاهد بر شي يا کسي بودن. بر وقوع امري يا چيزيناظر بودن. حضور داشتن-

-           شاهد قضيه بودن ; گواه و ناظر حادثه بودن. قضيهاي را مشاهدهکردن. ديدن حادثهاي که واقع شده است.

 ||(اصطلاح عرفان) معشوق‚ محبوب عندالعاشق اراده شده است از جهت حضور اونزد معشوق در تصور و خيالش. (فرهنگ مصطلحات عرفاء). || اداء شهادتکننده و گواه. (منتهي الارب) ج‚ شهد وشهود و اشهاد. (اقرب الموارد). گواه. آنکه بر امري شهادت دهد :

قول او بر جهل او هم حجت است و هم دليل     فضل من بر عقل من هم شاهد است و هم يمين.     منوچهري.

|| در اصطلاح عرفا بمعني حاضر آمده است « و شاهد الحق شاهد فيضميرک» و تجلي جمالي ذات مطلق را در لباس شاهد عيان و بيان فرموده اند و گفته شده است که شاهد حق است به اعتبار ظهور و حضور. 

[10] - روضة:  مرغزار. (منتهي الارب)در بلاد عرب روضه هاي فراوان يافت شود. معروفشان آنها هستند که

مضاف واقع شده اند که قريب صدوسي وشش کلمه است و روضةعبارتست از زمينهايي است که بواسطه سيراب شدن‚ گياه و سبزه مي روياند و وقتي که پرگياه شد حديقه اش نامند. (از معجم البلدان). ||گلخانه و گلستان. (ناظم الاطباء(.

[11] - فيروزه. : پيروزه. فيروزج. يکي از سنگهاي آذرين که ترکيب  آن عبارت از فسفات ئيدراته آلومينيوم طبيعي است و  سختي آن مساوي شيشه يعني برابر با 6است. فيروزه به مناسبت رنگ آبي درخشاني که دارد در شمار سنگهاي گرانبها شناخته مي شود. هميشه بي شکل است و در حالت طبيعي رگه هاي

قهوه اي يا سفيد مشاهده مي شود. شکست فيروزه ناصاف است و معمولا رنگش در برابر رطوبت يا خشکي هوا و در ارتفاعات تغيير مي کند.مرغوبترين نوع فيروزه داراي رنگ آبي آسماني و مخصوص ايران است و در محلي موسوم به معدن در نزديکي نيشابور وجود دارد. درترکيه و هند نيز معادن فيروزه موجود است که رنگهاي آنها غالبا آبي مايل به سبز يا سبز زيتوني و سبز مايل به زرد است. پيروزه. فيروزج.

حجرالظفر. حجرالغلبه. حجرالعين. حجرالجاة. (فرهنگ فارسي معين)

[12] - تيزرو: رهوار. نوند. تندرو. تيزپا. (يادداشت بخط مرحوم دهخدا). تيزگام. (آنندراج). پرشتاب. سريع

[13] - تيزدو: تيزتگ. تندرو(منتهي الارب(.

[14] - تيزگام: تيزقدم و تيزتک. (آنندراج). تندرو و اسب راهوار.(ناظم الاطباء). سريع:

شهنشاه برداشت زين و لگام       به نزديک آن اسب شد تيزگام.     فردوسي.

[15] - خوش روش: آن که رفتار خوش دارد.صاحب اخلاق حميده. خوش کردار. خوش عمل.

[16] - خوشخرام:خوش رفتار و رعنا.(ناظم الاطباء). کشخرام. (يادداشت مولف(

اي کبک خوشخرام که خوش مي روي بايست      غره مشو که گربه عابد نماز کرد.   حافظ

[17] - متناسب: مشابه و مانند. (ناظم الاطباء) || فراخور. جور. سازوار. هماهنگ. موافق. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا):  شعار و دثار من متناسب باشد. (کليله و دمنه(.

[18] - خطوات: ج خطوة ( خطوة: يک گام. اسم است بر وزن فعله)

[19] - متقارب:  با يکديگر نزديک گردنده. (آنندراج). نزديک ونزديک به يکديگر. (ناظم الاطباء). فرهنگستان ايران «همرس» رابجاي اين کلمه پذيرفته است:

 و اين اقوال متقارب المعني است.(ابوالفتوح رازي‚ يادداشت به خط مرحوم دهخدا)

[20] - شاگردي: مقابل استادي. (برهان قاطع) عمل شاگرد. تلمذ :

بشاگردي هر آن کو شاد گردد           بود روزي که هم استاد گردد.     ناصرخسرو.

- به شاگردي رفتن ; نزد استادي به تحصيل رفتن. به تلميذي رفتن.متعلم شدن در مکتب استاد :

بنزد مرکبش چون تيز گردد        به شاگردي رود باد شمالا . عنصري

[21] - رفتار: سلوک. (ناظم الاطباء)  ||  طريقه حرکت. (ناظم الاطباء). طرز حرکت. (فرهنگ فارسي معين).

- امثال :روش کبک به تقليد نياموزد زاغ       هم ز رفتار طبيعيش درافتد به خطا 

سيدنصرالله تقوي (از امثال و حکم دهخدا).

کلاغ رفت راه رفتن کبک را بياموزد رفتار خودش را هم فراموش کرد (امثال و حکم دهخدا ج3 ص 1223)

[22] - قدم کشيدن: قدم گشادن. کنايه از راه رفتن. || بازماندن از رفتار. (آنندراج):

چو مور خسته از آن ميکشم قدم از راه         که توشهاي بجز از ضعف نيست در کمرم.

محمدقلي سليم  (از آنندراج).

[23] - رقم کشيدن:  نوشتن. نگاشتن. (ناظم الاطباء) :

در عالم علم آفريدن                                به زين نتوان رقم کشيدن.      نظامي.

قياس کردم تدبير عقل در ره عشق           چو شبنمي است که بر بحر ميکشد رقمي.      حافظ.

|| نشان گذاشتن. علامت نهادن :

سرکشان از عشق تو در خاک و خون دامن کشند       من کيم در کوي عشقت کاين رقم بر من کشند.

خاقاني.

[24] - غرامت زده: کسي که غرامت کشد. تاوان زده. تاوان کشيده.

[25] - فصل: مانع و حاجز ميان دو چيز. || هر جاي پيوستگي دراستخوان هر بند اندام. || بخشي از کتاب يا رساله و معمولا فصل را از باب کوچکتر گيرند. (فرهنگ فارسي معين) :

اين فصل تقريرکرده شود و خان نشاط کند که اين عهد بسته آيد. (تاريخ بيهقي(.

[26] - فسانه:  مخفف افسانه است.(از حاشيه برهان چ معين). افسانه و حکايت بي اصل. (برهان). حکايت و سرگذشت بي اصل بود که زنان گويند. (صحاح الفرس). مثل. داستان. افسانه. (يادداشت بخطمولف):

شاد زي با سياه چشمان شاد         که جهان نيست جز فسانه و باد.     رودکي.

[27] - شبگير: صبح و سحرگاه. (برهان). وقت سحر. پيش از صبح. اول صبح. (آنندراج):

گرانمايه شبگير برخاستي       زبهر پرستش بياراستي.    فردوسي.

 || حرکت کردن مسافر قبل از صبح تا روز به منزل برسد. (فرهنگ نظام)راهي شدن پيش از سحر و بعد از نيمشب. (برهان). در اصطلاح اهل سفر کوچ کردن آخر شب و اين مقابل «ايوار» بود و بلند از صفات او وبا لفظ کردن و زدن و افتادن و برکشيدن به کار رود. (آنندراج):

يک ره نرسيديم به شبگير و به ايوار         در سايه همسايه ديواربديوار.    هدايت.

 || کسي که در آخر شب براي عبادت برخيزد. || شب. || آخر شب. (ناظم الاطباء (.   || نام مرغي است که در وقت صبح صداي حزين کند. (برهان)

[28] - شبيخون:  تاختن به شب هنگام بر دشمن. حمله کردن بردشمن در شب. در تکلم با لفظ زدن استعمال مي شود و در شعر با کردن  هم صحيح است. (فرهنگ نظام). به معني شبخون است و آن تاخت بردن باشد بر سر دشمن چنانکه غافل و بيخبر باشد. (برهان). کلمه شبيخون بالفظ آوردن و بردن و کردن و زدن و ريختن و خوردن و آمدن وچکيدن مستعمل است. (آنندراج) :

کسي کو بلاجوي گردان بود         شبيخون نه آيين مردان بود.      فردوسي

[29] - قابيل:  فرزند آدم و حوا و برادر هابيل است. در داستانهاي ديني آمده است که هر نوبت حوا حامله مي شد خداوند يک پسر و يک دختر به او کرامت مي کرد و آدم به فرمان خدا دختر بطني را با پسر بطن ديگر به ازدواج درمي آورد. چون قابيل با توام خود اقليما متولد شد و پس ازوي هابيل با لبودا بدنيا آمدند و همه بحد بلوغ رسيدند‚ آدم اقليما را نامزد هابيل کرد و لبودا را به زوجيت قابيل منسوب گردانيد. قابيل ازقبول اين امر سرپيچي کرده گفت من هرگز در مفارقت خواهر همزاد خود اقليما که در حسن و جمال يگانه و بي مثال است از پاي ننشينم. وسرانجام آدم قابيل و هابيل را گفت که قربان کنند و قرباني هريک قبول افتد اقليما او را باشد. قرباني قابيل مورد قبول واقع نگرديد و اين امرخشم او را بيش از پيش برانگيخت. و هابيل را به کشتن تهديد کرد.هابيل گفت خداوند قرباني را از پرهيزکاران مي پذيرد و اگر تو به آهنگ کشتن من دست بکار شوي من دست نگاه مي دارم زيرا از خدامي ترسم و قابيل همچنان در کمين هابيل بود تا آن که او را بر سر کوهي

خفته يافت سنگي برگرفت و او را با ضربه سنگ از پاي درآورد. سپس جنازه او را برداشته حيران و سرگردان به اين طرف و آن طرف مي کشاند و نمي دانست که با آن چه کند. ناگاه دو کلاغ پيش چشم او به نزاع مشغول شدند يکي از آن دو ديگري را کشت و با منقار خويش زمين را گود کرد و لاشه کلاغ مرده را زير خاک پنهان ساخت. قابيل ازمشاهده اين صورت درسي فراگرفت و به دفن برادر پرداخت. (از تاريخ حبيب السير ص21 و 23(.

[30] - تنيدن: کار جولاهه و عنکبوت‚ بمعني بافتن. (غياث اللغات) بافتن ونسج کردن.  پيچيدن.

[31] - دلگير:  دل گرفته. غمگين و محزون و گرفته خاطر. (آنندراج). متنفر. رنجيده.آزرده خاطر. پر از حزن و اندوه. ملول. دلتنگ. محزون. پرملال.دلشکسته. (ناظم الاطباء). کمي متاثر از رفتار يا گفتار و يا کردارديگري. کدورت خاطر داشته از ديگري.

- دلگيرشدن ; رنجيدن. کمي ناراضي و مغموم گشتن. کمي ملول شدن از رفتار يا گفتار دوستي يا خويشاوندي. (يادداشت مرحوم دهخدا) :

غني به ترک محبت بسي پشيمانم           ز زلف يار گرفتم دل و شدم دلگير.    غني (از آنندراج)

|| دل گيرنده. تکدرآور. حزن آور. غم انگيز.اندوه آور. اندوه آرنده. تاثرآور. دلتنگ کننده. خفه. بيروح :

من آيم با تو تا گرگان به نخجير              که باشد در بهاران خانه دلگير. )ويس و رامين(.

.|| مزاحم. ناسازگار. غيرمطبوع. که دل گيرد :

مکن کاين ميش دندان پير دارد                به خوردن دنبه دلگير دارد.   نظامي.

  ||  رباينده دل. اسيرکننده دل. گيرنده دل :

چه مي خوردن چه چوگان و چه نخجير       همه بي تو نه پدرام است و دلگير.   )ويس و رامين(.

[32] - در رکاب کسي يا چيزي بودن : مطيع او بودن. پيرو او بودن. همراه و ملازم او بودن. در خدمت او بودن :      اي دولت در رکاب بختت         چون جنت درعنان کعبه.  خاقاني

[33] - حرمان :  بي روزي کردن. بازداشتن. منع کردن. بي بهرگي. نااميد کردن. نوميد کردن.

[34] - بازار گرم داشتن ; بازار با رونق داشتن. بازار بسيارمعامله وپرخريدار داشتن

[35] - شبرو: او که در شب رود. رونده درشب.||     سالک و پارسا. (ناظم الاطباء).||   عسس. (ناظم الاطباء).  ||  عيار.  ||  دزد. (فرهنگ نظام)

[36] - پايمال:  لگدکوب. پي خسته. مدعوس. پي سپر. خراب. (غياث اللغات) نيست و نابود:

سواران همي گشته بي توش و هال            پياده ز پيلان شده پايمال.   اسدي.

چه کرده ام که مرا پايمال غم کردي           چه اوفتاد که دست جفا برآوردي.    خاقاني.

 ||  پائين پاي. صف نعال :

تارک گردونت اندر پايمال                       ابلق ايامت اندر پايگاه.      انوري.

- پايمال کردن ; سپردن زير پاي. پاسپر کردن. پي سپر کردن. پي خسته کردن. لگدکوب کردن. له کردن در زير پاي. پامال کردن. توطو. توطئه.تکتکه.

بسا نام نيکوي پنجاه سال                       که يک کار زشتش کند پايمال.    سعدي.

- امثال :زور حق را پايمال کند ; الحکم لمن غلب. فرمان چيره راست.

[37] - رنگ :  لون. (برهان قاطع). اثر نور که بر ظاهر اجسام نمايشهاي مختلف مي دهد‚ بعربي لون گويند. (فرهنگ نظام). لون يعني اثرمخصوصي که در چشم از انعکاس اشعه نور در روي اجسام پديد آيد.(ناظم الاطباء). آرنگ. گون. گونه. (برهان قاطع). صبغ. (مهذب الاسماء).صباغ. صبغة(از منتهي الارب). فام. .

رنگ از نظر فيزيکي: اثري است که در روي چشم از انوار منعکس بوسيله اجسام احساس مي شود.

رنگ اجسام: بغير از منابع نور‚ رنگ هر جسم بستگي به نوري دارد که آن جسم منعکس ميکند و يا از خود عبور مي دهد. 

اين کلمه مانند گون و گونه و فام با کلمات ديگر ترکيب مييابد و معاني گوناگوني از ترکيب آنها پيدا مي شود‚ مانند سفيدرنگ‚ سياهرنگ‚زردرنگ‚ لعلرنگ‚ خوشرنگ‚ پررنگ‚ کمرنگ و غيره.

-          به رنگ ; از حيث رنگ. لونا :

همه راغها شد چو پشت پلنگ           زمين همچو ديباي رومي به رنگ.      فردوسي.

-          پيروزه رنگ ; برنگ پيروزه. فيروزه رنگ. برنگ آبي پيروزه اي :

همه جامه ها کرده پيروزه رنگ            دو چشمان پر از خون و رخ بادهرنگ.     فردوسي.

 

-          رنگ بکار آوردن ; نيرنگ ساختن. مکر و حيله کردن :

چو داند که تنگ اندرآمد نشيب           بکار آورد رنگ و بند و فريب.     فردوسي.

سوي سيستان رفت بايد کنون                بکار آوري جنگ و رنگ و فسون.   فردوسي.

 ||  مثل. (برهان قاطع). مانند. نظير. شبه.  ||  ناراستي. خيانت. (برهان قاطع). خيانت. (جهانگيري). ||  عيب. (جهانگيري) || طرز. روش.(جهانگيري)  خصلت. شيوه. صفت. رسم وآيين :

بريخت برگ گل مشکبوي پروين رنگ         چو شکل پروين بر آسمان کشيد اشکال. ازرقي(از جهانگيري(.

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود            زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت. حافظ.

ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست            سهي قدان سيه چشم ماه سيما را. حافظ.

غلام همت آنم که زير چرخ کبود              ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است. حافظ.  

[38] - قامت بستن:  در تداول کنايه است از به نماز واردشدن و اداي تکبيرة الاحرام . معادل قامت زدن:  ايستادن. اينجا به معناي آغاز و شروع 

[39] - تذرو: مرغ معروف خوشرفتارکه اکثر در پاي سرو گردد‚ از اين جهت عاشق سرو گويند. (فرهنگ رشيدي). بمعني خروس صحرايي . از جهانگيري و فرهنگ حکيم نورالدين‚ و در سراج اللغات از فرهنگ قوسي نقل کرده که تذرو بذال معجم مرغي ازجنس ماکيان و خروس که در بيشه استراباد و مازندران بسيار باشد وبغايت خوشرنگ .  پرنده اي است آتشخوار و خوبرفتار که بکوهپايه بود و آنرا تورنگ و ترنگ و جورپور و کبک نيز گويند. (شرفنامه منيري) و آن را به دري تورنگ گويند. (آنندراج). دراج. قرقاول.(زمخشري)

چه نامست اين مرد بر سان سرو      بسرخي رخانش چو خون تذرو.  فردوسي.

[40] - آواز دادن ; ندا. ندا کردن. خواندن. فراخواندن. تاذين. دعوت. آوا برآوردن :

آهو از دام اندرون آواز داد     پاسخ گرزه بدانش بازداد.   رودکي. ||  اعلان کردن. منادي کردن. اعلام کردن. اذان. اطلاع دادن

[41] - پهلوان: منسوب به پهلو (پارت) با الف و نون علامت نسبت نه جمع‚ و مجازا بمعني سخت توانا و دلير و زورمند بمناسبت دليري قوم پارت. (از حاشيه برهان قاطع چ معين). مردم سخت و توانا و دلاور

و قوي جثه و بزرگ و ضابط و درشت اندام و درشت گوي. (برهان). دلير. بطل. مرد زورمند. يل. کمي: پهلوان اين کارست; بنيرو و دليري از عهده آن برمي آيد. || اميري که بمردي و سپاه کشي از او بهترنباشد. (نسخه اي از لغتنامه اسدي). سپهبد بر لشکر. (صحاح الفرس).سپهبد لشکر باشد بر لشکر تمام.(نسخه اي از لغتنامه اسدي):

همانا بفرمان شاه آمدي                    گر از پهلوان سپاه آمدي.   فردوسي.

بدان تن سراسيمه گردد روان             سپه چون زيد شاد بي پهلوان. فردوسي.

|| در تداول فارسي زبانان قرون اخير‚ کشتي گير‚ زورخانه کار‚ که فنون کشتي نيک داند. که بفنون زورآوري و ورزشکاري آشنا باشد. ج‚پهلوانان.

[42] - يادباد: به ياد. يادبود. يادکرد. ذکر. و مجازا شادي سلامت :

گويم آنگاه بياريد يکي داروي خواب          يادباد ملکي ذوحسبي ذونسبي.   منوچهري.

||  (فعل دعايي مرکب) و در اين شعر فردوسي «بلند باد«‚ « پرآوازه باد»‚ « مذکور باد» را رساند:

که نوشه زياد از بزرگان قباد                    بهر کشوري نام او ياد باد.

 ||  و در اين بيت دعاي نيک رفتگان را باشد :

زمال و منصب دنيا جز اين نمي ماند           ميان اهل مروت که يادباد فلان.    سعدي.

||  و در اشعار ذيل «بخاطر باد»‚ «در حافظه باد» معني مي دهد :

دل شهريار جهان شاد باد                  همه گفته من ورا ياد باد.    فردوسي.

  ||  و در اشعار ذيل علاوه بر معني «به خاطر باد»‚ رايحه اي از صورت تحسين و شگفتي نيز وجود دارد و معنيي قريب به «خوشا» دارد :

فرخ و روشن و جهان افروز                       خنک آن روز ياد باد آن روز .نظامي.

ياد باد آنکه نهانت نظري با ما بود               رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود. حافظ.

روز وصل دوستداران ياد باد                      ياد باد آن روزگاران ياد باد.  حافظ.

[43] - جغرافيا: کلمه معرب از اصل يوناني ژئوگرافي  است مرکب از ژئو به معني زمين و گرافن  به معني نوشتن وتشريح کردن که روي هم رفته معني نگارش زمين است و مي توان آن راچنين شرح داد و بيان کرد: تشريح دقيق و علمي وضع زمين‚ يا شرح وضع سطحي سياره يي که بشر بر روي آن زندگي مي کند.

 

[44] - اقليم: معرب‚ کشور و مملکت و ولايت. کشور.  هفت يک بهره ربع مسکون چه باعتقاد متقدمين يک ربع از چهار ربع کره ارض مسکون است و سه ربع ديگر را آب گرفته و اين ربع را که ربع مسکون نامند ازشمال تا خط استواء بر هفت قسمت کرده و هر قسمتي را اقليم ناميده اند. ج‚ اقاليم.(منتهي الارب) بخشي از زمين. ياقوت گويد: مردم اندلس[  اسپانيا] هر قريه کبيره جامعه را اقليم خوانند و آنگاه که اندلسي گويد من ازمردم فلان اقليم باشم مراد او بلده يا رستاقي است. از لغت يوناني کليما و اصلا  بمعني خميدگي و انحنا وانحراف بوده و اصطلاحا بمعني تمايل و انحراف ناحيه اي از زمين نسبت به آفتاب است. هر اقليم منسب به يکي از سبعه سياره است و در بعضي  کتب اسماي هفت اقليم و مناسبت هر يکي بسيارهاي نوشته اند چنانکه صاحب مويدالفضلا نوشته است که هندوستان بزحل و چين بمشتري وترکستان بمريخ و خراسان يعني ايران بشمس و ماوراءالنهر يعني توران بزهره و روم بعطارد و بلخ بقمر منسوب است و اطلاق اسم اقليم بر اين فلکهاي مذکور مخالف قرارداد حکماست.(غياث اللغات):

کجا رفت اسکندر نامور                کزو گشت اقليم زير و زبر. فردوسي.

[45] - لنگر: اسبابي معروف براي نگاه داشتن کشتي ها هر جا که بخواهند به کار برند و همواره در عقب کشتي آويخته باشد. (از قاموس کتاب مقدس). مرساة.  قريص. انجر.(منتهي الارب). کلمه لنگر اصل کلمه انجر عرب است و با آنکراي لاتين از يک اصل باشد:

سخن لنگر و بادبانش خرد             به دريا خردمند چون بگذرد. فردوسي.

صاحب آنندراج گويد: لنگر با لفظ انداختن و افکندن و گشادن و گسستنو نهادن و فروکشيدن مستعمل است. و رجوع به لنگر انداختن و لنگرافکندن شود.

لنگر گرفتن = لنگر انداختن: ...  توقف کردن كشتي  در دريا با افکندن لنگر در آب. افکندن لنگر کشتي به دريا. || قرار گرفتن. مقام گرفتن. (غياث(. - لنگر انداختن کسي در جائي ; توسعا متوقف شدن در هر جا. دير درخانه کسان ماندن چنانکه چند روزي. توقف نسبتا طويل کردن.خانه نزول شدن . در خانه ديگران دير ماندن. پوست تخت انداختن.

[46] - پاس:  حرس. حراست. نگاهباني. نگهباني. نگاهداري:

دلير و خردمند و هشيار باش             بپاس اندرون سخت بيدار باش. فردوسي.

||  رعايت کردن. مراعات کردن. ملاحظه کردن. ادب کردن :

رضاي حق اول نگه داشتن              دگر پاس فرمان شه داشتن.     سعدي.

-          پاس خاطر ; رعايت حال. مراعات خاطر

-          بپاس خدمات او ; برعايت خدمات او.

بپاس دوستي شما ; به احترام و رعايت دوستي شما.

[47] - سرگران:  کنايه از کسي که در قهر و غضب بوده وخشمناک باشد:

زآن کرم است سرگران جان و سر سبکتکين       زين سخن است دلسبک عنصر طبع عنصري. خاقاني.

  ||  متکبر. || ملول

[48] - فرقدان:  تثنيه ي فرقد . فرقدين. دو ستاره درخشان در صورت دب اصغرو به فارسي دو برادران گويند. و بدان دو درمساوات و عدم مفارقت مثل زنند و يکي را انورالفرقدين و ديگري رااخفي الفرقدين نامند

[49] - كيميا: لغتي است بسيار معروف و مشهور‚ به اصطلاح اهل صنعت‚ علمي و عملي است که روح و نفس اجساد ناقصه را به مرتبه کمال رساند يعني قلعي و مس را سيم و زرکند معرب از يوناني خميا به معني اختلاط و امتزاج. قياس شود با آلشيمي  و شيمي  فرانسوي و کميستري انگليسي|| اکسير

[50] - مضيق  : جاي تنگ. مکان تنگ.

[51] - لامکان: از: لا به معني نه + مکان به معني جاي . بي جاي. بي مکان. بيرون جاي.  ناکجاآباد

[52] - عين اليقين:  يکي از مراتب ثلاثه يقين ( علم اليقين‚عين اليقين‚ حق اليقين) است. کيفيت و ماهيت چيزي را به يقين دريافتن‚ بعد ديدن آن به چشم. يقين را سه مرتبه است: يکي علم اليقين‚ که دانستن امري يا چيزي باشد به کمال تيقن به کيفيت و ماهيت آن که اصلا بوي شک در آن نباشد. دوم عين اليقين‚ وآن ديدن چيزي است بچشم خود‚ مثلا ديدن آتش از دور‚ و اين به نسبت اولي اقوي است. سوم حق اليقين‚ و آن داخل شدن است در آن چيز‚ يا خود آن چيز گرديدن يا در او محو شدن‚ مثلا داخل شدن درآتش که از دور ديده مي شود و سوخته شدن در آن‚ و اين يقين ازيقين دوم نيز اقوي است. و بعضي چنين مثال آورده اند که چنانچه شخصي مي داند که خوردن زهر مي کشد اين علم اليقين است و اگر ديد که روبروي او کسي زهر خورد و بمرد اين عين اليقين است و اگر خودبخورد و در نزع افتد‚ اين حق اليقين است.

[53] - اولي الابصار: صاحبان بينايي ،مردمان روشن بين، اولي: صاحبان ، ابصار: ج بصر

[54] - مي:  به معني شراب انگوري است. || مطلق شراب اعم از اينکه از انگور حاصل آيد يا مويز وخرما و جز آن || در اصطلاح عرفاني  نزد صوفيه به معني ذوقي بود که از دل سالک برآيد و او را خوش وقت گرداند. || (اصطلاح عرفاني) به معني محبت و عشق آيد.

[55] - بزم:  مجلس شراب و جشن و مهماني.وعيش و عشرت ومجلس عيش و نشاط بخصوص‚ و بدين معني مقابل رزم است. مجلس انس. مقابل مجلس رزم

[56] - ساقي:  آب دهنده. ج‚ سقات.آنکه سيراب کند. آنکه تشنگي فرونشاند. آبدار ||. باده ده‚ شراب ده. مي گسار. آنکه شراب بحريفان پيمايد. آنکه مي در ساغر حريفان درافکند. غلامان خوبروي که در بزمها مي بحريفان مي پيمودند ||  نزد صوفيه‚ فيض رسانندگان و ترغيب کنندگان را گويند که به کشف رموز و بيان حقايق دلهاي عارفان را معمور دارند. || نزد سالکان پير کامل و مرشد مکمل. || صور جماليه که ازديدن آن سالک را خماري و مستي حق پيدا شود. || نيز حق تعالي ساقي صفت گشته شراب عشق و محبت به عاشقان خود مي دهد‚ و ايشان را محو و فاني مي گويند. و اين معني را جز ارباب ذوق و شهود ديگري درنمي يابد

[57] - مطرب:  سرودگوينده. خنياگر.  آن که سرود گويد و کسي را به طرب مي آورد. اهل طرب و مغني و آوازخوان و ساززن و رقاص. نزد صوفيه فيض رسانندگان و ترغيب کنندگان را گويند که به کشف رموز و بيان حقايق‚ دلهاي عارفان را معمور دارند. و نيز به معني آگاه کنندگان عالم رباني آيد‚ و مطرب پيرکامل و مرشد مکمل را گويند

[58] - مغ:  گبر آتش پرست باشد و مغان جمع آن. طايفه اي ازپارسيان را که پيرو زردشت اند. مجوسي.  اوستائي »مگه« ‚ «موغو»  ‚ پارسي باستان«مگو»  ‚ پهلوي « مگو»  . فردي از قبيله مغان. || موبد زردشتي.   نزد نويسندگان قديم از کلمه مغ پيشواي ديني زرتشتي اراده شده است. از همين کلمه است که در همه السنه اروپايي ماژ(magic) موجود است.

[59] - دير:   خانه اي که راهبان در آن عبادت کنند و غالبا ازشهرهاي بزرگ بدور است و در بيابانها و قله هاي کوه ها برپا گردد وهر گاه در شهر بنا گرديد آن را کنيسه )کليسا( يا بيعة گويند و بعضي ميان اين دو فرق گذارند که کنيسه از آن يهود است و بيعة متعلق به نصاري است. جوهري گويد ريشه دير[  نصاري] از کلمه دار است وجمع آن اديار و خداوند دير را ديراني گويند و ابومنصور گفته است که ديراني و ديار خداوند دير و ساکن آن و آباد کننده آن است گويند دار‚ ديار‚ دور. و جمع قلت ادور‚ ادءر و ديران و آدر بنابر قلب و نيز گويند   ||  نزد صوفيه عالم انساني را گويند.

[60] - شاهد:  مشاهده کننده امري يا چيزي. حاضر.  نگاه کننده. ج‚ شهود و شهد || اداء شهادت کننده و گواه. ج‚ شهد وشهود و اشهاد. ||  در اصطلاح عرفان معشوق‚ محبوب عندالعاشق اراده شده است از جهت حضور اونزد معشوق در تصور و خيالش. || در نزدسالکان‚ حق را گويند به اعتبار ظهور و حضور‚ زيرا که حق به صوراشياء ظاهر شده و «هوالظاهر» عبارت از آن است

[61] - زنار:  هر رشته را گويند عموما. ريسماني است به ستبري انگشت از ابريشم که آن را بر کمر بندند || آنچه ترسايان بر ميان بندند. رشته مانندي که ترسايان بر ميان بندند.  نشان ترسايان ||اصطلاح تصوف بمعني يک رنگي و يک جهتي سالک باشد در راه دين ومتابعت راه يقين و در کشف اللغات ميگويد: زنار در اصطلاح سالکان عبارت از عقد خدمت و بند طاعت محبوب حقيقي است در هر مرتبه که باشد عبادت راست و درست بايد کرد

 


معنی درس ادبیات3ریاضی و تجربی.بخش دوم

 

قاضي بست 

 

 

روز دوشنبه ، هفتم صفر، امير[مسعود] صبح زود، سوار اسب شد و با پرندگان شکاري و يوزپلنگان و چاکران و خدمتکاران و نوازندگان به ساحل رود هيرمند رفت و در آنجا غذا و شراب همراه خود بردند و صيد زيادي بدست آوردند زيرا تا نزديک ظهر مشغول صيد بودند. پس در کنار رود اطراق کردند و خيمه ها و سايبان هايي در آنجا زده بودند. آنان غذا خوردند و شراب نوشيدند و بسيار خوشحالي کردند.

 

از آنجا که سرنوشت چنين بود، پس از نماز، امير دستور داد تا قايق ها را بياورند و ده قايق کوچک آودند، يکي از آنها بزرگتر بود براي نشستن سلطان و بستر ها پهن کردند و سايباني بر وي کشيدند. امير سوار آن قايق شد و هر گروهي از مردم سوار قايقهاي ديگر شدند و هيچ کس از عاقبت کار خبر نداشت. ناگهان آنها ديدند که چون آب فشار آورده بود قايق پر شده، قايق شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعي فهميدند که مي خواست غرق شود. فرياد بلند شد و همه به جنبش و تکاپو افتادند، امير برخاست و بخت يار بود که قايقهاي ديگر به او نزديک بودند. هفت و هشت تن به آب پريدند و امير را گرفتند و امير را بردند و به قايق ديگر رسانيدند و کاملا خسته شده بود و پاي راستش زخمي شده بود، به اندازه يک کمربند پوست و گوشت پاره شد و چيزي نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادي بر او سياه شد و چون امير به قايق رسيد، قايقها حرکت کردند و به ساحل رود رسانيدند.

 

امير از مرگ نجات يافته  به خيمه آمد و لباسهايش را عوض کرد و خيس و ناخوش شده بود سوار اسب شد و سريع به قصر رفت  زيرا خبري بسيار ناخوشايند در لشکر پيچيده بود و نگراني و پريشاني بزرگي به پا شده بود. بزرگان و وزيران به استقبال او رفتند، وقتي پادشاه را به سلامت ديدند. فرياد و دعا در بين سپاهيان و مردم برپا شده بود و آن قدر صدقه دادند که اندازه آن معلوم نبود.

 

روز بعد امير دستور داد تا نامه هايي را به غزنين و همه سر زمين هاي ايران بفرستند وماجراي اين اتفاق بزرگ و سخت را که پيش آمد و تندرستي که در پي آن حاصل شد به مردم خبر دهند و دستور داد تا يک ميليون درهم در غزنين و دو ميليون درهم در ديگر سرزمين ها به شکرانه اين حادثه به خير گذشته به نيازمندان و مستحقان بدهند. وامير با امضاي خود آن نامه را مورد تائيد قرار داد و قاصدان رفتند.

 

روز پنجشنبه يازدهم صفر امير تب کرد، تبي سوزان وسردرد (سرسام:نوعي بيماري كه به معناي ورم سر(مغز) مي باشد).آن طور که نمي توانست با کسي ملاقات کند بجز تعدادي از پزشکان و خدمتکاران مرد وزن واز بقيه مردم دوري جست، مردم بسيار نگران وپريشان بودند و نمي دانستند چه پيش مي آيد.

 

از وقتي که اين بيماري پيش آمده بود بونصر از نامه هاي رسيده با خط خود نکته برداري مي کرد و از تمامي نکته ها آنچه را که در آن خبر ناخوشايندي نبود به واسطه من به قسمت پايين کاخ مي فرستاد و من آن نامه ها را به آغاجي خادم    مي دادم و تند تند جوابها را براي بونصر مي آوردم. امير را اصلا نمي ديدم تا زماني که نامه هايي رسيد از پسران علي تکين و من خلاصه آن نامه ها را که در آنها خبر خوشي بود به دربار بردم. آغاجي نامه ها را از من گرفت و پيش امير برد. پس از يک ساعت بيرون آمد و گفت: اي ابوالفضل امير تو را به حضور   مي طلبد.

 

به نزد امير رفتم و ديدم که خانه را تاريک کرده اند و پرده هاي کتاني خيس در آن آويزان کرده اند و شاخه هاي بسياري در آن گذاشته اند و کاسه هاي بزرگ پر از يخ بر روي آن شاخه ها گذاشته بودند و ديدم که امير آنجا بر روي تخت نشسته است در حالي که پيراهن نازک کتاني بر تن و گردنبندي از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلاي طبيب آنجا پايين تخت نشسته بود.

 

امير گفت: به بونصر بگوي که امروز حالم خوب است ودر همين دو سه روز آينده اجازه ي ملاقات داده خواهد شد، زيرا بيماري و تب همه از بين رفته است.

 

من بازگشتم و هر چه اتفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسيار خوشحال شد و خداي عزيز و گرامي را براي سلامتي امير شکر کرد و نامه نوشته شد. به نزد آغاجي بردم و اجازه حضور يافتم تا بار ديگر افتخار ديدار امير مسعود را که براي من مبارک بود پيدا کردم.

 

امير نامه را خواند و وسايل نوشتن طلب کرد و آن نامه را امضا کرد و گفت وقتي نامه فرستاده شد تو برگرد که درباره موضوع خاصي براي بونصر پيامي دارم تا به تو بگويم.

 

گفتم اطاعت مي کنم و برگشتم با نامه امضا شده و آنچه اتفاق افتاده بود براي بونصر بازگو کردم. اين انسان بزرگ و نويسنده لايق با شادماني به نوشتن پرداخت و تا نزديک نماز ظهر اين امور مهم را به پايان رسانيد و چاکران و فرستاده را روانه کرد. سپس نامه اي نوشت به امير و هر چه انجام داده بود در آن شرح داد. نامه را بردم و اجازه ورود يافتم و نامه را به امير دادم، امير خواند و گفت خوب شد. به آغاجي خادم گفت کيسه ها را بياور و به من گفت اين کيسه ها را بگير. در هر کيسه هزار مثقال طلاي خرد شده است. به بونصر بگوي طلاهايي است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بتهاي طلايي را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و اين حلال ترين مال هاست. در هر سفري براي ما از اين طلاها مي آورند تا هرگاه مي خواهيم صدقه بدهيم که کاملا حلال باشد از همين دستور مي دهيم بدهند.

 

شنيده ايم که قاضي بست بوالحسن بولاني و پسرش بوبکر بسيار تهي دستند و از کسي چيزي قبول نمي کنند و زمين زراعي کوچکي دارند. بايد يک کيسه را به پدر و يک کيسه را به پسر داد تا زمين زراعي کوچکي از مال حلال براي خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگي کنند. ما نيز شکر اين نعمت تندرستي که بدست آورديم اندکي ادا کرده باشيم.

 

من کيسه ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعريف کردم. بونصر در حق امير دعا کرد و گفت: امير اين کار را بسيار خوب و بموقع انجام داد. شنيده ام که بوالحسن و پسرش زماني پيش مي آيد که به ده درهم محتاج مي شوند. بونصر به خانه بازگشت و کيسه هاي طلا را با او بردند و پس از نماز کسي را فرستاد  و قاضي بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پيغام امير را به قاضي رساند.

 

قاضي در حق امير بسيار دعا کرد و گفت: اين هديه مايه افتخار من است، پذيرفتم و پس دادم زيرا به آن احتياجي ندارم و روز قيامت بسيار نزديک است ونمي توانم جواب گوي آن باشم و البته نمي گويم که نيازمند نيستم اما چون به آن مقدار اندکي که دارم قانعم. گناه و عذاب اين عمل را نمي توانم بپذيرم.

 

بونصر گفت: شگفتا طلايي که سلطان محمود با جنگ از بت خانه ها و به زور شمشير آورده باشد و بت هايي طلايي را شکسته و خرد کرده و گرفتن آن را خليفه مسلمين[ خليفه عباسي] حلال مي شمارد شما آن را نمي پذيريد.

 

گفت: عمراميرطولاني باد، وضعيت خليفه به گونه اي ديگر است زيرا او صاحب همه ولايت هاي اسلامي است و خواجه بونصر با امير در  جنگها بوده است و من نبوده ام و برايم مشخص نيست که آن جنگها بر شيوه پيامبر بوده است يا نه. من نمي پذيرم و مسئوليت اين را به عهده نمي گيرم. گفت اگر تو قبول نمي کني به نيازمندان و درويشان بده. گفت من هيچ نيازمندي در بست نمي شناسم که بتواند به آن طلا داد و اين چه کاري است که طلا کس ديگري ببرد و من در قيامت مورد بازخواست قرار بگيرم، به هيچ وجه آن را نمي پذيرم.

 

بونصر به پسر قاضي گفت: توسهم خود را بردار، گفت: زندگي خواجه بزرگ طولاني باد. به هر حال من هم فرزند همين پدرم که اين سخن ها را گفت و دانش خود را از او آموخته ام و اگر حتي يک روز او را مي ديدم و حالات و رفتار او را مي شناختم بر من واجب مي شد که تمام امر از او پيروي کنم. چه برسد به اينکه سالها او را ديده ام ومن هم از حساب رسي و ماندن و سوال روز قيامت   مي ترسم همان طور که او مي ترسد و آنچه از مال دنيا دارم که کم و حلال است برايم کافي است و به بيشتر از آن نيازمند نيستم.

 

بونصر گفت: خدا خيرتان بدهد شما دو نفر چقدر بزرگواريد و گريه کرد و آنها را بازگرداند و بقيه روز در همين فکر بود و از اين ماجرا سخن مي گفت و روز بعد نامه اي نوشت به امير و ماجرا را بازگو کرد و طلا را پس فرستاد.

 

 

 

 

 

«بانگ جرس»

 

بيت اول: هنگام آن رسيده كه توشه راه سفر را براسب ببنديم وآماده سفرشويم وتصميم بگيريم كه ازهمه موانع كه چون سد مقابل ما قرار دارند بگذريم.

بيت دوم: ازهرگوشه و كنار فرياد كوچ به گوشم مي آيد. خروش از زنگ كاروان برخاست(كاروان آماده رفتن است) واي بر من كه همچنان خاموشي گزيده ام وآماده رفتن نشده ام.

بيت سوم:بلند همتان دريادل، راه سفري را در مقابل دارند، پا در ركاب آماده حركت هستند.

بيت چهارم: برادر هنگام رفتن است وراه طولاني، بيم به خودراه نده ودررفتن شتاب كن دراين كار بهترين تدبير همت وكوشش است.

بيت پنجم:هنگام سفررسيده است بيا تابا اسب بردشتها بتازيم وتاسرزمين فلسطين پيش برويم.

بيت ششم:فلسطين پرازاستعمارگران است كه چون فرعونيانند ومردي چون موسي جلودار است ومانعي چون نيل برسر راه قراردارد.

بيت هفتم: اي برادر فضاي سرزمين ما كه چون خانه ماست تنگ وكوچك است واين كه در وطن ما بيگانه جاي بگيرد براي ما ننگ شمرده مي شود.

بيت هشتم: فرماني رسيد كه اين سرزمين راازدشمن بازپس بگيريد(سرزمين فلسطين) تخت ونگين را از اهريمن(دشمن) پس بگيريد.

بيت نهم: اين بدان معني است كه همچنان موسي قصد نابودي سامري راكرد امام خميني قصد نابودي اسرائيل رادارد پس اي ياران بايد به مقام رهبري وولي خود ياري رسانيد.

بيت دهم: فرمان رهبر چنين است كه بر دشتها بتازيد ـ دشت حتي اگرازخون كشتگان دريا شود بازهم به هجوم خود ادامه دهيد.

بيت يازدهم:فرمانبرداري واطاعت از فرمان رهبر واجب و بايسته است اگر درراه تحقق فرمان رهبر، شمشيراز هرسو برما ببارد بگو ببارد براي ما سخت نيست.

بيت دوازدهم: اي برادر كه چون جان عزيزي، برخيز وقصد سفركن اگر دراين راه شمشير ببارد(با خطرات بسيار روبرو شوي) باكي نيست جانت را چون سپري درمقابل اين خطرات نگه دارو جانت را فدا كن.

بيت سيزدهم: اي دوست برخيزتا به سمت جولان اشغال شده برويم و پس از فتح آنجا تا لبنان پيش برويم.

بيت چهاردهم: لبنان آنجاست كه در هر سويش صد شهيد در خاك خفته اند آنجا كه درهر گوشه اش كه هجوم اشغالگران غمي پنهان در خود دارد.

بيت پانزدهم: اي دوست مصيبت لبنان و مردم لبنان ما را ازپاي درآورد مصيبت روستاي دير ياسين چنان بر ما دشوارآمد كه پشتمان شكست.

بيت شانزدهم: بخاطر تقدس طور سينين بايد با مژگان چشم خود گرد ازآن پاك كنيم. بايد از اينجا تا فلسطين به احترام و تحمل سختي با سينه خيز  پيش برويم.

بيت هفدهم:اي دوست برخيز و فرياد چاوش را بشنو كه اكنون پرچم قيام را بر دوش گرفته است.

بيت هجدهم: لبيك گويان بر اسب راهوار خود بنشين وآماده رفتن به ميدان جنگ شو. مقصد سرزمين مقدس فلسطين است كه همپاي رهبر خود بايد تا آنجا بتازيم.

  «باغ نگاه»

 صبحگاهان روشنايي چشمانت چون دو پرنده آزاد، خاموش وآرام، چشمان تو را كه انگار صحن حرم است، ترك كردند و به پرواز درآمدند.

شبانگاهان روشنايي چشمانت مانند دو رديف پرنده ياكريم،همراه نسيم ازچشمانت - كه براي ديوار دل مانند لبه هستند- به پرواز درآمدند.

در برابر چشم تو كه چون مزرعه اي سبز و پربار است ، آفتاب مانند خار و خس بي ارزش وبي رنگ است.

آبشار در برابر درياي خشم تو موجي است كه از حركت باز ايستاده است.

با وجود نابيناشدنت هنوز مي توان از باغ نگاهت سبدي از ميوه ي نور و روشني چيد.

 

ترانه ي من

مانند موج ها كه به سوي ساحل شني راه مي سپارند

دقيقه هاي عمر ماهم با شتاب به سوي پايان خود پيش مي روند

هر دقيقه جاي خود را به دقيقه ي بعدي مي دهد

و در گيروداري پيوسته از هم سبقت مي گيرند

تولد كه روزي از اصل نور بود

به سوي بلوغ پيش مي رود و زماني كه جواني را چون تاجي بر سر آن گذاشتند

حوادث ناگوار شكوه جواني را تهديد مي كنند

زمان كه روزي بخشنده بود بخشش هاي خود را نابود مي كند

آري زمان شكوه جواني را تباه و دگرگونه مي كند

بر ابروهاي زيبا به طور موازي چين مي اندازد

و مرواريدهاي كمياب طبيعت را به كام خود مي ريزد

زمان دروگري است كه هيچ گياهي از آسيب داس او در امان نيست

جز شعر من كه در روزگارهنوزنيامده هم برجا مي ماند

تا دست ستمگر دهر  ناخواسته ارزش تو را ستايش كند

 

 

«چشم به راه»

 

خدايا آنان كه جزتو داراي همه چيز هستند، كساني را كه جزتو چيزي ندارند به تمسخر مي گيرند- واين جاي تعجب است چون در حقيقت آنان اند كه بي خدا چيزي ندارند -

 

به دنيا آمدن هر كودك پيامي است از سوي خدا براي انسان كه خدا هنوزاز انسان قطع اميد نكرده است - واميدوار است كه انسان به فطرت روحاني خود روكند وارزش هاي انساني را شكوفا كند-

 

خدا به انسان مي گويد شفايت مي دهم به اين سبب كه به تو آسيب مي رسانم. تو را دوست دارم به اين سبب كه مجازاتت مي كنم.

 

داستان كساني كه به فطرت انساني خود پشت مي كنند ودر نتيجه به گمراهي وتباهي دچار مي شوند مانند آناني است كه فانوس رابر پشت حمل مي كنند در نتيجه به جاي اين كه راه مقابل آنها روشن شود با سايه آن را تاريك مي كنند.

 

داستان كساني كه محاسن خود را همه جا پخش مي كنند اما عيب خود را نمي بينند مانند ماه است كه روشني خود را در آسمان منتشر مي كند اما لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد.

مثل كسي كه مي پندارد  پديده هاي هستي و انسانهاي ديگر براي اين آفريده شدند كه تنها وسايل رفاه اورا فراهم كنند مانند كاريز است كه خوش دارد فكر كند  رودها فقط براي اين هستند كه به او آب برسانند.

 

اگر براي نعمتي چون خورشيد وزمين شكرگزار خدا  نباشيم  براي گلهايي كه به ما بخشيد بايد اورا شكر كنيم - چون گل مظهر همه زيبايي ها و خلاصه همه خوبي هاست  -

 

 

 


پاسخ خودآزمایی تاربخ ادبیات ایران و جهان2.

 

پاسخ خودآزمایی تاربخ ادبیات ایران و جهان (2) سال سوم انسانی

 خودآزمايي هاي نمونه درس اول :

1)آثار حمله ي مغول را در قلمرو ادبيات بيان كنيد.

رواج پاره اي واژه هاي مغولي در زبان و ادب فارسي، دل مردگي و بي سرانجامي و بلاتكليفي با انديشه ي ادبي فارسي قرين گشت، ذوق ها پژمرده شد و عواطف شاعران و نويسندگان از خلاقيت باز ماند.

2) شاهرخ ميرزا در عرصه ي هنر و فرهنگ اسلامي چه نقشي داشته است؟توضيح دهيد.

شاهرخ ميرزا توانست بخش وسيعي از ممالك تيموري را از آسيب و پريشاني نجات دهد.او شهر هرات را مركز فرمانروايي خود قرار داد و با علاقه اي كه به هنر و فرهنگ اسلامي داشت،نظر هنرمندان و صاحبان ذوق از جمله خوش نويسان و نقاشان و شاعران را جلب كرد و حامي نهضت بزرگ هنري عصر خويش شد.

3) وضع زبان و فرهنگ را در عصر حافظ شرح دهيد.

شيراز هم چنان پايتخت شعر و ادب اين عصر به شمار مي رفت.اما فرهنگ شهرهاي بزرگي مثل نيشابورو سبزوار و توس و مرو و به خصوص هرات كه مركز ذوق و هنر بود باعث شدند كه خراسان از لحاظ شعر و ادب موقعيّت پيشين خود را حفظ كند.

4) چرا در عصر حافظ، قالب قصيده از رواج افتاد؟

چون آثار خرابي هاي مغولان تاتار به حدّي بود كه ديگر شاعران از قالب قصيده كه مهمترين قالب براي ستايش بزرگان است استفاده نمي كردند يعني شاعران انگيزه اي براي ستايش شاهان نداشتند و اگر قصيده اي هم مي گفتند در مدح اهل بيت پيامبر(ص)بود.

5) عمده ترين موضوع ها و مضامين قصيده در عصر حافظ را بيان كنيد.

در اين دوره قصيده رو به ضعف و كسادي گذاشته بود و اگر قصيده اي سروده مي شد، بيشتر به موضوعات و مضاميني از قبيل حمد خدا ، نعت رسول اكرم(ص) ، مناقب امامان شيعه ، عرفان ، حكمت ، شكوه و شكايت ، موعظه و مسائل اجتماعي ، هجو و هزل و مقداري هم مدح شاهان و صاحب منصبان اختصاص مي يافت.

6) زبان شعر در عصر حافظ چه كيفيّتي داشت؟

زبان شعر اين دوره ، جز در سروده هاي برخي از شاعران مانند حافظ ، خواجو ، رو به سقوط و تباهي است‌. اين تباهي و كم مايگي هم در لفظ پيداست و هم در ساخت و بافت كلام . گسترش و عموميت يافتن شعر و ادب در كوچه و بازار و در ميان افراد نافرهيخته ، به اين ناپختگي دامن مي زد.

7) نام ديگر كتاب عشاق نامه چيست و اين كتاب در چه زمينه اي است؟ ده نامه – عرفاني

8) شعر شراب بي خودي را با شور عشق از ادبيات سال اول مقايسه كنيد. تکلیف دانش آموز .

خود آزمايي هاي نمونه ي درس دوم: 

1) قصايد«خواجوي كرماني»چه موضوعات و مسائلي را در بر دارد؟

بخشي در توحيد و نعت و منقبت معصومين وبخشي در زهد و پند و پاره اي هم به انظمام بيش تر قطعاتش در بر گيرنده ي مطالب و مسائل اجتماعي و انتقادي است.

2) غزل هاي«ابن يمين»چه مضموني دارد؟ به شيوه ي معمول شاعران،عشق و دل دادگي است.

3) در دو بيت زيراز«ابن يمين» كدام ويژگي ستوده شده است؟

دوقرص نان اگر از گندم است اگر از جو    دوتاي جامه اگر كهنه است اگر از نو

هزار بار نكوتر به نزد ابت يمين                   ز فرّ مملكت كي قباد و كي خسرو

قناعت پيشگي _ بي اعتباري دنيا .

4) «سيف فرغاني»از قالب قصيده به چه منظور بهره برده است؟

براي بيان انتقاد هاي كوبنده و طرح ديدگاههاي اجتماعي و اخلاقي خويش سود برده است.

5) ذوق و هنر عبيد زاكاني در چيست و چگونه جلوه گر ميشود؟ در نكته يابي و انتقادهاي ظريف اجتماعي جلوه مي كند.

6) منظومه ي«موش وگربه»ي عبيد ازنظرزبان وبيان چگونه اثري است؟ حكايتي ، تمثيلي ، انتقادي ، سياسي .

7) علت تندي و گزندگي زبان طنز عبيد را بيان كنيد؟

اين تندي و پررنگي واكنشي دربرابرشدّت فساد و تباهي هاي روزگار شاعر است.

8) بيت زير به كدام ويژگي«موش و گربه»عبيد اشاره دارد؟

غرض از موش و گربه برخواندن                    مدّعا فهم كن پسرجانا

رندانه و زيركانه بودن و سياسي بودن اثر را نشان ميدهد .

خودآزمايي هاي نمونه ي درس سوم :

1) درباره ي تأثيرقرآن و معارف آن برذهن و زبان حافظ توضيح دهيد؟

اوازهمه ي علوم قرآني،ازقرائت وتفسيرگرفته تا كلام وفلسفه وعرفان،بهره داشت.حتّي شگرد شاعري وسبك ويژه ي بيان خود را از قرآن كريم آموخته بود و در آگاهي از زير و بم الفاظ و معاني و مفاهيم از آن الهام مي گرفت.

2) درديوان حافظ مقصود از محتسب كيست وچرا حافظ وي رابه اين نام خوانده است؟

امير مبارز الدين محمّد _ به خواطر رياكاري ها و عوام فريبي هاي او با كنايه و تمسخر او را محتسب مي خواند.

3) در مورد لحن حافظ وشيوه ي مبارزه ي اوبا نابه ساماني هاي جامعه توضيح دهيد.

لحن حافظ گزنده و تلخ و توأم با نيشخند و كنايه آميز است و در آن مايه اي از خيرخواهي و اصلاح طلبي هم ديده مي شود.گويي حافظ پس از سيف فرغاني و عبيد و ابن يمين،با رندي و هوشياري و فرزانگي خويش شيوه ي تازه اي براي مبارزه با نابه ساماني ها و بداخلاقي هاي جامعه برگزيده است كه به مانند بيان شاعرانه ي او تازگي دارد.

4) درباره ي نحوه ي نگاه ونگرش حافظ به زندگي توضيح دهيد.

جوان شيرازي وقتي به علم و ادب روي آورد،هرگز دانش خود را دست مايه ي مال اندوزي قرار نداد.حتّي پس از آن كه در پرتو موقعيّت خود مورد توجه حاكمان وفرمانروايان فارس شد و به دربار ابواسحاق اينجو و شاه شجاع مظفّري راه يافت و از عنايت ويژه ي حاجي قوام الدّين،كلانتر شيراز،برخوردار گرديد،باز ناداري و نيازمندي ازسر او دست بر نداشت.

5) غزل هاي اجتماعي حافظ چه ويژگي هايي دارد؟

درغزل اجتماعي حافظ،فرهنگ گذشته ي ايران با همه ي كمال ايراني اسلامي خود رخ مي نمايد. گويي حافظ در تلفيق دو فرهنگ ايران و اسلام به مانند استاد و حكيم فرزانه ي توس،ابوالقاسم فردوسي،به توفيق بيش تري دست يافته است.

6)يك غزل از حافظ و سعدي را با هم مقايسه كنيد و درباره ي سبك،  زبان و درون مايه ي آن دو گفت و گو كنيد.

تکلیف دانش آموز .

7) اشعةاللّمعات از كيست و موضوع آن چيست؟ جامي _ شرح و توضيح لمعات فخرالدين عراقي.

8)كدام اثر جامي به پيروي از گلستان سعدي نوشته شده است؟ بهارستان

خودآزمايي هاي نمونه ي بخش اوّل                              

1) سبب تشتت و پراكندگي فرهنگي در زمان حكومت ايلخانان چه بود؟

سبب عمده ي آن حكومت قوم بيگانه ي تاتار و خون ريزي هاي ناشي از آن بود.

2)پيامدهاي فتنه ي مغول را در فكر وانديشه و زندگي اجتماعي بنويسيد؟

پريشاني انديشه، سستي گرفتن بنيان هاي فلسفي،رواج خرافات و بي مسئوليتي،  دل سپاري به قضا و قدر وگسترش روح تسليم و بي توجّهي به دنيا را تا حد زيادي مي توان از پيامد هاي فتنه ي مغول دانست.

3) علت آزادي مذاهب در عصر حافظ چه بود؟

به دلبل بي عقيدگي برخي از ايلخانان و بي تعصّبي بعضي ديگر، گروه ها توانستند مذهب و اعتقاد خود را آزادانه آشكار كنند.

4) تقليد در شعر حافظ چگونه جلوه گر شده است؟

نخست تقليد از شيوه و سبك استادان پيشين و ديگر،جواب گويي شعرهاي مشهور پيشينيان غالباً بر همان وزن و قافيه.

5) دو شاعرتوانا درزمينه ي طنز و انتقاد اجتماعي ازعصر حافظ را نام ببريد؟ عبيد زاكاني _ بُسحاق اطعمه

6) حديقه ي سنايي با كدام اثر فخرالدّين عراقي هم وزن است؟ عشاق نامه

7) موضوع كتاب لمعات عراقي چيست؟عرفان و سيروسلوك عارفانه است.

8) اشعةاللّمعات از كيست و در چه زمينه اي است؟ جامي _ شرح اللمعات عراقي

9)درباره ي تأثير خواجوي كرماني بر سبك حافظ توضيح دهيد؟

خواجو با حافظ دوستي و ارتباط نزديك يافت و چون به سال وتجربه ي شعري بر حافظ پيشي داشت،بر شعر و انديشه ي وي پرتو تعليم افكند.به همين سبب در ديوان خواجه بسياري از ابيات و غزل ها را مي بينيم كه به تقليد يا استقبال از خواجو سروده شده است.

10) مناظره هاي خواجوي كرماني را نام ببريد؟

رسالة اللباديه : در مناظره ي ني و بوريا -  سبع المثاني : در مناظره ي شمشير و قلم -  مناظره ي شمس و سحاب

11) موضوع قصيده هاي ابن يمين چيست؟ مدح و منقبت امامان شيعه.

12) اين توضيح درباره ي كيست؟«شاعر و نويسنده ي طنز پرداز و شوخ طبع سده ي هشتم كه در قزوين زاده شد».

عبيد زاكاني

13) طنزهاي عبيد زاكاني چه ويژگي هايي دارد؟ اغلب خنده آور و گاهي ركيك است.

14) پيام دو بيت زيراز سيف فرغاني را بيان كنيد.

من ني ام شاعركه مدح كس كنم هر شاه را

از براي  حق  نعمت  پند  دادم  اين  قَدَر

خير و شرّ كس نگفتم از هواي طبع و نفس

مدح و ذمّ كس نكردم از براي سيم و زر

او اثير دنيا نيست و به خواطر دنيا كسي را ستايش نميكند(دوري از هواي نفس)

15) مثنوي هاي هفت اورنگ جامي را با ذكر موضوع هر يك نام ببريد.

سلسلة الذهب : در ذكر حقايق عرفاني‌‌ ؛

سلامان و ابسال : منظومه اي تمثيلي حاوي اشارات اخلاقي و عرفاني؛

تحفة الاحرار: در پند و نصيحت همراه با حكايت ها و تمثيل هاي زياد؛

سبحة الابرار: در ذكر مراحل سلوك و تربيت نفس؛

يوسف و زليخا : نظم داستان مشهور يوسف و زليخا كه مختصر آن در قرآن هم آمده است.

ليلي و مجنون : داستان معروف ليلي و مجنون كه نظامي هم آن را به نظم در آورده است.

خردنامه ي اسكندري : در ذكر موعظه و نصيحت از زبان فيلسوفان يونان.

16) دو نمونه از بهترين نسخه هاي ديوان حافظ و شرح هاي نوشته شده بر آن را نام ببريد.

قاسم بني _ شرح غلامحسين يوسفي _ شرح خليل خطيب رهبر

خودآزمايي هاي نمونه ي درس چهارم :

1) دلايل رونق تاريخ نويسي را در دوران حاكميت مغول و تيمور بنويسيد.

نخست مغولان و تيموريان به ويژه شخص تيمور به تثبيت و ضبط وقايع و كشور گشايي ها و باقي نگه داشتن نام و آوازه ي خويش از اين راه بسيار علاقه مند بودند و به همين دليل ، مورّخان را حمايت و تشويق مي كردند . ديگر آن كه برخي از فرزانگان ايراني ، از بيم آن كه مبادا ارزش هاي فرهنگي و تاريخي ايرانيان دست خوش حوادث شود و از ميان برود و هم براي آن كه مظلومييت اين ملت در اوراق تاريخ به ثبت رسد ، به نگارش جريان وقايع گذشته و حال اقدام مي كردند و از شوق و رغبت ايلخانان براي ارضاي حسّ نام جويي خويش سود مي بردند .

2) شيوه ي نويسندگي در عصر خواجه رشيدالدّين چگونه بود؟

به شيوه هاي نويسندگي دوره هاي قبل ادامه پيدا كرد.نويسندگان متكلّف از بكاربردن واژه هاي تركي كه در اثر حضور و حكومت بيگانگان در فضاي فرهنگ وتاريخ ايران رو به فزوني بود ، روي گردان نبودند. بنابراين ميزان استفاده از واژه هاي بيگانه ي تركي كه از دوره ي پيش آغاز شده بود ، افزايش  يافت البته وجود  پاره اي از واژه هاي تركي در زبان فارسي نمي توانست فارسي زبانان را با مشكل عمده اي روبرو سازد : به خصوص كه بيشتر اين واژه ها بعدها فراموش شد و از قلمرو زبان فارسي رخت بربست.

3) درباره ي ويژگي نثر تاريخ جهان گشا توضيح دهيد.

نثر جهان گشا مصنوع و دشوار و در همان مسير كلّي نثر فارسي در سده ي هفتم هجري است و در آن لغات عربي و واژه هاي مغولي زيادي به كار نرفته است.

4) جامع التواريخ از نظر نوع نثر چه ويژگي هايي دارد؟

اين كتاب با نثري پخته وعالمانه نوشته شده  و اگر از پاره اي لغات تركي و مغولي كه در روزگار او و در دستگاه اداري مغولان رايج بوده است بگذريم ، نثر خواجه به سبب سادگي و استحكام آن قابل توجه و از نمونه هاي سالم نويسندگي در سده ي هشتم هجري است.

5) تاريخ جهان گشا را از نظر نوع نثر و سبك نويسندگي با تاريخ بيهقي مقايسه كنيد.

تاريخ جهان گشا نثر فني و مصنوع دارد اما تاريخ بيهقي نثري بينابين حد فاصل نثر مرسل يا ساده دارد.

6) موضوع تاريخ جهان گشا چيست؟

شرح ظهور چنگيزخان و احوال فتوحات او و تاريخ خوارزمشاهيان و فتح قلعه هاي اسماعيليه و حكومت جانشينان حسن صبّاح.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس پنجم :

1)چه عواملي سبب مهاجرت شاعران ايراني به هند شد؟

شاعر نوازي و ادب گرايي سلاطين بابري هند با بي مهري شاهان صفوي به شعر و شاعري هم زمان شده بود .

2) در عصرصائب،قالب عمده ي شعر و موضوع آن چه بود و چه تفاوتي با گذشته داشت؟

در اين دوره، قالب عمده ي شعر از لحاظ  كميّت هم  چنان غزل است و موضوع آن سخن دل و بر خلاف عصر مولانا و حاحظ ، بار ديگر خود شاعر و تمنيّات او در مركز توجّه قرار گرفته است.

3) ويژگي هاي سبك شعر را در عصر صائب بيان كنيد.

حس آميزي – جان بخشي – استفاده از ضرب المثل و تشبيه تمثيل – استفاده از زبان و الفاظ محاوره – توجّه به تجربيات ساده روزمره ي زندگي – رواج نوعي حكمت و استدلال عاميانه – خيال پردازي هاي غريب و بي سابقه.

4) پدر مرثيه سرايي در ادب فارسي كيست و علت شهرت او چيست؟

محتشم كاشاني –– به علت تركيب بند مشهور او در ذكر واقعه ي كربلا.

5) در بيت زير، كدام يك از ويژگي هاي شعري عصر صائب ديده مي شود؟ توضيح دهيد.

اظهار عجز در بر ظالم روا مدار                                         اشك كباب موجب طغيان آتش است

تجربيات  ساده ي  روزمره ي  زندگي  يعني همان طور كه اشك  كباب«چربي» باعث افزايش شعله ي آتش مي شود گريه ي انسان هاي مظلوم در برابر ظالمان هم باعث افزايش ظلم ظالم مي شود .

6) مثنوي ناتمام فرهاد و شيرين را چه كسي سرود؟ اين مثنوي را چه كسي كامل كرد؟وحشي بافقي ،  وصال شيرازي .

خودآزمايي هاي نمونه ي درس ششم :

1) چه عواملي سبب برجستگي غزل هاي كليم كاشاني و شهرت وي شده است؟ابداع معاني و خيال هاي رنگين .

2) دشواري شعر صائب به چه سبب است؟ به تازگي مضمون و تصاوير شاعرانه ي او مربوط مي شود .

3) ويژگي غزل ها و ساير شعرهاي بيدل را بنويسيد.

خيال بندي و نازك  انديشه هاي  شاعرانه و به كار بردن مضمون هاي  بديع و گاهي دور از ذهن – غزل ها و مثنوي هايش رنگ عرفاني تندي دارد كه در پاره اي  موارد كمي رنگ فلسفي به خود مي گيرد .

4) شاهكار شاعري صائب چه نوع شعري است و چه محتوايي دارد؟

شاهكار شاعري صائب غزل هاي فارسي اوست كه آميخته اي از عرفان و حكمت و معني آفريني اند .

5) با توجه به ويژگي هاي شعري عصر صائب، بيت زير را بررسي كنيد.

جان مي رسد به لب ، منِ شيرين كلام را                              تا حرف تلخي از دهنِ يار مي كشم

استفاده از الفاظ و زبان محاوره .

7) دو مثنوي از آثار بيدل را نام ببريد.عرفات – محيط اعظم .

خودآزمايي هاي نمونه ي درس هفتم :

1) چه عواملي سبب بيماري و فساد سبك نويسندگي پارسي در عصر قائم مقام شد؟

عاميانه شدن نثر و درآميختن آن با الفاظ و تعبيرات تازي.

2) ويژگي هاي نثر قائم مقام را ذكر كنيد. سادگي – صراحت بيان – ايجاز و پختگي.

3) عواملي را كه سبب تحوّل نثر فارسي و رواج ساده نويسي پس از قائم مقام شد، بنويسيد.

رواج صنعت چاپ و تأسيس و گسترش روزنامه نويسي.– گسترش سواد خواندن و نوشتن در بين مردم.–رواج سفرنامه نويسي.– رواج و گسترش ترجمه از زبان هاي اروپايي.

4)چند اثر عصر قائم مقام را كه سرمشق ساده نويسي بوده اند،نام ببريد.

حاجي بابا اصفهاني، مسالك المحسنين ، سياحت نامه ي ابراهيم بيك.

5) مسالك المحسنين چه نوع اثري است و موضوع آن چيست؟

يك نوع سفر نامه ي تخيّلي است.سفر رويايي گروهي است با تخصّص هاي گوناگون كه مأمور مي شوند به قلّه ي دماوند صعود كنند.

6) نويسنده ي كتاب حاجي بابا اصفهاني كيست و هدف او از نوشتن اين اثر چه بوده است؟جيمز موريه ، نويسنده ي انگليسي .

او اين كتاب را به قصد انتقاد از ايرانيان عصر قاجاري و برخي از آداب و رسوم آن زمانه نوشته است.

7) دو درس حاكم و فرّاشان و سفر به بصره از ادبيّات سال اول (1)را از نظر نوع نثر و سبك نويسندگي با هم مقايسه كنيد.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس هشتم :

1)پيشگامان انجمن ادبي مشتاق چه كساني بودند و در چه راهي تلاش مي كردند؟

پيشگامان اين انجمن ميرسيّد علي مشتاق، سيد محمّد شعله و آذر بيگدلي بودند و بعد ها گروهي  ديگر از قبيل طبيب اصفهاني، ميرزا نصيراصفهاني، سيداحمد هاتف اصفهاني و عاشق اصفهاني هم  به  آنها  پيوستند . اينان كه اغلب تا اين  زمان به راه شاعران  دوره ي صائب مي رفتند، به تدريج، از اين راه روي برتافتند و احياي سنّت هاي پيشين را كه درعصرحافظ ،سعدي و مولوي معمول بود، وجهه ي همّت خود قرار دادند.

2)  چرا در عصر هاتف، تحوّل شگرفي در فضاي شعر فارسي پديد نيامد؟

چون در اين دوره كار شاعران بيشتر تقليدي بود. يعني توجه به شيوه ي شاعران پيش از خود و تقليد در اين دوره عموميّت پيدا كرده بود و راه را بر هر نوع ابتكاري بسته بود.

3) درباره ي موضوع غزل در عصر هاتف و تفاوت آن با غزل عصر حافظ و مولانا توضيح دهيد.

موضوع غزل هم چنان عشق و هجران و فراق بود امّا به جاي آن كه مانند شاعران عصر حافظ و مولانا بر يك تجربه ي مستقيم و اصيل عارفانه و بيان عواطف اصيل متّكي باشد، بر بازگويي و تكرار و تقليد مضامين عاطفي تكيه داشت.

4) چرا مضمون قصايد در اين دوره، بيش تر مناقب و مراثي اهل بيت است؟

زيرا با وجود آن كه نادر براي ترك مخاصمه ميان مذاهب شيعه و سنّي بسيار كوشيد و ديگر اصراري بررسميّت بي چون و چراي تشيّع در سراسر ايران نداشت، مردم و از آن ميان شاعران و صاحب دلان، عموماً بر مذهب شيعه بودند و از ابراز عواطف ديني خود در شعر لذّت مي بردند.

5) سيد محمّد علي مشتاق كه بود؟ شيوه ي شاعري او را توضيح دهيد.

از طبقه ي سادات اصفهان بود و در اين شيوه ي تازه، به يك معني طريقه ي محتشم را كه در آغاز عهد صفويان تا حدي با شيوه ي پيشينيان هم مربوط مي شد باز آفريني كرد. مشتاق با بازگشت به شيوه ي قدما تا حدّ معتدلي علاقه به صنايع بديعي را هم كه در عصر صائب از ياد رفته بود، از نو برانگيخت. او در شيوه ي قدما به طرز گويندگان عراق و فارس توجّه داشت.

روي گرداني از سبك هندي و بازگشت به شيوه ي شاعران عراقي و خراساني.

خود آزمايي نمونه ي  درس نهم :

1)آتشكده از كيست و موضوع آن چيست؟

از آذر بيگدلي – كه شرح حال مختصر و گلچيني از اشعار850 شاعر پارسي گوي در آن گرد آمده است.

2) اخوانيات به چه نوع شعري گفته مي شود؟ در اين باره تحقيق كنيد.

به اشعاري كه در مورد دوستان سروده شده باشد مي گويند.

3) در مورد مضمون و لحن ترجيع بند هاتف اصفهاني توضيح دهيد.

ترجيع بند هاتف كه شاهكار سخنوري اوست، شعر ممتازي است كه شاعر در سرودن آن به نمونه هاي پيشين و از آن جمله ترجيع بند سعدي و تركيب بند جمال الدّين عبدالرّزاق نظر داشته است. و مضمون آن عشق عارفانه و دعوت به انصاف وسعه ي صدر است.

4) هنر فروغي در چه نوع شعري جلوه گر شده است؟سرمشق وي در اين كار چه كساني بوده اند؟

هنر فروغي در غزل سرايي است و سرمشق كار او هم غزل هاي شيخ و خواجه ي شيراز است

خودآزمايي هاي نمونه ي درس دهم :

1) چرا در عصر صبا،توجّه علما و خواص به شعر فزوني گرفت و گرايش طبقات پايين و پيشه وران نسبت به آن كاهش يافت؟

زيرا ديگر صرف داشتن قريحه براي شعر و شاعري كافي نبود و بدون آشنايي لازم با بعضي اصول و قواعد،هيچ شاعري نمي توانست شعري بسرايد كه نزد ادب شناسان زمانه مقبول افتد.

2) مقصود جمله ي«شعر اين دوره(عصر صبا)شعري آفاقي وعينيت گراست» را توضيح دهيد.

يعني شعر دراين دوره بيشتر محصوصات و عشق مجازي را بيان ميكرد و كمتر چاشني عرفاني داشت.

3) شعر عصر صبا از نظر مضمون و محتوا،چگونه بود؟

از نظرمحتوا و مضمون،هنر شعر اين دوره بازآفريني مضامين و انديشه هايي است كه يك بار ديگر در عصر شكوه مكتب خراساني در ادب فارسي تجربه شده است.

4) وضع تصوّف و شعر صوفيانه در عصر صبا چگونه بود؟

در اين دوره در كنار شعر و شاعري،تصوّف هم نسبت به دوره هاي گذشته تا حدّي رواج پيدا كرد و شعر وسيله ي نشر عقايد و تعاليم عرفا نيز قرار گرفت.

5) سبك شعر و ويژگي شاعري«فتحعلي خان صبا»را توضيح دهيد.

طرز مديحه،شعر او گاهي سبك مسعود سعد را به خاطر مي آورد امّا لطف كلا م و روان سخن مسعود در كلام صبا ديده نمي شد.طرز صبا به ويژه در قصيده سرايي،سرمشق اكثر سخن سنجان عصر وي بوده است؛در شعراو برخي مسامحه ها و    ناپختگي هاي انشايي و دستوري و پاره اي سهل انگاري ها در استعمال الفاظ و تركيبات به چشم مي خورد.

6) موضوع كتاب عبرت نامه چيست؟اين كتاب به تقليد ازكدام اثر نوشته شده است؟

مدح فتحعلي شاه و آميخته به اندرز و هجو،  به تقليد از تحفةالعراقين خاقاني

7) درباره ي ادبيات حماسي در عصر صبا توضيح دهيد.

شاهان قاجاري گويي از اين لحاظ هم مي خواستند چيزي از سلاطين غزنوي كم نداشته باشند. بنابراين،زمينه طوري فراهم شد كه برخي شاعران _ مانند صبا _ به حماسه روي آوردند و آثاري هم در اين مسير پديد آمد.

منظومه ي خداوند نامه ي صبا حماسه اي مذهبي و شهنشاه نامه ي او كه به وقايع عصر فتحعلي شاه و آقامحمّد خان و جنگ هاي عبّاس ميرزا با سپاه روسيه ي تزاري مي پردازد، حماسه اي تاريخي است كه به تقليد از شاهنامه و بر همان وزن در چهل هزاربيت سروده شده است . علاقه مندي به داستان ها ي  كهن و روح حماسه ي ملّي ايران در شعر قاآني در قالب واژه ها و صحنه هاي پر آب و تاب و تلميح به حوادث عصر حماسه ها بروز كرده است.

خودآزمايي هاي نمونه درس يازدهم:

1)درباره ي ويژگي غزليات وقصايدنشاط اصفهاني توضيح دهيد .

غزل هاي اورنگ فلسفي وعرفاني دارد تقليدي استادانه از شيوه ي غزل سرايي حافظ است قصايداو كه دربعضي ازآن ها تركيب هاي ناماُنوس وصنعت پردازي هاي متكلفانه به چشم   مي خوردغالباً ًازسادگي بيان ولطف انديشه برخوردارند.

2) شيوه ي زندگي وصال شيرازي چگونه بود؟

او درسايه ي استعداد ادبي وخط شيرين وآوازخوشي كه داشت به محافل انس راه يافت وبه كارشاعري روي آورد . وصال شاعري راهيچ گاه وسيله ي معيشت ونردبان ترقّي در دستگاه ديواني قرارنداد.چون انواع خط را نيكو مي نوشت، از راه كتابت قرآن روزگارمي گذراند و به رونويسي از ديوان هاي شعر و كتب ارزنده توجّهي خاص داشت.

3)آثار يغماي جندقي به چه سبب داراي اهميّت و ارزش است؟

يغما درآثار خود_چه نظم و چه نثر_مظالم و فجايع عصر خويش را ضمن هجو و هزل هاي تند و بي پروا  بر ملا مي كند و فساد اجتماعي آن روزگار را به خوبي نشان مي دهد.

4) در مورد شيوه ي نويسندگي و ويژگي نثر يغما ي جندقي توضيح دهيد.

وي عربي نمي دانست و از اين زبان بيزار بود. درنوشته هاي خود نيزاز بكار بردن واژه هاي تازي پرهيز مي كرد و به سره نويسي_ كه در آن زمان مطرح بود_دل بستگي نشان مي داد.

5) درباره ي سبك شاعري و مضامين شعري ميرزا حبيب قاآني توضيح دهيد.

همواره لفظ بر معنا پيشي مي گيرد امّا او درانتخاب الفاظ استوار و سرشار و آوردن تشبيهات خيال انگيز و تعبيرات خوش آهنگ چنان قدرتي از خود نشان مي دهد كه خواننده را مجذوب ميكند و از توجّه به معنا باز ميدارد.او برخلاف پيشينيان از معاني فلسفي و عرفاني كم تر بهره برده و در شعر،سرو كارش بيشتر با طبيعت و امورحسّي است.قاآني در استفاده از قصص و روايات ملّي و استوره هاي ايراني علاقه ي ويژه اي نشان داده است.

6) مثنوي بزم وصال از كيست و به پيروي از كدام اثر پديد آمده است؟

از وصال شيرازي _ او مثنوي بزم وصال را به شيوه ي بوستان پرداخت.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس دوازدهم :

1) در آستانه ي مشروطه چه عواملي سبب دگرگوني چهره ي فرهنگي جامعه ي ايران شد؟

رواج صنعت چاپ – رواج و گسترش روزنامه نويسي و مطرح شدن روزنامه به عنوان مهمترين رسانه اي كه اخبار و اطّلاعات را در كوتاه ترين زمان در همه جا منتشر مي كرد – تأسيس مدرسه ي دارالفنون در اثر كوشش هاي ترقي خواهانه ي امير كبير و گسترش دانش هاي نوين – ضرورت روي آوردن به دانش و فنون جديد كه تا حدودي پيامد جنگ هاي ايران و روس به فرماندهي عبّاس ميرزا در عهد فتحعلي شاه قاجار بود.

2) چگونه انديشه ي غرب گرايي در جامعه ي ايراني زمينه ي رشد و پرورش پيدا كرد؟

بيزاري ازعوامل بازدارنده ي سنّتي كه به معناي روي گرداني ازارزش هاي اصيل وباورهاي مردمي بود.

3) وجه مشخصه ي شعر و ادب عصر بيداري را نسبت به ادبيات كهن توضيح دهيد.

از نظر كاركرد و دايره ي شمول، شعر در اين دوره عموميّت يافت و به عنوان زبان بُرنده ي نهضت در اختيار روزنامه ها و مطبوعات قرلر گرفت.جهان شناسي شاعران دوره ي بيداري با الهام از حوادث و مقتضيات زمان شكل مي گرفت.از نظر ساخت فنّي – يعني زبان و موسيقي – شعر عصر بيداري دو مسير مجزا و نسبتاً متفاوت را در پيش گرفتند.تخيّل و قالب شعري در عصر بيداري بيش و كم بي تغيير باقي مانده است.تغيير و تحوّل شعر عصر بيداري تنها به قالب و تخيّل محدود نماند بلكه از نظر محتوا و درون مايه هم پا به پاي زمان پيش رفت.

4) شعر عصر بيداري از نظر ساخت فنّي – يعني زبان و موسيقي – چه خصوصيتي دارد؟ توضيح دهيد.

گروهي مانند اديب الممالك فراهاني و محمّد تقي بهاربا آگاهي لازم كه با سنّتهاي ادبي ايران داشتند از زبان فاخر و پرصلابت گذشته كه به عروض و سنن موسيقايي شعر فارسي تكيه داشت،استفاده مي كردند و بدان سخت پاي بند بودند.گروهي ديگرمانند سيّد اشرف الدّين گيلاني ،ميرزاده ي عشقي  و عارف قزويني كه با موازين ادب گذشته انس چنداني نداشتند، زبان كوچه و بازار را بر گزيدند و با صميميّتي كه در اين طريق از خود نشان دادند، از قبول عام برخوردار شدند

5) برجسته ترين درون مايه هاي شعر عصر بيداري را نام ببريد.

آزادي – قانون – وطن – تعليم و تربيت نوين – توجّه به علوم و فنون جديد – توجه به مردم .

6) درباره ي مفهوم وطن در ادبيّات عصر بيداري توضيح دهيد.

 وطن به معناي سرزميني كه مردماني داراي مشتركات قومي،زباني و فرهنگي در آن زندگي مي كنند ، مفهوم ديگري است كه از عصر بيداري وارد قلمرو ادبيّات فارسي شده است. در اشعار بهار و اديب الممالك كه از تاريخ و فرهنگ گزشته ي ايران آگاهي نسبتاً وسيعي داشتند، مايه هاي وطني فراواني ديده مي شود.

7) درمورد مهم ترين حوزه هاي جغرافيايي شعرو ادب عصربيداري توضيح دهيد.

بعد از تهران، بازار سياسي و مطبوعاتي تبريز از شهرهاي ديگر گرم تر بود. به دليل اينكه تبريز بر سر راه اروپا قرار داشت و تازه ترين اختار و اطلاعات كه از استانبول و كشورهاي غربي مي رسيد،ابتدا در تبريز و بعد در تهران منتشر مي شد –– تبريز به دليل مجاورت با دو كشور بزرگ عثماني و روسيه ي تزاري حسّاس بود –– تبريز مقرّ وليعهد و پايتخت دوم كشور بود و همين امر موجب مي شد كه در اين شهر جنب و جوش فكري و سياسي بيشتري پديد آيد.

خودآزمايي نمونه ي درس چهاردهم:

1)ويژگي عمده ي شعر و سبك شاعري نسيم شمال چيست؟ توضيح دهيد.

گذشته از سادگي و صميميت زباني ، مضمون و محتواي آن است.

2)درباره ي تصنيف سازي عارف و امتياز بزرگ تصنيف هاي او توضيح دهيد.

تصنيف سازي فارسي را عارف قزويني ابداع نكرده است و پيش از او هم كساني در اين قالب شعري طبع آزمايي كرده اند اما تصنيف سازي عرصه ي هنري مسلم عارف است.  از اين جهت كه وي به اين نوع ادبي خاص جاني تازه بخشيد. او كه خود شاعر و موسيقي دان بود و صداي خوشي هم داشت، تصنيف را با مهارت و امتيازي بارز براي بيان مقاصد و مضامين ملّي به كار گرفت.

3)در مورد ويژگي زبان و بيان و موضوع سروده هاي ميرزاده عشقي توضيح دهيد.

شعر عشقي از لحاظ زبان و بيان، پختگي لازم را نداشت و بيش تر به سبك روزنامه اي پسند آن روزگار بود.

4)چرا در عصر بيداري، نيازهاي عامّه ي مردم بيشتر در شعر جلوه گر شد؟

بريدن شعر و ادب از خواص و طبقات مرفّه و دربار و روي آوردن آن به مردم كوچه و بازار سبب شد كه در اين عصر بيش تر از هميشه نيازها و تمايلات عامه ي مردم و طبقات محروم جامعه در شعر منعكس گردد.

5)چگونگي زندگي و مرگ فرّخي يزدي را شرح دهيد.

فرّخي به سبب شعري كه سروده بود، از مدرسه اخراج شد . ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني فرّخي بودند. فرّخي در جواني سر از حزب دموكرات يزد درآورد و حاكم يزد به سبب شعري كه در ستايش آزادي سروده بود ، لب هايش را دوخت و او را  به زندان انداخت.  سه سال پس از امضاي مشروطه به تهران رفت و روزنامه ي طوفان را منتشر كرد و با نوشتن مقالاتي آتشين و انتقادآميز در اين روزنامه به جنگ با استبداد و بي قانوني رفت. در دوره ي هفتم مجلس مردم يزد او را به وكالت برگزيدند و فرّخي جزو جناح اقليّت مجلس با هيئت حاكمه به مبارزه پرداخت. و روزنامه ي طوفان را كه تعطيل شده بود، بار ديگر منتشر كرد اما به حكم دولت توقيف شد . فرّخي به دليل تحت فشار بودن ناگزير ايران را ترك كرد و به برلين رفت. فرّخي در سال1312به تهران بازگشت و در كنار آزادي خواهان با قرارداد 1919وثوق الدوله به مخالفت بر خواست . سرانجام فرّخي در سال1318 ش با تزريق آمپول هوا در زندان به قتل رسيد.

6)محتوا و مايه ي اصلي غزل هاي فرّخي يزدي را بنويسيد.

محتواي غزل او نه عشق و عواطف شخصي بلكه سياست و مسائل حادّ اجتماعي است.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس پانزدهم :

1)در جريان بحث  ميان كهنه و نو در دوره ي  نوگرايي ، سنّت گرايان براي پيش گيري از يك انقلاب تهاجمي برضدسنّت ها چگونه عمل مي كردند؟

مي كوشيدند موضوع هاي تازه را در قالب شعر سنّتي بريزند. بدين سان، مثلاً در غزل به جاي معشوق سنّتي از مام وطن و در قصيده به جاي توصيف اسب و قاطر در وصف هواپيما و قطار سخن گفتند.

2)عنوان سعدي نو به كدام شاعر اختصاص يافت؟ چرا؟

ايرج ميرزا – به سبب سبك جديد و مردم پسندي كه به وجود آورد، عنوان سعدي نو را به خود اختصاص داد.

3)نخستين نظريه پرداز شعر نو نيمايي كه بوده و در جريان پيكار كهنه و نو در دوره ي نو گرايي چه نقشي داشت؟

تقي رفعت – او مقاله ي دنباله دار عصيان ادبي را نوشت و در چند شماره ي پياپي تجدّد منتشر كرد. سپس، بحث هاي تازه اي را در روزنامه ي تجدّد و آزاديستان، تبريز پيش كشيد و رسماً اعلام كرد كه ادبيّات گذشته ي ايران در ذهن محافظه كارا ن، همچون سدّي استوار بر سر راه تجدّد واقعي ايستاده است و ما برآنيم كه در بنيان اين سدّ رخنه كنيم.

تقي رفعت قطعه شعري سرود كه هم از لحاظ قالب و هم از نظر ديد و محتوا با شيوه ي معمول در نزد قدما تفاوت داشت و در آن قافيه بندي و تساوي مصرع ها نيز مراعات نشده بود.

4)در دوره ي نو گرايي چه كسي نخست بار اشعاري در قالب چهارپاره سرود؟اين نوع سروده چه ويژگي هايي داشت؟

خامنه اي نخستين بار اشعاري در قالب چهار پاره سرود كه از نظر زبان و ديد شاعرانه با اسلوب پيشينيان تفاوت داشت. قطعه ي كوتاه به وطن سروده ي خامنه اي از نظر قافيه بندي و شيوه ي بيان شايان توجّه است.

5)سه تن از پيشگامان  شعر نو نيمايي را نام ببريد.تقي رفعت – جعفر خامنه اي – بانو شمس كسمايي.

6)انجمن ادبي دانشكده در چه زماني و در كجا شكل گرفت و اساس فعاليّت آن چه بود؟

در نيمه ي دوم سال1294ش در تهران شكل گرفت.هدف آنها ترويج معاني جديد در لباس شعر و نثر قديم و تعيين حدود انقلاب ادبي و لزوم احترام به آثار برجسته ي پيشينيان بود.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس شانزدهم :

1)نخستين منظومه ي نيما چه نام داشت و در چه قالبي سروده شد؟ قصّه ي رنگ پريده – مثنوي.

2)نيما در آغاز نوجواني به چه شيوه اي شعر مي سرود؟

نيما در آغاز به سبك شاعران گذشته به ويژه سبك خراساني شعر مي سرود.

3)در سال 1301شمسي درچند زمينه ي ادبيات معاصر(شعر، داستان كوتاه، رمان و نمايش نامه) آثار مهمّي به وجود آمد. آن ها را ذكر كنيد.

- شعر«افسانه»سروده نيما.- مجموعه ي داستان هاي كوتاه فارسي«يكي بود،يكي نبود»اثر جمال زاده.- رمان«تهران مخوف»اثر مشفق كاظمي.- نمايش نامه ي«جعفرخان از فرنگ برگشته»اثر حسن مقدّم.

4)در مورد قالب و محتواي افسانه ي نيما توضيح دهيد.

افسانه، منظومه اي بلند و موزون است كه پس از هر چهار مصراع،يك مصراع با قافيه ي آزاد آمده است. در اين شعر،دردها و تنهايي هاي شاعر كه درد و تنهايي جامعه ي او نيز هست، بازگو شده است.

5)ويژگي هاي افسانه ي نيما را بيان كنيد.

«افسانه»:نوعي تغزّل آزاد است كه درآن،سرگذشت بي دلي ها و ناكامي ها ي خود شاعر با سرنوشت جامعه و روزگار وي پيوند خورده است / در آن به واقعيّت هاي  ملموس توجّه شده است /سیر آزاد تخیل شاعر در آن / نزدیکی آن به ادبیات نمایشی در پرتو شکل بیان محاوره ای / تفاوت نگاه شاعر با شاعران گذشته و تازگی و دور بودن آن از تقلید .

6)شعر ققنوس از نظر شكل و بيان و درون مايه چه خصوصيتي دارد؟

همان شكل و بيان كاملا تازه ي شعر فارسي است كه هم از قيد تساوي و قافيه ي سنّتي آزاد است و هم تخيّل و شكل ارائه ي آن با آنچه در شعر گزشته ي فارسي بود ، به كلّي تفاوت دارد.ققنوس شعري تمثيلي است كه مي توان آن را كنايه اي از سرگزشت خود شاعر دانست.

7)مقصود از اين سخن كه«نيما شعر را نوعي زيستن مي دانست»چيست؟

به اعتقاد او شاعر كسي است كه چكيده ي زمان خود باشد و بتواند ارزش ها و ملاكهاي زمان را در شعر خود منعكس سازد و به اصطلاح فرزند زمان خويشتن باشد . بر اين اساس ، نيما براي شعر زمانه ي خود نوعي محتواي اجتماعي پيشنهاد مي كند .

8)عقيده ي نيما را درباره ي وزن و قافيه در شعر بنويسيد.

شعر نيمايي دارا ي وزن است يعني او معتقد به ون است ولي از نظر قافيه او خود را ملزم به آوردن قافيه در مصراع هاي مشخص ندارد و بستگي به مطلب دارد و هر جا كه مطلب عوض شود قافيه هم عوض مي شود به همين دليل جاي قافيه مشخص نيست.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس هفدهم  :

1)آيا ظهور شعر نو نيمايي تزلزلي در ستون اصلي شعر سنّتي فارسي پديد آورد؟

2)دو جريان اصلي شعر سنّت گراي معاصر را از نظر محتوا، بيان كنيد.

3)تحول شعر سنّت گراي عصر نيما نسبت به عصر بيداري چگونه بود؟ علت اين تحوّل را توضيح دهيد.

4)شيوه ي تلفيقي و سبك قصايد پروين اعتصامي را شرح دهيد.

5)مضامين سروده هاي پروين اعتصامي ابتكاري است يا تقليدي؟ توضيح دهيد.

6)قطعه ي سپيدار و تبر(شاخ بي بر)را مورد بررسي قرار دهيد و درباره ي زبان و بيان و محتواي آن گفت و گو كنيد.

7)اشعار نيمايي شهريار از نظر مضمون چه ويژگي هايي دارند؟

8)چرا شهريار را شاعر شكوه روستا يا شاعر حيدربابا خوانده اند؟

خودآزمايي هاي نمونه ي درس هجدهم :

1)در مورد تأثيرپذيري اميري فيروز كوهي از صائب توضيح دهيد.

2)شيوه ي شاعري و سبك شعري رهي معيري را شرح دهيد.

3)شعر متاع جواني پروين از كتاب ادبيّات سال اول را با غزل نقد جواني مقايسه كنيد.

4)مراحل شعر و شاعري حميدي شيرازي را بيان كنيد.

5)سبك شعر حميدي شيرازي را توضيح دهيد.

6)درباره ي زبان و لحن و محتواي شعر قوي زيبا  حميدي توضيح دهيد.

7)غزل از درد سخن گفتن را از كتاب ادبيّات(3)مورد بررسي قرار دهيد و در مورد خصوصيات ادبي و سبكي آن گفت و گو كنيد.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس نوزدهم  :

1)پنداشت انديشه وران قرن نوزدهم نسبت به قرن آينده چه بود و چرا محقّق نشد .

قرن آينده را قرن سعادت بشر مي پنداشتند و بسيار به آن دل بسته بودند . زيرا پس از اولين دهه ي قرن بيستم،جنگ جهاني اوّل درگرفت و ثابت كرد كه انسان با سعادت حقيقي قرن ها فاصله دارد.

2)واژه ي كليدي ادبيات قرن بيستم چيست؟كلمه ي مدرن،جوهره و ستون فقرات هنر و ادبيّات قرن بيستم را تشكيل مي دهد.

3)بناي مكتب سوررئاليسم بر چه چيزي استوار است؟

بر اصالت وهم و رؤيا و تداعي آزاد و صورت هاي پنهان در ضمير ناخودآگاه است.

4)«شعر،بيان كتمان است».اين سخن«رولان بارت»،منتقد فرانسوي را شرح دهيد.

در تمامي مكتب هاي جديدهنري نوعي گريز از بيرون به درون مي توان يافت.آثار خود را به شيوه ي غيربازنمايي يا غير شيئي ارائه مي دادند.هنرمند نمي خواهد چيزي را بيان كند بلكه مي خواهد آن را پنهان كند.

5)علت نااميدي و يأس فلسفي انسان معاصر چيست؟

انسان له شده در زير چرخ دنده هاي فنّاوري و جنگ ، مي خواهد براي ذات خويشتن  معنايي بيابد و چون نااميد مي شود، به يأس فلسفي مي رسد و دست بسته ،منتظر مرگ مي ماند.

خودآزمايي هاي نمونه ي درس بيستم:

1)توصيه ي دادائيست ها به نويسندگان چه بود؟

به نويسندگان توصيه مي كردند كه روزنامه و قيچي بردارند و كلمات را از هم جدا كنند و در كيسه بريزند و تكان دهند و بعد آنها را كنار هم بگذارند.

2)واژه ي سوررئاليسم را نخست بار چه كسي و با چه هدفي به كار گرفت؟

نخستين بار گيوم آپولينر (1918 – 1880) براي ناميدن يكي از نمايش نامه هايش به كار برد. هدف آپولينر اين بود كه اثر خود را نوعي شعر خيالي و تفنني بي سابقه معرّفي كند.

3)مواد مرام نامه ي سوررئاليسم را درباره ي ادبيّات به اختصار بيان كنيد.

سوررئاليسم بيان شفاهي يا كتبي عملكرد حقيقي انديشه است.ما با ادبيات كاري نداريم.سوررئاليسم وسيله اي است براي آزاد سازي مطلق ذهن.ما مصمم به ايجاد يك انقلاب هستيم.ما واژه ي  سوررئاليسم را با واژه ي  انقلاب در يك رديف قرار داده ايم تا  خصلت عيني و بي غرض انقلاب را نشان دهيم.

4)تفاوت دادائيسم و سوررئاليسم را بنويسيد.

دادائيست ها با هر نظامي مخالف بودند و بهترين نظام را بي نظامي مي دانستند اما سوررئاليست ها به نوعي كشف و شعود عرفاني معتقد بودند.

5)نمادگرايان(سمبوليست ها)را در فرهنگ و ادب ايراني با چه گروهي مي توان مقايسه كرد؟

با شاعران عارف : چون نماد گرايان هم مثل عارفان براي بيان اعتقادات خود از نماد و سمبل استفاده مي كردند.

6)در شعر« فانوس خيس »عناصر سوررئاليستي را نشان دهيد.

تخيل ستاره بودن انسان – ديوار تشنه ي روح – روييدن زمزمه هاي شب در رگ انسان .

خودآزمايي هاي نمونه ي درس بيست و يكم  :

1)عناصر سازنده ي دوران مدرن يا ماقبل پست مدرن را بيان كنيد. خرد – حقيقت – سنّت – اخلاق – تاريخ .

2)ويژگي عمده ي آثار كامو را بنويسيد.آثار كامو بيان كننده ي توانايي شگرف او در همدردي با انسان از خود بيگانه است.

3)اصول پست مدرنيسم را بيان كنيد.

1 – انكار حقيقت و بي اعتباري سنّت و مدرنيسم.2 – انكار واقعيّت؛ بر اساس اين مكتب،هيچ واقعيت نهاني وجود ندارد.3 – زندگي انسان،يك وانمودگر به جاي واقعيت است؛ از اين رو غير واقعي است. 4 – پست مدرنيسم بر بي معنايي استوار است.

4)داستان پيرمرد و دريا اثر كيست و علّت توجّه نقّادان به آن چيست؟

ارنست همينگوي –  زيرا در اين كتاب،پيام همينگوي اين بود كه«انسان براي شكست آفريده نشده است. او ممكن است نابود شود اما شكست نمي خورد».

خودآزمايي هاي نمونه ي درس بيست و دوم :

1)چرا در ميان اعراب جاهلي هنرهايي مانند معماري،مسجد سازي و نقاشي جايگاهي نداشت؟

چون عرب زندگي كوچ نشيني داشت و با مدنيّت و شهر نشيني انس نگرفته بود.

2)ويژگي هاي شعر جاهلي را بيان كنيد. حسّي بودن محتوا و برخورد با طبيعت .آزادي ، رهايي و بي قيد و بند بودن .

غرور و عزّت نفس . مفاخره و مباهات نسبت به مكارم اجداد .

3)مُخضرم به چه گروهي گفته مي شد؟

يعني شاعراني كه نيمي از زندگي هنري آنان در عصر جاهلي و نيمه ي ديگر در دوره ي اسلامي سپري شده است.

4)چرا ادب دوره ي عباسي را ادب مولّد يا محدَث مي نامند؟

زيرا بيشتر شاعران و اديبان اين عصر دورگه بودند؛ يعني ، از پدر و مادري زاده شده بودند كه يكي عرب و ديگري غير عرب بود و ادبيّات زاييده ي  انديشه ي آنان آميخته اي از ادب عرب و غير عرب بود. بدين ترتيب ادب عرب در عصر عبّاسي با فنون و هدف هايي مواجه شد كه پيش از آن در ميان اعراب سابقه نداشت؛ مانند : خمريّات ، زياده روي در اوصاف شهر نشيني ، رها كردن عصبيّت عربي و جز آن .

5)فضاي كلي حاكم بر شعر گذشته ي عرب چگونه بود؟

شاعر عرب هنوز بر خرابه ها زاري مي كرد و در چارچوب قالب هاي آهنين شعر مي سرود.

6)چه عواملي سبب بروز نهضت علمي و فرهنگي جديد و نوعي بازگشت ادبي در ادبيات عرب شد؟

اشغال مصر توسط ناپلئون و به دنبال آن باز شدن پاي اروپاييان به اين سرزمين و به استعمار كشيده شدن آن از سوي انگليس .

7)كلاسيك هاي نو يا مقلدان چه كساني بودند؟

شاعران عرب كه به روش قدماي خود توجه كردند و ضمن پرداختن به انسجام شعري، خويش را از بند شعر منحط عصر عثماني آزاد ساختند.

8)درباره ي شاعران بلاد مَهجَر و درون مايه ي شعري آنان توضيح دهيد.

شاعران بلاد مَهجَر از لبنان به آمريكاي شمالي و جنوبي مهاجرت كرده بودند. و درون مايه ي آن مسائلي چون دوري از وطن ، دردها و رنج هاي عميق زندگي و نوعي گرايش صوفيانه در شعر اينان ديده مي شود.

9)چه عاملي سبب شد تا مسئله ي تعهد براي نخستين باردرادبيات وهنرعرب مطرح  شد.

دسته بندي هاي سياسي در مصر پس از انقلاب و مطرح كردن توده ها به عنوان قهرمانان سرنوشت ساز كشورها مسئله ي«تعهد» در ادبيات و هنر را براي اولين بار در ادب عرب مطرح ساخت .

10)ويژگي هاي شعر امروز عرب را بنويسيد.

شعري است كه صراحت دارد، خشمگين است و مدت هاست پوسته هاي سخت محافظه كاري را تركانده و از اعماق حنجره با تمام توان فرياد ميزند : «من وجدان بيدار ملت عربم».

11)در شعر عرب چه كسي را مي توان با نيما يوشيج مقايسه كرد؟ خانم نازك الملائكه.

خودآزمايي هاي نمونه درس بيست و سوم :

1)نخستين شعري كه در آن چهره ي ستم ديده ي آوارگان فلسطين به تصوير كشيده شده است، از كيست؟ كامل سليمان .

2)شعر فلسطين از1917 تا 1948 چه ويژگي هايي داشت؟

بيانگر عواطف و واكنش اعراب فلسطيني است كه در معرض ساطه جويي اسرائيل قرار گرفته اند.موضوع اين اشعار مسائل روز است . مثل فروش زمين به يهوديان و ماهيت رهبران فلسطيني . اين اشعار بر گسترش مبارزه عليه حكومت صهيونيست تأكيد

مي ورزد.

3)چند تن از شاعران پيشگام را كه در ايجاد شعر مقاومت نقش داشته اند، نام ببريد.

عبدالوهاب البياتي، محمد درويش، توفيق زياد .

4)مسائل مهم شعر فلسطين را به اختصار بيان كنيد. رويدادها وسختي ها و رنج هاي مردم فلسطين است.

5)چرا سال 1967 را در ادبيات عرب بايد نقطه ي عطفي به شمار آورد؟

زيرا بعد از اين زمان بود كه مشكل فلسطين به شكل گسترده در آثار ادبي منعکس شد.

6)در اشعار پس از 1948 فلسطين چه موضوع هايي  در سطح گسترده مطرح مي شود؟

ملّي گرايي و انسان دوستي به همراه مذهب.

 

خودآزمايي هاي نمونه ي درس بيست و چهارم :

1)دو جريان اصلي دوران جديد ادبيات داستاني عرب را نام ببريد.1 – گرايش تاريخي .  2 – گرايش اجتماعی .

2)جرجي زيدان را معرفي كنيد و چند اثر او را نام ببريد.

از نويسندگان روشن فكر عرب است كه مي كوشد با طرح مباحث تاريخي و اجتماعي عرب الگوهاي اخلاقي را ارائه دهد و مردم را به مبارزه با فساد دعوت نمايد . او تاريخ اسلام را به شكل داستان بيان مي كند.

از آثار او :  1 – ابومسلم خراساني 2 – دوشيزه ي قريش    3 – فاجعه ي رمضان   4 – سلاح الدين عيوبي  5 – زيباي كربلا .

3)در مورد درون مايه ي قصه هاي عرب توضيح دهيد.

بازگشت به خويشتن ،ارائه ي واقعي جهان عرب ،رويارويي با سنت ها ، طرح مسائل آشقانه و عرفان سطحي ، انعكاس زندگي مردم عادي .

4)يكي ازنخستين نويسندگان داستان كوتاه درمصر را نام ببريد ودوضعف عمده ي آثار او را بنويسيد.

مصطفي لطفي المنفلوطي – دو نكته ي ضعف آثار او : 1 – ضعف در طرح بيان و بكارگيري زبان .2 – ضعف فرهنگي به دليل ناآگاهي از علوم مشرق زمين .

5)درون مايه ي بيشتر قصّه هاي منفلوطي را بيان كنيد. غم و مشكلات مردم پايين دست جامعه.

6)جبران خليل جبران در آثارش،چه دوره هايي  را از جهت انديشه از سر گذرانده است؟

سه دوره : الف) چهره ي لبناني كه عليه بي عدالتي قيام مي كند .  ب)دوره ي چنين گفت : زرتشت كه با تمام توان در برابر هستي مي ايستم . ج) مرحله ي مصطفي كه فلسفه را رها مي كند و به آرامش مي رسد .

7)كدام رمان نويس عرب جايزه ي نوبل ادبي را دريافت كرد؟آن چه درباره ي او مي دانيد،بنويسيد.

نجيب محفوظ – او به جاي شكل توصيفي داستان ها تلاش مي كند مشكلات فكري را حل كند و جدال ميان علم – دين – واقعيت و شعار را روشن كند . آثار او منعكس كننده ي جامعه ي مصر از زمان شكوه و قدرت تا شكست اعراب است.

8)مهم ترين تفاوت شيوه ي داستاني نجيب محفوظ و يوسف ادريس را بيان كنيد.

يوسف ادريس ذوق و انديشه ي خود را با استفاده از افكار فلسفي به كار مي برد و در برابر تنهايي و دلتنگي انسان به پا مي خيزد او سعي مي كند مفاسد اجتماعي و انساني را با خنده – اشك – اميد و آرزو بيان كند در حالي كه نجيب محفوظ به شكل توصيفي در داستان ها  مي خواهد جدال بين علم – دين و واقعيت و شعار را نمايان كند و خشونت به خرج نمي دهد.

با تشکر : حیدری نسب


غلط های دستوری مشهور

غلط های دستوری

استاد:  این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید .

مهر: مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلا گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.

غلط های واگویی (تلفظی)

 پسوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده  است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه  این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را  به نادرستی با  واو " سیرشده " (مانند واو  در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند. 

واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.

نامیدن پدر به جای پسر

زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی "  و  سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.

منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران  در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.

خوان یغما

هرگاه به دارایی کسی دستبرد بزنند و چیزی از آن بر جای نگذارند، در اصطلاح می گویند که گویی خوان یغما بود که این گونه آن را چپاول کردند.

عبارت " خوان یغما "  از دو واژه ی " خوان " و " یغما " و به مفهوم "سفره ی غارت و چپاول " فهمیده می شود، در حالی که چون این نیست و معنی و مفهوم واژه ی " یغما " در این عبارت کاملن چیز دیگری است و ارتباطی با غارت و چپاول ندارد.

" یغما " نام گروهی از تورانیان است که در دوره ی اسلامی در شهری با همین نام  در نزدیکی " خجند " کنونی زندگی می کرده اند. پیش از آمدن این گروه به این منطقه، اقوامی که "سگان "  نام داشته اند ( و  به غلط آن را " ساکاها " می نویسند) در این محل  زندگی می کرده اند و جشنی را برگزار می کرده اند که " سگه "  نام داشته است که  همان " جشن سده " می باشد. با آمدن یغماییان ِ تورانی  به این محل، آنان دین و همه ی آیین ها و حتا عادات سگان را گرفته و "جشن سگه " ی آنان را نیز برگزار می کردند.

در جشن دیگری نیز  که " خوان یغما " نام داشته است، آنان سفره های بزرگی می گسترانیدند و انواع خوراک های لذیذ و نوشیدنی های خوش گوار در آن می نهادند و از همه ی مردم دعوت می کردند که در این میهمانی عمومی حاضر شوند و در کنار انجام دیگر مراسم، از آن ها سیر بخورند و بنوشند و هر چه می خواهند با خود ببرند. سعدی می گوید:

ادیم زمین سفره ی عام اوست / برین خوان یغما چه دشمن چه دوست

و در جای دیگری می گوید:

یکی نانخورش جز پیازی نداشت / چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

پراکنده ای کفتمش ای خاکسار / برو طبخی از " خوان یغما " بیار

جشن خوان یغما که نشانه ی سخاوت و بخشندگی پدران ما است در سده های گذشته اهمیت و اعتبار ویژه ای داشته است و رفته رفته به صورت اصطلاح در آمده است، لیکن به علت عدم آگاهی از ریشه ی تاریخی آن، بسیاری آن را  به معنی دستبرد و چپاول گرفته و به کار برده اند.

افغانی در قصیده ی خود می سراید:

گل آرد، نوبهار آرد، نشاط آرد، امید آرد

شود تا باغبان طبع وی در گلشن آرایی

کشیده خوان یغمایش چه فیض جاودان دارد

که هر روزی فزون گردد گوارایی و گیرایی

خوشا درویش صاحب دل که نعمت های عامش را

نیابی در بساط خاص دارابی و دارایی

با تشکر فریدون حیدری نسب

 


کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان

آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟ آب نکشیده : کنایه از آبدار صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن لابد این قدرها از دستش ساخته است . از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید . از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید . از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ... بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ... بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود . به جا : کنایه از مناسب و شایسته همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند . به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود . بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت . من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم . بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه . جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه . پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری ) این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد . پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم . پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز . خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم . پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول دیدم زیاد پرت و پلا می گوید . پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم . پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم . تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام . تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن . موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد . تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده . ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد . جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود . جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی . جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ... چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . . چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن . گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود . چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر . اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . . چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن . می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ... چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم . چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن . با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ... چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ... حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن یارو حساب کار را کرده ... حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی . اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم . حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . .. 2- کنایه از درست و منطقی دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ... اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ... هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند . حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است . با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم . حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن . دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده . حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن . مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ... خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ... خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن . در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد. خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن . با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ... خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند . عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ... خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ... دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت .. خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن . گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش . خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود . با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم . خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن . یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد . خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن . خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید . خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز . بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی . چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ... خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی . تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت . دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن . بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود . در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت . مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند . دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن . وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان .. دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن .. مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود . پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد . دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است . تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن . چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم . از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم . دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است . دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن . یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم . دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن . یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد. دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد . در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند . دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق . والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت . روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن . روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت . زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن . زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد . زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود . زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم . ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن . بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است . ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص . شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند . سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن } تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید . سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن . لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد . سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن . مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد . سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن . ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم . سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت . سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند. یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را... سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است . سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن . مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند. سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند. شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم . شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید. شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند. صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ... حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است. صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه سرخود قرار داده بودم ... عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است. غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ... غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است. قدم نهادن : کنایه از واردشدن گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود. قنداقی: کنایه از نوازد گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند. قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم . کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید... کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع . جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود. کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید. کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است. کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند. کشیده : کنایه از سیلی ، چَک در را بستم وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ... وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم . کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند. کمرکش: کنایه از میانه ، وسط مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ... کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است... کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد. گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد. گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست. گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن همه گوش شده بودند و ایشان زبان مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده . دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ... ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن دیم توطئه ی ما دارد می ماسد. ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود. دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند. ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است . مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان . چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید. مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن . گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم . نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی . ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند . خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد. نثار کردن: کنایه از حواله کردن . وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم . نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم . نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند... نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد. نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده . نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی . واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند. گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی. هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند با تشکر حیدری نسب

خوان هشتم –مهدی اخوان ثالث -کتاب زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی عمومی

خوان هشتم

آري به يادم آمد/ داشتم اين را مي گفتم ، آن شب هم / سوز و تندي سرماي دي ماه شدت داشت/ آه كه چه سرماي شديدي بود/ برف و بوران بود و سوز و سرمايي وحشتناك / اما سرانجام جاي را براي سر پناه پيدا كردم / هرچند كه بيرون از آن سر پناه ، فضايي تيره و سرد همانند ترس و هراس بود / قهوه خانه چون شرم و حيا، گرم و روشن بود / همگي نسبت به هم ، صميميت و صفا و يكدلي داشتند /، فضاي قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و گيرا بود / به راستي كه مجمع و مجلسي صميمانه بود./ مرد نقال كه صدا و نوايي گرم و دلنشين داشت / سكوت و خاموشي اش نيز سنگين و گيرا بود / و سخنش همانند داستان و روايت آشناي او جذاب بود/ در حاليكه راه مي رفت سخن مي گفت/ در حاليكه چوب دستي ، شبيه عصا در دست داشت / و غرق شور و گرم گفتن بود / فضاي ميدان كوچك ( قهوه خانه ) را/ گاهي تند و گاهي ارام طي مي كرد ./ از سوي ديگر همه ي حاضرين خاموش بودند / به مانند صدف هايي كه بر گرد مرواريد نشسته باشند ، خاموش و ساكت نشسته بودند/ با تمامي وجود به سخنانش توجه مي كردند/ هفت خوان را آزاد سرو/ و يا به قولي ماخ سالار آن مرد گرامي و ارجمند /و آن هراتي خوب و پاك دين اين گونه روايت كرد/ اما خوان هشتم را /اكنون من برايتان روايت مي كنم / من كه نامم «ماث» (مهدي اخوان ثالث) است./ مرد نقال همچنان در فضاي قهوه خانه قدم مي زد/ و همچنان داستان را روايت مي كرد و اينگونه مي گفت: / سخن من ، قصه است قصه ي درد و رنج مردم ايران است / مبتني بر واقعيت است و شعر نيست/ اين سخنان من ، ابزار سنجش مهر و دوستي هرمرد و كينه و دشمني هر نامرد است . /سخن بي ارزش و فقط شعر خوب خالي از معنا نيست  / سخن من مانند شعري كه ظاهري عالي دارد ولي از معني تهي است ،نيست../ شعر من گليم تيره بختي ها و درد و رنج اين جامعه است/ كه به خون داغ سهراب ها و سياوش ها آغشته شده / و روكش تابوت پهلواناني چون تختي گرديده است/ مردنقال لحظه اي توقف كرد و ساكت شد / سپس با صدايي خشم الود / با صدايي لرزان و آهنگي رجز گونه و دردناك / اينگونه گفت:/ آه / ديگر آن تكيه گاه و اميد كشور ايران / شيرمرد ميدان جنگ هاي ترسناك /، فرزند ، پهلوان جهان ، زال / آن صاحب و سوار رخش بي همتا / و آن كسي كه هرگز خنده /  از لبانش كنار نمي رفت ،/ چه در روز صلح كه براي مهر و دوستي پيمان بسته /و چه در روز جنگ كه براي كينه و انتقام سوگند مي خورد/ آري اكنون رستم اين شير ايران زمين / دلاور و پهلوان سيستاني / مظهر استواري و مردانگي / رستم فرزند زال / در ته چاه تاريك و عميق و پهناور/ كه در هر طرف بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر كاشته شده بود ./ چاه مكر و حيله ناجوانمردان /، چاه فرومايگان و بي دردان ، /چاهي كه بي شرميش همچون عمق و پهنايش باور نكردني /و غم انگيز و شگفت آور است./ آري رستم اكنون با اسب غيور و دلاور خويش /، در ته چاهي كه به جاي آب ، زهر شمشير و نيزه در خود داشت ، ناپديد شده/ و اين پهلوان هفت خوان اكنون/ در دام دهان اين خوان هشتم(چاه) اسير گشته است. / رستم با خود انديشيد /كه ديگر نبايد چيزي بگويد / چرا كه تزوير و فريب و دشمني در اطراف او بسيار بي شرمانه و پست بود / و او در مقابل اين نيرنگ ، چشم هاي خود را ببندد تا چيزي نبيند/ بعد از اينكه چشمانش را گشود / رخش خود را ديد كه خون زيادي از تنش خارج شده بود/ و از بس كه شدت زخم هايش كاري بود/ انگار كه رخش از حس و هوش رفته بود و داشت مي خوابيد./ او / از تن خو كه از تن رخش بسيار بدتر بود / بي خبر بود و هيچ اعتنايي به آن نمي كرد/ رخش را مي ديد و به توجه مي كرد / رخش ،آن يگانه ي عزيز ، ان يگانه ي بي مانند/ رخش نوراني / با هزاران خاطرات خوش گذشته / رستم در دل خود اينگونه گفت: بيچاره رخش عزيز/ آه/ و اين براي اولين بار بود / كه لبخند از لبان رستم دور مي شد/ ناگهان گويي / بربالاي چاه / سايه ي كسي را ديد / او شغاد آن ناجوانمرد بود / كه به داخل چاه نگاه مي كرد و مي خنديد/ و صداي نحس ناجانمرد او در درون چاه مي پيچيد / دو باره چشم او به رخش افتاد ...اما...افسوس/ رخش زيبا و غيور/  رخش بي نظير او/ با آن همه خاطرات خوشي را كه با اوداشته ، مرده است/ آنچنانكه انگار/ آن خاطرا ت فراوان و خوش را در خواب مي ديده است . / بعد از آن تا مدتي طولاني /يال و روي رخش را / بارها نوازش كرد ،بوييد  و باره بوسيد/ چهره خود را به يال و چشمان رخش مي ماليد/ در حاليكه از صداي مرد نقال ، ناله و زاري مي باريد / و نگاه چشمانش مثل خنجري تيز بود اينگونه مي گفت:/ رستم آرام در كنار رخش نشست  در حاليكه يال رخش در دستش بود / در اين انديشه به سر مي برد/ كه آيااين جنگ بود يا شكار و آيا/ اين ميزباني بود يا فريب؟/ داستان اينگونه مي گويد كه او اگر مي خواست مي توانست/ كه شغاد را به درخت بدوزد همچنانكه دوخت/ به وسيله ي كمان و تير / بر همان درختي كه شغاد زير آن ايستاده بود / و بر آن تكيه زده بود / وبه داخل چاه نگاه مي كرد/ داستان اينگونه مي گويد / كه برايش بسيار آسان بود / همانگونه كه او مي توانست اگر مي خواست / آن كمند بسيار بلند خود را / به بالاي چاه به دور درختي گيره اي سنگي بيندازد/و بالا بيايد / و اگر راستش را بپرسي من مي گويم / بدون شك قصه راست مي گويد / او مي توانست  خود را نجات دهد اگر مي خواست /اما...

با تشکر حیدری نسب


Weblog Themes By Pichak

  • مطالب عمومی
  • عجله